سلام دوستان

من دختر 31 ساله هستم، تحصیلاتم لیسانس و شاغلم، از زندگیم راضیم و واقعاً خوشبخت و در آرامشم، هر چی بخوام مادی و معنوی دارم، تنها مشکلی که هست اینه که پدر و مادرم ارتباط خوبی با هم ندارند.

البته اساسأ کاملا برای هم مناسب هستند ولی مهارت زندگی نداشتن و خودشون خانواده هاشون رو تو زندگی شون دخالت دادن، اون ها هم افراد ناپخته ای بودن و به راحتی و البته بدون قصد سوء صرفآ به خاطر نادانی و راهنمایی های غلط این رابطه رو خراب کردن.

اینه که در طول زندگی مدام شاهد جنگ اعصاب بودم این مسائل ذهنیات منو درباره ازدواج تحت تاثیر قرار داده و من به هیچ شکلی نمی تونم به خودم بقبولونم که شاید زندگی مشترک آینده من به این صورت نباشه.

هر خواستگاری میاد یا طوری بهش می فهمونم که ازش بدم میاد یا ناخودآگاه باهاش با تندی حرف می زنم یا اگه خیلی خودم رو کنترل کنم بعدش ناراحتم که چرا نچزوندمش، دیدگاه منفی نسبت به مردان دارم و می دونم اشتباهه ولی انگار خشم فرو خورده زیادی دارم و مثل اینکه می خوام انتقام رفتارهای بد بابام رو از تمام پسرهای دنیا بگیرم.

هر چقدر اطرافیان باهام صحبت می کنن یا خودم به عینه مردان خوش رفتار رو می بینم باز هم ذهنیاتم تغییر نمی کنه تا بتونم خوش بین باشم و ازدواج کنم یا بی دلیل خواستگارانم رو نرنجونم.

البته با مردان فامیل یا همکار مشکل ندارم فقط وقتی خواستگار باشن اخلاقم تند میشه و دوست دارم قلب شون رو بشکنم، با این شرایط فکر می کنم بهتره ازدواج نکنم چون خودم زندگی خودم رو خراب می کنم ولی خانواده م و فامیل دست از سرم بر نمی دارن و میگن این طرز زندگی تنها موندن و مجردی که برای خودت انتخاب کردی خیلی احمقانه و اشتباهه و داری خودت رو از یه زندگی قشنگ محروم می کنی.

واقعاً موندم چه کار کنم.


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مشورت در ازدواج خانم ها (۲۲۵۰ مطلب مشابه) رد کردن خواستگار (۱۳۶ مطلب مشابه)