سلام

دختری هستم حدوداً ۲۴ ساله. حقیقتاً راجع به یک موضوعی از شما راهنمایی می خوام. مشکل اصلی و بسیار بزرگ من و تقریباً می تونم بگم همه ی اعضای خانواده م خواهر بزرگمه. رک بگم از خواهرم متنفرم. نه تنفر یک روز دو روزه. بلکه تنفر واقعی و ابدی. دیگه نمی خوام حتی زنده باشه. حتی چند بار آرزوی مرگش رو کردم. 

شاید فکر کنید آدم بدی ام و من مقصرم ولی این طور نیست. الآن سال هاست با خواهرم حتی یک کلمه صحبت نمی‌کنم. اون مجرد و ۲۸ ساله هست. ریشه‌ی این تنفر از بچگی شروع شده که مادرم بین مون فرق می ذاشت. وقتی هم اعتراض می‌کردم فقط یک کلمه یاد گرفته بود چون اون مظلوم و ساکته بیشتر سمت اونم. 

در صورتی که الآن که بزرگ شده خیلی ببخشید یک تنه پدر همه مون رو داره در میاره. رفتارهایی می کنه که واقعاً آدم رو اتیش می زنه. خودش شاغله و مثلاً نزدیک سی سال سن داره ولی اصلاً چیزی به اسم شعور نداره. من بزرگترین مشکلم این هست که تو خونه اصلاً و ابداً راحت نیستم به خاطر وجود اون.

تو رو خدا یه راهکار بدید که چه کار کنم واقعاً؟ مجبورم شب و روز تو اتاقم بمونم و از اتاق در نیام بیرون. آدم برونگرایی هستم و دلم نمی خواد کنج اتاق بشینم امّا شرایط خانواده متأسفانه منو مجبور به این کار می کنه. مثلاً از اتاق که میام بیرون برم تو آشپزخونه یه لیوان آب بخورم خیلی خیلی واضح که لج منو در بیاره و منو ناراحت کنه پشتش رو می کنه به من و حتی گاهی اوقات زیر لب فحشم میده. 

حالا اگه من بخوام جوابش رو بدم مامانم سمت اون رو می گیره. میگه تو مقصری اون خیلی خانومه. فقط نمی دونم دقیقاً کجاش خانومه؟ تو این ۲۸ سال خدا شاهده حتی یک بار یک وعده غذا درست نکرده. پدر مادرم از گل نازک‌تر بهش نگفتن. روزهایی که سر کار نمی‌رفت تا ۲ ظهر می‌خوابید. 

نگید اون هم افسردس یا از چیزی ناراحته‌. کلاً مدلش همینه. اگه ما همه بیرون باشیم اون خونه باشه شب که برسیم خونه اون غذا درست نکرده. وقتی می خواییم بریم بیرون اگه قراره مثلاً ۶ آماده باشیم این تازه ساعت ۶ شروع می کنه به آرایش کردن خدا می دونه چند ساعت دیگه آماده بشه. اگه هم چیزی بهش بگی میشورتت میزارتت رو بند. 

مامانمم خیلی ازش حساب می بره. از منو برادرم اصلاً حساب نمی بره.خیلی راحت سر منو برادرم عصبانی میشه ولی برای خواهرم جرات نداره چیزی بهش بگه. یا می خواییم مسافرت بریم اگه من باشم این نمیاد. این میره من باهاشون نمی رم. در این حد اوضاع افتضاحه. شده گشنگی کشیدم ولی نتونستم بریم تو آشپزخونه یه چیزی درست کنم چون نمی خوام خواهرم و واکنش هاش رو ببینم و بدتر ناراحت بشم. 

از همون اول به پدر مادرم رو نداده و الآن داره نتیجه ش رو می بینه که نمی تونن بهش بگن بالا چشمت ابروئه. یک باری از رو دوش خانواده با این سن بر نمی داره. خیلی چیزهای دیگه هم بوده. فکر کنید حتی جلو دیگرانم همینه. مهمون میاد یا مهمونی میریم جلوی اون همه آدم پشتشو می کنه بهت یا یه چیزی میگه که جلو همه ضایع بشی. مامانم می دونه مقصر اونه و می دونه اون چه طور آدمیه. 

به خاطر همین نمی تونه شوهرش بده. خلاصه اینکه یک کلام مادرم و حتی پدرم فقط ففط کلفتش بودن. خواهرم خیلی آدم موزی و در رویی هست. جلوی دیگران خیلی خودش رو خوب نشون میده. بقیه هم گول می خورن و فکر می کنن وای چقدر دختر خوبیه. مامانمم همه ش تعریفش رو به دروغ می کنه که مثلاً خواستگار داشته باشه. 

در صورتی که تا وقتی بره سر کار از ۲۵ سالگی حتی یک دونه خواستگارم نداشت ولی همه ی دوستاش داشتن. از سر کار که بر می گرده از ساعت ۳ ظهر تا ساعت ۱ شب خدا شاهده پای تی وی تکون نمی خوره. من الآن سال هاست به خاطر این موضوع تی وی ندیدم یا اصلاً تو حال ننشستم چون اون تو حاله.

از خود صبح تا شب تو اتاقم. من از دانشگاه انصراف دادم و امسال تصمیم گرفتم کنکور بدم. رشته م متوسط رو به بالا بود. اگه می دونستم جو خونه در این حد وحشتناک میشه هیچ وقت انصراف نمی‌دادم. به خاطر این مشکلات و اعصاب خوردی ها نتونستم تمام توانم رو بذارم. کتاب خونه هم نمی تونم برم وگرنه صد در صد می‌رفتم. مجبورم تو خونه تحمل کنم. 

مامانم فقط روحیه و روان خواهرم براش مهم بوده. خیلی ناراحتم. من هر جوری ناراحتیم رو نشون بدم اصلاً و ابداً مهم نیست براش. دور مادرم رو خط کشیدم. هیچ کسی رو دیگه ندارم. فقط منتظر نتیجه کنکورم که از این شهر برم. 

خواستگار هم از ۱۹ سالگی می‌خواست برام بیاد امّا مادرم به همه گفت فلانی خواستگار بزرگه بوده، و از اون به بعد هیچ خواستگاری برام نیومد. دانشگاهم که نمی رم. عملاً همه رو تو خونه بودم. فامیل هامون یک شهر دیگه هستن. مامانم چون می دونن مشکل از خواهرمه شوهرش نمیدن ولی خودشون رو گول می زنن که خواستگاراش در حدش نیستن. ظاهر کاملاً معمولی ایی داره ولی اخلاقش صفره. 

مامان بابام ازش عاجز و خسته ن. همه رو اذیت می کنه ولی نمی تونن شوهرش بدن چون می دونن احتمال طلاقش هست و این فقط ما بودیم که تا این سن چیزی بهش نگفتیم و مدارا کردیم و خونه ی شوهر از این خبرها نیست. اگه این ازدواج نکنه منم نمی تونم ازدواج کنم. حتی تو روم هم گفته تو خواستگار نداری ولی من دارم

مامانم هر کی میاد به بهونه ی خیلی خیلی پوچ ردش می کنه. خیلی دلش می خواد پزشک خواهرم رو بگیره. این حس رو هم در خواهرم خود به خود ایجاد کرده که فکر می کنه از تمام خواستگاراش تا الآن سر بوده. در صورتی که نبوده. وقتی به مامانم میگم چرا شوهرش نمی دی یا این چه طرز  زندگیه خودت رو گول نزن، در جواب میگه دخترم ناز پرورده ست و خواستگاراش تا الآن در حدش نبودن و من که به هر کسی دختر نمی‌دم. 

از کسانی انتظار خواستگاری داره که صد ساله سیاه نمیان خواستگاری خواهرم. منم به پای خواهرم نابود شدم. چه تو ازدواج چه کل زندگی. دیگه فکر کنید وقتی آدم نمی تونه از اتاقش بیاد بیرون!!! مامانم فقط داره خودش رو گول می زنه. یک بار از دهنش پرید که بابا تا ساعت ۲ ظهر خوابه چه جوری شوهرش بدم. هیچ کاری نمی کنه. مامان بابام یه جوری باهاش صحبت می کنن انگار دارن با یک دختر ۱۰ ساله صحبت می کنن. 

مامانم یک جوری این حس رو درش ایجاد کرده انگار پرنسسه و تا آخر عمر خواستگار خواهد داشت و می تونه ناز کنه. به من چند بار گفتن تو خواستگار نداری از اون موقع احساس اضافا بودن بهم دست داده. نمی دونم این چه جوری روش میشه ازدواج نکنه تو خونه هم  کفر همه رو بالا بیاره با ۲۸ سال سن.

 چاره چیه؟ من چه کار کنم؟ حاضرم قسم بخورم این ده سال دیگه هم اینجاست. چه جوری کل روز رو تو اتاق بمونم؟ اصلاً این ۵۰ روز رو تا کنکور چه کار کنم؟ الآن دلم می خواد برم تو حال یه کم بشینم ولی اون تو حال نشسته. از ساعت ۳ ظهر تا یک شب .. و اینکه این ازدواج نکنه من هم نمی تونم ازدواج کنم. صدر صد این طوره. مامانم هم باهام اصلاً خوب نیست. 

این چه زندگی ایی هست؟ فکر  کنم این هم به تن پروری عادت کرده که حالا که اینجا هما چی باب  میلمه چرا شوهر کنم؟ خواستگارم که همیشه هست. مادرم چرا شوهرش نمی ده که یه باری از رو دوش خانواده بر داشته بشه؟  

ممنون که خوندید و راهنمایی می کنید


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
تعامل با خانواده (۴۹۴ مطلب مشابه)