سلام عزیران خانواده برتر 

من ۲۷ ساله هستم، حقیقتش توی زندگیم کلاً یک خواستگار و یک مورد ازدواج بیشتر نداشتم. نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی ایراد خاصی ندارم، سنگین هستم، قیافه ی خوبی دارم، اخلاقم هم خوبه. 

خواستگار اولی که متأسفانه اول آمار اموال مون رو درآوردن بعد دیدن پولدار نیستیم و وضع مون متوسطه رفتن و نیومدن. تا اینکه پارسال از طریق یکی از آشنایان یه مورد به من معرفی شد، در حضور همون آشنا همدیگر رو دیدیم. 

ظاهراً جوون سنگینی بود و خیلی از نجابت و سلامت اخلاقیش تعریف می کردن. فقط خیلی خیلی کم حرف بود. من قبل از دیدنش، خانواده و برادرم رو کاملاً در جریان قرار داده بودم، با اینکه که هنوز نه به بار بود نه به دار، کلی تو دلم رو خالی کردن که ما نگران هستیم و شرایطش فلانه. 

خلاصه من این آقا رو دیدم، جوون سالمی به نظر می اومد فقط کم حرفیش باعث شد توی ذوقم بخوره، با این وجود با خودم گفتم صرفاً به خاطر چنین چیزی سریع قضاوت و ردش نکنم.

فردای اون روز، اون واسطه گفتن که این آقا خیلی از شما خوش شون اومده و علت کم حرفی شون هم به خاطر حیا و خجالت بوده. چون اهل دختر بازی نبودن. گفتن اگه دختر خانوم مایل هستن با هم یه مدت آشنا بشیم. 

منم اینها رو با برادرم مطرح کردم، متأسفانه کلی بهونه آورد که از نظر خودش منطقی بود ولی از نظر من واهی، مثلاً می‌گفت: پسره معاشرت بلد نیست، خونه ش خارج از شهره، یا ممکنه مسئولیت مادرش هم گردنت بیفته و فلان. حتی شده با یه آدم با وضع مالی خیلی پایین ازدواج کن ولی داخل شهر باشه.

تا تونست توی دلم رو خالی کرد. 

البته می دونم منو خیلی دوست داره و از روی دلسوزی می‌گفت، ولی به نظرم داشت سخت می گرفت.

از یک طرف اون واسطه همه ش اصرار می‌کرد و از طرفی خودم هم همسر همین برادرم رو واسطه کردم گفتم بهش بگه حداقل بذاره من یه مدت با این آقا آشنا بشم، نهایتاً اگه از هم خوش مون نیومد هر کدوم میریم دنبال زندگی مون دیگه. 

امّا با این حال برادرم با حالت تمسخر پشت تلفن گفت: این دختره چرا این قدر هول و دست پاچه ست! 

من هم که اینها رو شنیدم، به غرورم برخورد و دیگه اصرار نکردم و جواب رد دادم. چون اگه سر خود با پسره ادامه می‌دادم بعدها اگه ازدواج سر نمی‌گرفت هزار تا سرکوفت می‌خوردم. 

متأسفانه الآن که فکر می‌کنم می بینم بزرگترین اشتباهم این بود که، همون اول کاری و قبل از اینکه با اون آقا بیشتر آشنا بشم، همه چی رو کف دست برادرم گذاشتم. 

کاش ذره‌ای می‌فهمید من هم انسانم، احساس و عاطفه و نیاز دارم. انگار می خواد از من یه ربات بسازه، میگه یا با موقعیت خیلی خیلی عالی ازدواج کن یا تا ابد مجرد بمون و فقط برو سر کار و پول در بیار. 

ولی من می خواستم سروسامون بگیرم، اگه ازدواج بده چرا خودش ازدواج کرده، ،. به خدا از اون هایی نیستم که بخوام به هر قیمتی یا با هر آدم بدی ازدواج کنم امّا به نظرم نباید خیلی دنبال مورد ایده آل و آن‌چنانی بود، والا تو اقوام مون به پسرهای بدتر از اون پسره زن دادن و دارن خرج شون رو هم میدن. چرا آخه من باید یه مورد خوب رو از دست بدم صرفاً چون خونه ش تو شهر نیست. 

الآن اون آقا ازدواج کرده و من تنهام.

شاید اگه میذاشتن باهاش آشنا بشم الآن سر خونه و زندگی خودم بودم، ولی باید برم دنبال کار و برای چندر غاز تو بیرون جون بکنم چون دیگه از حرف بقیه خسته شدم، از نظر دیگران یه دختر یا باید ازدواج کنه یا بره سر کار. 

می دونم سر کار رفتن خوبه ولی من ترجیحم خونه داری بود. همه ی دوستانم ازدواج کردن، بعضی هاشون حتی بچه هاشون به سن مدرسه رسیدن. من هم دلم می خواست همدم داشته باشم. مادر بشم ...

از طرفی هم اهل دوست پسر و روابط خارج از چهارچوب هم نیستم. می دونم هم، احتمالاً دیگه، موقعیت ازدواج برام پیش نمیاد، چون پدر و مادرم جدا شدن و پدر خوبی ندارم و سال هاست رهامون کرده.

باز صد رحمت به برادرم، چون پدرم خیلی خیلی بد تر از اون بود. کاش منم مثل خواهر بزرگ خدا بیامرزم تو بچگی می مردم و راحت می شدم. 

از من که گذشت، امیدوارم بقیه با خوندن درد و دلم دخترهای خانواده شون رو درک کنن. نمی گم به هر آدم بدی که از راه رسید دختر بدین یا به دختر یا خواهرتون فشار بیارین که ازدواج کنه.

ولی حداقل یه فرصت شناخت بهشون بدین‌. 


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ کپی لینک این صفحه برای ارسال به دیگران ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
درد دل های دختران (۱۰۳ مطلب مشابه)