سلام من یه دختر ۱۵ ساله‌م. من کلاس دهم میریم، مدرسه تیزهوشانم و از لحاظ درسی تقریباً همیشه خوب بودم.

مشکلی که دارم اینه که هیچ وقت یه زندگی عادی نداشتم! مامان و بابام هیچ وقت به هم علاقه نداشتن و تو خونه مون همیشه جنگ و دعوا بوده و من کوچیکترین محبتی از والدینم نسبت به هم ندیدم و همیشه در حسرت یه زندگی شاد با یه خانواده خوشبخت بودم.

من بچگی خوبی نداشتم و وقتی بهش فکر می کنم تصویر خونی مامانم و دعواهاشون و اتفاقات نحسی که بوده رو یادم میاد، امّا اصل بدبختی هام از تقریباً سه سال پیش وقتی که اول راهنمایی بودم شروع شد. چون اون موقع بزرگ شده بودم و دیگه مثل قبل فکر نمی کردم و یه جورایی حقایق برام روشن شده بودن، برای همین افسردگی گرفتم...خیلی سعی می‌کردم حال خودم رو خوب کنم با کتاب آهنگ پیاده روی ورزش و این چیز هایی که همه میگن.. و تا جایی که شد سعی کردم مشکلاتم به درسم لطمه نزنه. دوست داشتم زندگی طبیعی و نرمال داشته باشم مثل همه آدم ها:)

از خدا خواستم تا کمکم کنه ولی اتفاقی نیفتاد و از اون موقع زندگیم جهنم شد!:) 

و فهمیدم که مشکلات من خیلی زیادن خیلی بیشتر از چیزی هستن که فکرش و می کردم..افسردگی شدید، کمبود اعتماد به نفس، مازوخیسم، بی انگیزگی و پوچی، حس طرد شدگی و...

دوم راهنمایی یه جورایی اوجش بود یعنی حتی از سال قبلش خیلی بیشتر افسرده شدم و شما نمی دونید چه شب هایی رو روز کردم و چه جوری تک تک اون روز ها رو تحمل کردم، یه جورایی انگار تو یه چرخه تکراری پوچی و افسردگی مطلق گیر کرده بودم، یادمه اون موقع هیچکس هیچی نمی دونست از من و همه فکر می کردن حالم خوبه.

با چند تا کتاب روانشناسی خودم رو گول می زدم که آره مشکلات قابل حل شدنن هرچقدم که بزرگ باشن..البته واقعا هم کمکم می کردن ولی فقد تا چند ساعت یا حداکثر تا روز بعدش:) خلاصه که هر طور بود گذشت..امّا من هنوز اون شبای طولانی که تا نزدیک صب لب پنجره اتاقم با تمام وجود گریه می کردم و صبحش با چشمایی که صدکیلو پف کرده بودن بیدار می شدم و به همه می گفتم به خاطر بیخوابیه رو یادم نمی ره.

سال سوم راهنمایی اوضاع از اونی که بود هم بدتر شد..اختلاف های والدینم شدیدتر شد و دیگه کامل طلاق عاطفی گرفتن حتی یه کلمه هم حرف نمیزدن اگه هم میزدن فقط فحش و ناسزا یا دعوا بود. اون روز ها بود که مشاور مدرسه مون به بابام زنگ زد و گفت دخترت افسردگی داره و این ها باید ببریش پیش مشاور. 

امّا مشاورم کمکی به حالم نکرد! حتی یه مدت قرص هایی که روانپزشک برام نوشته بود رو مصرف می کردم امّا کوچیکترین تاثیری نداشت و آخرش مامانم با بهونه ی اینکه قرص ها عوارض دارن دیگه نذاشت مصرف شون کنم. افسردگی منم روز به روز شدیدتر می شد و هر کاری کردم که حالم خوب شه نشد که نشد.. 

البته بود روزهایی که خوب باشم ولی انگار الکی بودن و ته قلبم اون موجود سیاهی که روحم رو می بلعید رو پیروز می دونستم. هر روز وضعم بدتر می شد و من دیگه امیدمو از دست داده بودم به طور کامل. برای همین تصمیم گرفتم دست به خودکشی بزنم:) با اینکه هیچ وقت فکر نمی کردم چنین کاری کنم یعنی من این جور آدمی نبودم واقعاً. ولی دیگه داشتم روانی می شدم

حدود سی تا چهل تا قرص خوردم ولی یه کم بعدش حالم بد شد و همه رو بالا آوردم. اون موقع هم ناراحت بودم هم خوشحال، ناراحت از اینکه هنوز زندم و خوشحال از اینکه یه جورایی ته ته قلبم واقعاً نمی خواستم بمیرم و می دونستم که با خودکشی اتفاقات بدتری برام میفته‌، من همه ی این ها رو می دونستم امّا این قدر به جنون رسیده بودم که مغزم قفل شده بود و فقد می گفت برو انجامش بده و خودت رو خلاص کن.

امّا هیچی به هیچی...اون سالم گذشت و شد امسال، بدترین سال زندگیم:) و بدترین روز زندگیم یعنی امروز ۱۲ آبان:)

که والدینم تصمیم به جدایی گرفتن.. امروز بابام می خواست مامانم رو بکشه و داشت خفه‌ش می کرد:)

جیغاشون......

می دونید من همیشه دلم می خواست از هم جدا بشن بعضی اوقات آرزوم همین بود چون تحمل این جو متشنج رو نداشتم.. ولی الآن که واقعاً می خواد اتفاق بیفته خیلی شوکه شدم و باورم نمی شه... احساس می کنم بدبخت میشم.. همون یک هزارم درصد امیدی هم که به آینده داشتم امروز از بین رفت چون می دونم جامعه نسبت به بچه های طلاق دیدگاه خوبی نداره و شرایط زندگی شون خیلی سخت میشه:) از یطرف من به مامانم وابستم و دوست دارم با اون زندگی کنم ولی می دونم اون نمی تونه از پس من و خواهرم بر بیاد با اینکه خودش کارمنده حقوقشم حتی از بابام بیشتره....

و من الآن خیلی سردرگمم که چه اتفاقی قراره برام بیفته چون واقعاً نمی خوام زندگیم تباه شه...هر چند همین الانشم روح و روانم رو به اشتباهات دو تا آدم باختم..

هر چند مامان و بابام همیشه سعی کردن برای من کم نذارن ولی هیچ وقت نفهمیدن با کارهاشون ضربه جبران ناپذیری به من وارد می کنن.

امتحاناتم از شنبه شروع میشن و من کاملاً تمرکز و انرژیم رو از دست دادم! 

و از درس هم زده شدم چون می دونم در آینده حتی اگه تحصیلاتمم عالی باشن باز هم تنها خواهم بود. آخه کی به دختر زشت مازوخیسمیی که بچه طلاقه نگاه می کنه؟:) و شما فکر کنید من فقد پانزده ساله هستم حتی هیجده سالمم نشده! تو سنی که همه همسنام تو اوج نوجوونی شون در حال خوش گذرونی بودن من باید سکوت زجر آور خونه و افسردگی اعضای خانواده م رو تحمل می کردم و الآن که خانواده م داره می پاشه. و آیا واقعاً خدایی که این همه از خوبیش حرف می زنن داره منو می بینه؟ پس چرا این طوری می کنه؟ 



برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ کپی لینک این صفحه برای ارسال به دیگران ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
خودسازی در دختران (۵۲۱ مطلب مشابه)