با سلام و عرض ادب خدمت همه ی هموطنان خوب و شریفم

خدمتتون عرض کنم که من خیلی وقته از مطالب وبلاگ خانواده برتر استفاده میکنم اما تا حالا طرح سوال نکرده بودم . اما الان میخوام سوالی رو مطرح و از همه شما عزیزان تقاضای کمک کنم تا از ابهام و نا امیدی خارج بشم و امید دوباره بهم برا زندگی بدن ...

پیشاپیش تشکر از همه شما

واقیتش 27 سالمه و پسرم . واقعیتش توی کوچه ای که زندگی میکنیم از خیلی سال های پیش یعنی تقریبا از دوره نوجوانی من یعنی 15 سالگیم از شانس خوب یا بد من صاحب همسایه ای شدیم که این همسایمون خونش دقیقا کنار خونمون هست و مهمتر قضیه ای که بعدش بوجود اومد .

اول اومدنشون روابطمون معمولی بود اما بعد یه مدتی این همسایمون که دختر خانمی داشتن که 5 سال از من کوچیکتر بود.

بعد یه چند ماهی بخاطر نزدیکی مدارسمون به همدیگه و یه شناختی که از خانوادشون پیدا کردم باعث شد که یه احساسی از همون سال ها توی وجودم شکل بگیره و بعد یک سال تقریبا شد یه هدف خیلی مهم برای من برای رسیدن به اون دختر خانم در آینده ... .

حدود 4 سال این احساس توی دلم پابرجا بود تا اینکه موقع کنکور من و یه اتفاقایی شد که  مجبور شدم این احساسمو به اون دختر خانم بگم و دقیقا بدبختیام شروع شد .

در واقع زمانی که من داشتم خودمو میکشتم که سریع تر برم دانشگاه و کم کم شرایطی رو فراهم کنم که به صورت عرفی و خانواده ای برم خواستگاری اون دختر خانم  از بچه های توی کوچه متوجه شدم که با بچه های محلمون دوست شده. هر چند خودم باور نکردم تا اینکه بهم اثبات شد اما همه ی اینها رو گذاشتم به حساب سن پایین و بچه بودن و احساسی بودنش .

اما تاب نیاوردم و به هر بدبختی شماره ای ازش پیدا کردم و بهش دلسوزانه گفتم که داره با اشتباهاتش چه بلایی سر زندگی و آبروی خود خانوادش میاره و بعد اون مجبور شدم از احساسی که بهش دارم براش بگم و خودمو بیشتر برای کنکور آماده کنم...

در ضمن خانواده اون ها فرهنگی هستن و پدرش مدرس دانشگاه هست و از لحاظ مالی کمی از ما بالاتر بودن . قضیه گذشت تا نتایج کنکور و اینکه رتبه کنکورم 870 توی کشور شد و بعد اون میدیدم داره زحماتم نتیجه میده .

اما مشکل از اینجا شروع میشه که خانوادم توی انتخاب رشتم دخالت میکردن و میخواستن به رشته ای برم که هیچ علاقه ای نداشتمو نمیذاشتن آزادانه تصمیم بگیرم تا اینکه کار به جنجال کشیده شد و بین منو داداشم درگیری بوجود آمد و خانوادم از داداشم حمایت کردن و بین این اتفاقا پدرم زنگ زد پلیس 110 که بیان منو ببرن و چند دقیقه بعد  با دست بسته منو بردن و بدتر از اینا اینکه خانواده اون دختر خانم  و خود دختر خانم متوجه این ماجرا شدن و همه آرزوهامو از دست رفته میدیدم و همه این درگیری ها با خانوادم بخاطر این بود که خواستم برم رشته ای که بتونم به اون دختر خانم برسم اما...

24 ساعت بازداشت شدم و همه ی فامیلو محل باخبر شدن از این موضوع و بعد این افسردگیم شروع شد و تصمیم گرفتم برم یه جای دور درس بخونم و کارشناسی دولتی  مترجمی زبان قبول شدم و بعد اون اتفاقا اون دختر خانم بهم برگشت و توی اون سختی کنارم موند و منم توی اون شهر هم درس میخوندم و هم توی شیرینی فروشی کار میکردم که بتونم خرج دانشگاه و پس انداز زندگیم برای سریع تر رسیدن به اون دختر خانم برام فراهم بشه...

توی این مدت رابطمون در حد دورادور بود با اینکه همسایه بودیم اما در حین این رابطمه هم متوجه میشدم که با چند نفر دیگه هم رابطه داره اما نادیده میگرفتم تا اینکه ارشد قبول شدم و چند بار حضوری با هم درباره آینده حرف زدیم و اون اشتباهاتش رو پذیرفت و داشت درس میخوند برای کنکور .

تا اینکه رسیدیم به عید 3 سال قبل که باهم قرار گذاشتیم که بعد عید برم با باباش حرف بزنمو در صورت رضایت نسبی با خانوادمون بریم خواستگاری اما ... بعد عید بهم زنگ زد و گفت با یک نفر دیگه ایام عید نامزد کردم و فراموشم کن و ... بعدش من موندم و بدبختیایی که بخاطرش کشیده بودم و نتونستم طاقت بیارم و درس و رها کردم و رفتم سربازی که ازش دور بشم  و سربازیم تمام شد و الان یه کار دولتی تقریبا معتبر دارم و خدا رو شکر راضیم اما الان دو تا مشکل بزرگ دارم:

یکی اینکه خونه هامون نزدیکه به همدیگه و من بعضی وقتا اون دختر خانم رو با نامزدش میبینم و حسابی آتیش میگیرم و افسوس میخورم و خودمو سرزنش میکنم .

دوم اینکه هنوز خانوادمو سر اون اتفاقا نبخشیدم و مثل آدم آهنی شدم و تقریبا هنوز افسردگی دارم و هیچ میلی به زندگی ندارم

واقعیتش باور کردم که 3 سال هست که از دست دادمش و مال یکی دیگه هست اما هنوز دوستش دارم و اگه پای حرفامون صبر میکرد حاضر بودم زمین رو به آسمون بدوزم تا بدستش بیارم اما افسوس که اون شد که نباید میشد... .

در ضمن هیچ خانمی تا به حال توی زندگیم نبوده هر چند چند بار توی دانشگاه و محل کار پیشنهاد آشنایی داشتم اما دلم با مغزم همخونی نداره نمیتونم کسی رو جایگزینش کنم
در آخر از شما عزیزان بخاطر طولانی شدن سوال یا به قولی درد و دلم عذر خواهی میکنم  و ازتون عاجزانه تقاضای کمک و مشورت میکنم

الله نگهدارتون


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
خودسازی در پسران (۲۱۸ مطلب مشابه)