اول ماه رمضون که شد غم عظیمی رو درونم احساس کردم. یاد دختری افتادم که توی دانشگاه عاشقش شدم و این قضیه چند سال بدون اینکه چیزی بهش بگم ادامه پیدا کرد و آخرش هم ناتمام موند. 
اگر بخوام خلاصه بگم: 

سال اول دانشگاه به بانوی نجیبی علاقه‌مند شدم. اغراق نیست اگر بگم هزار بار خودم رو آزمودم تا مطمئن بشم عشق واقعی هستش و هیجان زودگذر یا خام نیست. با تمام وجود هم مسئولیت رو پذیرفتم و تلاش کردم. 
چون شرایط ازدواج نداشتم چیزی بهش نگفتم تا صدمه نبینه و از اون طرف خودم رو به آب و آتیش زدم تا شرایط رو فراهم کنم. 
با وجود اینکه ارتباط مستقیم زیادی نداشتیم (در حد گروه‌های درسی تلگرام) احتمالاً به خاطر رفتارهای تابلویی که داشتم (مثل دستاپچگی و هنگ کردن پیشش!) خودش حدس زد... راسته که میگن عشق مثل آتیش توی شب می مونه و خیلی زود لو میره...
فکر کنم غیر مستقیم هم می‌خواست بهم بگه اگر چیزی هست بهش بگم. 
بعد یه مدت، علاقه دو طرفه و درنتیجه مسئولیت دو چندان رو روی شونه‌هام احساس می‌کردم.
 
خودش هم بانوی بسیار مهربان و ساده و خوبی بود که اهل زندگی و پذیرفتن مسئولیت زندگی هستش. ولی من به خاطر عشقی که بهش داشتم حاضر نبودم خم به ابروش هم بیاد چه برسه به اینکه به خاطر من صدمه ببینه. چون نیاز به زمان داشتم تا شرایط رو فراهم کنم و خانواده م رو راضی کنم جلو بیان. در آخر هم ممکن بود به هزار دلیل مثل آزمایش خون متوجه بشیم مناسب هم نیستیم. دیدم این وسط خانم بیشتر صدمه می بینه. از وابستگی عاطفی گرفته تا رد کردن خواستگارهای خوب به خاطر من و گمان بد مردم و کم شدن خواستگارهای خوبش و...
غیرتم اجازه نمی‌داد کسی که با تمام وجود عاشقش هستم به خاطر من صدمه ببینه. برای همین فاصلم رو باهاش حفظ کردم. دانش دینی هر دو نفر مون هم زیادتر شده بود و دو طرف رعایت می‌کردیم.

فاصلم رو حفظ کردم امّا این مسیر اصلاً آسون نبود.  خیلی سخت‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم. بارها و بارها از شدت غم داشتم می‌مردم، بارها خواستم ابراز علاقه کنم، در همین حد که بگم به شما علاقه دارم و دارم تمام تلاشم رو می‌کنم با خانواده خدمت شما برسم ولی شما مسئولیتی ندارین حتی خواستگار بهتر هم اومد اشکال نداره قبول کنید... ولی هر بار جلوی خودم رو گرفتم. چون این حرف‌ها شاید منو آروم می کرد ولی به نعف اون نبود.
داشتم تلاش می‌کردم شرایط رو فراهم کنم ولی از طرفی روز به روز مثل شمع آب می‌شدم و دم نمیردم. مثل مار به خودم می‌پیچیدم و حرفم رو نمی‌تونستم به کسی بگم.
 
چند سال دانشگاه و بعد اون رو خلاصه کنم که دو هفته مونده بود برم خواستگاریش ولی شنیدم ازدواج کرده. 
ناراحت شدم ولی هر چی بیشتر در مورد اون پسر شنیدم خوشحالی جاش رو به ناراحتی می‌داد. پسر مذهبی، مومن، با اخلاق، مدرک ارشد، کار... از صمیم قلب براش آرزوی موفقیّت کردم. 
بعد یه نماز صبح، ناخودآگاه دیدم نمی تونم بلند شم، بغضم گرفت، گویا حضرت زهرا (س) جلوم بود. با خودم زمزمه کردم چیه از حضرت زهرا (س) ناراحتی؟ (آخه علاوه بر سایر معصومین، به حضرت زهرا (س) بیشتر توسل کرده بودم گفته بودم اگر مناسب هم هستیم خودت دل دخترت رو راضی کن و ما رو به هم برسون) امّا از صمیم قلب راضی بودم و گفتم نه راضی هستم. اگر این‌طوری براش بهتره منم راضیم.
سخت نبود،  عشق همینه دیگه...
 
یه مدت گذشت و منم بی خیال شده بودم. چون دیگه زنِ شوهردار محسوب می‌شد و حتی لحظه‌ای فکر کردن هم بهش درست نبود.
برای همین فکر نکردن بهش خیلی راحت‌تر از چیزی شد که فکر می‌کردم. از طرفی دلم هم آروم بود چون می گفتم الآن خیلی خوشحاله و خب هدف منم همین بوده دیگه.
گاهی احساس حسادت می‌کردم ولی خب به لطف خدا به دقیقه نکشیده درست می‌شد. گاهی می‌خواستم خودم رو سرزنش کنم ولی واقعاً هر کاری از دستم برمیومد انجام داده بودم. الآن می دونم خیلی جاها اشتباه کردم و می تونستم مسیرهای بهتری پیش بگیرم خصوصاً با صبوری بیشتر ولی خب اون موقع که عقل الآن رو نداشتم! 
 
مدتی گذشت تا اینکه فهمیدم خبر اشتباه بوده! چون با همدیگه همکار بودن و دوران کرونا هم بود، بقیه فکر کردن اون آقا با ایشون ازدواج کرده و سوءتفاهم شده بود. درحالیکه انگار اون آقا با هم دانشکده‌ای خودش ازدواج کرده بود. (دقیق نمی دونم) 
تصمیم گرفتم برم خواستگاریش. گرمای عشق قدیمی توی و جودم شعله‌ور بود امّا فکر پسر قبلی افتاده بود توی و جودم. آخه کلی از شباهت‌هاشون شنیده بودم! خودش هم دختری نبود که با نامحرم صمیمی بشه حتی به منم رو نمی‌داد... حتماً خیلی شبیه بودن که بازتر برخورد کرده دیگه. 
 (هر چند اون پسر رو نمی‌شناسم و فقط تعریفش رو از بچه‌ها شنیدم ولی به نظرم) واقعاً هم شبیه بودن. اون هم از چند جهت. 
آخرین بار هم که صحبت کردیم غیرمستقیم قصد داشت منصرفم کنه و بگه مناسب هم نیستیم. اصرار داشت علاقه من از خامی و عدم شناخته. منم به خاطر حفظ فاصله حرفی نزدم چون هر چی می‌گفتم با سوالاتی که می‌پرسید مجبور می‌شدم تا آخر قضیه رو بگم. ولی قبول هم نکردم چون این طور نبود. (ویژگی‌های اصلی که دنبالش بودم رو داشت و واقعاً هم عالی بود، دیگه جزئیات می‌موند که تنها راهش خواستگاری رسمی بود) 
ولی متوجه نشدم که در اصل داره خودش رو میگه.  خودش پخته‌تر شده بود و دیگه مثل سابق فکر نمی‌کرد. 
هر چند اینها برای من مهم نبودم. من به دنبال وظیفه خودم بودم و به هر حال من عاشق بودم و اون معشوق.
ولی به اهمیت این شباهت‌ها توجه نکرده بودم. فکر می‌کردم همین که روزی حلال به دست بیاری، اهل خدا باشی، خوش اخلاق و خانواده دوست باشی و... بقیه ش هم یاد می گیری و کنار هم حل میشه دیگه. مهم با هم بودن و همدلی و مهربونی هستش. 
ولی توجه نکرده بودم ایمان و اخلاق و کار رو که خیلی‌ها دارن. یه خانم باید با کسی باشه که علاوه بر ویژگی‌های پایه، شباهت بیشتری هم باهاش داشته باشه و این‌طوری بیشتر بهش خوش می گذره.

منم ویژگی‌های مثبت زیادی دارم ولی مثل اون پسر نیستم. آماده بودم به خاطر کسی که دوستش دارم خودم رو تغییر بدم ولی می دونستم باز هم مثل اون پسر نمی‌شدم چون ذاتاً متفاوت بودم.
سعی هم کردم ولی دیدم نمی شه. از طرفی در مورد تشکیل ازدواج خیلی مطالعه کرده بودم و خوب می دونستم نباید بخوایم کسی رو تغییر بدیم. دو طرف باید همدیگه رو همون طوری که هستن قبول کنن.
من آماده تلاش کردن هستم ولی آیا براش کافیم؟ جوابم نه بود. 
جنبه‌های دیگه رو هم بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که ممکنه خیلی با اون چیزی که می خواد متفاوت باشم. دیدم واقعاً باید با یکی مثل اون پسر ازدواج کنه. اون طوری خوشحال‌تره.
 
خیلی خلاصه کردم درکل این‌طوری شد که منصرف شدم و دیگه پیگیری نکردم. آخرین خبری که ازش داشتم هم این بود که زندگی شاد و عالی و خوبی داره. 
طی چند ماه، یواش یواش تمام خاطرات مربوط بهش رو پاک کردم. چند ماه طول کشید چون همه ش توی ذهنم داشتم مبارزه می‌کردم و نمی‌خواستم واقعیت رو قبول کنم. از یه مدتی به بعد هم خیلی خوب شده بود و هر چقدر دلتنگ هم می‌شدم دیگه چیزی مربوط به اون رو چک نمی‌کردم. تا اینکه اول ماه رمضون ناگهان غم عجیبی توی و جودم موج زد. 
آیه قرآن داریم که بعضی غم‌ها رو خدا می‌فرسته و لزوماً نباید بگی جزء زمانه و اتفاقی هستش و...
خیلی غم عمیقی بود.

دوست داشتم یه بار هم شده می‌تونستیم سر این قضیه با هم صحبت کنیم تا همه چیز حل بشه. تا حدی برای من حل شده ولی با اون حس ناراحتی که وارد ماه رمضون شدم بد به دلم افتاد که شاید اشتباه فکر می‌کنم (دخترها زود فراموش نمی کنن) و ممکنه این قضیه براش حل نشده باشه. شاید این ناراحتی به خاطر اینه که پیش خدا ازم شکایت کرده. نمی‌دونم فقط می دونم هیچ‌وقت بدش رو نخواستم. حتی خبر ازدواجش رو شنیدم گلایه نکردم. این هم می تونه دلیلی باشه برای صداقت در عشقم. اینکه در مورد من چی فکر می کنه هم مهم نیست، برام مهمه که خوشحال باشه و خصوصاً چیزی از طرف من ناراحتش نکرده باشه.
 
نمی‌دونم از یه طرف نگرانم که شاید منو فراموش نکرده باشه، حتی از دستم ناراحت باشه و این قضیه براش حل نشده باشه. 
از یه طرف هم از سال دوم دانشگاه تا الآن چند سال گذشته! می‌ترسم فراموش کرده باشه و با کار اشتباه، بدتر خاطرات گذشته رو زنده کنم. شاید هم داره یا یه نفری آشنا میشه و اینها ممکنه بدتر ناراحتش کنه. 
اصلاً شاید ازدواج کرده من که راهی برای فهمیدن ندارم. اگر کسی هم نباشه،  وقتی مناسبش نیستم، برای چی بی خودی وقتش رو بگیرم و اذیتش کنم. به نظر هم خیلی زندگی خوبی داره و خوشحاله نمی‌خوام به خاطر من اذیت بشه. احتمالاً همین الآن هم ناخواسته خیلی اذیتش کردم.
مطمئن هستم قصدم همیشه خیر بوده ولی اگر ناراحتش کرده باشم چه فایده.
دوباره نمی‌خوام کاری کنم ناراحت بشه. از نظر منطقی بعد گذشت این همه مدت حتی اسم من رو هم نباید یادش باشه. درکل امیدوارم حالش خوب باشه. فکر کنم بهتره این اتفاق رو نادیده بگیرم.
 
کاشکی از اول محرم و نامحرم رو رعایت می‌کردیم این‌طوری نشه.   (کاشکی‌های دیگه هم می تونم بگم ولی خیلی از اون‌ها دست من نبودن ولی رعایت محرم و نامحرم دست من بوده هر چند اون موقع خام‌تر بودم و مثل خیلی‌ها اهمیتش و میزان حد و حدودش رو نمی‌دونستم) 
از طرفی اول همسری که مناسب هم هستیم پیدا کنم بعد عاشقش بشم! کاشکی به نوجوان‌ها و جوان‌ها یاد داده بشه روند معکوس رو طی نکنن! بهترین راه همون راه خدا و اسلام و رعایت محرم و نامحرم هستش.
 
در کل از شما می‌خوام توی این ماه رمضونی خیلی دعا کنید همه دل‌ها شاد و خوشحال باشن، غم و ناراحتی‌ها از بین برن،  کسی از کسی ناراحت نباشه، توی ماه نزول قرآن، ان‌شاءالله شایسته هدایتش باشیم.

بعضی خانم‌ها خیلی از دست مردها ناراحت و شاکی هستن. در خیلی موارد حق دارید امّا نذارید این ناراحتی‌ها از یه عده به خصوص باعث بشه در مورد همه این‌طوری فکر کنید و خودتون رو از زندگی و خانواده خوب محروم کنید. شما قلب خانواده‌ها و کشور هستید و جایگاه خیلی مهم و اثرگذاری دارید. هنوز خیلی از مردها هستن که قدر شما و ویژگی‌های ذاتی شما رو می دونن، هنوز غیرت  (به معنای درستش) رو دارن و اصلاً شیعه بدون عشق مادرمون حضرت زهرا (س)  و حضرت زینب (س) و... که نمی شه! شهدا هم نمونه بارزش.

بدونید وقتی پسری دختری رو دوست داره حاضره تمام سختی‌ها رو به دوش بکشه تا اون دختر خوشحال باشه. سعی می کنه هر چه زودتر با خانواده، خواستگاری دختر بیاد، هیچ وقت احساسش رو به بازی نمی‌گیره، خودش رو اولویت قرار نمیده. سختی می کشه که شما راحت باشین. پس نذارید کسی با هیجانات خودش به اسم عشق، شما رو به بازی بگیره و از طرفی دیدگاه بدبینانه نداشته باشید. شما هم  در واجبات و مسائل دینی محکم عمل کنید ولی در مابقی چیزهای دیگه سخت نگیرید، همراه باشید، ساده بگیرید.


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ کپی لینک این صفحه برای ارسال به دیگران ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
درد دل های پسران (۸۸ مطلب مشابه)