سلام
من خواننده ی خاموش این بلاگ بودم . پسر 30 ساله ی تودار و آرومی هستم و هیچوقت نتونستم حرفام رو به کسی بزنم. خواستم این پست رو بنویسم شاید یکم از نظر روحی تخلیه بشم. خواهش میکنم اگر حرف های من رو باور نمیکنید، نظر ندید. چون میدونم باعث میشه دردم بیشتر بشه.

پدرم از جوانی وضع مالی خیلی خوبی داشت و ما هیچوقت از نظر مالی مشکلی نداشتیم. در 26 سالگی در دانشگاه عاشق دختر خانمی شدم. سه سال عاشقانه باهاش در ارتباط بودم. تمام رویاهام رو با اون چیده بودم. در ظاهر دختر خیلی نجیب و خانمی بود و خیلی دوستم داشت. یه جورایی برام میمرد (در ظاهرا البته). هیچوقت ازش درخواست رابطه ی فیزیکی نکردم و منتظر بودم تا درسم تموم بشه و باهاش ازدواج کنم.

چون میدونستم وضع مالی خیلی خوبی ندارن، بدون اینکه مشخص بشه و غرورش جریحه دار بشه سعی میکردم تو برخی خرج هاش کمکش کنم. دو ترم به بهانه ی اینکه به اینترنت پر سرعت دسترسی دارم، شهریه ی دانشگاهش رو پرداخت کردم و ازش نگرفتم. وقتی فهمیدم از بچگی به موسیقی علاقه داشته، به عنوان عیدی براش ساز مورد علاقه اش رو خریدم و تو یکی از آموزشگاه های خوب تهران ثبت نامش کردم و پول دو ترم شهریه اش رو از قبل دادم و ... . هیچوقت سعی نکردم حتی حرفی در مورد پول بزنم که فکر نکنه من خودم رو بالاتر از اون میدونم و بهش فخر میفروشم.

تا اینکه اواخر دیدم کم کم داره سرد میشه. هر چی بیشتر بهش محبت کردم سردتر شد تا اینکه یه هفته ناپدید شد. بعد از یک هفته که برگشت بهم گفت داره ازدواج میکنه. لحن صحبتش جوری شده بود بود که انگار من دشمنش هستم. گفت از دوران دبیرستان عاشق یکی از فامیل هاشون هست و من رو فقط واسه این چند سال و برای پولم میخواسته. گفت تو این مدت هم با اون پسره در ارتباط بوده. همه ی محبت های من یادش رفته بود. گفت حلقه ای که براش هدیه خریده بودم رو گم نکرده ، فروخته و پولش رو داده به اون پسره تا بتونه زودتر بیاد خواستگاریش. یه هفته بعد با اون پسره نامزد کرد.

 داغون شدم... یه هفته به طور کامل تو فضا بودم... هنوز هم نمیتونم به حال اون روزام فکر کنم. به قدری شوک بهم وارد شد که حتی نتونستم یه قطره هم اشک بریزم. پدرم خیلی سعی کرد علت ناراحتی من رو بفهمه و خیلی سعی کرد که من رو پیش مشاور بفرسته ولی قبول نکردم. وقتی وضعیت رو اینطوری دید بهم پیشنهاد سفر داد. رفتم پیش داییم تو فلوریدای آمریکا. 6 ماه فقط کارم ساحل رفتن بود و ورزش تو ساحل کنار دریا بود. حالم یکم بهتر شد اما به علت علاقه ی زیاد به خانواده ام برگشتم ایران. اما از اونروز هیچوقت دیگه نتونستم به دختر دیگه ای فکر بکنم و اعتماد بکنم. بعضی وقتا که احساس میکنم دختر خانمی (از فامیل و یا آشنایان و ...) به من کشش داره و یا از من خوشش میاد، ناخودآگاه پیش خودم میگم حتما به خاطر وضع مالی خانواده ام هست. جمله های عشق اولم تو اخرین لحظه ها یادم میاد...

اینا حرف هایی بود که هیچوقت نتونستم به هیچکسی بزنم...


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
درد دل های دختران و پسران (۲۰۴ مطلب مشابه)