سلام

دختری 18 ساله ام...، تا قبل از دوران دبیرستان تمام فکر و ذهن من درسم بود و به چیزی جز درسم فکر نمیکردم...، ماجرا از جایی شروع شد که دختر عموم در 15 سالگی ازدواج کرد و منم که همسن اون بودم یه حس عجیبی بهم دست داد.

انگار خیلی ازدواج برام مهم شد. همون موقع ها بود که به یه عروسی دعوت شدیم، من اونجا یه پسری رو دیدم که خیلی بهم نگاه میکرد و فهمیدم که پسر دختر خاله مادرم میشه، یه برادر بزرگتر از خودش داره و خانوادگی همه پزشک هستند به غیر اون پسر.

وقتی از عروسی برگشتیم تا مدتی تمام فکر و ذهن من اون پسر بود، تا اینکه به خودم اومدم و دیدم  خیلی بهش علاقه مند شدم، مدام تخیل میکردم و بهش فکر میکردم، افت تحصیلی شدیدی پیدا کردم و هر وقت که از مدرسه برمیگشتم انرژی منفی زیادی داشتم، چون تا قبل از دبیرستان همیشه شاگرد اول بودم ولی دبیرستان اونی که میخواستم نبودم.

دوران دبیرستان خیلی تلاش کردم که فراموشش کنم، مثلا عهد می بستم که اگه بهش فکر نکنم اوضاع درسیم بهتر بشه یا مثلا قرآن باز میکردم که بدونم من با اون پسر ازدواج میکنم یا نه، یا مثلا دستم رو میذاشتم روی قرآن و قسم میخوردم که دیگه فکر نکنم بهش ولی همه شون فقط برای مدت کوتاهی کمی اثر داشت و انگار هر چی بیشتر تلاش میکردم فکر نکنم بیشتر فکرش می اومد به ذهنم...

برای کنکور چون هدفم این بود که پزشکی قبول بشم، با خودم میگفتم تا وقتی اون پسر میاد به فکرم، تمرکزم برای این هدف کامل نیست. تا آذر ماه دست و پا شکسته درس خوندم، ولی بعدش دیدم این جوری نمیتونم چیزی که میخوام رو قبول بشم و کل کنکور رو گذاشتم کنار و به خودم گفتم تا وقتی تمام فکر و ذهنم درسم نیست بیخیال درس...

من با اون پسر ارتباطی نداشتم و حتی باهاش حرفی هم نزدم...، هر یکی دو سالی شاید ببینمش ولی پیج اینستاش رو دارم. خیلی پسر اجتماعی و خونگرمی به نظر میاد و خیلی برای خودش کلاس میذاره...

میدونم که اگه بفهمم کلا علاقه ای بهم نداره و در آینده هم اصلا به من علاقه مند نمیشه دیگه فکرش رو نمیکنم... ولی نمیدونم حسش به من چه جوریه؟

هر چند ماهی میان خونه مادربزرگم ولی من نمیرم. یعنی سرزده میان و پیش نیومده که منم اون جا باشم. عید ها یا مراسمی بشه مثل زیارت رفتن و این چیزها هم میان ولی نصف مواقع اون پسر نمیاد ...

اون پسر خیلی بهم خاص نگاه میکنه... چشم هاش برق میزنه و لبخندی هم به لبش داره... خیلی هم نمی بینمش که بخوام بفهمم بهم علاقه ای داره یا نه. گاهی به خودم میگم اون اصلا به ازدواج شاید فکر هم نکنه چون فعلا موقعیت ازدواج نداره و برادر بزرگش اول باید ازدواج کنه... ولی این موضوع مثل یه پرونده نیمه باز توی ذهنمه...

دوست دارم بدونم که راه من از اون جداست و این قضیه رو کامل توی ذهنم ببندم. با خودم میگم اگه منو دوست داره باید خودش رو بهم نزدیک کنه ولی یکی از دوستام میگه نباید که به خاطر من بیاد خونه مادر بزرگم!!!

حالا به نظرتون علاقه ای به من داره؟، اگه نداره پس چرا اون جوری نگاهم میکنه؟، چرا لبخند میزنه؟، برام خیلی سواله که چرا وقتی کسی بهم چیزی نگفته من باید بهش فکر کنم؟، اصلا چرا اینقدر به ازدواج و جنس مخالف و ... فکر میکنم؟، چرا نمیتونم این قضیه رو کنار بذارم؟

خواهشمندم اگر کمکی میتونین بکنین، من امسال هم کنکور دارم و ممکنه حرف شما عزیزان خیلی اثر گذار باشه در آینده من


مرتبط با عشق یک طرفه :

زخم خورده ی عشقی یک طرفه

نمی دونم چطور به پسر مورد علاقم بفهمونم که عاشقشم

فقط می خوام بدونه که عاشقش هستم، می دونم بهش نمیرسم

چرا عاشق یه نفر شدم که میدونستم هم کفو من نیست

به صورت یک طرفه عاشق پسرهای جذاب میشم اما ...

به صورت یک طرفه عاشق یه مدل شدم

اگه قرار نبود بهش برسم، پس چرا عاشقش شدم؟

خیلی سخته آدم عاشق کسی باشه و نتونه اقدامی بکنه

عاشق یکی از زن های بازیگر سینمای ایران شدم



کاربران محترم خانواده برتر در مورد پست (اگه دوستم نداره پس چرا نگاه های اون خاص هست؟) ، (۹۰) نظر داده اند، برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا (کلیک-لمس) کنید.
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
عشق یک طرفه (۲۲ مطلب مشابه)
↓ موضوعات پربیننده و منتخب ↓ :
ابراز علاقه دختر به پسر نیاز جنسی دختران نیاز عاطفی دختران دختران مجرد 30+ سال پسران مجرد 30+ سال آموزش های شوهرداری آموزش های زن داری دوستی به قصد ازدواج مشورت در ازدواج خانم ها ازدواج موفق دکتر فرهنگ دوران عقد مسائل زناشویی پرده بکارت درد دل های پسران تناسب اندام آموزش ترک خودارضایی آموزش کنترل فشار جنسی مسائل خانم های چادری فشار جنسی قبل از ازدواج عشق