سلام

درباره مشکلی دارم که میخوام توضیح بدم اما این مشکل برمی گرده به دوران بچگیم ، همه چی از اون موقع شروع شد که من ۸ ساله بودم و صاحب یه برادر شدم،  خانواده پدری م کلا عاشق پسر بودن و خیلی خوش حال شدن که ما پسر دار شدیم ، به خاطر این پسر دار شدن خیلی به مادرم ارزش و محبت کردن و توجه ویژه ای کردن ، نمی دونم به خاطر این چیزها بود یا علت دیگه ای داشت .

مادرم هم برادرم رو بیشتر از من دوست داشت از موقعی که ۸ سال داشتم فقط فرق گذاشت تفاوت هایی که شاید الان از نظر شما چیزی نباشه اما دل یه بچه ۸ ساله رو میشکوند خیلی دلم  شکسته ، اون موقع ها همش فرق گذاشتن ، برای اون بستنی می خرید برای من نه ، اون رو بغل می کرد من رو نه ، تو کیف پولش عکس اون و بابام رو گذاشته بود اما عکس من نبود ، همه اینا الان که بزرگ شدم برام اهمیتی نداره ، اما اون موقع ها خیلی دلم رو شکست .

فکرش رو بکن حتی تو روم میگفت نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار ، کل  فامیل شاهد فرق گذاشتن ها بودن حتی بابام چند بار دعوا کرد ولی اون تو کاره خودش بود ، این طوری شد که من بزرگ شدم با همه عقده ها با همه محبت هایی که ندیدم و فرق گذاشتن ها .

بزرگ تر که شدم بازم فرق گذاشتن ها بود ، هم چنان ادامه داشت ، مثلا با هم از بیرون میومدیم اون رو بغل می کرد و میگفت سلام پسر گلم اما جواب سلام من رو نمیداد ، اینم بگم شاید فکر کنید من اذیت می کردم و اینا باعث این رفتار ها شده نه اصلا اون طور نبود .

تا این که من ۱۸ ساله شدم و قرار بود کنکور بدم، سال کنکورم به جای این که محیط خونه پر از آرامش باشه بیشتر  روانیم می کرد و نقطه ضعف هام رو پیدا کرده بود و اذیت می کرد ، از یه طرفم مادربزرگم گیر داده بود که بچه دار شین منم ناراحت بودم سر این قضیه که نمی خوام با ۱۸ سال فاصله برادری داشته باشم و اونم میگفت هر کار دلم بخواد میکنم و من و به گریه مینداخت ، با اون وضع به زور کنکور خوندم و قبول سرم ولی نه رشته ای که میخواستم اما اینم بد نیست ناشکری نمی کنم.

حالا که از همه این قضیه ها گذشته روز به روز سعی می کنم فراموش کنم که مادرم باهام چی کار کرد فراموش کنم فرق گذاشتن ها و ماجرای سال کنکورم رو ...

اما دو روز فراموش می کنم بازم یادم میفته آتیش می گیرم ، انگار اصلا این قضیه سال کنکور کلا بهانه بوده که اعصاب من رو به هم بریزه ، وگرنه بچه ش کو ؟

اون روز هم برام کادو تولد کفش گرفته بود که منم انداختم روش و گفتم نمی خوام ببر به اندازه خودت کفش بردار ، از این به بعد برای من کادوی تولد نگیر برای پسرت و بعد از پسرت هر چند تا بچه داشتی برا اونا تولد بخر ، تو برای من مادری نکردی ، منم دیگه باهاش حرف نمیزنم و همه کار ها رو خودم انجام میدم مثل شستن لباس و ...

می دونم شاید الان که همه تون می خواهید نظر بدید بگید ۹ ماه باردار بوده و بعد اون کلی زحمت  کشیده برات و ... ، اما این همه مدت تا الان که ۱۹ سالمه یه طوری رفتار کرد که کم کم دارم فکر می کنم اون مادر خودم نیست شاید مادر ناتنی و ... .

خیلی سعی کردم با این قضیه کنار بیام و فراموش کنم اما نمیشه همش آتیش می گیرم هر سال که هر کی کنکور میده یاد ماجرای کنکور دادن خودم میفتم که باهام چی کار کرد ، روانی شده بودم دیوونه . اون برادرم رو هم خیلی دوست داشتم ولی از بس فرق گذاشت بین من و اون ، دیگه از هم متنفریم و دوسش ندارم .

نمی دونم چکار کنم ، لطفا کمکم کنید

ممنونم


مرتبط با گله از برادر:

دوست دارم برادرم یه حامی باشه برام اما ...

موضع ام در مقابل برادرم چی باید باشه؟

اخلاق و رفتار برادرم برام قابل هضم نیست

متوجه شدم برادر کوچکتر از خودم سیگار می کشه

دعا کنید که برادرم اخلاقش درست بشه

چرا من به جای یه برادر خوب باید یه دشمن داشته باشم؟

جدیدا برادرها و خواهرمم به زندگیم حسادت می کنن

نمی توانم روی خواهران و برادرانم تاثیر مثبت بگذارم

بد اخلاقی برادرم باعث شده ازش متنفر بشم

برای برادرم مهم نیستم

برادرم آبروم رو پیش پدر مادرم برده

برادرم گفت دیگه خواهری به اسم من نداره



برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
درد دل های دختران و پسران (۲۰۴ مطلب مشابه) تعامل با خانواده (۴۸۳ مطلب مشابه) روابط خواهر برادری (۲۱ مطلب مشابه) خودسازی در دختران (۴۸۷ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۵۱ مطلب مشابه)