سلام

راستش کلا دوست ندارم مشکلاتم رو زیاد از حد بیان کنم یا به اصطلاح سفره ی دلم رو ‌‌باز کنم ولی خب می نویسم به امید یه نظر یا یه دعایی از جانب پر مهر شما.

من دختر سی ساله هستم، یه دفعه ای انگار همه ی مشکلات عالم می ریزه تو قلب آدم و سنگینی می کنه. خیلی مسائلم رو می تونم بگم ولی خب ترجیحاً یه مشکلی رو میگم که شاید یکی یه چی بگه به دردم بخوره، من مشکلی با ازدواج کردن یا نکردن ندارم ولی خب بالاخره باید ازدواج کرد درسته؟ روند طبیعت هم هست.

اینجا یه مساله اساسی وجود داره، محل زندگی ما اطراف تهرانه و خواستگارانی که داشتم بیشتر از شمال تهران هستند، یا من دوست ندارم یا اون ها فکر می کنن ما پشت کوهی هستیم...، وضع مالی مون بدک نیست و بابام فقط برای من می تونه یه آپارتمان تو جای خوب تهران بگیره، امّا خب چه خواستگاری میشه که این جوری بخواد جور شه؟ یعنی اگر منم راضی بشم بابام راضی نمی شه. 

خسته شدم از این فشار بیهوده که تا محل زندگی رو میبینن مواردی معرفی می کنن که خیلی باهام فاصله دارن! و یا بعضی ها بلافاصله میگن نه!

خودم هم شرایط خاصی ندارم، مثلا تحصیلات خیلی خوب و یا شغل خیلی خوب که البته این هم خودش یه جوریه، این ها هم انگار بهانه ست و انگار قرار نیست جور بشه! نمی دونم.

خلاصه نمی تونم بگم غمگینم ولی مستاصل شدم، از طرفی واقعاً تمرکز ندارم رو پیشرفت های شخصیم  هر چند دیر!

این تمرکز نداشتن بیشتر از همه آزارم میده ...کارهام نیمه رها میشه، مشاوره هم چکار از دست شون بر میاد؟ دو بار برای دو موضوع مراجعه کردم با هزینه ی نه خیلی کم و فقط گوش دادن و حرف های خودم رو بهم تحویل دادند.

راه حلی بفرمایید یا دعایی کنید ممنون میشم



برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
درد دل های دختران (۹۶ مطلب مشابه)