سلام

من از عاشقی کردن عاشق بودن خسته شدم، نمی خوام عاشق باشم. تو زندگیم دو بار این حس اومد سراغم آخرش به غیر رنج و درد و سختی چیزی نصیبم نشد. 

این حتما نقص منه تا عاشق نشدم ازدواج کنم اون فکر برای امروزم نیست از همون وقتی که خودم شناختم این حس و داشتم، می‌دونم یه مشکلی دارم که اگه بگم بیش از بیست بار هم پیش روانشناس و مشاور رفتم ولی نتیجه ای ندیدم . 

تو زمینه های دیگه موفقم و با عقلم تصمیم می گیرم ولی می رسه به ازدواج میم تا عشق نباشه نه . ولی دیگه خسته شدم!!!

عشق فقط یه درد برزگه مثل دایره است هر رفتاری کنی باز برمی‌گردی به مرکزش. دوست دارم ازدواج کنم موردهای خوبی از همکاران و اقوام پیشنهاد میشه ولی واقعاً من نمی تونم بهشون فکر کنم. 


↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مسائل پسران جوان (۱۵۱۴ مطلب مشابه)