سلام

من تلاش کردم که مطلبم رو در بخش ارسال مطلب بنویسم ولی انگار امکانش نیست. امیدوارم بشه اینجا به جواب برسم.

دختری ۲۷ ساله هستم با پسری ۳۶ ساله در ارتباطم به مدت ۸ سال. مادرم اوایل متوجه ارتباطم شد و گفتن باید باهاش حرف بزنم تا ببینم کیه و بگم دخترم امانته دستت. مجبور شدم این قرار رو بذارم و صحبت اتفاق افتاد. بعد از مدتی این آقا تصمیم به ازدواج با من رو گرفت.

از بعد از سال اول این آقا یه بیماری داره که من به امید خوب شدنش و آینده مون با هر سختی بود از هر نظر ادامه دادم ولی خوب که نشد بدترم شد.

الآن مامان میگن من در کنارت خیلی صبوری کردم و چیزی نگفتم ولی کافیه و ادامه دادن این رابطه و دیدارتون اشتباهه. داری لطمه به زندگی و ایندنت می زنی.

از طرفی مامان درست میگن از طرفی هم دلم نمیاد تنها باشه با این مریضی. خیلی مرد خوبیه، توی زندگیش کسی رو جز من نداره، نزدیک ترین دوست و عشق زندگی همیم از هر نظر.

شرایط ازدواج که مطمئناً به خاطر بیماری و شرایط مالیش نداره. نمی‌خوام دلش بشکنه و تنها بشه. دلم نمی‌خواد هیچ کدوم بریم با کس دیگه ای. ولی نمی‌خوام خودم هم بعداً پشیمون بشم چرا دنبال زندگیم نرفتم و بدون همدم و همراه زندگی برای همیشه موندم.

هیچ وقت نمی‌خواستم وسط راه نامردی کنم و تنهاش بذارم. چون واقعاً وابسته و دل بسته همیم. از طرفی هم نمی شه از راه گوشی تماس داشت و مجازی موند همیشه.

مطلب توی این موضوع زیاد خوندم و هر کی کامنت گذاشته زیر این مطالب، همه میگن بعداً هزار تا پشیمونی داری که دنبال زندگیت نرفتی.

نمی دونم چه کار کنم.



برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مشورت در ازدواج خانم ها (۲۲۵۶ مطلب مشابه)