سلام 
من یه دخترم زیر 23 سال هستم .
میخوام به خودم کمک کنم ولی نمیدونم چجوری و از کجا شروع کنم یه زمانی عاشق یه پسری بودم، قضیه آشنایی و عشقمون مفصله، هر دو همدیگه رو دوست داشتیم اونم خیلی زیاد!
قصد هردومونم ازدواج بود! بهش ایمان داشتم، دنبال سواستفاده نبود، همه تلاششو میکرد که ما با هم ازدواج کنیم بهم میگفت شک نکن شوهر آیندت منم نه کسه دیگه، مگه اینکه مرده باشم!!!این حرفشو هیچوقت یادم نمیره... تقریبا دو سالی گذشته بود.. ا
ز بهترین سالای عمرم بودن تا اینکه پسر مورد علاقم تقریبا 7 ماه پیش فوت شد.. بگذریم چی کشیدم........ شاید باورتون نشه ولی تقریبا 10 روز قبل فوتش ( که قهر بودیم تازه آشتی کرده بودیم ) کلی بهش ابراز علاقه کردم و همه حرفای دلمو بش گفتم، اونم همینطور، احساس عجیبی داشتم میخواستم همه حرفای دلمو بشنوه.
قبلش به خاطر غرورم زیاد باش راحت نبودم. دوسش داشتم ولی زیاد ابراز علاقه نمیکردم! همین باعث شد من صد برابر بیشتر بهش وابسته بشم و قضیه خیلی جدی تر شده بود که  خدا غافلگیرمون کرد!

ظاهرا قوی بودم اما از درون خیلی با خودم جنگیدم تا تونستم با قضیه کنار بیام، اما هنوز تموم نشده، من هنوز که هنوزه شبا با فکرش خوابم میبره، در طول روز هر چقدم مشغول باشم هر چقدم بگم بخندم و شاد باشم، بازم شبا با فکرش میخوابم.
یه جوری که انگار هنوز منتظرشم و باورم نشده که برای همیشه رفته!!! خیلی وقتا یاد خاطر هامون میفتم، برا بعضیاشون میخندم برا بعضیاشونم گریه میکنم، بعضی وقتا چشامو میبندم تصور میکنم که اون پیشمه و منم شروع میکنم باهاش حرف زدن! هنوز براش شعر مینویسم..هنوز اسمشو نقاشی میکنم.. هنوزم تو هر آهنگی دنبال اون هستم..
وقتی میخوام آینده رو تصور کنم هنوزم اونو شوهر آیندم میدونم، به اتفاقای قشنگ بخوام فکر کنم باید اون هم اونجا باشه، غیر از اون هیچکسی رو نمیتونم قبول داشته باشم، میدونم اشتباه کردم ولی برا اینکه از این فکرا در بیام من با یه پسر چت کردم.
اما برای من، اون نمیشد! نه از موندنش خوشحال میشدم نه از رفتنش ناراحت! حتی بهش ابراز علاقه کردم اما همش دوست داشتم تصور کنم که طرف همون پسر مورد علاقمه، اما وقتی به خودم میگفتم بابا این همون عشقت نیس، از خودم بدم میومد...
به ظاهر همه چی خوبه، اما من میدونم که هنوز برام تموم نشده، برام خواستگار که میاد همش دپرس میشم، وقتی حس میکنم قضیه داره جدی میشه شروع میکنم گریه کردن، چجوری بگم من از ازدواج میترسم من غیر از اون کسی رو نمیتونم ببینم فک میکنم هیچکس نمیتونه مثل اون باشه..
نمیدونم چکار کنم، چجوری از این فکر و خیالا بیام بیرون، چجوری با تمام وجود حقیقتو باور کنم هر وقت ناراحت میشم، اولین نفری که میاد تو ذهنم اونه، دیگه همه چی رو ول میکنم و به اون فکر میکنم!
همینطورم وقتی حالم خوبه و میخندم، یادش میفتم یهو دلم میگیره تو همون 10 روز قبل فوتش بهم گفته بود تو بدون منم حالت خوبه و میگی میخندی، میگفت ما قهر بودیم ولی یه جایی منو دیده که شاد بودم و میخندیدم، یه جورایی دلخور بود که من به اندازه اون عاشق نیستم!!! کاش هیچوقت این حرفو نمیزد...
بگید چکار کنم، موندم اگه اون مال من نبود، چرا خدا گذاشت اینقد وابستش بشم...؟؟!

مرتبط با شکست عشقی در دختران:

یعنی به همین راحتی ولم کرد؟

من تنها و اون با یارش، چیکار کنم آروم بشم؟

تصمیم دارم تا وقتی کسی ازم خاستگاری نکرده بهش حسی نداشته باشم

به پای عشقی که فکر میکردم درسته همه خواستگارهام رو رد کردم

چرا خدا منو به پسر مورد علاقم نرسوند ؟

عاشق پسر داییم شدم ولی اون بی توجهی می کنه

عشق یه طرفه سخته واسه دختر ...

پسر مورد علاقم منو خواهر خطاب کرد

انگاری فقط اومده بود تا دلِ منو ببره

شکست عشقی برای خانم ها سخت تره

چطور بعد از شکست عشقی و عاطفی خودم رو جمع و جور کنم؟

کمک به فراموشی شکست عشقی یه دختر


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
فراموش کردن عشق قبلی (۴۹ مطلب مشابه)