سلام دوستان

من از بچگی توی خونه ایی بزرگ شدم که همیشه دعوا بود. پدر و مادرم خیلی باهم اختلافات نظر داشتن و همیشه قهر و دعوا بینشون بود.من خیلی استرس و اضطراب داشتم به خاطر این وضعیت. هر دو هم شاغل بودن و ساعات زیادی رو تنها بودم.

وقتی دبیرستانی بودم افسردگی شدید گرفتم و فقط قرص میخوردم و میخوابیدم. اما پدرم به خاطر من حتی یک ذره هم اخلاقش رو عوض نکرد. یک روز که از دکتر اومدم پدرم اومد توی اتاقم و گفت مریض شدی ؟ من گریم گرفت و گفتم آره بابا روزی بیست تا قرص می خورم....اما اون به جای دلداری گفت منتظر روزهای بدتر از این باش. و از اتاق رفت بیرون... به هر حال با کمک دکتر و دوست صمیمی م حالم بهتر شد.کارشناسی ارشد حقوق گرفتم.الان یک سال که ازدواج کردم.همسرم بسیار بسیار خوش اخلاق. مهربون . با مسئولیت.  از هر نظر بگم عالیه. بی نهایت من رو دوست داره. اینقدر عاشق همیم که احساس میکنم خوشبخت ترینم.

اما هنوز هم دعواهای پدر و مادرم ذهنم رو به هم می ریزه. اونا هر بحثی بینشون میشه تلفن میزنن به من انگار من میانجی هستم. وقتی می شنوم حالم بهم می ریزه. و حالت های افسردگیم بر میگرده. میترسم این وضعیت زندگی مو خراب کنه و دیگه نتوانم پیش شوهرم شاداب باشم.

تا حالا خیلی پیشش گریه کردم و اون دلداریم داده و اینقدر بهم عشق داده که حالم بهتر بشه ... با اینکه به مادر و پدرم گفتم . اما مادرم جز من کسی رو نداره و با من درد دل میکنه و من مریضیم بر میگرده.

نمیخوام ناراحتش کنم و نمیخوام زندگی با شوهرم تحت تاثیر این موضوعات قرار بگیره. خواهش میکنم بگین چطور روابطم رو کنترل کنم ؟


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
تعامل با خانواده (۴۹۵ مطلب مشابه)