سلام و امیدوارم حالتون خوب باشه خواهش میکنم کمکم کنید
راستش من از تیر تا حالا همیشه به اینجا سر میزنم و برای گفتن مشکلمم فقط به شما اعتماد میکنم و پیش مشاور نرفتم ( توضیح میدم در موردش ) و دوست ندارم مشکلمو به کسی بگم و ناراحتش کنم اما الان دیگه هیچ راهی به ذهنم نمیرسه..

۱۹سالمه و به لطف خدا رشته ی دلخواه دانشگاهمو اوردم و مشکلم در مورد پدر و مادرمه.

فرزند اخر خانوادمم. از بچگی و اوایل نوجوانیم متوجه بودم که والدینم یه جور دیگه ای بهم امید دارن و همیشه سعی کردم توی درسم بهترین باشم تا انتظاراتشونو برآورده کنم و قدر دان زحماتشون باشم. اونا هم مهربان و خوش قلبن و هیچوقت مشکل خیلی جدی که همه متوجه بشن یا خیلی طولانی مدت باشه باهاشون نداشتم.یکی از برادرام طلاق گرفت و برادر دومم در شرفش بود که همه امون از نظر روحی اسیب دیدیم.

برادرم یه سال با ما زندگی کرد قدمش سر چشممون بود ( به هر حال برادرمه و خیلی مهربونیا در حقم کرده و خیلی دوسش دارم) ولی بعضی کاراش به همم ریخت و تاثیرات وحشتناکی روم داشت .

سال سختی بود اما تموم شدنش هم باعث نشد که از فکرش در بیام و تاثیرات روحیش تموم شه و متاسفانه سال بعدش کنکور داشتم و افسردگی زیادی به سراغم اومد که جز بدترین سالهای عمرم بود (قبلش هم افسردگی داشتم اما نه به شدت اون سال) .

نذاشتم پدر و مادرم متوجه شن و فقط دوستام و مشاور مدرسه ام میدونستن حال روحی خرابمو که اون خانومم هیچ مشاوره خوبی بهم نداد و از لطفای خدا بود که با سه ماه خوندن رتبم هزار و خورده ای شد و به ارزوم رسیدم .

از همون سال یکم بیشتر به رفتار والدینم دقت کردم. مادرم وقتی فشار روحی زیادمو میدید مثل یه ضعیف ترسو باهام رفتار میکرد تا تمومش کنم. اون ها زحمت زیادمو توی این چند سال دیدن ولی وقتی موقع نتیجه گرفتن شد حاضر نشدن هیچ کلاسی ثبت نامم کنن و حتی تا یه سال بعد کنکورم سرکوفت میشنیدم که پول کتابهاتو دادیم نتونستیم گردو ( اخه خیلی زیاد میخرن ) بگیریم و ... و من چون شخصیت اروم و سازگاری داشتم فقط میریختم توی خودم و شاید یکی دوبار مودبانه جواب دادم.

مادرم شخصیت مردونه و سلطه گری داره ( توهین نیست حتی مشاور طب سنتی هم بهش گفت) و پدرم برعکس (اروم و همیشه مردمو اول در نظر میگیره و منفعله تا وقتی که عصبانی شه و خودشو تخلیه کنه)

متوجه میشدم که انتظارات زیادی ازم دارن و فکر میکردم طبیعیه که پدر و مادر بقیه رو دیدم. مثلا انتظار داشتن مثل همیشه اگه اشتباهی پیش اومد ندید بگیرم و جالبه که من هیچوقت درخواست بازار رفتن و خرید عید نداشتم ولی وقتی به مادرم گقتم ازم خواست ادامه ندم ( همیشه سعی کردم مودبانه حرف بزنم و طرف مقابلمو درنظربگیرم اون بارم همینطور )

تا اینکه چند وقت پیش متوجه شدم مادرم هیچوقت مثل بقیه مادرا منو دوست نداشته و رفتارش باهام تحت تاثیر برخورد و افکار بقیه است و نظرم براش محترم و قابل توجه نیست و حتی انگلیسی حرف زدنمم به نظرش مسخره میاد .

منم به هم ریختم و یکم سرد شدم اما خدا رو شاهد میگیرم بی احترامی نکردم.. تا اینکه توهین و تحقیراش زیاد شد و برای اولین بار قهر کردم ( باهاش حرف میزدم ولی نه مثل قبل ) و چون همیشه من خودمو شکوندم و دلجویی کردم منتظر موند تا بازم تکرارش کنم. الان دو هفته میشه. ( تلاشی برای حل نکرد حتی چند روز قبل غذا هم برام نذاشت و گفت از یخچال داغ کنم ) که پدرم غذا اورد ولی داشتم گریه میکردم  و بهش گفتم نمیخوام و یه تنهایی نیاز دارم ( سعیم به حفظ احترام بود ) که گفت دلمو شکوندی (!) و رفت.

شب مادرم روضه بود و داشتم سریال طنز خارجی میدیدم یکم حالم بهتر شه که پدرم اومد و طی یه بحث تک نفره و متهم کردن من شروع به دادهای شدید ( متاسفم ولی تقریبا عربده بود ) کرد و بعدشم دید گریه میکنم گفت بچه ای که اشکت دم مشکته(به خدا شاید یکی دوبار گریه کردنمو دیده باشه) و خودشو خالی کرد و رفت.

دلیل دووم اوردنم توی این شرایط سخت ارتباط عاطفیم با خدا بود و با کمک به اون بهتر شدم اما دیشب که متوجه شدم مامانم از خونه رفته ( با بابام هماهنگ کرده بود ) و همه ی تقصیرا رو انداخته گردنم و بابام بازم منو مقصر میدونه شاید سر جمع چهار ساعت خوابیدم و همش گریه کردم..

امروز دانشگاه نرفتم و واقعا متاسفم که طولانی شد. باید چیکار کنم به نظرتون خواهش میکنم کمکم کنید .


مرتبط با ناراحتی از مادر:

مادرم با به دنیا اومدن برادرم، منو از یاد برد

الان که از مادرم بدم میاد راحت ترم

مثل مادر من نباشیم

دخترتون باید آبروتون رو ببره تا بفهمین نیاز جنسی فقط مال پسران نیست

اظهار نظرهای خانم ها در مواقع عصبانیت رو جدی نگیرید

چه گناهی کردم که بچه ی یه مادر بی عاطفه شدم؟

نمیتونم حتی یه حرف دخترانه با مادرم بزنم

از پدر و مادرم نمیگذرم

مادرم از من به شدت بدش میاد

مادرم با من رفتار سردی داره ، نمی دونم چرا ؟

دیگه تحمل زندگی با پدر و مادرم رو ندارم

مادرم یه بارم از داشتن من ابراز رضایت نکرده

حرف های پدر و مادرم آزارم میده

کاش مادرم حرف های منو میفهمید و درکم میکرد

یه مشکل دارم به اسم مادر

بر طرف کردن حس نفرت نسبت به مادر


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مسائل دختران جوان (۲۳۱۳ مطلب مشابه) درد دل های دختران و پسران (۲۰۴ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۵۱ مطلب مشابه)