سلام دوستان

من از کاربرهای قدیمی این سایتم از سال ۹۳ و پست‌های متعددی اینجا گذاشتم از مشکلات و درد دل هام که بیشتر حول ازدواج و خواستگارهایم بود. 

خلاصه اینکه تا همین چند ماه پیش فکر می‌کردم ازدواج چقدر خوبه و خیلی دوست داشتم زودتر با یک کیس مناسب ازدواج کنم و خیلی هم از برخورد منفی اطرافیان در ارتباط با دختر مجرد سن بالا ناراحت بودم و سعی می‌کردم کمتر در دورهمی ها بروم تا از دست شون در امان باشم و  پست‌های این وبلاگ خیلی من را تحت تاثیر قرار داده بود بخصوص پست هایی که دختران مجرد سن بالا از ازدواج نکردن می‌نالیدند. خلاصه در ذهنم ازدواج کردن یک موفقیّت و خوشبختی کامل بود و هم از رفت آمدهای خواستگاری‌های نافرجام خیلی خسته و نا امید شده بودم. سنم هم نزدبک ۲۹ شده بود و نگران اون هم بودم.

سختگیری‌های قبلاً رو نداشتم و بالاخره با آخرین خواستگارم که کل پروسه خواستگاریم یک ماه شده بود ازدواج کردم الآن  ۷ ماهه که تو عقدم. ولی از همون اول هم می دونستم حالا که بهش رسیدم باز افسوس دوران مجردی رو می خورم. خدا رو شکر همسرم خیلی پسر مهربون و سالم و فداکار و پرتلاش هست. یعنی مشکلی بنده خدا ندارد ولی من الآن واقعاً پشیمونم ازدواج کردم نمی دونم چرا؟

اینکه بخواهم بعد از حدود ۳۰ سال زندگی با خانواده و مادرم جدا بشم یک کابوس شده. من وابستگی خیلی زیادی به مادر و برادرم دارم و هیچ وقت قبل ازدواج فکر نمی‌کردم تا این حد به آنها وابسته ام ولی الآن فکر جدا شدن از آنها اذیتم می‌کند. برادرم به خاطر مشکلی که دارد تا آخر عمرش ازدواج نمی‌کند و من عذاب وجدان دارم که چطور حاضر شدم ازدواج کنم و او را تنها بگذارم.  کلاً هم شخصیتم طوری است اگر کسی خیلی بهم محبت و توجه کند ازش دلزده می‌شوم و الآن هم همسرم محبت و توجه بیش از اندازه دارد و هر چقدر به من محبت می‌کند من از او بیشتر دل زده می‌شوم.

شاید فکر کنید دارم ناشکری می‌کنم ولی من از درون دارم رنج می کشم و میدانم این حالت هایم طبیعی نیست و من رو خیلی آزار میده. عذاب وجدان هم گرفتم که زندگی یک آدم دیگری که شاید آرزوی خیلی‌ها بود رو خراب کردم و اون حقش این نبود.

الآن برخی اوقات به فکر طلاق می افتم ولی میدانم بعد طلاق هم پشیمونم و هم وضعیتم به مراتب بدتر از زمان مجردی خواهد بود. 

پشیمونم همه ش حسرت دوستان مجردم را می خورم که چقدر راحت و مستقل اند و اگر به عقب برگردم تجرد دائمی را انتخاب می‌کنم و دیگه این قدر  دغدغه ازدواج نداشتم.

اصلاً فکر نمی‌کردم منی که ازدواج کردن برام دغدغه بود یک روز بیام اینجا و بگم چقدر مجردی خوب بود و من قدرش رو ندانستم، الآن من باید چه کار کنم از این حالت دمدمی ام؟ کسی شرایط مشابه من را تجربه کرده؟  



برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مسائل رفتاری دوران عقد (۴۵۸ مطلب مشابه)