دوستان من میخوام رابطه ام رو با پدر و مادر و برادرم بهتر کنم رابطه ی چندان خوبی با مادرم ندارم نمیدونم بقیه با پدر مادراشون چطوریش چقدر صمیمی ان..

من یه دخترم و تا حالا نشده با مامانم درمورد مسایل زنانه حرف بزنیم خواهر هم که ندارم.... همه ی اطلاعات جنسیم از اینترنت و دوستام بوده و حتی در مورد قاعدگی ام معلم دبستانمون(پنجم)بهمون گفت

 وقتی می بینم یه سریا در مورد چه چیزا که با مادرا و خواهراشون حرف نمیزنن حسودیم میشه .  مامانم خیلی مغرور و در عین حال بی اعتماد به نفس و خجالتیه شاید به خاطر همین با من در مورد این چیزا حرف نمیزنه  و اجتماعی نیست  همش هم به من گیر میده .

من درکش میکنم که ما رو دوست داره و نمی خواد ما به سمت و سوی اشتباه نریم اما در عین حال که هی  تذکر میده و غر میزنه و گیر میده ، در مقابل یه ذره محبتی که من بهش امیدوار بشم نمیکنه ازش متنفرم همش فکر میکنه من مثل بابامم و میخواد منو تغییر بده .

منو همون طوری که هستم نمی پذیره دو ساله که درسام به شدت افت کرده ( دارم سعی میکنم درس بخونم و به وضع قبلیم برگردم چون میدونم لیاقت من بیشتر از این حرفاست ) و نمازام ترک شده سر همین هم هر روز دعوا میکنه دیگه خسته شدم حتی تو لحظه های شاد خونوادگی مون نمیتونه شاد باشه شایدم حق داره به خاطر جو خونوادگیشون از بودن باهاش زجر میکشم و اصلاااا ازش خوشم نمیاد .

شاید تنها چیز خوبش دستپختش باشه علی رغم همه ی اینا دیگه سعی میکنم تو دعواهامون صدامو بالا نبرم و هر وقت باهاش دعوام شد فقط سکوت کنم و تحمل کنم …

حتی دیگه اهمیت نمیدم به خاطر کدوم اشتباه دارم مواخذه میشم چون تو خونه ی ما همش من مقصر شناخته میشم از نظر مامانم یعنی اون فکر میکنه هیچ عیبی نداره و همه عیبا از منه!!! در حالی که من فکر میکنم عیبا بیشترش از اونه!!!

دوس داشتم به عنوان یه مادر اون بیاد به من محبت کنه و چیزای دیگه یادم بده نه این که من ... 

اون درست حرف زدن بلد نیست اجتماعی بودن بلد نیست اگه بلد بود ما وضعیت بهتری تو فامیل داشتیم.

موقعی هم که میخواد سر صحبت باز کنه به جای تعریف کردن و ... شروع میکنه به گله و سرزنشو نصیحت و.....

دیگه اهمیتی هم نمیدم میرم تو اتاقم و در و می بندم.

فقط با این که نمازام ترک شده اما کم کم میخوام رابطم با خدا قوی تر شه حجابم خوبه و نمازام رو هم می خوام شروع کنم یکی از کارایی که فکر میکنم باید درست شه احترام به پدر و مادره  برای این کار با این شرایط من باید چیکار کنم؟؟؟؟؟

میگن حتی نگاه با خشم به پدر و مادر گناه داره خب وقتی دوسشون نداری چطوری باید با محبت بهشون نگاه کنی؟؟؟

همش میترسم همش به سر خودم بیاد و بچه ام مثل من بشه. فکر کنم اگه یه روز اتفاقی براش بیفته ناراحت نشم و گریم نگیره . 

وقتی می بینم هم سن و سالام با یه روز دوری از مامانشون دلتنگ میشن و گریه و زاری راه میندازن اما من دعا میکنم یه چند روز از این خونه برم بیرون 

نمیدونم شاید من خیلی پر رو و پر توقع ام شاید انتظارات من زیاد باشه اما من دیگه اونو پذیرفتم و همون طوری قبولش کردم و میخوام بهش کمک کنم چه از ظاهر و چه از روحیه بهتر بشه ولی اون منو همین طوری که هستم نمیپذیره....

صداش و طرز بکار بردن کلماتشو حرفاش و طرز خندیدنش و طرز راه رفتنش و طرز کاراش و.....همش رو اعصابه.

خدایا منو ببخش که اینقدر گستاخم 

نمیدونم اشتباه از منه یا از اون!!!!؟؟؟

مثلا هی به من میگه با نظم باش و برنامه ریزی داشته باش میگه تو بلد نیستی سریع کار کنی تو کندی تو مثل حلزونی بده دختر اینطور باشه فلان باشه بهمان باشه.

در حالی که خودش یه صدم تو زندگیش نظم نداره اعتماد به نفس نداره مرتبی نداره بعد به من میگه وسواس داری حرفاش تناقض داره نمیتونه جلوی بقیه از بچه هاش دفاع کنه تازه جلوی بقیه ما رو نصیحت میکنه کوچیکمون میکنه.

من تو شرایط بدیم از یه طرف تعارضات داخلی دوران نوجوانی و از یه طرف کارای مامانم 

در ضمن فقط مامانم تو خونواده این طوریه بابا و داداشم کلا کاری به من ندارن بابام هم یه جورایی طرف منه 

مامانم با داداشم هم همین طوریه 

من باید چیکارررر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

احترام به پدر و مادر یعنی چی چطوری باید بهشون محبت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
تعامل با خانواده (۴۹۵ مطلب مشابه)