سلام
من داغونم، خیلیم داغونم، واقعاً به بن بست رسیدم، مشکل از خانوادمه
خانواده م درکم نمی کنن بیشتر از ۲۰ ساله دارم تو خودم زندگی میکنم، هیچ وقت نظر مشترکی باهاشون نداشتم همبشه به این خاطر اذیت شدم....
دقیقاً مثل بچهای هستم که از پرورشگاه آوردن و هیچ شباهتی به بقیه اعضای خانواده ش توی روحیات و سلیقه و ... شون نداره
کاش مثلاً میگفتن این دیگه بزرگ شده عقل داره اگر با ما نظر و سلیقه ش یکی نیست حداقل بهش احترام بذاریم غرورشو نشکنیم مسخره ش نکنیم ...
هر بار مشکلی پیش میاد مثلاً می خوایم خونه رو بفروشیم یا اصلاً هر چی! بابام میاد نظر می پرسه از همه منم نظرم رو میگم مثلاً میگم آگهی کنیم تو اینترنت خوبه یا مثلاً پولی چیزی بابام پیدا کرده بود میگفتم آگهی بزن رو دیوارمون بیرون می بینه میاد تو کوچمون سراغش خب نشونه میده میاد می بره مسخرم میکردن میخندیدن میگفتن چقدر ساده ای خب هر کی میاد میگه مال منه میگفتم خب نشونی میده کجا گم کرده و... انگار نه انگار فقط میگن تو این قدر ساده و احمقی سرت رو آخر به باد میدی با این کارات!!! شما بگین!!!! من اشتباه میکنم یا اون ها؟
این قدر از این اتفاقاً میفته که نگین! کلاً آدم حساب نمی شم! همه بلانسبت به چشم الاغ نگاهم می کنن....
خب من که می دونم حرفم درست و منطقیه از این بابت نگران نیستم فقط به این فکر میکنم که سال هاست به خاطر فرق داشتن با این جماعت گیر افتادم توشون... هیچ حرفیمو قبول نمی کنن بعد از کلی جر و بحث که با هم می کنن میگن راستی فلان راهم هست... میرم می بینم همونیه که من گفتم! در حالی که اون وقتی که داشتم اینها رو میگفتم بهشون همه ش سر تکون میدادن و میگفتن بسه دیگه برو پی کار و درست
من از بچگی از تحقیر شدن نفرت بینهایت زیادی داشتم و دارم در حدی که برام خطر محسوب مبشه یک دفعه میبینی بی مراعات میپرم به یکی به خاطر اینکه بهم خندیده یا مسخرم کرده خیلی خشمگین میشم این جور مواقع
حالم بد میشه از توی این خونه بودن..... از بچگی دوست داشتم موسیقی رو دنبال کنم در کنار درسم نذاشتن نقّاشی و خیاطی و خوندن کتابهای غیر درسیم همین طور من تمام عمرم طبق نظر اینها بزرگ شدم و رشد کردم.... شخصیت واقعیم مسکوت مونده پشت رفتار و ظاهری که اینها برام ساختن! بیرون وقتی با خانواده نیستم خود خود خودم هم! این قدر لذّت بخشه برام... نه گذاشتن برم شرکت خصوصی کار کنم پول جمع کنم نه گذاشتن هنری یاد بگیرم
حتی ۱۸ ساله که بودم دو بار بدون اینکه بهم بگن خواستگار رد کردن خب شاید من مشکلی داشتم میخواستم ازدواج کنم حل شه!!!!
نمی ذارن با دوستانم برم بیرون یا بریم خونه همدیگه همه ش تو خونم تنهای تنهام هیچکس دوست نداره با یکی مثل من ارتباط داشته باشه که باباش اجازه نمی ده حتی یه خرید ساده با دوستاش بره.... این قدر منزوی بار آوردن منو که از تو جمع بودن سریع خسته و عصبی میشم
خودشون هم حوصله هیچی ندارن فقط می تونن تو سکوت مطلق به دور از مردم و فامیل و دوست و آشنا زندگی کنن پوسیدم دلم میخواست با آدمهای جدید آشنا شم زندگی پر جنب و جوش داشته باشم نمی ذارن حتی نمی ذارن باشگاه برم میگن پول هدر دادنه خودشون حوصله هیچی ندارن اعصاب شون شبشه ترک خورده است تا چیزی میشه قشرقه تو خونه همه شون عصبین و به مردم بدبین مثلاً اگه مهمون یه کم رفتارش اون جوری نباشه که اینها می خوان فوراً ناراحت میشن و کم کم رابطه شون رو باهاش سرد می کنن طرفم خب احمق نیست می فهمه قژع می کنه رابطه رو.... خسته شدم خودم نیستم!!! آرزوهام داره دود مبشه دونه دونه..... استعدادهام هدر رفتن همه شون به شدت دارم خلاقیتمو از دست میدم قبلاً خیلی فرق داشتم با الآن کلی چیز به ذهنم میرسید برای هر مشکل یا هر چیزی که خلاقیت میخواست الآن خیلی سخته برام
اگه درس نخونم صبح تا شب ته خونه و بیکارم الآن که دارم می خونم برای کنکور همه ش به زور میفرستنم تو اتاق درس بخونم چند دقیقه میام بیرون یه هوایی بخورم میگن تو این جوری درس می خونی؟ به خدا انگار باتری اتمی دارم! رباتم شارژ می کنن چه برسه به من!
وقتیم درس ندارم فقط باید بشینم نگاشون کنم چون هیچ سرگرمی و هیچ راهی برای اوقات فراغت نذاشتن برام..... اگه دست خودم بود تا حالا هزار تا کار کرده بودم بیرون خونه
به نظر شما من چقدر دیگه توی این خانواده افسرده که مخالف جنب و جوش و رفت و آمدن و تا با یه چالش بسیار ساده رو به رو میشن می خوان زمین و زمان رو بهم بدوزن دووم میارم؟
کافیه یه کم نظم تو خونه به هم بریزه مامانم این قدر فریاد می زنه و اعصابش خورد میشه که دیگه سردرد میگیرم.... بابام اصلاً حوصله نداره حرفهای منو بشنوه.. وقتی پیشش نشستم تقریباً سکوت مطلقه ولی پیش بقیه مثلاً مامانم یا عموهام خوبه فقط حوصله حرفهای منو نداره
دوست داشتم خانواده م یه کم حوصله داشتن یه کم به دیگران احترام و آزادی میدادن و بقیه و من رو الاغ فرض نمیکردن!
به نظر خودم فقط ازدواج تنها راهمه که اون هم میبینیم سالی یه دونه هم دور و برمون نیست... تازه اگر باشه به احتمال زیاد اگه من بپسندم اینها نمیپسندند!!! خواستگار قبلیم هر چند باب میل خودم هم نبود ولی رفتارهایی که از مامانم وقتی درباره ش باهاش حرف میزدم دیدم واقعاً منو ترسوند چون فهمیدم اگه دامادش مشابه سلیقه ش نباشه این قدر رفتارهای بد و نگاههای بد و ریز ریز بی محلی می کنه بهش که ابرومو می بره پیشش... مخصوصاً اگه تحصیلات خوبی هم نداشته باشه دیگه اصلاً انسان به حساب نمیاردش! کلاً احتمال خیلی کمی میدم با این شرایط بتونم فرد موردنظرمو جذب کنم....
← تعامل با خانواده (۵۱۹ مطلب مشابه)
- ۱۶۱۶ بازدید توسط ۱۲۰۵ نفر
- جمعه ۶ خرداد ۰۱ - ۲۲:۰۹