خانواده برتر

ارسال مطلب، پرسش و پاسخ و مشورت در مورد خانواده، ازدواج، انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، همسرداری و مسائل اجتماعی

جدیدترین ها
پربیننده ترین ها
پرنظرترین ها
صفحات خاص
صفحات کاربران
مسائل روز
به روز شده ها
جدیدترین نظرات خیلی مهم خرید و فروش بک لینک و رپورتاژ
پاسخ به سوالات مربوط به طراحی سایت با وردپرس و سئو کردن مطالب (۲۴۸۲ بازدید توسط ۱۲۳۱ نفر)
چند نکته در مورد تائید نظرات با توجه به شروع فصل مدارس (۱۲۸۷ بازدید توسط ۸۱۴ نفر)
صفحه آموزشی مسترمهدی (نکات آموزشی پیرامون ازدواج) (۷۲۹۰ بازدید توسط ۴۴۶۸ نفر)
خلاصه ی نکاتی که از خانواده ی برتر آموختید رو بیان کنید (۲۱۴۷ بازدید توسط ۱۴۵۸ نفر)
بهترین نوحه ها و روضه ها و ... سال های قبل (۱۶۶۰ بازدید توسط ۱۰۹۱ نفر)
رفع یک سوء تفاهم در عدم پاسخگویی به سوالات و درخواست های شما (۴۷۴۷ بازدید توسط ۳۷۸۳ نفر)
حال و هوای محرم - دلنوشته ها (۱۰۴۲ بازدید توسط ۶۹۶ نفر)
صفحه ارسال سوال غیر شخصی 2 (۱۴۲۳۱ بازدید توسط ۸۴۷۹ نفر)
بحث و تبادل نظر کنکوری های نظام جدید 99 (۱۵۶۰ بازدید توسط ۱۱۲۴ نفر)
نوع برخورد با پست هایی که فکر می کنید سرکاری باشند (۱۷۶۲ بازدید توسط ۱۱۴۹ نفر)
ترویج فرهنگ کتابخوانی (۱۰۳۷ بازدید توسط ۷۸۷ نفر)
صفحه بحث و تبادل نظر کنکوری های نظام قدیم 99 (۳۰۵۷ بازدید توسط ۲۲۴۷ نفر)
همه چیز راجع به هنر و کنکور هنر 99 (۶۶۹ بازدید توسط ۵۶۰ نفر)
قانون عمومی معرفی افراد متخصص در خانواده برتر (۴۷۱ بازدید توسط ۳۹۰ نفر)
صفحه کنکور برتر (۱۵۵۷ بازدید توسط ۱۲۵۱ نفر)
صفحه تشکر خانواده برتری ها از هم (۱۲۹۰ بازدید توسط ۱۰۷۴ نفر)
صفحه آرزوهای خانواده برتری ها (۱۶۰۵ بازدید توسط ۱۲۰۸ نفر)
صفحه دلنوشته های خانواده برتری ها (۱۷۷۵۶ بازدید توسط ۱۰۸۹۰ نفر)
صفحه نکته های آموزنده روانشناسی (۱۴۱۳ بازدید توسط ۱۱۵۲ نفر)
صفحه درد دل های پسرونه (۴۰۶۰ بازدید توسط ۳۰۰۵ نفر)
صفحه درد ودل های دخترونه (۴۵۵۷ بازدید توسط ۳۴۵۰ نفر)
صفحه آشپزی خانواده برتر (۱۶۳۰ بازدید توسط ۱۱۶۰ نفر)
دلتنگی های عاشقانه و غیر عاشقانه (۲۶۶۶ بازدید توسط ۲۰۸۵ نفر)
حق الناس دل شکستن (3) (۱۵۶۵ بازدید توسط ۱۲۰۸ نفر)
جملات روانشناسی، حکیمانه و زیبای بزرگان درباره ازدواج (۵۰۱۵ بازدید توسط ۴۲۶۲ نفر)
صفحه دخترانه خانواده برتر (3) (۵۱۳۴ بازدید توسط ۳۵۴۴ نفر)
صفحه امید به زندگی 2 (۱۰۶۲۶ بازدید توسط ۶۸۹۳ نفر)
صفحه گفتگوی دختران و پسران بالای 30 سال (۵۴۲۹ بازدید توسط ۴۱۵۰ نفر)
صفحه پیشنهاد پست برای معرفی کتاب (۳۷۵۷ بازدید توسط ۲۵۱۶ نفر)
در مورد پست های رمزدار (۱۴۱۰ بازدید توسط ۱۱۹۳ نفر)
صفحه پیشنهاد پست جدید (۶۶۸۳ بازدید توسط ۴۸۵۲ نفر)
توضیح به خانواده برتری های جدید در مورد نظرات ستاره دار (۱۱۹۲ بازدید توسط ۹۴۹ نفر)
صفحه گفتگوی مهندسان مکانیک (۱۲۵۵ بازدید توسط ۱۰۶۲ نفر)
صفحه گفتگوی مهندسان (۲۵۰۶ بازدید توسط ۱۹۴۳ نفر)
توضیح در مورد ابزار اشتراک مطالب (۸۶۵ بازدید توسط ۷۲۹ نفر)
تصحیح برداشت اشتباه در مورد طرح آشنایی بیشتر بین کاربران (۳۲۰۰ بازدید توسط ۲۳۶۹ نفر)
نظرات کدام یک از کاربران روی شما تاثیر مثبت گذاشته ؟ (۳۰۲۱ بازدید توسط ۲۱۸۶ نفر)
آشتی کنان، حلالیت طلبی و نقد پذیری کاربران خانواده برتر (۲۲۴۴ بازدید توسط ۱۶۷۰ نفر)
التماس دعا (۸۹۶۸ بازدید توسط ۷۱۳۹ نفر)
پیشنهاد مطلب به سایر کاربران (۹۲۲ بازدید توسط ۷۶۹ نفر)
پیشنهاد پست های ویژه هفتگی (۱۵۳۴ بازدید توسط ۱۲۰۲ نفر)
پربازدیدترین مطالب روزانه خانواده برتر (۱۴۰۷ بازدید توسط ۱۱۸۱ نفر)
خدایا شکرت که ... (۳۱۷۲ بازدید توسط ۲۴۰۳ نفر)
صفحه نکته های خانه داری (۱۶۲۱ بازدید توسط ۱۲۴۰ نفر)
معرفی مراکز خرید مخصوص خانم ها (۱۵۰۳ بازدید توسط ۱۲۵۹ نفر)
مشکل تون به کجا رسید حل شد یا نه ؟ (۳۲۶۷ بازدید توسط ۲۶۴۹ نفر)
زیباترین و قشنگترین کتابی که مطالعه کردید چه کتابی بود ؟ (۳۷۹۱ بازدید توسط ۲۹۷۴ نفر)
صفحه دخترانه خانواده برتر 2 (۱۲۱۹۶ بازدید توسط ۷۸۰۰ نفر)
صفحه پســــرانہ ۲ خانواده برتر (۲۸۴۰۶ بازدید توسط ۱۸۳۴۷ نفر)
صفحه کنکوری های 98 نظام قدیم (1) (۱۸۷۶۳ بازدید توسط ۱۴۰۷۲ نفر)
صفحه آموزشی مسترمهدی (نکات آموزشی پیرامون ازدواج) (۷۲۹۰ نمایش) - (۲۷۷ نظر)
صفحه شخصی 🌏 Anahita 🌎 (۱۶۲۰ نمایش) - (۸۲ نظر)
صفحه شخصی "مهشید" (۲۲۸۳ نمایش) - (۱۷۲ نظر)
صفحه شخصی berelian (۸۱۳ نمایش) - (۴۵ نظر)
صفحه شخصی 🌙 secret of my heart ⭐ (۳۵۲۸ نمایش) - (۱۹۲ نظر)
صفحه شخصی مهربانو (۶۲۳ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی نادیا (۴۰۴ نمایش) - (۴ نظر)
صفحه ی شخصی دختر باران (۶۵۷ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی غضنفر (3) (۶۰۲۳ نمایش) - (۶۰۴ نظر)
صفحه شخصی احساس آرامش (۴۱۵۳ نمایش) - (۳۰۶ نظر)
صفحه شخصی Amir💤a 🚀🇮🇷، دل نوشته ها (۳۷۳۳۸ نمایش) - (۲۱۳ نظر)
صفحه شخصی دختر بی نام (۱۲۷۲ نمایش) - (۲۶ نظر)
صفحه شخصی pari banoo (۲۰۵۱ نمایش) - (۷۶ نظر)
صفحه شخصی غضنفر (2) (۱۲۲۱۷ نمایش) - (۱۰۸۶ نظر)
صفحه شخصی پرینازم (۶۳۴۱ نمایش) - (۳۸۳ نظر)
پیشنهاد چند تغییر در صفحات شخصی (۱۲۶۱ نمایش) - (۴ نظر)
درخواست ایجاد صفحه شخصی برای کاربران (۱۳۱۲۷ نمایش) - (۳۰۹ نظر)
صفحه شخصی "عذرا ****" (۱۹۴۷ نمایش) - (۵۴ نظر)
صفحه شخصی هجران (۱۴۱۸ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی amirboors (۶۳۸ نمایش) - (۱ نظر)
صفحه شخصی متنوع الاسم (۱۲۲۳ نمایش) - (۱۲ نظر)
صفحه شخصی فان (۲۴۶۸ نمایش) - (۳۱ نظر)
صفحه شخصی آقا مهدی (۲۶۱۲ نمایش) - (۸۳ نظر)
صفحه شخصی Miss Sarvin - (۱۳۲۱ نمایش) - (۲۵ نظر)
صفحه شخصی *احمد* (۹۵۰ نمایش) - (۱ نظر)
صفحه شخصی غضنفر (۱۲۰۸۳ نمایش) - (۱۰۰۵ نظر)
صفحه شخصی سیاوش ... (۵۴۴۲ نمایش) - (۲۳۰ نظر)
صفحه شخصی ابوالفتح فوق سیکل یا همون دکترای قدیم (۷۹۶۴ نمایش) - (۳۴۹ نظر)
صفحه شخصی "مهربان" (۶۴۰۸ نمایش) - (۱۴۰ نظر)
صفحه شخصی " زهره سادات " (۲۱۳۰ نمایش) - (۶۷ نظر)
صفحه شخصی "زندگی ب شرط سید" (۸۳۵۶ نمایش) - (۳۸۲ نظر)
صفحه شخصی " عارف " (۱۳۶۶ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی "عرفان (حافظ) " (۱۱۸۴۰ نمایش) - (۴۲۳ نظر)
صفحه شخصی " دختر صبور " (۱۲۷۴ نمایش) - (۳۱ نظر)
حرف های نیمه خصوصی من و او (۱۵۶۶ نمایش) - (۳ نظر)
صفحه شخصی " CR7 " (۲۰۴۸ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " Roshanak_si " (۱۵۶۰ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " اریوبرزن " (۶۴۴۵ نمایش) - (۶۵ نظر)
صفحه شخصی " MFE " (۳۱۱۵ نمایش) - (۴۹ نظر)
صفحه شخصی " خداجونم عاشقتم " (۱۳۶۳ نمایش) - (۱۰ نظر)
صفحه شخصی " سروش " (۱۲۹۹ نمایش) - (۰ نظر)
صفحه شخصی " علی کریمی " (۱۵۳۳ نمایش) - (۹ نظر)
صفحه شخصی " زهراا " (۱۷۰۳ نمایش) - (۱۷ نظر)
صفحه شخصی " Mard shab " (۱۷۴۰۶ نمایش) - (۵۵۴ نظر)
صفحه شخصی " فندق __ " (۱۳۳۴ نمایش) - (۳ نظر)
صفحه شخصی " مرد تنها " (۱۵۸۵ نمایش) - (۶ نظر)
صفحه شخصی "ثمینه 74" (۱۴۶۲ نمایش) - (۱۱ نظر)
صفحه شخصی "مهندس" (۱۵۸۳ نمایش) - (۶ نظر)
صفحه شخصی " سعید کرمی " (۲۱۷۲۴ نمایش) - (۷۳ نظر)
صفحه شخصی " جنگل بان " (۱۵۶۸ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی " پسر بارونی " (۴۵۱۱ نمایش) - (۱۶۵ نظر)
صفحه شخصی " بانو لیلا " (۲۰۸۹ نمایش) - (۸ نظر)
صفحه شخصی " سید محمد " (۲۲۶۰ نمایش) - (۱۰ نظر)
صفحه شخصی " سورنا " (۱۹۳۲ نمایش) - (۹ نظر)
صفحه شخصی " شهلا شهلا " (۲۵۱۱ نمایش) - (۳۹ نظر)
صفحه شخصی " خان " (۲۴۴۸ نمایش) - (۲۸ نظر)
صفحه شخصی "💙حامد💙" (۵۷۶۴ نمایش) - (۱۹۶ نظر)
صفحه شخصی " منه ناشکر " (۱۹۳۸ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " پیانیست پیانیست " (۲۱۶۵ نمایش) - (۲۲ نظر)
صفحه شخصی " بی نام و نشون" (۱۷۹۶ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " سلاله " (۲۲۴۷ نمایش) - (۶۲ نظر)
صفحه شخصی " محمد 60 " (۲۷۰۷ نمایش) - (۹۰ نظر)
صفحه شخصی " الی 24 " (۵۹۸۰ نمایش) - (۲۶۶ نظر)
صفحه شخصی " شاهزاده دو رگه " (۱۹۷۴ نمایش) - (۴۴ نظر)
صفحه شخصی " **زیتون ** " (۳۱۱۶ نمایش) - (۷۴ نظر)
صفحه شخصی " بچه زرنگ تهرون " (۲۰۷۹ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی " بانوی آفتاب " (۲۳۶۲ نمایش) - (۸۳ نظر)
صفحه شخصی " رضا رضایی " (۲۵۴۴ نمایش) - (۲۳ نظر)
صفحه شخصی " HIIS " (۷۲۸۴ نمایش) - (۳۱۷ نظر)
صفحه شخصی " حرف دل !... " (۲۶۶۳ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " کوش طلا " (۲۱۲۸ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " علی علی " (۲۲۹۲ نمایش) - (۱۲۱ نظر)
صفحه شخصی " آسمان آبی متاهل " (۱۵۷۴ نمایش) - (۱۰ نظر)
صفحه شخصی " دختر شرقی " (۱۸۵۰ نمایش) - (۲۲ نظر)
صفحه شخصی " عباس " (۱۵۸۶۶ نمایش) - (۷۳۸ نظر)
صفحه شخصی " لیندا 67 " (۱۵۶۷ نمایش) - (۵ نظر)
صفحه شخصی " حامد " (۱۹۶۳ نمایش) - (۱۱ نظر)
صفحه شخصی " pakkan " (۱۰۷۸۲ نمایش) - (۲۶۸ نظر)
صفحه شخصی " ایرانی .. " (۶۴۴۴ نمایش) - (۱۹۸ نظر)
صفحه شخصی " پریا_کلوت " (۱۶۱۱ نمایش) - (۳۶ نظر)
صفحه شخصی " الکساندر میتی کمان " (۴۵۹۲ نمایش) - (۱۰۰ نظر)
صفحه شخصی " خاله باران " (۶۵۲۶ نمایش) - (۴۱۰ نظر)
صفحه شخصی " همسر اقای امیر_متاهل " (۱۵۳۲ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " تقوی " (۱۱۳۸۳ نمایش) - (۴۳۲ نظر)
صفحه شخصی " جیگیلی بیگلی " (۱۵۴۷ نمایش) - (۱۲ نظر)
صفحه شخصی " پرتو خورشیدی " (۲۷۵۶ نمایش) - (۱۷۰ نظر)
صفحه شخصی " Papillon :-) " (۱۳۵۰ نمایش) - (۱۲ نظر)
صفحه شخصی " رضا سرچشمه " (۱۳۲۷۴ نمایش) - (۴۸۴ نظر)
صفحه شخصی " eror " (۱۴۲۰ نمایش) - (۷۲ نظر)
صفحه شخصی " پسر 52 " (۲۳۹۸ نمایش) - (۶۰ نظر)
صفحه شخصی " پرواز ... " (۱۱۷۶ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " ¤¤ سجاد ¤¤ " (۱۳۹۰ نمایش) - (۳۸ نظر)
صفحه شخصی " میثم 23 " (۱۱۰۶ نمایش) - (۱۸ نظر)
صفحه شخصی " *[adam]* " (۲۰۳۱ نمایش) - (۷۹ نظر)
صفحه شخصی " زهرا سادات " (۱۵۷۱ نمایش) - (۳۱ نظر)
صفحه شخصی " صبا :) " (۵۴۷۱ نمایش) - (۴۴۸ نظر)
صفحه شخصی " بهار 23 " (۹۵۳ نمایش) - (۲۳ نظر)
صفحه شخصی " خـــــــــــرپـــرنـــده " (۲۲۷۱ نمایش) - (۳۸ نظر)
صفحه شخصی " N.A " (۱۲۶۳ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " sophist " (۱۰۶۶ نمایش) - (۵ نظر)
یه ملت چطور می تونه بدون جنگ و خونریزی به مرحله دمکراسی برسه؟ (۲۳۱۳ بازدید توسط ۱۲۳۹ نفر) - (۹۲ نظر)
مسائل روز جامعه، موضوع جدید خانواده برتر (۱۶۹۷ بازدید توسط ۷۳۱ نفر) - (۴۳ نظر)
موقع تخفیف گرفتن از چه جملاتی استفاده می کنید؟ (۵۲۶۳ بازدید توسط ۳۵۸۷ نفر) - (۸۲ نظر)
ما هم از دختران گله داریم (۷۷۶۰ بازدید توسط ۵۵۷۳ نفر) - (۹۳ نظر)
چطور محترمانه به یه پسر بفهمونم که تمایلی بهش ندارم (۲۶۲۴ بازدید توسط ۱۵۸۶ نفر) - (۱۲ نظر)
اولین ملاقات با دختر مورد علاقه (۶۴۲۹ بازدید توسط ۳۷۵۷ نفر) - (۸۲ نظر)
مردای قدیمی بر چه اساسی با زن چاق ازدواج میکردن ؟ (۱۰۶۳۱ بازدید توسط ۷۲۲۲ نفر) - (۹۲ نظر)
آدم درونگرا صرفا باید با آدم درونگرا باشه؟ (۱۱۵۷۰ بازدید توسط ۴۰۶۲ نفر) - (۱۵۸ نظر)
از عینکی بودن کسی که میرید خواستگاریش بدتون میاد؟ (۹۹۳۰ بازدید توسط ۷۲۸۷ نفر) - (۹۲ نظر)

۵۶ مطلب با موضوع «درد دل های دختران» ثبت شده است

والدین و بزرگترها خیلی مقصر هستند در بحث ازدواج نکردن ما جوانان

سلام

همیشه وقتی بحث ازدواج نکردن جوان ها پیش میاد بدی ما جوان ها گفته میشه، ولی حقیقت اینکه والدین و بزرگترها خیلی مقصرن اما کمتر بهش اشاره میشه. 

1. مثال میزنم:

خانوم همسایه ما یه پسر داره، همیشه می اومد خونه مون با مامان درد دل میکرد که خسته شدم برای این پسر رفتم خواستگاری سخت گیره و ال و بل، هر بار یه چیزی میشه جور نمیشه، مامان منم راهکار میداد و حرف هاش رو گوش میکرد.

الان یه ساله پسره ازدواج کرده، چند وقت پیش خانوم همسایه به مامانم گفته پسرم خیلی دوست داشت با دختر شما ازدواج کنه!!!، خیلی بهم اصرار کرد که تو بهشون بگو رد هم کردن اشکالی نداره. ولی این خانوم حتی یک بار هم به ما نگفته بود در این مورد!

دلیل این غرورهای الکی چیه؟، اگر  برای پسرتون برید جلو و نه بشنوید، احساس حقارت می کنید؟، حقارت رو باید اون پدر مادری حس کنه که پسرش پیر شده و به خاطر سهل انگاری اون ها زن نگرفته، حقارت رو اون پدر مادری باید حس کنه که پسرش تو هر پارک و کافه ای با یه دختر دوسته و میگرده!، حقیر اون پدریه که از پدری فقط شکم و بچه سیر کردن بلده، به بچه هاش یاد نداده مسئولیت پذیر و متواضع و با فرهنگ باشن.


↓ موضوعات مرتبط ↓ :
موانع ازدواج (۴۰ مطلب مشابه) ازدواج فرزندان (۱۴۷ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه) درد دل های پسران (۳۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۹۰)
    • ۴۳۸۵ بازدید توسط ۲۵۲۸ نفر
    • دوشنبه ۴ آذر ۹۸ - ۱۶:۵۳

    چطوری میشه برای دریافت کمک معیشتی ثبت نام کرد؟

    آیا کمک معیشتی برای کسانی که یارانه‌ شون قطع شده بود هم واریز میشه؟، چطوری میشه برای دریافت کمک معیشتی ثبت نام کرد؟

    مثلا دختر جوانی که تحت حضانت پدر بوده، در زمان حیات پدر یارانه خانواده قطع شده، منظورم از خانواده یعنی دختر و والدینش، برادرهاش متاهل هستن و هر کدوم خودشون سرپرست خانواده خودشون هستن. پدر فوت شده. دختر بیکاره و درآمدی نداره. پدر شغل آزاد داشته. بیمه و حقوق بازنشستگی نداشته. در نتیجه دختر نمیتونه از مزایای بیمه استفاده کنه و نتیجتا مستمری دریافت نمیکنه. بعد از تقسیم ارث هم مبلغ خیلی کمی برای دختر باقی مونده چون تعداد برادرهاش زیاده. شش تا برادر داره. علاوه بر اینها دختر باید از مادر پیرش هم مراقبت کنه که دائما بیماره و هزینه های درمانی داره.

    چنین دختری چطور میتونه برای دریافت کمک معیشتی ثبت نام کنه؟


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    مسائل اجتماعی روز جامعه (۵۳۹ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۴)
    • ۱۲۴۲ بازدید توسط ۷۱۵ نفر
    • پنجشنبه ۳۰ آبان ۹۸ - ۱۰:۲۴

    زندگی هیچ وقت روی خوشش رو به من نشون نداده

    درود و عرض ادب...

    دلم میخواست با چند نفر که نمیدونن من کی هستم درد و دل کنم... 

    زندگی هیچ وقت روی خوشش رو به من نشون نداده... از وقتی یادم هست توی خونه مون دعوا و گریه و غم بوده... پدرم یه فرد بسیار عصبی، دیکتاتور، ریاکار، خشن و بدون ذره ای محبت... مادرم هم یه زن ساده که بویی از برخورد اجتماعی و سیاست نبرده و نمیتونه توی جمع چهار کلام صحبت درست بکنه و فقط بلده غذا بپزه...

    من و برادرم هیچ وقت نه محبتی دیدم نه نوازشی...، هر چی بوده دعوا، آبرو ریزی، خجالت زده شدن بین فامیل و همیسایه و بس، پدرم فقط بلده ما رو تحقیر و خورد و ذلیل کنه...

    پدرم اصلا به فکر ما نیست و به خاطر ریاکاری بیشتر درآمدش رو به دیگران میده و همه ازش سوء استفاده میکنن و وقتی ما ازش پولی میخوایم چنان داد و هوار میکنه که از کار خودمون پشیمون میشیم...

    برادرم به خاطر همه این ماجراها ناراحتی روحی روانی بدی گرفت، که مشت مشت قرص اعصاب میخورد و پدرم و مادرم اصلا نگرانش نبودن و به خاطر شرایط بدی که داشت یه غروب غم انگیز مرگ و به این زندگی نکبت بار ترجیح داد و من درمانده تر از همیشه شدم...


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران و پسران (۱۹۸ مطلب مشابه) خودسازی در دختران (۳۸۸ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۷ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه) خسته شدم از تنهایی (۱۱ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۱)
    • ۲۲۱۵ بازدید توسط ۱۲۲۴ نفر
    • يكشنبه ۱۹ آبان ۹۸ - ۱۸:۰۱

    میگن ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودتون مقایسه نکنید

    همیشه میگن ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودتون مقایسه نکنید، وقتی میبینم هم باطن هم ظاهر زندگیم خرابه چیکار کنم، چرا باید حسرت همه چیز تو دلم باشه؟، چرا بعضی ها اینقدر شادن،  خوشحالن، خوشگلن، پولدارن ... ؟

    من هیچی ندارم، مثل زندانی تو قفسم و زندگیم ثابت و یکنواخت، چرا خدا من رو دوست نداره؟


    مرتبط:

    آیا حس پوچ گرایی بعد از چندین جلسه قابل درمانه ؟

    حالم خیلی بده، به پوچی رسیدم

    از وقتی ترک تحصیل کردم زندگیم به پوچی میگذره

    احساس پوچی داره دیوونه ام میکنه

    احساس پوچی میکنم که چرا سمت رشته مورد علاقم نرفتم


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    مسائل اعتقادی (۱۰۹۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۹)
    • ۳۴۹۶ بازدید توسط ۱۳۳۶ نفر
    • يكشنبه ۲۱ مهر ۹۸ - ۱۷:۲۸

    میخوام برگردم به خود واقعیم، واقعا دلم گرفته ...

    سلام

    من یه دختر کنکوریم، از ابتدایی درس خون بودم و دانش آموز تاپ، دوران راهنمایی رو تو سمپاد گذروندم و دبیرستان، وقتی رسیدم به سال کنکور به دلیل یه سری مسائل محیطی و تاثیری که روی روحیه من گذاشت من درجا زدم و دو سال اصلا درس نخوندم.

    ولی به خانواده میگفتم دارم میخونم، من درگیر حواشی که اکثر دوستام شده بودن (دوست پسر و ...) نشدم و خیلی بچه مثبتم حتی یه بارم با یه پسر حرف نزدم، خلاصه درگیر این جور چیزها نبودم،  اما درس هم نمیخوندم، همه ش ناامیدی و افسردگی و خواب ... .

    از همه مهمتر هر بار که به خانوادم دروغ میگفتم که فلان ساعت خوندم قلبم آتیش میگرفت، به خودم میگفتم داری کی رو گول میزنی، خودتو یا  اون ها رو؟،  از سن هشت نه سالگی همه ی دنیای من درس شده بود، اما دو سال هست که از درس فاصله گرفتم، الان هی به این فکر میکنم برم به خانواده م بگم دیگه نمیخوام بخونم، همش دروغ بود.

    اما هی رتبه ها و نمره های خوبم یادم میاد، به خودم میگم حیف استعدادت نیست؟، درس نخونی میخوای چیکار کنی؟، شوهر؟، به ولله قسم اگر خانواده م بفهمن نمیخونم تو سه سوت شوهرم دادن ...، خیلی روحم خسته ست، حتی یه نفر نیست که مشکلاتم رو بدونه، یه روح خسته واسم مونده و این وضعیت داغون.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    پشت کنکوری ها (۷۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۳)
    • ۲۸۲۷ بازدید توسط ۱۱۹۹ نفر
    • چهارشنبه ۱۰ مهر ۹۸ - ۱۶:۲۸

    اصلا نمیدونم چی میخوام و هدفم چیه؟

    سلام

    اجازه بدید از زندگیم بگم براتون، دخترم، دانشجو در یکی از رشته های پیرا پزشکی، در یک خانواده معمولی از نظر مالی، و خوب از نظر تحصیلی و فرهنگی، تک دختر هستم .

    از وقتی یادم میاد از همون بچگی احساس ضعف میکنم، حس میکنم یه کمبودی دارم، از ۷-۸ سالگی این حس رو دارم، هیچ وقت اعتماد به نفس نداشتم، همیشه خودم رو کمتر از بقیه میگرفتم و میگیرم، ۱۶ سالم بود پسر عمه م بهم گفت دوستم داره تا اون موقع برام پیش نیومده بود، راستش هیجان زده شدم، ضمن اینکه از قبل هم خودم به ایشون حس خوبی داشتم (نمیدونم چه حسی دوست داشتن، عشق یا چی) قصد جفت مون اون زمان ازدواج بود.

    یه مدت با هم ارتباط تلفنی داشتیم، فکر کنم حدود هشت ماه، بعد از این مدت یهو من فکر کردم که اصلا چرا با ایشون باشم،چرا با ایشون ازدواج کنم مگه چی داره! باورش سخته ولی من تو یه روز به این نتیجه رسیدم و به ایشون هم گفتم نمیخوام دیگه ارتباطی داشته باشیم، دیگه باهاش ارتباط نداشتم ولی هر روز عذاب وجدان داشتم که چرا سرکارش گذاشتم، چرا اذیتش کردم و ... ،خیلی گریه میکردم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۲)
    • ۱۶۹۰ بازدید توسط ۱۱۵۶ نفر
    • دوشنبه ۱ مهر ۹۸ - ۰۹:۰۱

    تقریبا به هیچ کدوم از چیزهایی که خواستم نرسیدم

    از وقتی یادمه بر خلاف تلاش های خیلی زیادی که کردم و مقاومت زیادی که در برابر مشکلات زندگیم داشتم ولی تقریبا به هیچ کدوم از چیزهایی که خواستم نرسیدم.

    زندگی خیلی سختی داشتم ولی باز سعی کردم خم به ابرو نیارم و ادامه بدم، تقریبا به پیش دانشگاهی که رسیدم حس کردم افسردگی گرفتم و با ورودم به دانشگاه اونم رشته ای که بهش علاقه نداشتم (سه سال کنکور دادم ولی نشد رشته ای که میخوام قبول بشم)، افسردگیم خیلی زیاد شد، زندگیم اصلا تحت کنترلم نیست.

    دلیل افسردگیم علت خاصی نداره یعنی بهتره بگم اینقدر دلیل داره که نمیدونم اصلا چی به چیه، حالا که به سن 22 رسیدم احساس میکنم واقعا دیگه نمیخوام زنده بمونم، به هر کسی که میمیره عمیقا حسودی میکنم، مثلا مادربزرگم در آستانه مرگه ولی براش خوشحالم، در حالی که همه دارند گریه میکنن.

    میدونم خیلی عجیبه، میدونم حالم بده ولی باور کنید خودم کلی سعی کردم حالم رو خوب کنم، خیلی حتی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید، ولی کاری از پیش نبردم حتی همون موقع کلی تلاش کردم پیش یه روانشناس یا روانپزشک برم ولی از لحاظ مالی برام ممکن نبود حتی حالا هم ممکن نیست.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    خودسازی در دختران (۳۸۸ مطلب مشابه) نیاز عاطفی دختران (۱۵ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۲)
    • ۱۱۸۹ بازدید توسط ۷۹۰ نفر
    • شنبه ۳۰ شهریور ۹۸ - ۱۲:۰۵

    از دست این دل لعنتی به کجا فرار کنم؟

    سلام 

    من یه دختر بین ۲۶ تا ۳۰ سال هستم، یه سال پیش نسبت به یکی حس خیلی مثبت و خوبی داشتم و از رفتارش و نگاه هاش معلوم بود که اونم به من علاقه داره، و همه ش سعی در ارتباط برقرار کردن با من داشتن، بعد فهمیدم ایشون چند سال از من کوچیکتر هستند.

    هر وقت ایشون تو فضای مجازی یا واقعی سعی در باز کردن صحبت با من کرد من نخواستم صحبت رو ادامه بدم با اینکه علاقه داشتم، چون به خاطر سن مون و اینکه حس کردم سطح خانواده من از ایشون پایین تر هست و از نظر مالی تو مشکل بودم اعتماد به نفس این رو نداشتم باهاش برم تو رابطه، (البته من تا حالا با هیچ کس رابطه ای نداشتم و نخواستم داشته باشم)، ولی چون به ایشون علاقه داشتم دوست داشتم به خاطر ازدواج بیشتر بشناسمش.

    من قیافه م خیلی خیلی کوچکتر از سنم نشون میده و با اینکه خواستگارهای کوچکتر از خودم داشتم و همه جا مورد توجه بودم ولی نسبت به این آقا اعتماد به نفسم پایین بود، نمیدونم شاید به خاطر مسائل مالی و ...، اینکه من نمیتونستم مثل بعضی از دخترها هر روز یه مدل مانتو بپوشم و به خودم برسم و ... .


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    ازدواج با پسر کوچکتر از خود (۱۸ مطلب مشابه) رد کردن خواستگار (۱۰۵ مطلب مشابه) شکست عشقی (۱۲ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۸)
    • ۱۸۷۲ بازدید توسط ۱۴۰۴ نفر
    • جمعه ۲۲ شهریور ۹۸ - ۱۲:۲۴

    سیگاری بودن پدرم، ما رو از هم دور کرده

    سلام به همه

    میخوام یه کم از مشکلم با پدرم بگم شاید به درد یکی خورد؛

    همیشه وقتی میان خونه منم مثه بچه های دیگه خوشحال میشم ولی بعدش که یادش میافتم ناراحت میشم. بیشتر اوقات از بوی بد لباس یا دهن ایشون نمیتونم نزدیک به هم بشینیم یا گاهی بلافاصله بعدش نمیتونم تحمل کنم با هم صحبت کنیم.

    وقتی سیگارش روشنه سرم درد میگیره ،شب ها صدای خس خس نفس کشیدن پدرم رو میشنوم همه ش نگرانم دور از جون رگ های قلبش مسدود بشه یا سرطان ریه بگیره...، خودم هم دیگه بعضی شب ها صدای خس خس خفیفی رو میدم که خواهرم بهم گفتن.

    اصلا یکی از علت هایی که منو خواهرم از پدرم دوری میکنیم همین سیگارشه!، به خدا خیلی مهربونه دوسش دارم، دلسوزه، همه کار برامون میکنه، ولی ای کاش این ظلم رو در حق خودش و خونواده ش نمیکرد.

    الان یکی از معیارامه که با پسری ازدواج کنم سیگاری نیست. خواهش میکنم جوون ها ترکش کنید شاید فکرش رو هم نکنید ولی همین عامل ما رو خیلی از هم دور کرده.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) روابط با پدر (۲۲ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۲)
    • ۶۰۸ بازدید توسط ۴۵۵ نفر
    • پنجشنبه ۲۱ شهریور ۹۸ - ۱۱:۴۳

    کشتن احساس آدم ها جنایتی به مراتب بزرگتر از گرفتن جون شون هست

    سلام

    دختری 28 ساله م که از وقتی به یاد دارم همه ش سرم تو کتاب بوده، اینکه شخصیت درونگرا و آرومم باعث شده تو تنهایی هام خودم رو با درس و کتاب سرگرم کنم، یا اینکه علاقه من به کتاب باعث شده تنهایی رو بیشتر از با جمع بودن دوست داشته باشم، خیلی مهم نیست، مهم اینه که این شخصیت از جانب دیگران همیشه تحت نظره و یه جورایی حس اون ها رو برای کنجکاوی تو افکار و عقایدش زنده میکنه. این دیگرانی که میگم شامل همه میشه منتهی تو این پست بیشتر منظورم جنس مخالف هست.

    نه به خاطر غرور بلکه به خاطر نحوه تربیت و اعتقاداتی که در من شکل گرفته روی ارتباط با نامحرم بسیار حساس بوده و هستم. قطعا یکی دیگر از دلایل کنجکاوی آقایون همین مورده.

    یه ظاهر معمولی، یه خانواده معمولی ، پوشش ساده و محجبه چیزهایی نیستن که بتونه برای آقایون جاذبه ایجاد کنه، بنابراین علت اصلی این جاذبه فقط ویژگی های رفتاری و اخلاقی من هست.

    همه آدم ها یه کشش نسبت به جنس مخالف دارن و منم منکرش نیستم، ولی تصور اینکه بتونم مردی غیر از محارم رو از ته دل دوست داشته باشم همیشه برام دور از ذهن بوده، چون هیچ وقت هیچ پسری توجهم رو به عنوان اینکه همسرم باشه جلب نکرد.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    ازدواج و مسائل گوهران کشف نشده (۱۱۴ مطلب مشابه) خواستگاری های بی سرانجام (۴۳ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه) مسائل درونگراها (۲۸ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۸)
    • ۱۳۷۰ بازدید توسط ۱۰۴۹ نفر
    • پنجشنبه ۲۱ شهریور ۹۸ - ۱۰:۵۷

    زخم خورده ی عشقی یک طرفه

    سلام 

    راستش من یه حرف هایی راجع به عشق و عاشقی داشتم که دلم می خواد بگم، شاید کمک کنه به یک سری مسائل که حل بشن، نگرانی هایی که از بین برن و در واقع ماجراهایی که تموم بشن با توجه به پست های اخیر که خوندم اینجا.

    یه آقایی پست گذاشته که خانمی عاشقش شده و ول کن نیست و پای آبرو وسطه، ببینید من خودم زخم خورده این موضوعم، یعنی عاشق شدن.

    می خوام تجربه ی خودم رو بگم و دیگه توی این وبلاگ نمیام، هر چند اینجا رو خیلی دوست داشتم ولی دیگه نمیام، من حدود دو سه سال پیش عاشق یه فرد نسبتا موقعیت داری شدم، از طریق اینستاگرام و این عشق این شکلی که میگم اتفاق افتاد؛

    ابتدا اصلا تصور نمیکردم این جوری بشه، یعنی عاشق بشم، میشناختمش اما عاشق نبودم، خیلی غرور داشتم و دلبری های دخترانه خودم، وقتی پستها و عکس های این فرد رو میدیدم شدیدا احساسی می شدم، تمام ذهنم به هم می ریخت، تمام تمرکزم رو میگرفت، این حس کم کم شدت گرفت به حدی که احساس کردم اونم غیر مستقیم بهم ابراز علاقه میکنه.

    اولش سعی کردم انکار کنم حس خودم رو، و بگم اصلا اینجوری نیست این علاقه از طرف اون نیست اما عشق اینقدر عجیبه که اصلا منطق نداره، خلاصه من حس کردم اون تمام قد عاشق من شده و منو دوست داره، و منم که خودم عاشق شده بودم، منم براش کامنت های عاشقانه گذاشتم و بشدت ابراز احساسات از انواع مختلفش، و هر رفتار و حرکت این آدم مبنی بر علاقه مندی نسبت به خودم می ذاشتم.

    اینجا لازمه بگم که فرآیند عشق جوریه که همون طور که از قدیم گفتن عشق از در که وارد میشه عقل و منطق از در دیگه میره بیرون، عشق همش هیجانه، احساسه، تو معشوقت رو اینقدر دوست داری که از هر لحاظ بهش فکر میکنی، هم فیزیکی، هم هیجانی و عاطفی و هم حس برای خودت بودن.

    خلاصه منم بشدت دچار هیجان شدم و بی محابا ابرازش کردم، تا این که فرد مورد نظر بشدت بهش برخورد و عصبانی و آشفته شد و گرفت منو به فحاشی و تحقیر و توهین و تمسخر و تهدید، که چرا به قول خودش خیال کردم اون عاشقمه و با آبروش بازی کردم و الفاظ بسیار زشت و رکیک که بهم نسبت داد.

    من کم کم تونستم بفهمم قضیه چیه، اوایل که هیجان عشق هم چنان تو وجودم موج میزد و از طرفی ناراحتی از این رفتار، من دو سه سال تو این عشق درگیر بودم دو سه سال هر حرفی شنیدم ولی حسم از بین نرفت، دلتنگی داشتم، ناراحتی داشتم همه چیز خلاصه ...

    حتی تا مرز خودکشی رفتم، ولی زمان گذشت و من این عشق رو حس کردم که داره کم میشه، حتی از خدا خواستم از دلم بیرون بره چون فرد مقابلم بشدت ازم متنفر بود و از آبروش می ترسید، البته من هیچ کاری به آبروش نداشتم اما اون بخاطر موقعیتش میترسید.

    خلاصه خیلی از خدا خواستم و دعا کردم که بتونم این فرد و فراموش کنم، الحمدالله خدای مهربان به من لطف کرد و این اتفاق افتاد و مهر این فرد از دلم رفت، حالا با وجود این که، علاقه از بین رفته ولی هنوز اون فرد مطمئن نیست و نگرانه.

    من مجردم، حتی نگرانه که اگه ازدواج کنم فراموش نکنم و برم سمتش، من اینجا دلم میخواد بگم که قسم می خورم به همون خدایی که دعای منو اجابت کرد، من به طور کل هیچ وقت سمت این فرد نمیرم و نخواهم رفت. خدا میدونه که دروغ نمیگم، من چند بار رفت و برگشت داشتم تو این مدت اما این بار کاملا متفاوته و به هیچ وجه برگشتی در کار نیست.

    حالا هدفم این بود که بگم عشق خیلی تلخه، آدم رو تا مرز رسوایی پیش میبره، اگه با آدم عاشقی رو به رو شدید، مهربانانه تر برخورد کنید، چون یه عاشق ضعیف میشه، مثل یه آدم بیمار، مثل یه ناتوان، اگه دوستش هم ندارید حرمت نگه دارید، این روز و شب ها مال امام حسینه، یادمون نره امام حسین گفت اگر دین ندارید آزاده باشید، شرف و وجدان و آزادگی کلمات بزرگی هستند بیاین شرافت مون رو زیر سوال نبریم.

    خدا هر کسی رو یه جوری امتحان میکنه، یکی با قدرت، یکی با ضعف، اگه قدرت دستمونه خیلی به خودمون نبالیم، اگه ضعیفی می بینیم هم ظلم نکنیم، بالاخره شاید همه چیز رو به تمسخر بگیریم، اما دنیا به مسخره کردن مون نگاه نمیکنه، دنیا درسته جنگ داره، برد و باخت داره، اما ورقش هم برمیگرده.

    حرمت نشکنیم ... همین


    مرتبط با عشق یک طرفه :

    نمی دونم چطور به پسر مورد علاقم بفهمونم که عاشقشم

    فقط می خوام بدونه که عاشقش هستم، می دونم بهش نمیرسم

    چرا عاشق یه نفر شدم که میدونستم هم کفو من نیست

    به صورت یک طرفه عاشق پسرهای جذاب میشم اما ...

    به صورت یک طرفه عاشق یه مدل شدم

    اگه قرار نبود بهش برسم، پس چرا عاشقش شدم؟

    خیلی سخته آدم عاشق کسی باشه و نتونه اقدامی بکنه

    عاشق یکی از زن های بازیگر سینمای ایران شدم



    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    مسائل دختران جوان (۲۳۲۷ مطلب مشابه) عشق یک طرفه (۲۲ مطلب مشابه) شکست عشقی (۱۲ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه) عواقب ازدواج بر پایه دوستی (۸ مطلب مشابه) مضرات دوستی با جنس مخالف (۱۰ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۲)
    • ۱۹۹۹ بازدید توسط ۱۵۱۲ نفر
    • دوشنبه ۱۸ شهریور ۹۸ - ۱۲:۱۷

    ناراحتی از خونه مون برو بیرون

    با سلام

    من دختری هستم کنکوری، در خانواده ای زندگی میکنم که در اون والدین سالاری حاکمه و تقریبا حق همه موارد مربوط به آینده م جز رشته تحصیلیم ازم سلب شده. مثلا در مورد ازدواج، شهر محل تحصیل، طرز لباس پوشیدن، ارتباط با دیگران چه دوست چه غریبه چه جنس مخالف و چه همجنس، اون ها برام تعیین میکنن چه جوری باشم.

    بارها مخالفت کردم و دعوای شدید راه انداختم اما نتیجه اش جمله "ناراحتی از خونه مون برو بیرون" مواجه شدم و اطمینان دارم که اون ها تغییر ناپذیرن، با این وجود درس میخونم، اما دیگه علاقم به درس خیلی کم شده، چون میدونم همه اختیار آینده م دست اون هاست و بعد از اون هم همسری که اون ها انتخاب میکنن.

    بگید چیکار کنم لطفا؟دیگه باید از چه راهی برم که بفهمن من شبیه خودشون نیستم؟


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۱)
    • ۱۱۴۳ بازدید توسط ۹۰۳ نفر
    • پنجشنبه ۳۱ مرداد ۹۸ - ۰۸:۴۷

    واقعا چرا انقدر من بدبختم

    سلام

    من یه دختر 27 ساله هستم، احساس میکنم دیگه کشش زندگی رو ندارم، شاگرد اول مدرسه مون بودم از کلاس اول تا پیش دانشگاهی، پشت کنکور موندم که پزشکی قبول بشم به خاطر ضعف مالی و زندگی تو یه شهر خیلی کوچیک و بی امکانات نشد که قبول بشم، دیگه داشتم دیوونه میشدم داشت کارم به دکتر اعصاب میکشید، انتخاب رشته کردم رفتم لیسانس گرفتم، ولی دوسش نداشتم.

    اومدم بشینم خونه باز واسه کنکور بخونم، خونه مون هر روز دعواست، هر روز، اصلا نمیشه زندگی کرد، هر روز بابام و خواهرم دعواشون میشه، من و مامانم همه ش میونه داری میکنیم، مادرم میره دکتر اعصاب، مشکل معده پیدا کرده، من غصه ی اونم میخورم.

    کلی گشتم واسه جای خواب امن، بهزیستی رو هم چک کردم، نمیدونم خدا منو نمیبینه، از نماز خوندن افتادم، افسرده شدم، یه دختر شاد بودم پدرم رو در آوردن، کاش وقتی بدنیا می اومدم میمردم، انقدر بدبختی نمیکشیدم، تو دانشگاه دانشجوی ممتاز شده بودم، استعداد درخشان دانشگاه واسم بنر زده بود، مادرم زنگ زد تو خونه صدای داد و بیداد می اومد، خواهرم جیغ میکشید، التماس شون میکردم آروم شن، به خدا اشکم رو درآوردن، رفته بودم سر کلاس بچه ها میگفتن شیرینی بخر من حالم سر خودش نبود، اصلا نمیذارن عین آدم زندگی کنم، اگه پسر بودم میرفتم کارگری مامانم هم با خودم میبردم، بدبختی اینجاست که دخترم، واقعا چرا انقدر من بدبختم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۹)
    • ۱۹۳۴ بازدید توسط ۱۵۱۰ نفر
    • چهارشنبه ۳۰ مرداد ۹۸ - ۱۴:۳۴

    شاید اول باید به تو می رسیدم

    سلام

    به همه داداش ها و آبجی های گلم، اونایی که رنج تنهایی و مجردی رو خوب میشناسن، اون ازدواجی ها که حاضر نشدن برن تو رابطه های نادرست...، اون ها که پاکدامنی براشون ارزش بوده همیشه ولی حالا شاید یه خورده خسته شدن، شاید هم یه قدری سرخورده از شرایطی که توش هستن و یه سوال بزرگ که همیشه باهاشونه: 

    خدایا چرا؟، پس چرا درست نمیشه؟، پس چرا نمی‌بینی ما رو؟، دیگه چه شکلی بخوایم ازت ... ؟

    خب منم یکی از شماها هستم و این سوال منم بوده و هست. خب می‌دونم که گاهی صلاح نیست که دعا زود به اجابت برسه، منکر حکمت پروردگار نیستم ولی آخه یعنی همه این نشدن ها حکمته؟، اگه نیست پس گیر کار کجاست؟ 

    کاری ندارم با اون دوستانی که با مجردیشون خوشحالن و تلاشی هم نمیکنن واسه مزدوج شدن. روی صحبتم با اون ازدواجی هاست، همون ها که چند روزه تو این بلاگ دارم درد و دل هاشون رو میخونم و گاهی انقد دلم گرفته براشون که دیگه خودم رو فراموش کردم. به خصوص شما آبجی های خوبم که می‌دونم هیچ وقت نمیشه که خودم رو جای شما بگذارم. 


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    مطالب کاربران (۷۷۱ مطلب مشابه) تفکر در قرآن (۲۷ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه) درد دل های پسران (۳۶ مطلب مشابه) خسته شدم از تنهایی (۱۱ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۷)
    • ۲۰۶۰ بازدید توسط ۱۶۰۹ نفر
    • شنبه ۲۶ مرداد ۹۸ - ۱۱:۴۴

    پیشنهاد به دختر مجرد 25 ساله ای که به شدت دچار روزمرگی شده

    برای یه دختر مجرد 25 ساله که به شدت دچار روزمرگی شده و احساس پوچی، بی هدفی، سردرگمی، بی استعدادی و در یک کلام افسردگی میکنه چه پیشنهادی دارید که از این وضعیت خارج بشه.

    لازم به ذکر است که از لحاظ مالی در وضیعت بغرنجی به سر میبرند و پولی برای رفتن به کلاس، یادگیری مهارت، سفر و تفریحات لازمه را ندارند، از ازدواجم خبری نیست!!!


    مرتبط:

    همه راه های تفریح برا من مسدوده

    راه حل های شما برای تفریح و لذت بردن از زندگی

    چه تفریحات حلالی انجام میدید؟


    بیشتر بخوانید ...

    کمکم کنید تا احساس بی ارزش بودن نکنم

    دیگه نمیکشم، دیگه نمیخوام این زندگی رو ...

    همه چیزمون رو الکی و برای هیچ باختیم

    سهم من از این زندگی فقط کلفتی پدر و مادرم هست

    نمیدونم سرنوشتم چرا اینجوری شد ؟

    سر طبیعی ترین مسائل زندگی جیگرم خونه

    این که یه دختر مجرد خونه بگیره و مستقل بشه بده ؟

    چطور خانوادم رو قانع کنم که سر کار برم ؟

    صبح تا شب توی خونه حسرت زندگی دوستانم رو می خورم

    چرا منو کسی نمیخواد؟ ، این سوال شده عقده

    تنها چیزی که تا آخر عمر با منه حسرته

    درد و دل یه دختر دهه شصتی

    یک دخترم که در آستانه 30 سالگی دچار بحران شدم

    دختر 28 ساله ای هستم که دیگه هیچ هدفی ندارم


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۵)
    • ۱۵۶۴ بازدید توسط ۱۳۰۴ نفر
    • پنجشنبه ۲۴ مرداد ۹۸ - ۱۲:۳۳

    کمکم کنید تا احساس بی ارزش بودن نکنم

    سلام 

    دختری ۱۹ ساله هستم، حدود سه چهار ماهی هست احساس میکنم هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم، دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه ... زندگی واسم بی معناست، گاهی میرم تو فکر به خواسته هام و به علایقم فکر میکنم که هیچ کدوم رو نمیتونم به دست بیارم، گاهی فقط برام شبیه یه رویا هستند، رویاهایی که فکر کردن بهشون لبخند رو لبم میاره. 

    میدونم که اگه به خواسته هام برسم انگیزم دوباره برمیگرده اما اینجا یه مشکلاتی هست به عنوان مثال؛

    میخوام برم یه کشوری که خیلی دوستش دارم اقامت بگیرم، اما این بدون ازدواج من اصلا اتفاق نمیافته، چون خانواده من انسان هایی هستن که حرف مردم براشون بسیار مهمه و از اون جایی که من توی یه شهر کوچیک زندگی میکنم اگه بخوام مجرد برم خارج تنها راه فرار کردنه! که در این صورت فکر کنم پدر و مادرم از غصه اینکه آبروشون رفته دق کنن ... ولی حتی فکر کردن به این موضوع پشیمونم میکنه. 


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۳)
    • ۹۸۱ بازدید توسط ۸۰۴ نفر
    • چهارشنبه ۲۳ مرداد ۹۸ - ۱۱:۱۳

    شدیدا جای خالی یه دوست همجنس، یا یه خواهر رو حس میکنم

    سلام

    من یه دختر 19 ساله م،  با یه خانواده سنتی و معمولی، راستش ما کلا اهل تفریحات دسته جمعی با خانواده نیستیم، یعنی من خودم به شخصه حسرت اینو دارم که یه دفعه فقط یه بار با اعضای خانواده بریم رستوران، یا حتی یه آبمیوه بزنیم، اوضاع مالی مون شاید خیلی تعریفی نداشته باشه اما در اون حد خراب نیست که نتونیم هرازگاهی یه کم بریز و بپاش کنیم!

    یکی این موضوع و موضوع بعدی اینکه من گاهی وقت ها نگاه میکنم به دوستام میبینم چقدَر رابطه شون با هم سن هاشون توی فامیل خوبه، نمیگم اصلا مشکلی نداشتن اما با این وجود با هم رفت و آمد دارن، میرن بیرون و خلاصه با هم هستند خیلی اوقات، اما فامیل های ما، ...!

    یعنی حتی همین مهمونی هایی که هر صد سال یه دفعه ست هم وقتی میشینیم دور هم، هیچ حرفی نمیزنیم!، یه طوری هستند که آدم اصلا حرفش نمیگیره!، کلا نه توی خانواده رابطه ی درست و درمونی داریم با هم، نه توی فامیل حداقل!

    من یه خواهر دارم که 12 سال از خودم بزرگتره و دو تا داداش بین مون، چون فاصله سنی زیاد داریم نمیتونیم خیلی هم دیگه رو بفهمیم، با داداشام هم معمولی هستم!


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۱)
    • ۶۶۵ بازدید توسط ۵۶۸ نفر
    • چهارشنبه ۱۶ مرداد ۹۸ - ۱۱:۳۸

    همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم

    به نام خدا 

    سلام

    من یک دخترم، مجرد و درون گرا هستم و لیسانس دارم. همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم. از زمانی که بچه بودم پدر و مادرم اختلاف داشتند. همیشه تنها بودم و بدون هم بازی. زیاد با کسی رفت و آمد نداشتیم. به خاطر ساکتی و کم حرف بودن همیشه با هم سن و سالان خودم مقایسه می شدم که چرا مثل اون ها حرف نمی زنم.

    هیچ لحظه ی شادی تو زندگی نداشتم. تنها خاطرات خوبی که به یادم مونده از همسایه های خوب و دوستان و همکلاسی های دوران مدرسه و دانشگاست. اکثر اوقات تو خونه ی ما دعواست. یعنی حتی سر کوچک ترین چیزی اعصاب همه به هم می ریزه. ما اگه مسافرتی هم رفتیم با شادی همراه نبوده.

    می خوایم بریم مهمانی و چیزی برای میزبان ببریم دعوا میشه. مهمان میخواد بیاد سر تمیز کردن خونه و خرید و پخت غذا و پذیرایی دعوا میشه. البته بگم که آشپزی همیشه با من هست. مادرم از وقتی دیسک کمر عمل کرده توان کار کردن نداره. معمولا"خرید خونه بخشی با پدرم هست و قسمتی هم با من. البته دو تا داداشمم کمک می کنند ولی در حد کم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) خودسازی در دختران (۳۸۸ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۷)
    • ۱۵۴۲ بازدید توسط ۱۲۶۵ نفر
    • دوشنبه ۱۴ مرداد ۹۸ - ۱۱:۵۴

    از برادرم و خانمش بدم میاد

    سلام

    22 سالمه، فرزند آخر یه خانواده پرجمعیتم، بقیه به غیر از یه داداشم ازدواج کردن. راستش این چند وقته تو خونه مون یه جریاناتی پیش اومده که چند روزه دعا میکنم کاش بچه بودم و درکی از اوضاع دور و برم نداشتم، موضوع داداش دومم، این دفعه دومه که قهر کرده. 

    دفعه اول سر اینکه میخواست با بابام شریک بشه مغازه بخره، بابام قبول نکرد و گفت دختر مجرد دارم شاید فردا شوهرش دادم و فلان بهش نداد، خودش رفت یه مغازه خرید، از قضا سرش کلاه گذاشتن بابام همه چک هاش رو پاس کرد، کمک شون کرد، بعد داداش بزرگم میخواست خونه بخره، بابام اندازه همین مقدار که چک های اون داداشم رو پاس کرد همون مقدار به داداش بزرگم کمک کرد خونه خرید بعد زن داداش دومیم اومده تو روی ما میگه به اون ها یهو پول دادین به ما خورد خورد، بعدم بماند که چه جریاناتی پیش اومد و 5 ماه قهر کردن.

    آخر سر هم جلو منو مامانم میگه بابام بدبختم کرد، هر چی میکشم از خانوادم میکشم.

    دفعه دوم هم سر اینکه یه خونه خریده دو طبقه ش رو رهن داده، تو یه خونه نشسته که شریکی بین داداش هامه، حالا اون یکی داداشم میگه من خودم پول دارم، میخوام یه خونه بخرم یا سهمم رو بخر یا سهمت رو بفروش، اونم میگه نه میخرم نه میفروشم، من میخوام دو سال اینجا بشینم، جفتش که سود کرد بفروشم یه خونه خوب بخرم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۴)
    • ۱۲۲۷ بازدید توسط ۱۰۴۴ نفر
    • يكشنبه ۶ مرداد ۹۸ - ۱۴:۵۴

    با پدر سخت گیر و مادر دهن لقم چکار کنم؟

    سلام

    من دختری 17 ساله ام، قراره مهر ماه برم دوازدهم و بعد هم کنکور، رشته م تجربیه، ساکن تهرانیم ، مشکلم پدر سختگیر و مادر دهن لقمه، من پوست صورتم خشکه، پیش اومده چند بار ماسک میوه گذاشتم، البته قبلش از مادرم اجازه گرفتم ولی پدرم پای تلفن از مامان پرسیده من دارم چکار میکنم مامان بی تدبیر و بی سیاستم گفته مشغول ماسکه، با اینکه میدونه پدرم قشقرق بپا میکنه.

    چند بارم بابام دیده ماسک میذارم داد و بیداد کرده، من امسال با مامانم رفتم کرم ضد آفتاب خریدم پولش رو هم خودم از پول تو جیبیم حساب کردم، پدرم از وقتی فهمیده من یدونه ضد آفتاب خریدم چند ماهه پول تو جیبی نگرفتم، خودم شنیدم مامان بابام پشت سرم حرف میزدن، بابام به مامانم گفته پریسا (منو میگه) هرز میپره، واسه من ضد آفتاب میزنه، (البته پدر و مادر من تا وقت اضافه گیر میارن از اینو اون غیبت میکنن).

    چند وقت پیش از مامانم اجازه گرفتم ریمل خوبی که قیمتش پایین بود خریدم، به بابام میگم پول ندارم پول بده، خیلی معطل موندم، دیشب در قالب لفافه به مامانم میگه من بشنوم؛

    خیلی معطل موندن واسه وقتیه که عزیز آدم رو تخت بیمارستان باشه، نه معطل لوازم آرایش مردم، هرز میپرن، هی لوازم آرایش میخرن .


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تربیت رفتاری دختران (۸۷ مطلب مشابه) تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۷ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۶۳)
    • ۲۳۳۷ بازدید توسط ۱۸۲۵ نفر
    • دوشنبه ۳۱ تیر ۹۸ - ۱۲:۳۸

    اگه شغل نداشته باشم احساس پوچی میکنم

    سلام

    دختری ۲۴ ساله هستم.‌ من متاسفانه سال کنکورم بخاطر غرور زیادم که دروس مدرسه رو بدون خوندن با معدل عالی پاس می کردم و ایده آل گراییم درس نخوندم و در نتیجه رتبه تجربی م ۲۱۰۰۰ شد و کنکور زبان که تفننی شرکت کرده بودم رتبه نسبتا عالی بدست آوردم. 

    چون تو خانواده چند تا دانشجو بودیم اصلا راضی نبودم که دانشگاه آزاد برم و با انتخاب رشته اشتباه که اول رشته های زبان رو زدم، زبان روزانه تو یه دانشگاه درجه ۳ قبول شدم. هنوز برام سواله چرا فقط برای یک دقیقه به سال دوم موندن فکر نکردم. 

    شاید بخاطر اینکه همه معلمان و آشناها خانوم دکتر صدام می زدن و من نتونستم در حد انتظارشون باشم خجالت می کشیدم برای سال بعد بمونم. دانشگاه که رفتم رتبه های همکلاسی ها رو می شنیدم که واقعا نجومی بودن و همه از اینکه چرا من اومدم این دانشگاه متعجب بودن و بخاطر سطح پایین بودن دانشگاه، سال اول رو کلا افسرده بودم و دنبال انتقالی که شرایط خاصی نداشتم و به اجبار همون دانشگاه موندم. 

    وقتی می شنیدم همه اطرافیانم رشته های پیراپزشکی دانشگاه آزاد شهر های فوق العاده دور رفتن و بعد به واسطه ازدواج شون به یه دانشگاه نزدیک و عالی انتقالی می گرفتن، خودم رو سرزنش می کردم که چرا سال کنکورم با سرنوشتم بازی کردم. 


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    آموزش کسب درآمد برای دختران (۷۵ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۷)
    • ۱۰۵۷ بازدید توسط ۸۷۰ نفر
    • دوشنبه ۳۱ تیر ۹۸ - ۱۱:۴۶

    دوست دارم به خاطر آزاد شدن از خانواده م ازدواج کنم

    سلام 

    من دختری ۲۴ ساله ام، از بچگی حالم از چهره ی خودم بهم میخورد و همیشه به زیبایی بقیه حسودیم میشد و این حس الان هم با منه، من از بچگی مجبور به پوشیدن چادر بودم، حتی قبل از سن تکلیف، به خاطر تعصب حال بهم زن خانواده مادریم، (به حجاب اعتقاد دارم اما چادر حالم رو بهم میزنه) و همچنین اجازه دست زدن به صورتم رو ندارم و همچنین آرایش کردن، پس چه جوری باید قیافه ام تغییر کنه و مورد پسندم بشه، حتی به خاطر وجود چادر نمیتونم یه لباسی که بهم بیاد بپوشم.

    دوست دارم به خاطر آزاد شدن از خانواده ازدواج کنم، اما از یه سری مسائل ازدواج میترسم، (چون احساس میکنم آقایون فقط به خاطر ... و بچه دوست بودن ازدواج میکنن)، من باید چه غلطی بکنم؟ 

    هر چند وقت یک بار تو خونه مون یه دعوا راه می افته بین من و مامانم و هر چی دم ذهنم میاد به مامانم میگم، و اینکه معیار من از زیبایی شبیه بودن به اکثریت افراد نه متفاوت بودن، مثلا من ابروهای خیلی کمرنگی دارم که تو عکس نمی افته، (الان میاید میگید پس چرا میخوای اصلاح کنی؟ بعضی از دخترها دوست دارن).

    صورت کشیده بی ریخت و لاغری دارم، نمیدونم حق با خانوادمه که  هر چی اون ها گفتن درسته؟، اگه نه باید چه کار کنم؟


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۲)
    • ۱۲۶۱ بازدید توسط ۱۰۸۷ نفر
    • شنبه ۲۹ تیر ۹۸ - ۱۱:۰۶

    همه جوانی من با بی عشقی، بی پولی و مشکلات گذشت

    دختری 32 ساله ام. از دانشگاه خوب با رزومه خوب دکترا گرفتم. بعد از  سال ها بیکاری و رفتن به مصاحبه های مختلف بالاخره امسال در آستانه استخدام قرار گرفتم. واقعیت اینه که همه جوانی من با بی عشقی و بی پولی و تنش های خانوادگی و مشکلات گذشت، درسته گذشت اما سخت گذشت ... . هیچ آغوشی نبود، هیچ دستی نبود، فقط من بودم و خدا و گریه هام، هنوز خستگی  گذشته توی تنم هست.

     الان هم حس پوچی دارم و از حال لذت نمیبرم، گاهی به اعتقاداتم شک میکنم، افسرده نیستم و بگو بخند دارم اما از درون دچار دوگانگی و تناقض هستم. گذشته به طور مکرر با سختی هاش جلو چشمم میاد ، وقتی میدیدم چطور برای  برخی، جنسیت شون میشه میون بر برای پیشبرد کارهاشون چه شغل چه حتی کار علمی، تا مایی که حاصل دسترنج مون رو ببینیم اون ها کار نکرده چند قدم جلوتر بودن. بگذریم ....

    میتونم، مهاجرت کنم ولی شک دارم با این اوضاع درونی بتونم اون جا دووم بیارم، خیلی تلاش میکنم سپاسگزار باشم و بدتر از خودم رو  ببینم اما سخته دور نمیشم از این حس ها، به مشاور مراجعه کردم کلی روشها وحرف های کلیشه  بی اثر تحویل گرفتم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    ازدواج و مسائل گوهران کشف نشده (۱۱۴ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۳)
    • ۱۴۵۹ بازدید توسط ۱۲۶۰ نفر
    • دوشنبه ۲۴ تیر ۹۸ - ۱۳:۵۶

    فقط دلم میخواد بمیرم

    سلام به همگی 

    الان که دارم مینویسم حالم خیلی داغونه، و همه ش آرزوی مرگ میکنم، چرا؟!

    بذارید تعریف کنم؛

    دختری م ۱۹ ساله، خانواده م رو دوست دارم، از لحاظ مالی متوسط به بالاییم و از لحاظ مادی تا اون حد چیزی کم نداشتم ولی از ۶ سالگیم محبت کم داشتم، حالا علتش رو بی خیال که چرا داستانش طولانیه، در بخش نظرات میگم، این طوری شد که با عقده محبت بزرگ شدم، ۳ ساله با آقا پسری دوستم، کاری با درست اشتباه بودنش ندارم، لطفا سرزنشم نکنید، میدونم اشتباهه، البته قصدمون ازدواج بود.

    مشکلی که دارم اینه که از پرمویی خیلی رنج میبرم، اون قدری موی  زائد دارم که نگو، مگه تموم میشه؟، چند وقت پیش هم رفتم دکتر، گفت تنبلی تخمدان دارم، البته پریودهام مرتبه و لاغرم، ولی گفت ممکنه نازا باشی و هورمون مردانه داری.

    از اون روز که برگشتم خونه کاره هر روزم شده گریه، آینده رو نمیخوام اگه قرار باشه بچه دار نشم، آینده رو نمیخوام با این همه پرمویی، اصلا ممکنه کسی نگیرتم، اگه هم بگیره طلاقم بده بگه این همه مو و ... .


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۸)
    • ۱۶۰۹ بازدید توسط ۱۳۶۸ نفر
    • يكشنبه ۲۳ تیر ۹۸ - ۱۱:۲۸

    می ترسم فرصت های ازدواجم از دست بره و بعدا تنها بمونم

    سلام

    یه چیزی منو تو زندگیم آزار میده، خیلی وقته این صفحه رو دنبال میکنم دیدم خیلی ها از مشکلات شون صحبت کردن منم گفتم مشکلی که دارم رو اینجا بگم ...

    من دختری هستم که دارم وارد سن ۲۶ سالگی میشم، دو سه سال پیش یه خواستگار فامیل داشتم ردش کردم، پدرم خیلی بهم فشار آورد جواب مثبت بدم چون مورد مناسبیه، ولی من هیچ علاقه ای به این خواستگار نداشتم، ترسیدم تو زندگیم اثرات منفی بذاره نخواستم گند بزنم به زندگی خودم و یکی دیگه .

    همه گفتن علاقه بوجود میاد بعدش، ولی من قبول نکردم، مشکل اینجاست که بابام یه تهدیدی کرد که اگه اینو قبول نکردی دیگه اجازه هیچ خواستگاری رو نمیدم که دیگه بیاد، پدرم دوست داره حرف حرف خودش باشه، اوایل تهدیدش رو جدی نگرفتم الان که ۲۶ سالم داره میشه خیلی افکار میاد تو سرم که نکنه فرصت های ازدواجم از دست بره دیگه نتونم ازدواج کنم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    نداشتن خواستگار مناسب (۶۶ مطلب مشابه) ازدواج فرزندان (۱۴۷ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه) مخالفت خانواده با ازدواج (۲۰ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۹)
    • ۲۱۷۷ بازدید توسط ۱۸۸۳ نفر
    • دوشنبه ۱۷ تیر ۹۸ - ۱۲:۳۹

    حق دارم در آینده خانواده ای پر از آرامش داشته باشم؟

    سلام خدمت کاربران خانواده برتر

    من دختری دانشجو و حدود 22 ساله هستم، محل زندگیم یه روستا با فاصله ی خیلی کم از شهره (در حد چند دقیقه طول میکشه تا با ماشین به شهر برسی). همیشه کم و بیش تو خانواده مون تنش وجود داشته. پدرم همیشه وقتی از مادرم عصبی میشدن سرش داد میزدن و گاهی فحش میدادند و حرف های زشتی میزدن که مامانم دلش میشکست و من هم به خاطر مامانم خیلی ناراحت میشدم و گاهی گریه میکردم.

    علاوه بر اینکه از جانب پدرم به خاطر این رفتارهاش با مامانم ناراحت میشدم، از جانب خواهر و برادرم هم اذیت میشدم .اونم خیلی زیاد، خواهرم با اینکه با من تفاوت سنی قابل توجهی داشت ولی اصلا به من محبت نمیکرد، سرم داد میزد، کتکم میزد .

    خب من بچه بودم، وقتی بهم کاری میگفت انجام بدم من خیلی هول میشدم و اضطراب میگرفتم و اون کار رو به خاطر اضطراب شدید غلط انجام میدادم یا آهسته و بعدش سرم داد میزد و فحش میداد و ... 

    حتی روز تولد 6- 7 سالگیم رو هم بهم رحم نکرد، اون روز من بچه بودم و عاشق برف شادی، مامانم برام جشن گرفته بود و مهمون دعوت کرده بود. من وقتی برف شادی زدم منو برد تو اتاق و یه گوشمالی درست حسابی به خاطر اینکه چرا روز تولدم بدون اجازه برف شادی زدم بهم داد. 


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۷ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۹)
    • ۶۸۴ بازدید توسط ۶۰۸ نفر
    • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸ - ۱۴:۳۶

    مادرم با به دنیا اومدن برادرم، منو از یاد برد

    سلام

    دختری م ۲۰ ساله، میخوام درباره اختلاف بین من و مادرم بگم، با هم ۱۹ سال اختلاف سنی داریم، اولین اختلاف مون از همون بچگی که ۶ سالم بود با به دنیا اومدن برادرم پیش اومد، خوش حال بود که پسر به دنیا آورده، کل فامیل هم خوش حال بودن، اینم منو از یاد برد کم کم.

    حتی تو روی خودم نگاه میکرد میگفت نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار، بچگی هام با کلی فرق گذاشتن بزرگ شدم، فرق گذشتن هاش باعث شد از داداشم هم دیگه خوشم نیاد، ولی باز هم باهاش مهربونم، میگم اون بچه س تقصیر نداره تا این که بزرگ شدم و حسادتش بیشتر شد، منو رقیب خودش میدونه، همه ش منو با خودش مقایسه میکنه که من خوشگل تر از تو ام، تو زشتی، یا جلو بقیه منو خورد میکنه و میگه فلان درس رو افتاده (اینم بگم وضع درسم خوبه و سراسری میخونم)، یا میبینی تو جمع فامیل نشسته میگه ایکس(برادرم) صد برابر r(خودم) استعداد داره و یا سر شستن لباس هام همه ش منت میذاره. 

    لازم بود برم دکتر زنان ۳ ماه درد کشیدم، جدی نگرفت بعد از ۳ ماه که کار به خونریری رسید، قرار شد ببره گفتم زودتر میبردی این طور نمیشد، گفت با بابات میرفتی، خودتون هم میدونید که هر حرفی و نمیشه به بابا گفت دخترانه هستند بعضی حرف ها.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) روابط مادر و دختر (۳ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۳)
    • ۶۴۹ بازدید توسط ۵۵۹ نفر
    • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸ - ۱۱:۴۴

    چرا من باید تاوان اخلاق بچگیم رو بدم؟

    سلام

    الان که دارم این رو مینویسم چشم هام پر از اشکِ و روحم خسته ست، من یه دختر 22 ساله ام، دانشجوی ترم 6 یه رشته معتبر.

    از بچگی تو خانواده ای حساس بزرگ شدم که هم اجبار به عقاید مذهبی درون شون موج میزد، هم اجبار درسی. چون برادر و خواهر بزرگترم هر دو تحصیلات عالیه دارند و پدر مادرم هم همین طور، و رو درس من خیلی حساس بودند و سختگیری داشتند، اضطراب هایی که از اوایل تحصیل بهم وارد شده بود من رو داغون کرده بود.

    من بچگیم رو یادمه خیلی آروم و مهربون و حرف گوش کن بودم، اما از پایه چهارم ابتدایی به بعد عوض شدم!، شده بودم یه دختر بچه بد اخلاق غرغروی درس خون که همکلاسی هاش ازش متنفر بودن، چُقُلی بچه ها رو پیش معلم میکردم که آره خانم فلان دانش آموز تقلب کرد، فلان کار رو کرد و ... .

    چون تو ذهنم یه قوانینی از طرف خانواده جاساز شده بود که باید بچه مقیدی باشم، نباید تقلب کنم، جر زنی کنم و بقیه رو آزار بدم!، وقتی این رفتارها رو از دور و بری هام میدیدم فورا اعتراض میکردم بهشون، برای همین مدام با همکلاسی هام دعوا داشتم و حقیقت رو میگم اونا از من متنفر بودن که چرا نمیذارم تقلب کنن، درس نخوونن و اصلا چرا درس من خوبه و من هیچ دوستی هم نداشتم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تربیت رفتاری پسران (۹۶ مطلب مشابه) تربیت رفتاری دختران (۸۷ مطلب مشابه) خودسازی در دختران (۳۸۸ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۷ مطلب مشابه) نوع رفتار در دانشگاه (۱۱۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۸)
    • ۱۰۰۴ بازدید توسط ۸۴۶ نفر
    • شنبه ۱۵ تیر ۹۸ - ۱۲:۱۱

    من و خواهرم تموم جوونی مون تو خونه داره میگذره

    سلام

    من دختری ٢٤ ساله هستم، دانشجوی یکی از رشته های علوم پزشکی، به خاطر سختگیری های بابام که همه ش میگفت پزشکی، چند سال پشت کنکور بودم، آخرش هم پزشکی قبول نشدم، نه من نه خواهرم، دوران پشت کنکوری خیلی سخت میگرفت بابام، اصلا نمیذاشت استراحت کنیم، نمیذاشت تفریح کنیم، ٤ سال پشت سر هم تو خونه، تو خونه ای که همه ش دعوا و فحشه. اصلا تمرکز نداشتم ، مثلا از آزمون برمیگشتم میدیدم تو خونه دعوا شده، خیلی رو روحیه ام تاثیر میذاشت.

    پدرم آدم خیلی تعصبی و خانه گمانِ، من ٢٤ سالمه ولی باورتون میشه تا حالا فقط ٣ بار عروسی رفتم؟، اونم بچه بودم. بابام اصلا نمیذاره جایی بریم نه عروسی نه مهمونی نه جایی، مثلا امروز عروسی پسر داییمه، همه رفتن جز ما، مثل همیشه تو خونه ایم...

    عیدها همیشه خونه ایم، نه کسی میاد خونه مون نه ما میریم جایی، با هیچ کدوم از خواهر برادرهاش حرف نمیزنه ...، تنها دلخوشی زندگیم دانشگاه رفتن بود که اونم دیگه تموم شد، میخوام بخونم واسه ارشد که تو خونه نمونم، ولی مطمئنم قبول نمیشم سال اول، باز باید پشت کنکور بمونم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    پشت کنکوری ها (۷۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۳)
    • ۱۴۲۹ بازدید توسط ۱۲۲۲ نفر
    • شنبه ۱۵ تیر ۹۸ - ۱۱:۳۱

    من و خواهرم هیچ وقت توی خونه مون احساس آرامش نکردیم

    سلام

    من یه دخترم ، ۲۰ سالمه، از وقتی یادم میاد تو خونه مون همیشه قهر و دعوا بوده، عامل همه این قهر و دعواها پدرمه، سر چیزهای کوچک با مادرم قهر میکنه و جدا از ماها میخوابه، باهامون حرف نمیزنه، دستور میده براش غذا و چایی ببریم، درست مثل یه خدمتکار ... .

    وقتی عصبانی بشه دیگه هیچ کیی رو نمیشناسه، صورتش سرخ میشه، حس میکنم الانه که همه مون رو بکشه. سر همه چیز دعوا راه میندازه، ۲۰ ساله که تو این خونه ام، حتی یه لحظه فقط یه لحظه احساس آرامش نکردم، همیشه توی کتاب ها خوندم خانواده کانون عشق و محبت و آرامشه، اما من و خواهرم هیچ وقت تو خونه مون احساس آرامش نکردیم، هیچ وقت .

    همیشه بیرون از خونه وقتی بابام نباشه آرامش داریم، بهمون شک میکنه با اینکه من یه دختر مذهبیم که به هیچ وجه تو زندگیم کار خلافی نکردم، دیگه هیچ حسی به پدرم ندارم، حس میکنم یه غریبه ست که تو خونه کنارمون زندگی میکنه، همیشه عیدها و مناسبت های شاد رو به دل مون زهر کرده، موقع تولدمون قهر کرده، یه کم پول که خرج کنه بدجور میریزه به هم. 

    خدا رو شکر با خواهرم بهتر از منه،  تا حالا چند بار منو کتک زده، صحنه ای که تو ده سالگی کتکم میزد همه ش میاد جلو چشمم، از اینکه با فامیل هامون حرف های مذهبی میزنم، از اینکه حجابم رو رعایت میکنم بدش میاد، بهم میگه آبروت رو میبرم!، دیگه حتی نمازم نمیخونه.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۱۰ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۷ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۶ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۶)
    • ۱۰۷۷ بازدید توسط ۸۹۶ نفر
    • پنجشنبه ۱۳ تیر ۹۸ - ۱۲:۳۷

    برو بالا
    سری دوم موضوعات خانواده برتر
    عشق ازدواج حجاب خواستگاری روابط اجتماعی محبت اعتماد به نفس سربازی طلاق میل جنسی مطالب از تبار خاک ... رسیدن به آرامش قانون جذب سابقه دوستی قبل از ازدواج فراموشی عشق قصد ازدواج ترک خودارضایی فراموشی عشق قبلی افسردگی اختصاصی خانواده برتر معرفی کتاب عشق یک طرفه دختر چادری استرس زندگی مشترک شکست عشقی مادر شوهر دوران عقد و رابطه حسادت خیانت تحصیل در دانشگاه پیام نور جلسه خواستگاری وابستگی آموزش خواستگاری شناخت خواستگار پست های ویژه پست های پیشنهادی کاربران سوالات خواستگاری دوستی با جنس مخالف آرامش جلسه اول خواستگاری نیاز عاطفی قانون جذب از زبان شفق ابراز علاقه وسواس فکری عوارض خود ارضایی دوست پسر نداشتم فشار جنسی مطالب سعید کرمی رشته پزشکی چگونه اعتماد به نفس را افزایش دهیم زندگی در خوابگاه پست های راهنمای خانواده برتر مطالب اسی $ موفقیت پشت کنکور پزشکی نیاز جنسی فرهنگ سازی چراغ سبز به جنس مخالف عشق یک طرفه به پسر دوران مجردی حیا در دختران روش های چاق شدن کنکور تجربی پشت کنکوری ها عاشق شدن درونگرایی جلسه دوم خواستگاری وسواس دوران عقدم ازدواج دانشجویی دوست دختر نداشتم مطالب باشگاه خبرنگاران احساس تنهایی کاربران فعال کم کردن میل جنسی ترس از خیانت شوهر ازدواج با دانشجو نماز ازدواج با دختری که پدر معتاد دارد ابراز علاقه به پسر ازدواج با دانشجوی پزشکی استخاره برای ازدواج عواقب روابط عاطفی قبل از ازدواج ریزش مو قصد ازدواج بدون داشتن امکانات استخاره اثرات بد حجابی معرفی روانشناس خواستگاری از دختر محجبه شوخی های ناجور دهه شصتی ها آموزش های آشپزی مونس ازدواج از طریق سایت های همسریابی قول ازدواج پیدا کردن دختر خوب برای ازدواج برنامه نویسی کمبود اعتماد به نفس رشته حقوق قد خواستگار