خانواده برتر

ارسال مطلب، پرسش و پاسخ و مشورت در مورد خانواده، ازدواج، انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، همسرداری و مسائل اجتماعی



جدیدترین ها
پربیننده ترین ها
پرنظرترین ها
پیشنهاد مدیر
صفحات خاص
صفحات کاربران
جدیدترین نظرات خیلی مهم رپورتاژ
صفحه ارسال سوال غیر شخصی 2 (۷۳۷ بازدید توسط ۵۰۳ نفر)
بحث و تبادل نظر کنکوری های نظام جدید 99 (۹۱۷ بازدید توسط ۶۱۲ نفر)
نوع برخورد با پست هایی که فکر می کنید سرکاری باشند (۱۴۳۶ بازدید توسط ۸۸۰ نفر)
صفحه بحث و تبادل نظر کنکوری های نظام قدیم 99 (۱۹۳۰ بازدید توسط ۱۴۲۶ نفر)
همه چیز راجع به هنر و کنکور هنر 99 (۴۰۰ بازدید توسط ۳۱۸ نفر)
قانون عمومی معرفی افراد متخصص در خانواده برتر (۲۶۱ بازدید توسط ۱۹۹ نفر)
صفحه کنکور برتر (۱۱۵۳ بازدید توسط ۹۱۵ نفر)
صفحه تشکر خانواده برتری ها از هم (۱۰۴۷ بازدید توسط ۸۶۰ نفر)
صفحه آرزوهای خانواده برتری ها (۱۲۳۰ بازدید توسط ۹۱۷ نفر)
صفحه دلنوشته های خانواده برتری ها (۱۰۹۵۰ بازدید توسط ۷۵۰۰ نفر)
صفحه نکته های آموزنده روانشناسی (۱۱۷۲ بازدید توسط ۹۳۶ نفر)
صفحه درد دل های پسرونه (۳۵۹۲ بازدید توسط ۲۶۶۹ نفر)
صفحه درد ودل های دخترونه (۳۸۱۵ بازدید توسط ۲۹۱۱ نفر)
صفحه آشپزی خانواده برتر (۱۳۵۰ بازدید توسط ۹۴۴ نفر)
دلتنگی های عاشقانه و غیر عاشقانه (۲۰۹۱ بازدید توسط ۱۶۴۲ نفر)
حق الناس دل شکستن (3) (۱۱۳۱ بازدید توسط ۸۹۱ نفر)
جملات روانشناسی، حکیمانه و زیبای بزرگان درباره ازدواج (۴۷۶۸ بازدید توسط ۴۰۶۴ نفر)
صفحه دخترانه خانواده برتر (3) (۴۵۹۵ بازدید توسط ۳۱۵۳ نفر)
صفحه امید به زندگی 2 (۸۲۶۶ بازدید توسط ۵۲۹۱ نفر)
صفحه گفتگوی دختران و پسران بالای 30 سال (۴۶۷۳ بازدید توسط ۳۶۲۷ نفر)
صفحه پیشنهاد پست برای معرفی کتاب (۳۳۲۲ بازدید توسط ۲۲۰۳ نفر)
در مورد پست های رمزدار (۱۰۴۶ بازدید توسط ۹۰۵ نفر)
صفحه پیشنهاد پست جدید (۶۱۶۸ بازدید توسط ۴۴۹۴ نفر)
توضیح به خانواده برتری های جدید در مورد نظرات ستاره دار (۸۹۹ بازدید توسط ۷۱۵ نفر)
صفحه گفتگوی مهندسان مکانیک (۹۸۸ بازدید توسط ۸۴۹ نفر)
صفحه گفتگوی مهندسان (۲۲۲۴ بازدید توسط ۱۷۲۴ نفر)
توضیح در مورد ابزار اشتراک مطالب (۶۳۳ بازدید توسط ۵۳۷ نفر)
تصحیح برداشت اشتباه در مورد طرح آشنایی بیشتر بین کاربران (۲۷۶۶ بازدید توسط ۲۰۳۳ نفر)
نظرات کدام یک از کاربران روی شما تاثیر مثبت گذاشته ؟ (۲۶۵۸ بازدید توسط ۱۹۱۳ نفر)
آشتی کنان، حلالیت طلبی و نقد پذیری کاربران خانواده برتر (۱۹۶۸ بازدید توسط ۱۴۴۴ نفر)
التماس دعا (۸۴۴۴ بازدید توسط ۶۷۷۳ نفر)
پیشنهاد مطلب به سایر کاربران (۶۷۰ بازدید توسط ۵۷۳ نفر)
پیشنهاد پست های ویژه هفتگی (۱۲۶۰ بازدید توسط ۹۷۹ نفر)
پربازدیدترین مطالب روزانه خانواده برتر (۱۰۶۱ بازدید توسط ۹۳۰ نفر)
خدایا شکرت که ... (۲۵۴۹ بازدید توسط ۱۹۲۸ نفر)
صفحه نکته های خانه داری (۱۲۸۹ بازدید توسط ۹۹۲ نفر)
معرفی مراکز خرید مخصوص خانم ها (۱۲۱۹ بازدید توسط ۱۰۳۹ نفر)
مشکل تون به کجا رسید حل شد یا نه ؟ (۲۸۶۲ بازدید توسط ۲۳۵۳ نفر)
زیباترین و قشنگترین کتابی که مطالعه کردید چه کتابی بود ؟ (۳۲۴۰ بازدید توسط ۲۵۷۱ نفر)
صفحه دخترانه خانواده برتر 2 (۱۱۲۴۹ بازدید توسط ۷۱۹۷ نفر)
صفحه پســــرانہ ۲ خانواده برتر (۲۷۵۲۰ بازدید توسط ۱۷۷۸۰ نفر)
صفحه کنکوری های 98 نظام قدیم (1) (۱۵۹۹۱ بازدید توسط ۱۲۰۲۹ نفر)
بحث و تبادل نظر درباره یادگیری زبان انگلیسی (۴۴۲۰ بازدید توسط ۳۳۷۵ نفر)
پسر خوب و سالم کجایی ؟ دقیقا کجایی؟ (۴۹۲۷ بازدید توسط ۳۹۳۳ نفر)
دختر مذهبی کجایی ، دقیقا کجایی ؟! (۵۷۲۷ بازدید توسط ۴۳۸۹ نفر)
پاتوق شادی خانواده برتر (۱۶۳۵ بازدید توسط ۱۳۴۰ نفر)
راهکارهای صرفه جویی در آب، برق، گاز و ... (۱۲۹۶ بازدید توسط ۱۰۵۰ نفر)
پیشنهاد ایجاد صفحه برای رشته های مختلف تحصیلی (۱۳۳۱ بازدید توسط ۱۰۵۷ نفر)
داستان ماجراهای ساختمان خانواده برتر (۱۶۹۶ بازدید توسط ۱۳۸۸ نفر)
صفحه معرفی مشاور خانواده به تفکیک استان (۱۲۲۶ بازدید توسط ۱۰۳۲ نفر)
صفحه شخصی مهربانو (۵۰ نمایش) - (۰ نظر)
صفحه شخصی نادیا (۱۰۷ نمایش) - (۲ نظر)
صفحه شاعرانه های دختر باران (۱۳۷ نمایش) - (۶ نظر)
صفحه شخصی غضنفر (3) (۴۲۳۷ نمایش) - (۴۷۳ نظر)
صفحه شخصی احساس آرامش (۲۰۰۷ نمایش) - (۱۶۱ نظر)
صفحه شخصی Amir💤a 🚀🇮🇷، دل نوشته ها (۳۴۳۲۸ نمایش) - (۱۵۷ نظر)
صفحه شخصی دختر بی نام (۹۹۸ نمایش) - (۲۶ نظر)
صفحه شخصی pari banoo (۱۵۸۲ نمایش) - (۷۲ نظر)
صفحه شخصی غضنفر (2) (۱۱۳۱۸ نمایش) - (۱۰۸۶ نظر)
صفحه شخصی پرینازم (۳۸۹۷ نمایش) - (۲۸۹ نظر)
پیشنهاد چند تغییر در صفحات شخصی (۹۵۵ نمایش) - (۴ نظر)
درخواست ایجاد صفحه شخصی برای کاربران (۱۲۱۵۵ نمایش) - (۳۰۰ نظر)
صفحه شخصی "عذرا ****" (۱۵۳۲ نمایش) - (۵۳ نظر)
صفحه شخصی هجران (۸۶۲ نمایش) - (۱۵ نظر)
صفحه شخصی amirboors (۴۳۱ نمایش) - (۱ نظر)
صفحه شخصی متنوع الاسم (۸۶۶ نمایش) - (۱۲ نظر)
صفحه شخصی فان (۱۹۷۵ نمایش) - (۳۰ نظر)
صفحه شخصی آقا مهدی (۲۱۷۲ نمایش) - (۸۲ نظر)
صفحه شخصی Miss Sarvin - (۱۰۰۹ نمایش) - (۲۵ نظر)
صفحه شخصی *احمد* (۶۸۴ نمایش) - (۱ نظر)
صفحه شخصی غضنفر (۱۱۰۹۱ نمایش) - (۱۰۰۵ نظر)
صفحه شخصی سیاوش ... (۴۷۹۲ نمایش) - (۲۲۷ نظر)
صفحه شخصی ابوالفتح فوق سیکل یا همون دکترای قدیم (۶۹۳۹ نمایش) - (۳۴۹ نظر)
صفحه شخصی "مهربان" (۵۸۰۳ نمایش) - (۱۴۰ نظر)
صفحه شخصی " زهره سادات " (۱۷۸۷ نمایش) - (۶۳ نظر)
صفحه شخصی "زندگی ب شرط سید" (۷۱۸۰ نمایش) - (۳۷۰ نظر)
صفحه شخصی " عارف " (۱۰۹۱ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی "عرفان (حافظ) " (۱۰۶۴۸ نمایش) - (۴۱۱ نظر)
صفحه شخصی " دختر صبور " (۹۸۲ نمایش) - (۳۱ نظر)
حرف های نیمه خصوصی من و او (۱۳۰۶ نمایش) - (۳ نظر)
صفحه شخصی " CR7 " (۱۷۵۰ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " Roshanak_si " (۱۱۲۸ نمایش) - (۱ نظر)
صفحه شخصی " اریوبرزن " (۴۲۲۰ نمایش) - (-۳ نظر)
صفحه شخصی " MFE " (۲۷۸۱ نمایش) - (۴۸ نظر)
صفحه شخصی " خداجونم عاشقتم " (۱۱۰۲ نمایش) - (۱۰ نظر)
صفحه شخصی " سروش " (۱۰۴۹ نمایش) - (۰ نظر)
صفحه شخصی " علی کریمی " (۱۲۲۶ نمایش) - (۸ نظر)
صفحه شخصی " زهراا " (۱۴۰۹ نمایش) - (۱۷ نظر)
صفحه شخصی " Mard shab " (۹۸۹۲ نمایش) - (۴۱۸ نظر)
صفحه شخصی " فندق __ " (۱۰۷۵ نمایش) - (۳ نظر)
صفحه شخصی " مرد تنها " (۱۳۰۱ نمایش) - (۶ نظر)
صفحه شخصی "ثمینه 74" (۱۱۹۷ نمایش) - (۱۱ نظر)
صفحه شخصی "مهندس" (۱۳۴۱ نمایش) - (۶ نظر)
صفحه شخصی " سعید کرمی " (۲۱۲۱۵ نمایش) - (۷۳ نظر)
صفحه شخصی " جنگل بان " (۱۲۹۵ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی " پسر بارونی " (۳۸۷۱ نمایش) - (۱۶۵ نظر)
صفحه شخصی " بانو لیلا " (۱۵۷۳ نمایش) - (۸ نظر)
صفحه شخصی " سید محمد " (۱۸۴۶ نمایش) - (۹ نظر)
صفحه شخصی " سورنا " (۱۵۴۴ نمایش) - (۹ نظر)
صفحه شخصی " شهلا شهلا " (۲۰۹۵ نمایش) - (۳۹ نظر)
صفحه شخصی " خان " (۲۱۳۳ نمایش) - (۲۷ نظر)
صفحه شخصی "💙حامد💙" (۵۳۴۷ نمایش) - (۱۹۶ نظر)
صفحه شخصی " منه ناشکر " (۱۶۰۵ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " پیانیست پیانیست " (۱۷۶۴ نمایش) - (۲۲ نظر)
صفحه شخصی " بی نام و نشون" (۱۴۵۷ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " سلاله " (۲۰۱۲ نمایش) - (۶۲ نظر)
صفحه شخصی " محمد 60 " (۲۴۱۱ نمایش) - (۹۰ نظر)
صفحه شخصی " الی 24 " (۵۵۷۲ نمایش) - (۲۶۶ نظر)
صفحه شخصی " شاهزاده دو رگه " (۱۷۰۷ نمایش) - (۴۴ نظر)
صفحه شخصی " **زیتون ** " (۲۸۶۴ نمایش) - (۷۴ نظر)
صفحه شخصی " بچه زرنگ تهرون " (۱۸۳۳ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی " بانوی آفتاب " (۲۰۰۲ نمایش) - (۸۳ نظر)
صفحه شخصی " رضا رضایی " (۲۲۵۸ نمایش) - (۲۳ نظر)
صفحه شخصی " HIIS " (۶۸۴۴ نمایش) - (۳۱۷ نظر)
صفحه شخصی " حرف دل !... " (۲۳۰۰ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " کوش طلا " (۱۷۵۸ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " علی علی " (۲۰۲۹ نمایش) - (۱۲۱ نظر)
صفحه شخصی " آسمان آبی متاهل " (۱۱۷۴ نمایش) - (۹ نظر)
صفحه شخصی " دختر شرقی " (۱۴۶۴ نمایش) - (۲۲ نظر)
صفحه شخصی " عباس " (۱۴۵۲۶ نمایش) - (۷۳۸ نظر)
صفحه شخصی " لیندا 67 " (۱۱۶۱ نمایش) - (۵ نظر)
صفحه شخصی " حامد " (۱۶۶۹ نمایش) - (۱۱ نظر)
صفحه شخصی " pakkan " (۱۰۰۹۰ نمایش) - (۲۷۰ نظر)
صفحه شخصی " ایرانی .. " (۵۹۴۴ نمایش) - (۱۹۸ نظر)
صفحه شخصی " پریا_کلوت " (۱۲۴۶ نمایش) - (۳۶ نظر)
صفحه شخصی " الکساندر میتی کمان " (۴۱۸۰ نمایش) - (۱۰۰ نظر)
صفحه شخصی " خاله باران " (۵۷۷۸ نمایش) - (۴۰۹ نظر)
صفحه شخصی " همسر اقای امیر_متاهل " (۱۱۲۱ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " تقوی " (۱۰۵۷۹ نمایش) - (۴۳۲ نظر)
صفحه شخصی " جیگیلی بیگلی " (۱۱۵۵ نمایش) - (۱۲ نظر)
صفحه شخصی " پرتو خورشیدی " (۲۳۴۸ نمایش) - (۱۷۰ نظر)
صفحه شخصی " Papillon :-) " (۹۸۴ نمایش) - (۱۲ نظر)
صفحه شخصی " رضا سرچشمه " (۱۱۵۶۶ نمایش) - (۴۸۴ نظر)
صفحه شخصی " eror " (۱۱۳۳ نمایش) - (۷۲ نظر)
صفحه شخصی " پسر 52 " (۲۰۸۸ نمایش) - (۶۰ نظر)
صفحه شخصی " پرواز ... " (۹۳۲ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " ¤¤ سجاد ¤¤ " (۱۱۵۳ نمایش) - (۳۸ نظر)
صفحه شخصی " میثم 23 " (۸۷۲ نمایش) - (۱۸ نظر)
صفحه شخصی " *[adam]* " (۱۷۹۱ نمایش) - (۷۹ نظر)
صفحه شخصی " زهرا سادات " (۱۳۱۳ نمایش) - (۳۱ نظر)
صفحه شخصی " صبا :) " (۵۰۱۱ نمایش) - (۴۴۵ نظر)
صفحه شخصی " بهار 23 " (۶۸۹ نمایش) - (۲۳ نظر)
صفحه شخصی " خـــــــــــرپـــرنـــده " (۱۸۵۶ نمایش) - (۳۸ نظر)
صفحه شخصی " N.A " (۹۶۵ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " sophist " (۸۲۰ نمایش) - (۵ نظر)
صفحه شخصی " امیر - متاهل " (۱۶۱۳ نمایش) - (۷۶ نظر)
صفحه شخصی سکوت ..... (۷۲۶۵ نمایش) - (۳۲۵ نظر)
صفحه شخصی " بانو رضوی " (۱۰۲۸ نمایش) - (۱ نظر)

مشورت در ازدواج خانم ها ازدواج موفق دکتر فرهنگ دوران عقد مسائل زناشویی کسب درآمد کنکور تناسب اندام آموزش ترک خودارضایی آموزش کنترل فشار جنسی مسائل خانم های چادری سربازی عشق

۴۵ مطلب با موضوع «درد دل های دختران» ثبت شده است

ناراحتی از خونه مون برو بیرون

با سلام

من دختری هستم کنکوری، در خانواده ای زندگی میکنم که در اون والدین سالاری حاکمه و تقریبا حق همه موارد مربوط به آینده م جز رشته تحصیلیم ازم سلب شده. مثلا در مورد ازدواج، شهر محل تحصیل، طرز لباس پوشیدن، ارتباط با دیگران چه دوست چه غریبه چه جنس مخالف و چه همجنس، اون ها برام تعیین میکنن چه جوری باشم.

بارها مخالفت کردم و دعوای شدید راه انداختم اما نتیجه اش جمله "ناراحتی از خونه مون برو بیرون" مواجه شدم و اطمینان دارم که اون ها تغییر ناپذیرن، با این وجود درس میخونم، اما دیگه علاقم به درس خیلی کم شده، چون میدونم همه اختیار آینده م دست اون هاست و بعد از اون هم همسری که اون ها انتخاب میکنن.

بگید چیکار کنم لطفا؟دیگه باید از چه راهی برم که بفهمن من شبیه خودشون نیستم؟


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۱)
    • ۸۸۷ بازدید توسط ۶۹۳ نفر
    • پنجشنبه ۳۱ مرداد ۹۸ - ۰۸:۴۷

    واقعا چرا انقدر من بدبختم

    سلام

    من یه دختر 27 ساله هستم، احساس میکنم دیگه کشش زندگی رو ندارم، شاگرد اول مدرسه مون بودم از کلاس اول تا پیش دانشگاهی، پشت کنکور موندم که پزشکی قبول بشم به خاطر ضعف مالی و زندگی تو یه شهر خیلی کوچیک و بی امکانات نشد که قبول بشم، دیگه داشتم دیوونه میشدم داشت کارم به دکتر اعصاب میکشید، انتخاب رشته کردم رفتم لیسانس گرفتم، ولی دوسش نداشتم.

    اومدم بشینم خونه باز واسه کنکور بخونم، خونه مون هر روز دعواست، هر روز، اصلا نمیشه زندگی کرد، هر روز بابام و خواهرم دعواشون میشه، من و مامانم همه ش میونه داری میکنیم، مادرم میره دکتر اعصاب، مشکل معده پیدا کرده، من غصه ی اونم میخورم.

    کلی گشتم واسه جای خواب امن، بهزیستی رو هم چک کردم، نمیدونم خدا منو نمیبینه، از نماز خوندن افتادم، افسرده شدم، یه دختر شاد بودم پدرم رو در آوردن، کاش وقتی بدنیا می اومدم میمردم، انقدر بدبختی نمیکشیدم، تو دانشگاه دانشجوی ممتاز شده بودم، استعداد درخشان دانشگاه واسم بنر زده بود، مادرم زنگ زد تو خونه صدای داد و بیداد می اومد، خواهرم جیغ میکشید، التماس شون میکردم آروم شن، به خدا اشکم رو درآوردن، رفته بودم سر کلاس بچه ها میگفتن شیرینی بخر من حالم سر خودش نبود، اصلا نمیذارن عین آدم زندگی کنم، اگه پسر بودم میرفتم کارگری مامانم هم با خودم میبردم، بدبختی اینجاست که دخترم، واقعا چرا انقدر من بدبختم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۸)
    • ۱۶۲۷ بازدید توسط ۱۲۷۶ نفر
    • چهارشنبه ۳۰ مرداد ۹۸ - ۱۴:۳۴

    شاید اول باید به تو می رسیدم

    سلام

    به همه داداش ها و آبجی های گلم، اونایی که رنج تنهایی و مجردی رو خوب میشناسن، اون ازدواجی ها که حاضر نشدن برن تو رابطه های نادرست...، اون ها که پاکدامنی براشون ارزش بوده همیشه ولی حالا شاید یه خورده خسته شدن، شاید هم یه قدری سرخورده از شرایطی که توش هستن و یه سوال بزرگ که همیشه باهاشونه: 

    خدایا چرا؟، پس چرا درست نمیشه؟، پس چرا نمی‌بینی ما رو؟، دیگه چه شکلی بخوایم ازت ... ؟

    خب منم یکی از شماها هستم و این سوال منم بوده و هست. خب می‌دونم که گاهی صلاح نیست که دعا زود به اجابت برسه، منکر حکمت پروردگار نیستم ولی آخه یعنی همه این نشدن ها حکمته؟، اگه نیست پس گیر کار کجاست؟ 

    کاری ندارم با اون دوستانی که با مجردیشون خوشحالن و تلاشی هم نمیکنن واسه مزدوج شدن. روی صحبتم با اون ازدواجی هاست، همون ها که چند روزه تو این بلاگ دارم درد و دل هاشون رو میخونم و گاهی انقد دلم گرفته براشون که دیگه خودم رو فراموش کردم. به خصوص شما آبجی های خوبم که می‌دونم هیچ وقت نمیشه که خودم رو جای شما بگذارم. 


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    مطالب کاربران (۷۵۷ مطلب مرتبط)
    تفکر در قرآن (۲۳ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)
    درد دل های پسران (۲۵ مطلب مرتبط)
    خسته شدم از تنهایی (۲ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۷)
    • ۱۸۲۰ بازدید توسط ۱۴۱۱ نفر
    • شنبه ۲۶ مرداد ۹۸ - ۱۱:۴۴

    پیشنهاد به دختر مجرد 25 ساله ای که به شدت دچار روزمرگی شده

    برای یه دختر مجرد 25 ساله که به شدت دچار روزمرگی شده و احساس پوچی، بی هدفی، سردرگمی، بی استعدادی و در یک کلام افسردگی میکنه چه پیشنهادی دارید که از این وضعیت خارج بشه.

    لازم به ذکر است که از لحاظ مالی در وضیعت بغرنجی به سر میبرند و پولی برای رفتن به کلاس، یادگیری مهارت، سفر و تفریحات لازمه را ندارند، از ازدواجم خبری نیست!!!


    مرتبط:

    همه راه های تفریح برا من مسدوده

    راه حل های شما برای تفریح و لذت بردن از زندگی

    چه تفریحات حلالی انجام میدید؟


    بیشتر بخوانید ...

    کمکم کنید تا احساس بی ارزش بودن نکنم

    دیگه نمیکشم، دیگه نمیخوام این زندگی رو ...

    همه چیزمون رو الکی و برای هیچ باختیم

    سهم من از این زندگی فقط کلفتی پدر و مادرم هست

    نمیدونم سرنوشتم چرا اینجوری شد ؟

    سر طبیعی ترین مسائل زندگی جیگرم خونه

    این که یه دختر مجرد خونه بگیره و مستقل بشه بده ؟

    چطور خانوادم رو قانع کنم که سر کار برم ؟

    صبح تا شب توی خونه حسرت زندگی دوستانم رو می خورم

    چرا منو کسی نمیخواد؟ ، این سوال شده عقده

    تنها چیزی که تا آخر عمر با منه حسرته

    درد و دل یه دختر دهه شصتی

    یک دخترم که در آستانه 30 سالگی دچار بحران شدم

    دختر 28 ساله ای هستم که دیگه هیچ هدفی ندارم


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۵)
    • ۱۳۶۴ بازدید توسط ۱۱۴۷ نفر
    • پنجشنبه ۲۴ مرداد ۹۸ - ۱۲:۳۳

    کمکم کنید تا احساس بی ارزش بودن نکنم

    سلام 

    دختری ۱۹ ساله هستم، حدود سه چهار ماهی هست احساس میکنم هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم، دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه ... زندگی واسم بی معناست، گاهی میرم تو فکر به خواسته هام و به علایقم فکر میکنم که هیچ کدوم رو نمیتونم به دست بیارم، گاهی فقط برام شبیه یه رویا هستند، رویاهایی که فکر کردن بهشون لبخند رو لبم میاره. 

    میدونم که اگه به خواسته هام برسم انگیزم دوباره برمیگرده اما اینجا یه مشکلاتی هست به عنوان مثال؛

    میخوام برم یه کشوری که خیلی دوستش دارم اقامت بگیرم، اما این بدون ازدواج من اصلا اتفاق نمیافته، چون خانواده من انسان هایی هستن که حرف مردم براشون بسیار مهمه و از اون جایی که من توی یه شهر کوچیک زندگی میکنم اگه بخوام مجرد برم خارج تنها راه فرار کردنه! که در این صورت فکر کنم پدر و مادرم از غصه اینکه آبروشون رفته دق کنن ... ولی حتی فکر کردن به این موضوع پشیمونم میکنه. 


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۳)
    • ۷۶۱ بازدید توسط ۶۲۶ نفر
    • چهارشنبه ۲۳ مرداد ۹۸ - ۱۱:۱۳

    شدیدا جای خالی یه دوست همجنس، یا یه خواهر رو حس میکنم

    سلام

    من یه دختر 19 ساله م،  با یه خانواده سنتی و معمولی، راستش ما کلا اهل تفریحات دسته جمعی با خانواده نیستیم، یعنی من خودم به شخصه حسرت اینو دارم که یه دفعه فقط یه بار با اعضای خانواده بریم رستوران، یا حتی یه آبمیوه بزنیم، اوضاع مالی مون شاید خیلی تعریفی نداشته باشه اما در اون حد خراب نیست که نتونیم هرازگاهی یه کم بریز و بپاش کنیم!

    یکی این موضوع و موضوع بعدی اینکه من گاهی وقت ها نگاه میکنم به دوستام میبینم چقدَر رابطه شون با هم سن هاشون توی فامیل خوبه، نمیگم اصلا مشکلی نداشتن اما با این وجود با هم رفت و آمد دارن، میرن بیرون و خلاصه با هم هستند خیلی اوقات، اما فامیل های ما، ...!

    یعنی حتی همین مهمونی هایی که هر صد سال یه دفعه ست هم وقتی میشینیم دور هم، هیچ حرفی نمیزنیم!، یه طوری هستند که آدم اصلا حرفش نمیگیره!، کلا نه توی خانواده رابطه ی درست و درمونی داریم با هم، نه توی فامیل حداقل!

    من یه خواهر دارم که 12 سال از خودم بزرگتره و دو تا داداش بین مون، چون فاصله سنی زیاد داریم نمیتونیم خیلی هم دیگه رو بفهمیم، با داداشام هم معمولی هستم!


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۱)
    • ۶۰۹ بازدید توسط ۵۲۳ نفر
    • چهارشنبه ۱۶ مرداد ۹۸ - ۱۱:۳۸

    همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم

    به نام خدا 

    سلام

    من یک دخترم، مجرد و درون گرا هستم و لیسانس دارم. همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم. از زمانی که بچه بودم پدر و مادرم اختلاف داشتند. همیشه تنها بودم و بدون هم بازی. زیاد با کسی رفت و آمد نداشتیم. به خاطر ساکتی و کم حرف بودن همیشه با هم سن و سالان خودم مقایسه می شدم که چرا مثل اون ها حرف نمی زنم.

    هیچ لحظه ی شادی تو زندگی نداشتم. تنها خاطرات خوبی که به یادم مونده از همسایه های خوب و دوستان و همکلاسی های دوران مدرسه و دانشگاست. اکثر اوقات تو خونه ی ما دعواست. یعنی حتی سر کوچک ترین چیزی اعصاب همه به هم می ریزه. ما اگه مسافرتی هم رفتیم با شادی همراه نبوده.

    می خوایم بریم مهمانی و چیزی برای میزبان ببریم دعوا میشه. مهمان میخواد بیاد سر تمیز کردن خونه و خرید و پخت غذا و پذیرایی دعوا میشه. البته بگم که آشپزی همیشه با من هست. مادرم از وقتی دیسک کمر عمل کرده توان کار کردن نداره. معمولا"خرید خونه بخشی با پدرم هست و قسمتی هم با من. البته دو تا داداشمم کمک می کنند ولی در حد کم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    خودسازی در دختران (۳۷۴ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۹)
    • ۱۴۴۰ بازدید توسط ۱۱۸۷ نفر
    • دوشنبه ۱۴ مرداد ۹۸ - ۱۱:۵۴

    از برادرم و خانمش بدم میاد

    سلام

    22 سالمه، فرزند آخر یه خانواده پرجمعیتم، بقیه به غیر از یه داداشم ازدواج کردن. راستش این چند وقته تو خونه مون یه جریاناتی پیش اومده که چند روزه دعا میکنم کاش بچه بودم و درکی از اوضاع دور و برم نداشتم، موضوع داداش دومم، این دفعه دومه که قهر کرده. 

    دفعه اول سر اینکه میخواست با بابام شریک بشه مغازه بخره، بابام قبول نکرد و گفت دختر مجرد دارم شاید فردا شوهرش دادم و فلان بهش نداد، خودش رفت یه مغازه خرید، از قضا سرش کلاه گذاشتن بابام همه چک هاش رو پاس کرد، کمک شون کرد، بعد داداش بزرگم میخواست خونه بخره، بابام اندازه همین مقدار که چک های اون داداشم رو پاس کرد همون مقدار به داداش بزرگم کمک کرد خونه خرید بعد زن داداش دومیم اومده تو روی ما میگه به اون ها یهو پول دادین به ما خورد خورد، بعدم بماند که چه جریاناتی پیش اومد و 5 ماه قهر کردن.

    آخر سر هم جلو منو مامانم میگه بابام بدبختم کرد، هر چی میکشم از خانوادم میکشم.

    دفعه دوم هم سر اینکه یه خونه خریده دو طبقه ش رو رهن داده، تو یه خونه نشسته که شریکی بین داداش هامه، حالا اون یکی داداشم میگه من خودم پول دارم، میخوام یه خونه بخرم یا سهمم رو بخر یا سهمت رو بفروش، اونم میگه نه میخرم نه میفروشم، من میخوام دو سال اینجا بشینم، جفتش که سود کرد بفروشم یه خونه خوب بخرم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۴)
    • ۱۰۹۵ بازدید توسط ۹۵۱ نفر
    • يكشنبه ۶ مرداد ۹۸ - ۱۴:۵۴

    با پدر سخت گیر و مادر دهن لقم چکار کنم؟

    سلام

    من دختری 17 ساله ام، قراره مهر ماه برم دوازدهم و بعد هم کنکور، رشته م تجربیه، ساکن تهرانیم ، مشکلم پدر سختگیر و مادر دهن لقمه، من پوست صورتم خشکه، پیش اومده چند بار ماسک میوه گذاشتم، البته قبلش از مادرم اجازه گرفتم ولی پدرم پای تلفن از مامان پرسیده من دارم چکار میکنم مامان بی تدبیر و بی سیاستم گفته مشغول ماسکه، با اینکه میدونه پدرم قشقرق بپا میکنه.

    چند بارم بابام دیده ماسک میذارم داد و بیداد کرده، من امسال با مامانم رفتم کرم ضد آفتاب خریدم پولش رو هم خودم از پول تو جیبیم حساب کردم، پدرم از وقتی فهمیده من یدونه ضد آفتاب خریدم چند ماهه پول تو جیبی نگرفتم، خودم شنیدم مامان بابام پشت سرم حرف میزدن، بابام به مامانم گفته پریسا (منو میگه) هرز میپره، واسه من ضد آفتاب میزنه، (البته پدر و مادر من تا وقت اضافه گیر میارن از اینو اون غیبت میکنن).

    چند وقت پیش از مامانم اجازه گرفتم ریمل خوبی که قیمتش پایین بود خریدم، به بابام میگم پول ندارم پول بده، خیلی معطل موندم، دیشب در قالب لفافه به مامانم میگه من بشنوم؛

    خیلی معطل موندن واسه وقتیه که عزیز آدم رو تخت بیمارستان باشه، نه معطل لوازم آرایش مردم، هرز میپرن، هی لوازم آرایش میخرن .


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تربیت رفتاری دختران (۸۲ مطلب مرتبط)
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۲ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۶۳)
    • ۲۰۴۵ بازدید توسط ۱۶۱۹ نفر
    • دوشنبه ۳۱ تیر ۹۸ - ۱۲:۳۸

    اگه شغل نداشته باشم احساس پوچی میکنم

    سلام

    دختری ۲۴ ساله هستم.‌ من متاسفانه سال کنکورم بخاطر غرور زیادم که دروس مدرسه رو بدون خوندن با معدل عالی پاس می کردم و ایده آل گراییم درس نخوندم و در نتیجه رتبه تجربی م ۲۱۰۰۰ شد و کنکور زبان که تفننی شرکت کرده بودم رتبه نسبتا عالی بدست آوردم. 

    چون تو خانواده چند تا دانشجو بودیم اصلا راضی نبودم که دانشگاه آزاد برم و با انتخاب رشته اشتباه که اول رشته های زبان رو زدم، زبان روزانه تو یه دانشگاه درجه ۳ قبول شدم. هنوز برام سواله چرا فقط برای یک دقیقه به سال دوم موندن فکر نکردم. 

    شاید بخاطر اینکه همه معلمان و آشناها خانوم دکتر صدام می زدن و من نتونستم در حد انتظارشون باشم خجالت می کشیدم برای سال بعد بمونم. دانشگاه که رفتم رتبه های همکلاسی ها رو می شنیدم که واقعا نجومی بودن و همه از اینکه چرا من اومدم این دانشگاه متعجب بودن و بخاطر سطح پایین بودن دانشگاه، سال اول رو کلا افسرده بودم و دنبال انتقالی که شرایط خاصی نداشتم و به اجبار همون دانشگاه موندم. 

    وقتی می شنیدم همه اطرافیانم رشته های پیراپزشکی دانشگاه آزاد شهر های فوق العاده دور رفتن و بعد به واسطه ازدواج شون به یه دانشگاه نزدیک و عالی انتقالی می گرفتن، خودم رو سرزنش می کردم که چرا سال کنکورم با سرنوشتم بازی کردم. 


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    آموزش کسب درآمد برای دختران (۷۱ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۷)
    • ۹۶۳ بازدید توسط ۷۹۴ نفر
    • دوشنبه ۳۱ تیر ۹۸ - ۱۱:۴۶

    دوست دارم به خاطر آزاد شدن از خانواده م ازدواج کنم

    سلام 

    من دختری ۲۴ ساله ام، از بچگی حالم از چهره ی خودم بهم میخورد و همیشه به زیبایی بقیه حسودیم میشد و این حس الان هم با منه، من از بچگی مجبور به پوشیدن چادر بودم، حتی قبل از سن تکلیف، به خاطر تعصب حال بهم زن خانواده مادریم، (به حجاب اعتقاد دارم اما چادر حالم رو بهم میزنه) و همچنین اجازه دست زدن به صورتم رو ندارم و همچنین آرایش کردن، پس چه جوری باید قیافه ام تغییر کنه و مورد پسندم بشه، حتی به خاطر وجود چادر نمیتونم یه لباسی که بهم بیاد بپوشم.

    دوست دارم به خاطر آزاد شدن از خانواده ازدواج کنم، اما از یه سری مسائل ازدواج میترسم، (چون احساس میکنم آقایون فقط به خاطر ... و بچه دوست بودن ازدواج میکنن)، من باید چه غلطی بکنم؟ 

    هر چند وقت یک بار تو خونه مون یه دعوا راه می افته بین من و مامانم و هر چی دم ذهنم میاد به مامانم میگم، و اینکه معیار من از زیبایی شبیه بودن به اکثریت افراد نه متفاوت بودن، مثلا من ابروهای خیلی کمرنگی دارم که تو عکس نمی افته، (الان میاید میگید پس چرا میخوای اصلاح کنی؟ بعضی از دخترها دوست دارن).

    صورت کشیده بی ریخت و لاغری دارم، نمیدونم حق با خانوادمه که  هر چی اون ها گفتن درسته؟، اگه نه باید چه کار کنم؟


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۲)
    • ۱۱۸۵ بازدید توسط ۱۰۲۵ نفر
    • شنبه ۲۹ تیر ۹۸ - ۱۱:۰۶

    همه جوانی من با بی عشقی، بی پولی و مشکلات گذشت

    دختری 32 ساله ام. از دانشگاه خوب با رزومه خوب دکترا گرفتم. بعد از  سال ها بیکاری و رفتن به مصاحبه های مختلف بالاخره امسال در آستانه استخدام قرار گرفتم. واقعیت اینه که همه جوانی من با بی عشقی و بی پولی و تنش های خانوادگی و مشکلات گذشت، درسته گذشت اما سخت گذشت ... . هیچ آغوشی نبود، هیچ دستی نبود، فقط من بودم و خدا و گریه هام، هنوز خستگی  گذشته توی تنم هست.

     الان هم حس پوچی دارم و از حال لذت نمیبرم، گاهی به اعتقاداتم شک میکنم، افسرده نیستم و بگو بخند دارم اما از درون دچار دوگانگی و تناقض هستم. گذشته به طور مکرر با سختی هاش جلو چشمم میاد ، وقتی میدیدم چطور برای  برخی، جنسیت شون میشه میون بر برای پیشبرد کارهاشون چه شغل چه حتی کار علمی، تا مایی که حاصل دسترنج مون رو ببینیم اون ها کار نکرده چند قدم جلوتر بودن. بگذریم ....

    میتونم، مهاجرت کنم ولی شک دارم با این اوضاع درونی بتونم اون جا دووم بیارم، خیلی تلاش میکنم سپاسگزار باشم و بدتر از خودم رو  ببینم اما سخته دور نمیشم از این حس ها، به مشاور مراجعه کردم کلی روشها وحرف های کلیشه  بی اثر تحویل گرفتم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    ازدواج و مسائل گوهران کشف نشده (۱۰۱ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۳)
    • ۱۳۴۰ بازدید توسط ۱۱۵۹ نفر
    • دوشنبه ۲۴ تیر ۹۸ - ۱۳:۵۶

    فقط دلم میخواد بمیرم

    سلام به همگی 

    الان که دارم مینویسم حالم خیلی داغونه، و همه ش آرزوی مرگ میکنم، چرا؟!

    بذارید تعریف کنم؛

    دختری م ۱۹ ساله، خانواده م رو دوست دارم، از لحاظ مالی متوسط به بالاییم و از لحاظ مادی تا اون حد چیزی کم نداشتم ولی از ۶ سالگیم محبت کم داشتم، حالا علتش رو بی خیال که چرا داستانش طولانیه، در بخش نظرات میگم، این طوری شد که با عقده محبت بزرگ شدم، ۳ ساله با آقا پسری دوستم، کاری با درست اشتباه بودنش ندارم، لطفا سرزنشم نکنید، میدونم اشتباهه، البته قصدمون ازدواج بود.

    مشکلی که دارم اینه که از پرمویی خیلی رنج میبرم، اون قدری موی  زائد دارم که نگو، مگه تموم میشه؟، چند وقت پیش هم رفتم دکتر، گفت تنبلی تخمدان دارم، البته پریودهام مرتبه و لاغرم، ولی گفت ممکنه نازا باشی و هورمون مردانه داری.

    از اون روز که برگشتم خونه کاره هر روزم شده گریه، آینده رو نمیخوام اگه قرار باشه بچه دار نشم، آینده رو نمیخوام با این همه پرمویی، اصلا ممکنه کسی نگیرتم، اگه هم بگیره طلاقم بده بگه این همه مو و ... .


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۸)
    • ۱۴۴۴ بازدید توسط ۱۲۴۷ نفر
    • يكشنبه ۲۳ تیر ۹۸ - ۱۱:۲۸

    می ترسم فرصت های ازدواجم از دست بره و بعدا تنها بمونم

    سلام

    یه چیزی منو تو زندگیم آزار میده، خیلی وقته این صفحه رو دنبال میکنم دیدم خیلی ها از مشکلات شون صحبت کردن منم گفتم مشکلی که دارم رو اینجا بگم ...

    من دختری هستم که دارم وارد سن ۲۶ سالگی میشم، دو سه سال پیش یه خواستگار فامیل داشتم ردش کردم، پدرم خیلی بهم فشار آورد جواب مثبت بدم چون مورد مناسبیه، ولی من هیچ علاقه ای به این خواستگار نداشتم، ترسیدم تو زندگیم اثرات منفی بذاره نخواستم گند بزنم به زندگی خودم و یکی دیگه .

    همه گفتن علاقه بوجود میاد بعدش، ولی من قبول نکردم، مشکل اینجاست که بابام یه تهدیدی کرد که اگه اینو قبول نکردی دیگه اجازه هیچ خواستگاری رو نمیدم که دیگه بیاد، پدرم دوست داره حرف حرف خودش باشه، اوایل تهدیدش رو جدی نگرفتم الان که ۲۶ سالم داره میشه خیلی افکار میاد تو سرم که نکنه فرصت های ازدواجم از دست بره دیگه نتونم ازدواج کنم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    نداشتن خواستگار مناسب (۶۶ مطلب مرتبط)
    ازدواج فرزندان (۱۳۴ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)
    مخالفت خانواده با ازدواج (۱۷ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۹)
    • ۲۰۷۴ بازدید توسط ۱۷۹۸ نفر
    • دوشنبه ۱۷ تیر ۹۸ - ۱۲:۳۹

    حق دارم در آینده خانواده ای پر از آرامش داشته باشم؟

    سلام خدمت کاربران خانواده برتر

    من دختری دانشجو و حدود 22 ساله هستم، محل زندگیم یه روستا با فاصله ی خیلی کم از شهره (در حد چند دقیقه طول میکشه تا با ماشین به شهر برسی). همیشه کم و بیش تو خانواده مون تنش وجود داشته. پدرم همیشه وقتی از مادرم عصبی میشدن سرش داد میزدن و گاهی فحش میدادند و حرف های زشتی میزدن که مامانم دلش میشکست و من هم به خاطر مامانم خیلی ناراحت میشدم و گاهی گریه میکردم.

    علاوه بر اینکه از جانب پدرم به خاطر این رفتارهاش با مامانم ناراحت میشدم، از جانب خواهر و برادرم هم اذیت میشدم .اونم خیلی زیاد، خواهرم با اینکه با من تفاوت سنی قابل توجهی داشت ولی اصلا به من محبت نمیکرد، سرم داد میزد، کتکم میزد .

    خب من بچه بودم، وقتی بهم کاری میگفت انجام بدم من خیلی هول میشدم و اضطراب میگرفتم و اون کار رو به خاطر اضطراب شدید غلط انجام میدادم یا آهسته و بعدش سرم داد میزد و فحش میداد و ... 

    حتی روز تولد 6- 7 سالگیم رو هم بهم رحم نکرد، اون روز من بچه بودم و عاشق برف شادی، مامانم برام جشن گرفته بود و مهمون دعوت کرده بود. من وقتی برف شادی زدم منو برد تو اتاق و یه گوشمالی درست حسابی به خاطر اینکه چرا روز تولدم بدون اجازه برف شادی زدم بهم داد. 


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۲ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۹)
    • ۶۲۲ بازدید توسط ۵۵۶ نفر
    • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸ - ۱۴:۳۶

    مادرم با به دنیا اومدن برادرم، منو از یاد برد

    سلام

    دختری م ۲۰ ساله، میخوام درباره اختلاف بین من و مادرم بگم، با هم ۱۹ سال اختلاف سنی داریم، اولین اختلاف مون از همون بچگی که ۶ سالم بود با به دنیا اومدن برادرم پیش اومد، خوش حال بود که پسر به دنیا آورده، کل فامیل هم خوش حال بودن، اینم منو از یاد برد کم کم.

    حتی تو روی خودم نگاه میکرد میگفت نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار، بچگی هام با کلی فرق گذاشتن بزرگ شدم، فرق گذشتن هاش باعث شد از داداشم هم دیگه خوشم نیاد، ولی باز هم باهاش مهربونم، میگم اون بچه س تقصیر نداره تا این که بزرگ شدم و حسادتش بیشتر شد، منو رقیب خودش میدونه، همه ش منو با خودش مقایسه میکنه که من خوشگل تر از تو ام، تو زشتی، یا جلو بقیه منو خورد میکنه و میگه فلان درس رو افتاده (اینم بگم وضع درسم خوبه و سراسری میخونم)، یا میبینی تو جمع فامیل نشسته میگه ایکس(برادرم) صد برابر r(خودم) استعداد داره و یا سر شستن لباس هام همه ش منت میذاره. 

    لازم بود برم دکتر زنان ۳ ماه درد کشیدم، جدی نگرفت بعد از ۳ ماه که کار به خونریری رسید، قرار شد ببره گفتم زودتر میبردی این طور نمیشد، گفت با بابات میرفتی، خودتون هم میدونید که هر حرفی و نمیشه به بابا گفت دخترانه هستند بعضی حرف ها.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    روابط مادر و دختر (۳ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۳)
    • ۵۵۰ بازدید توسط ۴۷۹ نفر
    • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸ - ۱۱:۴۴

    چرا من باید تاوان اخلاق بچگیم رو بدم؟

    سلام

    الان که دارم این رو مینویسم چشم هام پر از اشکِ و روحم خسته ست، من یه دختر 22 ساله ام، دانشجوی ترم 6 یه رشته معتبر.

    از بچگی تو خانواده ای حساس بزرگ شدم که هم اجبار به عقاید مذهبی درون شون موج میزد، هم اجبار درسی. چون برادر و خواهر بزرگترم هر دو تحصیلات عالیه دارند و پدر مادرم هم همین طور، و رو درس من خیلی حساس بودند و سختگیری داشتند، اضطراب هایی که از اوایل تحصیل بهم وارد شده بود من رو داغون کرده بود.

    من بچگیم رو یادمه خیلی آروم و مهربون و حرف گوش کن بودم، اما از پایه چهارم ابتدایی به بعد عوض شدم!، شده بودم یه دختر بچه بد اخلاق غرغروی درس خون که همکلاسی هاش ازش متنفر بودن، چُقُلی بچه ها رو پیش معلم میکردم که آره خانم فلان دانش آموز تقلب کرد، فلان کار رو کرد و ... .

    چون تو ذهنم یه قوانینی از طرف خانواده جاساز شده بود که باید بچه مقیدی باشم، نباید تقلب کنم، جر زنی کنم و بقیه رو آزار بدم!، وقتی این رفتارها رو از دور و بری هام میدیدم فورا اعتراض میکردم بهشون، برای همین مدام با همکلاسی هام دعوا داشتم و حقیقت رو میگم اونا از من متنفر بودن که چرا نمیذارم تقلب کنن، درس نخوونن و اصلا چرا درس من خوبه و من هیچ دوستی هم نداشتم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تربیت رفتاری پسران (۹۲ مطلب مرتبط)
    تربیت رفتاری دختران (۸۲ مطلب مرتبط)
    خودسازی در دختران (۳۷۴ مطلب مرتبط)
    جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۲ مطلب مرتبط)
    نوع رفتار در دانشگاه (۹۷ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۸)
    • ۹۰۰ بازدید توسط ۷۶۶ نفر
    • شنبه ۱۵ تیر ۹۸ - ۱۲:۱۱

    من و خواهرم تموم جوونی مون تو خونه داره میگذره

    سلام

    من دختری ٢٤ ساله هستم، دانشجوی یکی از رشته های علوم پزشکی، به خاطر سختگیری های بابام که همه ش میگفت پزشکی، چند سال پشت کنکور بودم، آخرش هم پزشکی قبول نشدم، نه من نه خواهرم، دوران پشت کنکوری خیلی سخت میگرفت بابام، اصلا نمیذاشت استراحت کنیم، نمیذاشت تفریح کنیم، ٤ سال پشت سر هم تو خونه، تو خونه ای که همه ش دعوا و فحشه. اصلا تمرکز نداشتم ، مثلا از آزمون برمیگشتم میدیدم تو خونه دعوا شده، خیلی رو روحیه ام تاثیر میذاشت.

    پدرم آدم خیلی تعصبی و خانه گمانِ، من ٢٤ سالمه ولی باورتون میشه تا حالا فقط ٣ بار عروسی رفتم؟، اونم بچه بودم. بابام اصلا نمیذاره جایی بریم نه عروسی نه مهمونی نه جایی، مثلا امروز عروسی پسر داییمه، همه رفتن جز ما، مثل همیشه تو خونه ایم...

    عیدها همیشه خونه ایم، نه کسی میاد خونه مون نه ما میریم جایی، با هیچ کدوم از خواهر برادرهاش حرف نمیزنه ...، تنها دلخوشی زندگیم دانشگاه رفتن بود که اونم دیگه تموم شد، میخوام بخونم واسه ارشد که تو خونه نمونم، ولی مطمئنم قبول نمیشم سال اول، باز باید پشت کنکور بمونم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    پشت کنکوری ها (۵۷ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۳)
    • ۱۳۰۵ بازدید توسط ۱۱۳۰ نفر
    • شنبه ۱۵ تیر ۹۸ - ۱۱:۳۱

    من و خواهرم هیچ وقت توی خونه مون احساس آرامش نکردیم

    سلام

    من یه دخترم ، ۲۰ سالمه، از وقتی یادم میاد تو خونه مون همیشه قهر و دعوا بوده، عامل همه این قهر و دعواها پدرمه، سر چیزهای کوچک با مادرم قهر میکنه و جدا از ماها میخوابه، باهامون حرف نمیزنه، دستور میده براش غذا و چایی ببریم، درست مثل یه خدمتکار ... .

    وقتی عصبانی بشه دیگه هیچ کیی رو نمیشناسه، صورتش سرخ میشه، حس میکنم الانه که همه مون رو بکشه. سر همه چیز دعوا راه میندازه، ۲۰ ساله که تو این خونه ام، حتی یه لحظه فقط یه لحظه احساس آرامش نکردم، همیشه توی کتاب ها خوندم خانواده کانون عشق و محبت و آرامشه، اما من و خواهرم هیچ وقت تو خونه مون احساس آرامش نکردیم، هیچ وقت .

    همیشه بیرون از خونه وقتی بابام نباشه آرامش داریم، بهمون شک میکنه با اینکه من یه دختر مذهبیم که به هیچ وجه تو زندگیم کار خلافی نکردم، دیگه هیچ حسی به پدرم ندارم، حس میکنم یه غریبه ست که تو خونه کنارمون زندگی میکنه، همیشه عیدها و مناسبت های شاد رو به دل مون زهر کرده، موقع تولدمون قهر کرده، یه کم پول که خرج کنه بدجور میریزه به هم. 

    خدا رو شکر با خواهرم بهتر از منه،  تا حالا چند بار منو کتک زده، صحنه ای که تو ده سالگی کتکم میزد همه ش میاد جلو چشمم، از اینکه با فامیل هامون حرف های مذهبی میزنم، از اینکه حجابم رو رعایت میکنم بدش میاد، بهم میگه آبروت رو میبرم!، دیگه حتی نمازم نمیخونه.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۲ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۶)
    • ۱۰۱۴ بازدید توسط ۸۴۶ نفر
    • پنجشنبه ۱۳ تیر ۹۸ - ۱۲:۳۷

    دلم می خواد معجزه میشد و در جلسه کنکور حاضر نمیشدم

    سلام 

    (پیشاپیش اگه شما قوی و با اراده بودید و هستید آفرین، دم تون گرم، ولی من این مطلب رو برای خودم و امثال خودم نوشتم که دقیقا نقطه ای مقابل شما هستیم، پس خواهشا نیاید مثال بیارید از کسانی که تو بدترین شرایط درس خوندن و پزشکی قبول شدن چون اراده داشتن و ... چون‌ مسئله ای اصلی من همین فقدان اراده است)

    ۱۹ سالمه و سال دوم کنکورم هست، رشته ام ریاضی بود و پارسال کنکور دادم و با یه رتبه ای افتضاح هیچی قبول نشدم، امسال گفتم ریاضی سخته و میخوام کنکور انسانی بدم و البته تعهد هم دادم که فقط دانشگاه تهران قبول بشم، اما با هم نتونستم درس بخونم.

    دقیقا نمیدونم چرا دارم این متن رو مینویسم، دنبال جلب توجه و ... نیستم، چون شما که منو نمی شناسید، فقط اینکه گفتم شاید یه کنکوری بین شما باشه یا بچه تون، خواهرتون، برادرتون و ... که شاید با خوندن این متن بتونید یه کم درک کنید البته اگه اون ها به اندازه ای من بدبخت باشن، یا یه جور همدردی با بقیه ای کنکوری ها، چون میدونم حرف های من حرف در مورد اکثر کنکوری صدق میکنه، پیشاپیش بگم کاملا حق با شماست.

    من ضعیفم، من ترسو ام، من بی ارزشم، بی مصرفم، لوسم، بچه ام و ... کلا هر چی که میخواید بگید، خودم هم قبلا اگه میدیدم یکی میخواد به خاطر کنکور خودکشی کنه همین رو می گفتم ولی الان خودم میخوام خودکشی کنم، این قدر که دارم اذیت میشم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۲ مطلب مرتبط)
    پشت کنکوری ها (۵۷ مطلب مرتبط)
    کنکور (۴۸ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۶۸)
    • ۲۱۶۴ بازدید توسط ۱۶۵۳ نفر
    • پنجشنبه ۶ تیر ۹۸ - ۱۱:۳۲

    آقای محترم، من شما رو دوست دارم، جرمه؟

    سلام

    من دارم دیوونه میشم دیگه ...، هیچ کسی هم ندارم بتونم باهاش درد دل کنم یه کم آرومم کنه ، همه ش میگن دختر نباید اول عاشق بشه، میگن فراموشی بهترین راهه، میگن اگه بهش بگی فقط به خودش مغرور میشه که یه دختر میخوادش، بعدش هم لهت میکنه، میگن اگه فراموش نکنی زندگیت رو باختی، میگن الکیه میگن زود گذره حست، میگن تموم میشه ...

    یک سال شد پس چرا تموم نمیشه؟، گناه من چی بود آخه؟، چرا اصلا دیدمش، چرا خدا این احساس رو انداخت تو وجودم، یعنی دارم آب میشم کم کم، میدونم هیچ راهی نداره، میدونم هر کاری کنم بدتر میشه، فقط خواستم باهاتون درد دل کنم.

    کاش خدا یه چیزی تو قلب ما دخترا میذاشت که تا کسی عاشق مون نمیشد نتونیم بهش حسی پیدا کنیم، آخه این چه شکنجه ایه؟

    چند روز پیش یه پست دیدم نوشته بود هر وقت پسر مورد علاقه م رو میبینم تابلو بازی در میارم، تمام نطراتش رو خوندم انگار رو زخمم نمک پاشیدم...، همه جز دو سه نفر گفته بودن اشتباهه، گفته بودن اینطوری بهت برچسب خیلی چیزها میزنن، تهش گفت فراموش میکنم، آخه چطوری میتونی؟، حتما تا الان امتحان نکردی که ببینی غیر ممکنه. 

    فراموش کردن هم همون قدر بهت آسیب میزنه که بری بهش بگی، آقای محترم... من شما رو دوست دارم، جرمه؟


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    خواستگاری دختر از پسر (۵۰ مطلب مرتبط)
    شکست عشقی (۵ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۵۰)
    • ۴۴۲۸ بازدید توسط ۳۳۰۴ نفر
    • چهارشنبه ۵ تیر ۹۸ - ۱۱:۵۱

    چطور مادرم رو برای جدایی از پدرم مصمم کنم؟

    سلام

    دختری هستم زیر 20 سال و در یه خونواده 5 نفره زندگی میکنم. نیاز به مشورت دارم.

    مشکلی که ما تو زندگی مون داریم اینه که پدر من تو زندگی مون یه نقش معکوس داشته، به جای این که حامی باشه، یه سد برای پیشرفت همه اعضای خانواده ما بوده. اون قدری که رفقای پدرم براش مهمن ما اهمیت نداشتیم.

    حتی بارها شده که با وجود نیاز مالی شدید اعضای خانواده، خیلی راحت همون مقدار یا بیشتر رو برای تفریح با دوستانش هدر داده. یا به جای اینکه نیاز های ضروری و اولیه خودمون رو فراهم کنه اول خانواده پدرش رو ساپورت میکنه و این حمایت جوریه که قسمت کمی از اون درآمد به ما میرسه. و مادرم با این وجود که خودشون کارمند هستن استقلال مالی نداره و حقوقش به صورت کامل دست پدرم هست. جوری که روزانه مبلغ کمی رو برای مادرم اختصاص میده، برای تحصیل یا آینده ما تلاشی نکرده و بی تفاوت بوده.

    و از زمانی که ما بچه بودیم ایشون درگیر مسئله اعتیاد بوده و یه مشکل دیگرشون اینه که در مکان های عمومی و هنگام دیدار با اقوام و آشنایان و در خانه و جو خانوادگی به اعضای خانواده و مخصوصا مادرم احترام نمیذاره و توهین های زیادی کرده تا به الان. البته مادر و ما حسابی تحمل کردیم و امید به اصلاح شدن ایشون داشتیم ولی ایشون روند نزولی در اخلاق و رفتارشون نشون دادن و ما امیدی به اصلاح نداریم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    منفورترین حلال خدا (۸۰ مطلب مرتبط)
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۱)
    • ۹۷۵ بازدید توسط ۸۲۴ نفر
    • چهارشنبه ۲۲ خرداد ۹۸ - ۱۲:۱۸

    خواهرم سر سفره افطاریش بیرون مون کرد

    سلام 

    من یه خانم حدودا 26 سال هستم. مدت کوتاهیه که عروسی کردم، اومدم سر خونه زندگیم. خانواده من شهر دیگه ای هستن، 3 ساعتی باهاشون فاصله دارم. ... تا خواهریم . خواهر ...ـم ناتنی هست و از ازدواج اول مادرم. نزدیک ... سالشه و چون از بچگی محبت درست و حسابی از مادر و پدر ندیده و شوهر اول مادرم خیلی تو گوشش خونده که از مادرم فاصله بگیره کلا خیلی عصبی، بدبین، خشن  و همیشه ناراحته.

    همه جوره احترامش رو داریم، اصلا اون رو ناتنی نمیدونیم، مادرم و ما همیشه محبت و عاطفه نثارش میکنیم اما در بهترین و خالصانه ترین حالت بازم با یه بدبینی و بی اعتمادی باهامون رفتار میکنه. انگار ما دشمنش هستیم. علت جدایی مادرم هم فساد اخلاقی جنسی همسر اولش بوده.

    در مورد خواهر کوچیکم توضیح مختصر بدم. یه دختر خیلی شاد و پر انرژی، خوش قلب، اما خودخواه، لوس، پولکی، بی قید و بند، پر رو، تنوع طلب و روابط زیاد داره، به معنای واقعی آهن پرست... و بی اخلاق.

    ما پدرمون فوت کردن و برادر هم نداریم. هر جوری تونستیم جلوی خواهر کوچیکم رو گرفتیم اما دست بردار نبوده و بدتر هم شده. خدا شاهده هیچ مشکل مالی نداریم که خواهرم بخواد برای پول آوار بشه  رو زندگی دیگران. پدرم ارثیه زیادی برامون گذاشته و هیچ نیازی حتی به کار کردن نداریم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۴۵)
    • ۲۳۴۹ بازدید توسط ۱۹۸۱ نفر
    • سه شنبه ۲۱ خرداد ۹۸ - ۱۴:۵۰

    کمکم کنید در رشته ی تجربی به یه شغل برسم و مستقل بشم

    سلام وقت همگی بخیر 

    من یه دختر پشت کنکوری هستم با امسال میشه ۳ سال، از این ۳ سال، سال اول که هیچی نخوندم و سال بعدش خوندم خیلی، عالی شروع کردم اما بنا به دلایلی از اسفند به بعدش نتونستم ادامه بدم ، مشاورم تنهام گذاشت چون نتونستم مطابق برنامه ایشون جلو برم، از من میخواستن ۱۷ ساعت درس بخونم و من از آخر تابستان شروع کردم و خسته بودم، نه خونوادم میذاشتن استراحت کنم نه مشاورم، و من کم آوردم و چشم هام زود زود تار میشد، حتی نمیتونستم کتابی رو جلوی چشک هام بذارم و فهمیدم به میگرن دچار شدم و بعد از یه مدت مشاورم تنهام گذاشت و جوابم رو نداد، ارتباط مون به صورت تلفنی بود.

    این خیلی واسه من سخت بود وسط راه منو تنها گذاشتن، من سر درگم شدم پیش هیچ مشاوره دیگه ای نرفتم، فقط تلفنی با یه آقایی که ادعای مشاوری نداشتن اما رتبه برتر بودن و دانشجوی دانشگاه شریف یا ... در ارتباط بودم که کمکم کرد حداقل کم نیارم و ولی اون بنده خدا هم نتونست کاری کنه ، فقط تونست کمکم کنه تو کنکوری که دادم مجاز بشم، البته مجاز شدنم به دردم نخورد نتونستم رشته هایی مثل پرستاری و بالاتر از اون رو انتخاب کنم.

    بعد از اون سرزنش های خانوادم شروع شد، خیلی اذیتم کردن، ممنون شون بودم و هستم که اون همه واسه من هزینه کردن، اما اون ها از من نتیجه ی بهتری میخواستن و من نتونستم بهش برسم.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۳۹۴ مطلب مرتبط)
    جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۲ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۴)
    • ۱۱۲۸ بازدید توسط ۸۷۰ نفر
    • سه شنبه ۲۱ خرداد ۹۸ - ۱۱:۰۶

    وقتی خدا هم نمیخواد خوشبخت بشی

    سلام به همه

    دلم گرفته و شب های بسیاریه که با گریه میخوابم و روز همه ش افسرده و دل مرده ام، جریان از یک خواستگاری شروع شد؛

    من دختری بودم که خواستگار کمی داشتم، فقط یک دونه خواستگار رسمی رد کردم، اونم در سن کم و چون واقعا هیچ چیزی از زندگی مشترک حالیم نبود، ولی بعد اون نمیدونم چی شد هیچ وقت خواستگاری نداشتم و اصلا به چشم نمیومدم، انگار خدا بختم رو بست و از نگاه جنس مخالف منو انداخت، تو مراسمات و دانشگاه با اینکه همه میدونستن چقدر خوش اخلاقم ولی یک نفرم خواستگاریم نکرد.

    و از اون طرف یک دختر فامیل دورمون از در و دیوار براش خواستگار میریخت، از بس خواستگار داشت دیگه خونه نشین شد چون  هر جا میرفت خواستگاریش میکردن، شاید تو تصورتون بیاد شرایطش خوب بوده، ولی ما دو تا تقریبا شرایط مون یکی بود ولی اون یه کم فقط یه کم خوشگل تر از من بود.

    ولی به جان پدر مادرم قسم که اخلاقش خیلی بده، جوری که منه دوست صمیمیش، چند ساله باهاش بخاطر اخلاقش قطع رابطه گردم و دیگه حتی بهش زنگ نمیزنم. پدر مادرش هم اخلاق گندی دارن که همه رو تحقیر میکنن و بیشتر اطرافیان ازشون فراری هستند.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۶۳)
    • ۲۱۶۶ بازدید توسط ۱۷۱۴ نفر
    • دوشنبه ۲۰ خرداد ۹۸ - ۱۵:۰۹

    ناراضیم، از همه چی ناراضیم

    سلام 

    دختر ۲۶ ساله ای هستم که تو هر زمینه ای که فکرش رو بکنید شکست خوردم، کار، تحصیل، عشق و ... ، حسی که الان دارم حس مشابه خودکشیه، روحم مرده. 

    دوست ندارم با کسی در ارتباط باشم دارم همه رو حذف میکنم از زندگیم، منی که یه روز صمیمی ترین صبورترین آدم بین دوستانم بودم الان نیستم همه شون رو خط زدم . دارم از عشقم فاصله میگیرم، از خانواده م عاطفی فاصله گرفتم، فقط جسم من رو میبینن. 

    میخوام همه آدم های زندگیم رو پس بزنم، فقط خودم بمونم و خودم، حتی خدا هم درک نمیکنه منو، حرف های منو، میشنوه سکوت میکنه، از این شرایط از این زندگی خسته شدم. ناراضیم از همه چی ناراضیم.


    بیشتر بخوانید ...

    دیگه نمیکشم، دیگه نمیخوام این زندگی رو ...

    همه چیزمون رو الکی و برای هیچ باختیم

    سهم من از این زندگی فقط کلفتی پدر و مادرم هست

    نمیدونم سرنوشتم چرا اینجوری شد ؟

    سر طبیعی ترین مسائل زندگی جیگرم خونه

    این که یه دختر مجرد خونه بگیره و مستقل بشه بده ؟

    چطور خانوادم رو قانع کنم که سر کار برم ؟

    صبح تا شب توی خونه حسرت زندگی دوستانم رو می خورم

    چرا منو کسی نمیخواد؟ ، این سوال شده عقده

    تنها چیزی که تا آخر عمر با منه حسرته

    درد و دل یه دختر دهه شصتی

    یک دخترم که در آستانه 30 سالگی دچار بحران شدم

    دختر 28 ساله ای هستم که دیگه هیچ هدفی ندارم


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۴۶)
    • ۱۸۹۳ بازدید توسط ۱۵۳۱ نفر
    • يكشنبه ۱۹ خرداد ۹۸ - ۱۶:۳۹

    ارزش داره یه سال دیگه از زندگیم رو صرف خوندن برای پزشکی کنم؟

    سلام

    خیلی حال بدی دارم، پارسال برای اولین بار کنکور دادم ولی چون من از اول دبیرستان عاشق رشته ی پزشکی بودم فقط این رشته رو زدم قبول نشدم. (البته فکر کنم دندون و دارو هم میزدم نمیشد چون تو یه رنج هستند)، امسال به شدت جوگیر شدم و از مهر شروع کردم به خوندن سفت و سخت، موبایلم تا همین دو هفته پیش خاموش بود از مهر ماه.

    تماشای تلویزیون رو به حداقل رسوندم، با دوستام هیچ ارتباطی نداشتم، فقط تو کل ۹ ماه دو بار باهاشون رفتم بیرون، همه ی این کارها رو به خواست خودم کردم، یعنی مادر و پدر اصلا کاری نداشتن میگفتن هر جور راحتی، و همه ش هم برای اینکه اتلاف وقتم کم بشه انجام دادم، اما متاسفانه من شخصیتی دارم که بیشتر از ۶ ماه نمیتونم یه حالت خاص رو تحمل کنم، یعنی دیگه اواخر اسفند بریدم (اینم بگم ساعت مطالعم نرمال بود یعنی نه کم نه اونقدر زیاد که بخواد درس خسته م کنه، حدود ۸_۹ ساعت).

    یعنی دقیقا عید به بعد که میگن خیلی مهمه و اینا رو تقریبا میتونم بگم ول کردم!، به خدا دست خودم نیست دارم روانی میشم، از دست خودم بشدت عصبانیم که چرا یه سال نازنین از جوونیم رو این طوری هدر دادم. 


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    پشت کنکوری ها (۵۷ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۶)
    • ۱۶۱۰ بازدید توسط ۱۲۵۸ نفر
    • يكشنبه ۱۲ خرداد ۹۸ - ۱۲:۲۴

    امروز 20 ساله شدم، به شدت ترس دارم از این سن

    با سلام

     19 سالمه و فردا قراره بیست ساله بشم. به شدت ترس دارم از این سن. ورود به دهه ی جدید زندگیم موندن بین بزرگی و کودکی. احساس پیری شدید. به شدت از این که جوونیم بره میترسم .احساس میکنم با یه چشم به هم زدن میگذره و 30 سالگیم میرسه ، یا این که خیلی دوره ی مهمیه و اگه بگذره دیگه راه برگشتی نیست.

    این که حالا باید وارد دنیای دیگه بشم مسئولیت بپذیرم. خیلی احساس بدی دارم خیلی. خیلی میترسم. اگه زود بگذره چی؟ دیگه نتونم بچگی کنم راحت باشم چی؟ میشه بگین شما اگه تجربه مشابه داشتین چطوری بوده؟ چطوری گذشت؟ چیکار کنم حس ترسم بره؟ اینو بگم من پیش مشاور نمیرم به هیچ وجه. چون تجربه داشتم و اصلا راضی نیستم و حالم بهتر نمیشه.

    مرسی


    مرتبط:

    با تجربه الان برگردید به سن 20 سالگی

    به دختری که داره 20 ساله میشه چه توصیه هایی دارید

    پسری 20 ساله هستم که هیچ کس تو خانواده منو نمی بینه

    تو اوج 20 سالگی بر خلاف دوستام یه دختر افسردم

    دختر ۲۰ ساله ای هستم که از وسواس فکری رنج میبرم



    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    مسائل دختران جوان (۲۲۶۴ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۵۵)
    • ۲۰۰۴ بازدید توسط ۱۶۰۸ نفر
    • شنبه ۱۱ خرداد ۹۸ - ۱۸:۲۴

    چرا جامعه حق انتخاب رو از من میگیره؟

    سلام طاعات همگی قبول

    این چند وقته داشتم پست ها رو میخوندم، و آخرین کامنت هایی که توی پست های سال های قبل گذاشته میشه نشون از نحوه مراجعه داره، غالب پست های ریپلای شده، یه سرشون به ازدواج میرسه !

    اتفاقا اخیرا یه پست در همین موضوع از یکی از خانوم ها هم بود! به حد کافی جوون تر ها دارن نیازشون به آشنایی درست و اصولی رو داد میزنن ولی بزرگتری نیست که بخواد بشنوه و دست بشه برای کمک ، خواستم منم بگم شاید چند تا دست با هم صداشون به جایی رسید و کسی همتی خرج کرد.

    توی یکی از پست های ریپلای شده برای سال ۹۴، یه آقایی گفتن شاید فرد ایده آلم توی فاصله نزدیک من باشه، اما چون معرفی نیست من نمیتونم بشناسمش و کماکان تنهام ...، حقیقتا خیلی جمله قابل تاملی بود!!!

    همه ما دنبال ایده آل هامون می گردیم ولی چند نفر کمک مون میکنن که پیداشون کنیم؟ باز آقایون حق انتخاب دارن، منه دختر اول باید جزو ایده آل های شخصی باشم، بعد در قدم دوم فکر کنم آیا اون هم جزو ایده آل های من هست؟! و حقیقتا گاهی این دیدار ها عذاب آوره.


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    نداشتن خواستگار مناسب (۶۶ مطلب مرتبط)
    جذب خواستگار دلخواه (۸۹ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۴۹)
    • ۱۹۰۳ بازدید توسط ۱۵۱۸ نفر
    • شنبه ۱۱ خرداد ۹۸ - ۱۸:۱۰

    کاش مدرک ارشدم رو نداشتم که تو سرم بزنن

    سلام
    خواستم ببینم چرا بعضی خونواده ها با نیش و کنایه زندگی رو واسه بعضی جوون ها از جهنم هم بدتر کردند. بابا ما خودمون داریم عذاب میکشیم شبانه روز فکر و خیال و ترس از آینده داریم دیگه شما بس کنید.

    شما که هیچ برنامه ریزی تو زندگی تون نبود توقع نداشته باشید بچه هاتون شق القمر کنن. خسته شدم بس که کنایه های پدر و مادر و آشنا و غریبه رو شنیدم. این همه درس خوندی چی شدی؟ بیکار و علافی. بچه فلانی فلان شد. فلانی همسن توئه بچه داره. چیکار کنم نمیتونم با کسی که اونا دوست دارن ازدواج کنم.

    میدونم یه ذره به فکرم نیستن فقط میخوان ازدواج کنم که نگن دخترش داره میترشه. هر جا که میشد رفتم دنبال کار چیکار کنم کاش لااقل ارشد نداشتم انقد این مدرک لعنتی رو تو سرم نمیزدن. جالب اینه که خودشون رو یک درصد مقصر نمیدونن.

    تو این شرایط بد جامعه هر جایی هم که نمیشه یه دختر کار کنه. 25 سالمه بخدا تو دانشگاه 90 درصد بچه ها قبل دفاع شون افسردگی میگرفتن چون سال بالایی ها رو میدیدن از سر بیکاری شروع کرده بودن به خوندن واسه دکترا. 


    ↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
    تفاوت تحصیلی در ازدواج (۲۸ مطلب مرتبط)
    درد دل های دختران (۴۵ مطلب مرتبط)
    ازدواج دختران تحصیل کرده (۲ مطلب مرتبط)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۷)
    • ۱۴۲۱ بازدید توسط ۱۱۹۰ نفر
    • دوشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۸ - ۲۲:۰۰

    برو بالا

    تبلیغات متنی
    تبلیغ شما در این جا