سلام

دلم گرفته ... ۲۴ سالمه ولی اندازه ۵۰ سال شکست خورده ام . توی خونه تقریبا پولدار زندگی میکنم، یه زندگی دارم که زندگی سگ بهش شرف داره! یه مادر دارم، کوچولو که بودم همیشه کتکم میزد و جلو بقیه خوردم میکرد، اصلأ تربیت بهم یاد نداد، بعد از همون کوچولویی، دیگران رو میزد تو سر من!

من کوچولو بودم، همیشه از بقیه بد میگفت، از پدرم، برادرهام، عموم، داییم، همه ... یه جوری که من نسبت به همه بدبین شدم. من فکر میکردم مادرم مظلوم روزگاره که افتاده زیر دست یه عالمه آدم بد! انقدر از پدرم پیشمون بد میگفت که من و برادرهام از پدرم متنفر شدیم. از برادرهام پیش پدرم بد میگفت ، تا جاییکه پدرمم از بچه هاش متنفر شد! و این فاصله انقدر عمیق شد که همه از هم متنفر شدیم. و ضد هم بودیم.

الان که بزرگ شدم، تازه میفهمم مادرم باهامون چکار کرده. با فامیلم همین آش و کاسه ست ، از عموم عمه هام داییم همه میگه ... من خواستگار ندارم، دو تا داشتم، زنگ زدن بیان، مادرم گفت نه ، نذاشت پا بذارن خونمون . الأن دوستام ازدواج کردن، من برادرهامم اون موقع که زن میخواستن مامانم نگرفت، پرید وسط گفت نه، نه بچه اند، یکی از برادرام بشدت منزوی شد، استعدادهای خوبی داشت کور شد، یکیشون ناراحتی اعصاب داره، یکیشونم سیزده ساله معتاده. 

الأن مامانم میبینه همسایه هامون بچه هاشون سرزندگیشونن، و داداشم زن ندارن و منم خواستگار ندارم، عقده کرده رو من خالی میکنه، میگه چرا نمیرید از خونه راحت شم، اینو هر شب میگه، میگه چون ما زیادیم من نمیتونم یه شام و ناهار درست و حسابی بذارم! ( من با لباسام بزور میشم چهل کیلو ! تک و توک از سر سفره سیر بلند شدم.

از قصد شام و ناهار کم میذاره ، بعد هی به من میگه خو تو کم بخور، دو هفته رفتم باشگاه، از سیب زمینی های خونه کم شد، دیگه گفت نرو، نیم کیلو زیاد شدم، گفت بسته )  فوق العاده خسیسن چه پدرم چه مادرم.

من هر چند سال یک بار به زور مانتو میخرم اونم میبرنم مانتوهای عهد بوق که بشه پنجاه تومن میخرن، یه عروسی بخوام برم دعواست، چون لباس درست و حسابی ندارم، بعد جلو مردم خودشو خوش اخلاق و فوق العاده مهربون نشون میده .

همیشه جوری رفتار کرده که انگار من مقصرم. امروز دعوامون شد، نشست ناله نفرین کردن، خیلی تا حالا اذیتم کرده، مثل خر تو خونه کار میکنم. امروز هر چی گفت جوابشو دادم.

دیگه بریدم، خسته شدم. بعد من وقتی عصبانی میشم هر کاری ازم بعیده. فکر میکنم منم مشکل عصبی پیدا کردم. بابامم اخلاقش مثل این نظامی هاست، یعنی من تا حالا جرات نکردم بابامو مستقیم نگاه کنم!!! اگر یه روز چهار تا عکس شبیه بابام بدن بگن کدومش باباته، نمیتونم بفهمم!  الان داشتم نماز میخوندم، میگن اخرش باید دعا بگی خدا اجابت کنه، من عاق والدینم، دعای چی بگم؟ بالای یکسالو نیمه، هر روز چله میگیرم!!!

شاید سر جمع کل یک و سالو نیم رو یکماه نگرفته باشم، بقیش همش چله بوده، که ازدواج کنم برم راحت شم. از طرفی کی دختری میگیره با این وضع خانواده و جسمی، مگه خر مغزشو گاز زده. 

صبحم برم تو یه خانواده میخوان بخاطر خانوادم تحقیرم کنن. نمیدونم چکار کنم. مگه من چند بار افریده میشم و زندگی میکنم، دلم میخواد به خدا برسم. ولی با این وضع میترسم یه دفعه خودمو بکشم، یا در هر حال من عاقم، عاق یعنی دنیا و اخرتم نابوده.

خیلی دلم میسوزه، بهای انسانیتم افتاده زیر دسته دو تا ادم که میگن پدر و مادرن. رو دلم انقدر حرف تلمبار شده، انگار تو دلم زخمه. برام دعا کنید، سر بلند از امتحان خدا بیام بیرون و قبل اینکه ببازم بمیرم.

ببینید مرگ برا امثال من راحتیه، نگید، خدا نکنه و جوونی، کدوم جوونی خورد و خاکشیرم.


بیشتر بخوانید ...

کمکم کنید تا احساس بی ارزش بودن نکنم

دیگه نمیکشم، دیگه نمیخوام این زندگی رو ...

همه چیزمون رو الکی و برای هیچ باختیم

سهم من از این زندگی فقط کلفتی پدر و مادرم هست

نمیدونم سرنوشتم چرا اینجوری شد ؟

سر طبیعی ترین مسائل زندگی جیگرم خونه

این که یه دختر مجرد خونه بگیره و مستقل بشه بده ؟

چطور خانوادم رو قانع کنم که سر کار برم ؟

صبح تا شب توی خونه حسرت زندگی دوستانم رو می خورم

چرا منو کسی نمیخواد؟ ، این سوال شده عقده

تنها چیزی که تا آخر عمر با منه حسرته

درد و دل یه دختر دهه شصتی

یک دخترم که در آستانه 30 سالگی دچار بحران شدم

دختر 28 ساله ای هستم که دیگه هیچ هدفی ندارم


مرتبط با ناراحتی از مادر:

مادرم با به دنیا اومدن برادرم، منو از یاد برد

الان که از مادرم بدم میاد راحت ترم

مثل مادر من نباشیم

دخترتون باید آبروتون رو ببره تا بفهمین نیاز جنسی فقط مال پسران نیست

اظهار نظرهای خانم ها در مواقع عصبانیت رو جدی نگیرید

چه گناهی کردم که بچه ی یه مادر بی عاطفه شدم؟

نمیتونم حتی یه حرف دخترانه با مادرم بزنم

از پدر و مادرم نمیگذرم

مادرم از من به شدت بدش میاد

مادرم با من رفتار سردی داره ، نمی دونم چرا ؟

دیگه تحمل زندگی با پدر و مادرم رو ندارم

مادرم یه بارم از داشتن من ابراز رضایت نکرده

حرف های پدر و مادرم آزارم میده

کاش مادرم حرف های منو میفهمید و درکم میکرد

یه مشکل دارم به اسم مادر

بر طرف کردن حس نفرت نسبت به مادر


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
درد دل های دختران و پسران (۲۰۴ مطلب مشابه)