از همون بچگی هام یادمه تو خونه مون دعوا بود، دعوای پرهیجان و پرطرفدار مادر شوهر و عروس ...، آره مادرم با مادر بزرگم نمی ساخت، دلیلش هم شاید خودتون بتونید حدس بزنید حداقل اگه  تجربه ش رو نداشته باشید.

چند تا سریال ترکی دیده باشید میتونید حدس بزنید، اونم اینه دخالت مادر شوهر در نحوه زندگی عروس و روابطش با شوهرش و  نحوه خونه داری و بچه داری...

بگذریم سرتون رو درد نیارم، میرم سر اصل مطلب؛

همیشه ترس اینو داشتم مادر بره یعنی یه صبح بلند بشم ببینم مادرم نیست، یادمه صبح ها اولین کاری که میکردم پا میشدم میرفتم تو اتاق سرک میکشید که مادرم هست یا نه، تا اینکه بزرگتر شدم سنم رسید به مدرسه رفتن، کلاس اول و باقی ماجرا...

من از اون بچه ها بودم که زار زار روز اول مدرسه گریه کرد، یادمه مادرم تا چند روز ته کلاس میشست وای چقدر خنده داره! همین که جلوتر میرفتم بیشتر میشد مشکلاتم یه ترسی داشتم شاید برای بعضی هاتون ملموس باشه، اونم ترس از پای تخته رفتن بود، انقدر میترسیدم که زیر میز قایم میشدم تا معلم منو نبینه.

یادمه یه بار پای تخته رفتم انقدر ترسیده بودم انگار دیگه مغزی نداشتم، یعنی توانایی جواب دادن به آسون ترین سوال رو نداشتم، فکر کنم نزدیک به یک ساعت پای تخته بودم با احتساب زنگ تفریح، چون من زنگ تفریح نرفتم و تو کلاس موندم با اشک هایی که می رختم و چند تا از بچه ها که مسئول مراقبت از کلاس بودن و مسخره کردن هاشون.

یادم هم نیست آخرش چی شد و چطوری ختم به خیر شد، در هر صورت صحنه ای  که ضبط و فیلمبرداری شد و تو قسمت خاطرات بلند مدت من بایگانی شد چیزی جز خفت و خواری برام نداشت،  دوران ابتدایی و راهنمایی به همین منوال با ترس و لرز گذشت، وارد دوره دبیرستان شدم، یه پسره 15 ساله ترس و که زیاد اهل رفیق بازی نبود، یه جورایی الان به عقب نگاه میکنم من بچه خونگی بودم به اصطلاح بچه های امروزی.

هیچ تجربه ای نداشتم، هیچ دوست صمیمی که باهاش این ور و اون ور برم، مسافرت تا به حال نرفتم به غیر از شهرستان خودمون و مشهد جایی نرفتم، یه چیز جالب تر بگم که کرک و پر تون بریزه، من تا به حال یک بار رفتم شمال و این برای یه بچه تهران فاجعه ست، غیر قابل باوره.

به نظرم دلیل تنهایی که الان دچارش شدم از دوران بچگیم نشآت میگیره، زمانی که باید با بچه ها تعامل میداشتم خودم رو عقب کشیدم، زمانی که باید با بچه های مدرسه یا کوچه بر میخوردم این کار رو نکردم که الان شدم یه آدم افسرده و تنها که هیچ کاری بلد نیست و هیچ مهارتی نداره.

من بازی فوتبال اصلا بلد نیستم، اصلا هیچ ورزشی بلد نیستم، باورتون نمیشه من تا به حال استخر نرفتم، میدونید این کمبود ها کجا یقه ی منو گرفت؟ تو دانشگاه

بچه ها قرار میذاشتن بریم سالن فوتبال، من می پیچوندم، میگفتن بریم استخر، من میپیچوندم، حتی تو خونه های مجردی هم نمیرفتم، چون معمولا تو این جمع ها باید اهله سیگار و مشروب باشی، من حتی بازی پلی استیشنم هم خوب نیست.

اینا همه ش باعث شده من جایی نرم، با کسی معاشرت نکنم، من حتی موتورسواری هم بلد نیستم، با اون که برادرم موتور سواره اما من یه اس... به تمام معنام!، میدونم از گفتن حتی هام خسته شدید، ولی عمق فاجعه بدجور عمیقه، من گواهینامه رانندگی دارم اما پشت فرمون نمیشینم چرا؟

چون میترسم،  یه نگرانی خاصی دارم، فکرم همه ش سمت ماشین های جلویی یا عقبیم هست، به خاطر همین با اون که ماشین داریم اما نمیشینم...، دوران دانشجویی و تحصیل تموم شد و باید میرفتم خدمت، خدمتم افتادم شهرستان، اون جا هم به همین صورت تمام کارهایی که نکردم مثلا همین ترس از رانندگی باعث شد بگم اصلا گواهینامه ندارم، بگذریم خدمتم هم مثل بقیه دوران زندگیم هیچ نقشی که مفید باشم، و کسی روم حساب باز کنه چیزی برام نداشت.

بعد خدمتم هم یه مدت تو شوش فروشندگی کردم، بعدِ اونم یک سال سر ساختمون که مرتبط با مدرک تحصیلیم بود کار کردم، مدرک تحصیلیمم عمرانه، زیاد بهش علاقه ندارم و زیاد هم وارد نیستم حتی نرم افزارهای رشته م رو هم بلد نیستم.

الان هم بیکارم و تو خونه حتی یه جورایی دنبال کار نمیگردم، خیلی نا امیدم، بعضی شب ها فکر خود کشی به سرم میزنه، ولی از ترسش و اینکه پدر مادرم چی، اونا چی میشن، یعنی هرگز خوشبختی پسرشون رو نمی بینن...

من الان وارد سن 29 شدم، الان نه ها! یه حدود سه ماه میشه، یه پسری با شخصیت ضعیف و شکننده که خیلی هم احساساتیه، اصلا باید دختر میشدم!!!

نمیخواد بگید عیب نداره، الان شروع کن، الان دوباره تخریب کن و از اول بساز، من چند سال تو شروع کردن گیر کردم، همه ش میگم فردا اما فرداها پشت سر هم میان و میرن و من همون نقطه ای که بودم هستم.

شاید خنده دار باشه برای شما و دردناک برای خودم، فکر کنم من با 15 سال پیشم فرقی نکنم، یعنی هیچ پیشرفتی حاصل نشده...، خیلی حرف زدم شاید خیلی هاتون تا آخر نخوندید و نصفه خوندید که فکر کنم کار خوبی کردید.

اما اون هایی که تا آخر خوندن امیدوارم یه سطلی چیزی نزدیک شون باشه، چون احتمالا این سبک از زندگی باعث حالت تهوع شون شده باشه...

راسی من بیشتر به خاطر ازدواج اومده بودم اینجا! الان حتما میگید تو با این شخصیتی که برای خودت ساختی میخوای زنم بگیری؟! باشه چرا عصبانی میشید، نمیگیرم من خودم آدم مسئولیت پذیری هستم، هیچ موقع به فکر بد بخت کردن دیگری نمیفتم.

ممنون بابت خوندم نوشته هام، البته بیشتر به جای تشکر باید عذر خواهی کرد، حالا چه یه نفر که مدیر سایت باشه که از سر مجبوری و تایید و چه چند نفری از سر کنجکاوی...، دلیل خنده هام هم فقط غمی هست که میخوام پنهونش کنم. ممنون یا علی


پیشنهاد:

به خاطر بیکار شدن، زخم زبون های ننه مون هم به غصه هام اضافه شد

در حق من که بچه ی آخرم داره ظلم میشه

سوال از دهه شصتی هایی که چشم انداز روشنی ندارند

کی قراره به یه زندگی خوب برسم ؟

تا زنده ای زندگی باید کرد

آیا به صلاح دهه شصتی هاست که ازدواج نکنند ؟!

بخدا منم دوست داشتم ازدواج کنم

پسری 35 ساله ام، احساس میکنم گم شدم در این دنیا

تا کی ما دهه شصتی ها باید غصه بخوریم ؟


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
روش های اجتماعی تر آقایان (۱۰۴ مطلب مشابه) تقویت روابط اجتماعی (۸۰ مطلب مشابه)