من سؤالی ندارم فقط احتیاج داشتم حرف هام رو یه جایی بنویسم و با چند نفر صحبت کنم. شرمنده اگر بعد از خوندنش حس کردید وقت تون رو هدر دادید.

واقعیت اینه که حدوداً 9 ماه پیش یکی از اقوام نزدیک از من خواستگاری کردند و با وجود فامیل بودن من هیچ شناختی راجع به ایشون نداشتم ولی جوابم مطلقاً منفی بود به دلایل مختلف. امّا به دلیل اصرار مکرر بزرگ ترها من پذیرفتم یک جلسه با ایشون صحبت کنم. بدون هیچ میل و رغبتی و فقط برای حفظ احترام و ادب نشستم روبروی ایشون و به صحبت هاشون گوش کردم. 

ایشون خواستند منم کمی صحبت کنم، منم نه گذاشتم و نه برداشتم بدون ذره‌ای رحم و مروت به ایشون گفتم من به خواست خودم اینجا نیستم و فقط به خاطر خانواده‌ها پذیرفتم باشما ملاقات داشته باشم.

با وجود گفتن این جمله باز هم صحبت ها مون ادامه پیدا کرد و ایشون با مظلومیت خاصی بین حرف هاشون گفتند که این قدر راحت و قاطعانه بهشون جواب منفی ندم و راجع بهشون کمی فکر کنم. از علاقه اشون گفتند و.... (البته من خیلی به قسمت ابراز علاقه اشون توجهی نکردم چون حس کردم داشتند از این روش بهره می‌گرفتند که احساسات منو برانگیخته کنند چون برعکس من که هیچ شناختی از ایشون نداشتم ایشون تا حدودی نسبت به من شناخت داشتند و می دونستند من دختر احساساتی ای هستم) 

خلاصه تمام تلاش شون رو کردند دل منو نسبت به خودشون نرم کنند. مطمئنم تمام حرف هاشون صادقانه و با خلوص نیت نبود (صداقت بی اندازه برای من مهمه)، امّا یه سری از حرف‌ها و نگاه هاشون عمیقاً قلبی بود. به شدت مظلوم و احساسی! 

ایشون رفتند و با وجود اینکه جواب منفی دادم امّا تا 2 ماه بعد از خواستگاری مادرشون باز هم تماس می‌گرفتند و امیدوار بودند نظرم عوض بشه امّا وقتی دیدند من جدی هستم دیگه برای همیشه رفتند! 

ایشون چند وقت پیش عقد کردند و من از صمیم قلب براشون آرزوی خوشبختی کردم. امّا یه حسی هست که مثل خوره به جونم افتاده و منو رها نمی کنه. یه مدته غذاب وجدان دارم، نگاه های خالصانه ی ایشون در لحظات آخر از ذهنم پاک نمیشن.

مدام به خودم میگم نباید اون طوری و به اون شدت با ایشون حرف می‌زدم من غرور شون رو له کردم دل شون رو شکستم با بی رحمی تمام تو اون چشم های مظلوم نگاه کردم و گفتم من و شما مناسب هم نیستیم و.... 

حتی اگر صد بار هم به عقب برگردیم باز هم جوابم به ایشون منفی خواهد بود و با شنیدن خبر ازدواج شون بینهایت خوشحال شدم و هزار بار براشون آرزوی خوشبختی کردم و مدام به خودم میگم ایشون دیگه فراموش کردند و الآن در کنار همسرشون خوشحال هستند و... 

امّا باز هم این حس عذاب وجدان دست از سرم بر نمی داره، چرا یه ذره هم روی خوش نشون ندادم بهشون. اگر دل شون رو شکسته باشم چی؟، واقعاً نمی دونم چی کار کنم! 

ممنون از همگی


مرتبط:

جواب منفی دادم، اما فکرش راحتم نمی ذاره

وقتی خواستگاری رو رد می کنم، عذاب وجدان شدیدی می گیرم

رفتار بدی با خواستگارم کردم تا پشیمون بشه ولی عذاب وجدان دارم



برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
رد کردن خواستگار (۱۳۶ مطلب مشابه)