سلام به اعضای محترم این سایت

حرف هام زیاده ولی سعی می‌کنم به خلاصه ترین شکل ممکن بنویسم. من یه دختر 21_22 ساله و مجرد هستم. مسئله اصلی اینه که من خیلی عمقی نگرم. این دنیا رو خیلی محدود و به شکل یک سراب می بینم. دلم می خواد خیلی زود از دنیا برم (افسرده نیستم) در واقع فکر می‌کنم همه چیز اون دنیاس و این دنیا خیلی بی ارزشه. به طوری که مادیات اصلاً برام مهم نیست. (شعار نمی‌دم) مثلاً به طلا علاقمند نیستم. احساس می‌کنم مثل یه پرنده ای هستم که منتظره در قفس باز بشه و پرواز کنه. من حتی دوست دارم چیز هایی که دارم اهدا کنم. هر چیزی که نمی تونم با خودم ببرم اون دنیا حتی جسمم. برای همین خیلی فکر کردم و رفتم سایت اهدای عضو ثبت نام کردم و کارت اهدا برام فرستادن. وقتی این جسم و اعضا قراره زیر خاک بپوسه به چه دردم می خوره همون بهتر که تیکه تیکه بشه شاید به زندگی یه نفر کمک کرد.

بگذریم؛ من دائماً برای شهدا ذکر و فاتحه می‌فرستم و از اون ها درخواست می‌کنم اون دنیا شفاعتم کنن.  بی هدف بودن اذیتم می کنه. حتی وقتی تو شبکه‌های مجازی هستم بیشتر پست های آشپزی و کارهای عملی نگاه می‌کنم، یا مطالب علمی. اگه درگیر یه مطلبی بشم کلی می‌گردم تا جوابش رو پیدا کنم بخصوص شبهه‌های تاریخی، اینارونزارید به پای تعریف، اصلاً قصدم این نیست که بگم بحرالعلوم هستم. یه دفتر هم دارم که کارهایی که تو کل روز انجام دادم می‌نویسم بعضی اوقات وقتی ورق می زنم تعجب می‌کنم که چطور درعرض یه روزاین همه کارهای مختلف و انجام دادم.

یسری ایراداتی هم دارم، یکیش اینکه بعضی اوقات تو نمازم کوتاهی می‌کنم و قضا میشه.  چادری نیستم حتی باحجاب هم نیستم لباس هام خوبه امّا موهام رو یذره بیرون می ذارم حتی کسی منو جزء قشر مذهبی به حساب نمیاره. من خیلی از ائمه درخواست کمک می‌کنم هم تو زندگیم هم برای اخرتم. یکیش اینه که از تنها بودن در لحظه مرگ می ترسم و همیشه از امام زمان (عج) خواستم که لحظه مرگ ایشون رو ببینم تا با آرامش بمیرم (با اینکه می دونم محاله، من خودم رو مومن یا مذهبی نمی دونم و قبول دارم حقیرتر،  بی ارزش تر و بی لیاقت تر ازاونی هستم که لایق لطف اون ها باشم).

همون طور که گفتم این‌طوری نیست که زندگیم رو ول کنم و فقط به اون دنیا بچسبم. از سطحی نگری آدم‌ها عذاب می کشم از اینکه کسی نیست که مثل من فکر کنه بخصوص وقتی می بینم بعضی‌ها چقدر سر مسائل غیرمهم بحث می کنن تا بزورهم که شده حرف شون رو به کرسی بنشونن، وهمین چیزها باعث شده زیادی از اجتماع فاصله بگیرم چون هر وقت رفتم سمت بقیه به جای اینکه به حرف هام دقیق گوش کنن تمسخر و طعنه شنیدم و حتی گفتن عقایدت مسخره ست. به خاطر همین تنهای تنهام و هیچ کسی رو ندارم. معمولاً با خدا حرف می زنم و براش نامه می‌نویسم. اگه حرف هام رو خوندین خیلی از شما ممنونم و خواهش می‌کنم برام دعا کنید.

اگه منتشر کردید لطفاً خودتون براش عنوان انتخاب کنید اگر نه که فدای سرتون



برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مسائل اعتقادی (۱۱۷۹ مطلب مشابه) خودسازی در دختران (۵۰۱ مطلب مشابه)