سلام

امیدوارم که حال همگی خوب باشه و طاعات و عبادات همه ی شما عزیزان خانواده برتری مورد قبول درگاه حق ان شاء الله.

من با اسم مستعار جلیل که به تازگی وارد دهه ی چهارم زندگیم شدم (سی سالگی) بیش از پنج ساله که خواننده ی خاموش این وبلاگ هستم و برای اولین بار تصمیم گرفتم ابتدا سوالی رو که باعث نوشتن این پست شده رو با شما عزیزان مطرح کنم و سپس صحبتی با دوستانی که وقت و حوصله ی خوندن ادامه ی پست من رو دارند بکنم! 

سوالم در مورد نماز و قسمت دوم پستم هم می شه گفت درد دله.

و اما سوالم در مورد اینه که چطور هنگام نماز حضور قلب داشته باشیم و با تمام وجودمون صحبت کردن با خدا رو حس کنیم؟ 

من بعد از سال‌ها دوباره نماز خوندن رو شروع کردم ولی موقع نماز حواسم همه جا هست به جز به نمازی که دارم می خونم! 

به صورت واضح تر سوالم از همه ی نمازگزاران وبلاگ اینه که شما چطور حضور قلب، خشوع و توجهی رو که وقتی که در حال نماز هستید به دست میارید و لطفاً راهکارهاتون رو بفرمایید.

قسمت دوم پستم رو یک نفر هم تا آخرش بخونه واسم کافیه و اصلاً توقع همدردی و یا حتی ایده و راهکار رو ندارم و صرفاً می نویسم تا سبک بشم.

پسری سی ساله هستم که خانواده‌ی خوبی داشتم و دارم و همین طور کودکی خوبی رو پشت سر گذاشتم. از بچگی خیلی منظم بودم و درسم هم خوب بود. مشکل از دوره ی نوجوونیم شروع شد. از دبیرستان! 

خب من به خاطر شرایط ژنتیکی و محیطی مستعد بیماری وسواس فکری و عملی بودم و متاسفانه همین طور هم شد و من از شونزده سالگی دچار این بیماری سخت شدم.

نمی خوام خیلی طولانیش کنم و در همین حد بگم که بیماریم اونقدر شدید شد که ترک تحصیل کردم و البته یه خوبی هم داشت که سربازیم رو معاف شدم. معافیت پزشکی! 

خب از همون شونزده سالگی دارو و درمان هم شروع شد و من از یه آدم کمال گرای شدید شدم یه دیوونه ی روانی از دید دیگران! 

خلاصش کنم با توجه به بستری شدن در بخش اعصاب و روان بیمارستان و حتی گرفتن شوک الکتریکی و انگ دیوونه ی روانی روی پیشونیم من خیلی زود خودم رو باختم.

ولی این پایان ماجرا نبود! بعد از چند بار بستری شدن در بخش اعصاب و روان بیمارستان و شوک الکتریکی و خوردن ده ها داروی اعصاب و روان یه بیماری دیگه به بیماری قبلیم اضافه شد! اسکیزوفرنی! این رو یه روانپزشک دیگه تشخیص داد و من بیش از یک سال هم توی یه مرکز توانبخشی بودم که خیلی اذیت شدم و بهم سخت گذشت.

این بار یه مزمن هم به صورت پسوند بعد از روانی اضافه شد و شدم یه بیمار روانی مزمن!، او سی دی یا همون وسواس فکری و عملی اعتقاداتم، زندگیم، آیندم و دوستانم رو ازم گرفت و من شدم یه مصرف کننده ی صرف که از زمین و زمان ناراضیه! 

خیلی در حق خانواده م بدی کردم ولی خانواده م و مخصوصاً پدر و مادرم هیچ وقت من رو تنها نگذاشتند و همیشه هوام رو داشتن هرچند من ازشون گله‌هایی هم داشتم که به نظر خودم به حق بود! بگذریم...

هیچ وقت عشق رو تجربه نکردم، هیچ وقت کار نکردم، هیچ پس اندازی ندارم، دانشگاه نرفتم و خیلی چیزهای دیگه که یه جورایی برام شده حسرت! دوستان صمیمی نداشتم و دوست دختر هم که اصلا! در حال حاضر هم هیچ دوستی ندارم! البته رابطم با خدا خیلی بهتر شده و در حال حاضر رفیق فابریکمه! 

خلاصه به جز یه ذهن مریض توی این دنیا هیچی ندارم فعلاً! احساس می‌کنم که یه بازنده ی واقعیم! باز هم خدا رو شکر. میتونست بدتر از این بشه! 

من شخصاً مشکلی با او سی دی و اسکیزوفرنی ندارم و مشکل اصلیم زمانیه که از دست دادم و متاسفانه زمان کمی هم نیست! چهارده سال! 

البته خوشبختانه یا متاسفانه هیچ وقت ناامید نشدم وگرنه از نظر خودم شرایط لازم برای خودکشی رو داشتم! 

خدا رو شکر امسال حالم خیلی بهتره و یه برنامه هایی هم برای خودم دارم که امیدوارم بتونم عملی شون کنم! 

بنده ی خوبی برای خدا و پسر خوبی برای پدر و مادرم نبودم و امیدوارم خدا فرصت جبران و البته توان جبران رو به من بده.

جالب اینجاست که خودم فکر می‌کنم افسردگی، دوقطبی و انواع و اقسام فوبیاها رو هم دارم! من کلکسیونی از بیماری های روانیم! یه بار هفت هشت ماه از خونه بیرون نرفتم! خب این اگه افسردگی نیست پس چیه؟!

حرف که زیاده ولی دیگه بیشتر از این سرتونو درد نمیارم. ببخشید اگه طولانی شد و انسجام و همبستگی نداشت. سخنور خوبی نیستم! 

امشب شب نوزدهم ماه رمضان شب ضربت خوردن مولا علی و شب قدره. از همه ی شما بچه‌های خوب خانواده‌ی برتری التماس دعا دارم.

ممنونم از آقای نجفی به خاطر ایجاد و اداره‌ی این وبلاگ ارزشمند و ببخشید که نمی تونم نظری بذارم چون عضو بیان نیستم و البته می خوام مثل گذشته خواننده ی خاموش بمونم! 

و در آخر با یه بیت شعر از صائب تبریزی عرائضم رو تموم می‌کنم.

آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود

ما را زمانه گر شکند ساز میشویم :)


مرتبط :

چه جوری میتونم در نماز تداوم داشته باشم؟

یه جوری قانعم کنید که نماز بخونم

می خوام دختری نماز خون بشم

میترسم نماز بخونم توقعم از خدا بالا بره

یه راهکار و یا یه انگیزه قوی میخوام که بتونم نمازخوان بشم

نماز خوندن واقعا برای من سخته

فلسفه نماز از زبان استاد رائفی پور

چرا نمی تونم نماز بخونم؟

نماز خوندن چه فوایدی داره ؟

چطور نفرتم رو از نماز نابود کنم ؟

چرا نماز و روزه روی من تاثیر نداره ؟

چرا و چه جوری نماز بخونم ؟

دلم میخواد نماز خون بشم


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
نماز خواندن (۷۴ مطلب مشابه) درد دل های پسران (۸۴ مطلب مشابه)