سلام دوستان نمیدونم از کجا بگم
نمیخوام داستان بگم ولی دلم پر درده. من تو بیست سالگی خواستگار داشتم که خیلی سمج بود و ادعا میکرد دو سه سال تو فکرم بوده و به خانوادش میگفته بیان خواستگاری ولی چون شرایطشو نداشته نمیومدن البته اون موقع منم کم سن و سال بودم این اقا پسر همسایمون هست .
بعد از اینکه تو بیست سالگیم ازم خواستگاری کرد و سماجتش رو میدم بهش علاقه مند شدم یعنی عاشق خواستگارم شدم تا اون موقع با هیچ پسری رابطه نداشتم بعد که قبول کردن خوانوادم بعد از چهار ماه که تلفنی ارتباط داشتیم یه چن باری همو دیدیم عقد کردیم شرایط ازدواج من با ایمان بودن و واجبات رو انجام دادن طرف بود و اونا بهم اطمینان دادن که پسرشون نماز خون و با ایمانه .
بعد عقد من واقعا اطلاعاتم کم بود در مورد پرده بکارت و این چیزا و فک میکردم تقریبا اندازه دو بند انگشت داخل هست و نمیدونستم اینقد نزدیکه. با همین تفکر به همسرم اجازه میدادم که ... .
یه روز که ... چون من فکر میکردم باید داخل بره که پاره بشه اجازه میدادم در همون حین متوجه شدم یه خون کم رنگ ازم اومده کلی ناراحت شدم و قهر کردم و همسرم گفت من شوهرتم اشکالی نداره حقه منه اسمت تو شناسناممه چه اشکالی داره و از این حرفا .
خلاصه من فکر کردم دیگه پرده ندارم. دو ماه از عقدم میگذشت که یه روز شوهرم که خیلی ... و فک میکردم پرده ندارم اجازه دادم ...
بعد این که کار تموم شد همسرم اومد و کف دستشو نشونم داد و خون بود روش تازه فهمیدم این خون مال پردم بوده دنیا رو سرم خراب شد خیلی حسرت میخورم که چرا پرده ندارم و به این مسخره ای پردمو از دس دادم.
 اینا رو گفتم که بدونید عمدا نخواستم تو عقد بکارت نداشته باشم و دوس داشتم در شب عروسیم دخول داشته باشیم خلاصه دیگه از همون وقت هر هفته هر سه چهار روز نزدیکی میکردیم.

همسرم که دانشجو بود و تو خواستگاری گفته بودن جا باباش که بازنشسته اداره آب و فاضلاب هست سر کار میشه مام گفتیم خوبه کارمند میشه و گفتن ممکنه چهار سال تو عقد بمونید تا درسش تموم شه .
منم دوسش داشتم پسر نجیبی بود قبول کردم بعد چهار ماه آقا بهونه اورد که نمیتونم دوریتو تحمل کنم شهر دیگه غریبم دوس ندارم رشتمو خلاصه انصراف داد از دانشگاه و اومد کلی ناراحتی کشیدم .
بعدش گفت میخوام برم معافیت سربازیمو بگیرم به خاطر اینکه پاهام پرانتزیه ولی کمتر از اونی بود که بخواد معافش کنن بعد کارای معافیشو انجام داد و معاف شد خیلی خوشحال بودم که معاف شده اما گفتش معافیتش به خاطر یه چیز دیگه بوده اونم اینکه بیضه هاش آسیب دیده و نمیتونه بچه دار هم بشه .
من تو موقع نزدیکیم متوجه نمیشدم و اون لباس زیرشو کامل در نمیاورد ... و میگفت خجالتیم بحث میکردیم ولی اون در نمیاورد لباس زیرشو و من متوجه نمیشدم. بعد که گفت بچه دار نمیشیم اشک ریخت و من هم که دوسش داشتم گفتم اشکال نداره خودت برام مهمی و چشم پوشی کردم از پنهان کاریش چون دست خودش نبوده که بیصه هاش آسیب دیده و چون مهربون و نماز خون بود و روزه میگرفت برام با ارزش بود و دوس نداشتم از دستش بدم.
به خونوادمم چیزی نگفتم. بعد از گذشت یه سال کم کم کاهل نماز شد روزه هاشو خوب نمیگرفت نماز یکی در میون میخوند بعدش چون من میلم تو هفته دو بار بود ولی اون هر ده روز هر یه هفته احساس نیاز میکردم همش خودم میرفتم پیشش ازش میخواستم دیگه غرورم خدشه دار شده بود طوری شده بودم که هر وقت میرفتم خونشون دوس داشت شب نمونم .
خیلی برام سخت بود که چرا اینطوری رفتار میکنه خلاصه خیلی خار شده بودم رنج میبردم از این مساله ولی اون خیلی سرد باهام رفتار میکرد یه مدت خود سرانه قرص خواب میخوردم که وقتی کنارش میخوابم خوابم ببره از فشار جنسیم بیدار نمونم تا صبح اون بی توجهی میکرد و گاهی اوقات دیگه تحمل نداشتم میرفتم طرفش ولی اون میگفت بخواب خستم و فردا باید برم سر زمین های کشاورزی و این چیزا .
هر وقتم موقع سکس  فرا میرسید که خودش دوس داش میومد و سریع ارضا میشد و من بعد از تحمل چن روز فشار جنسی سیر نمیشدم و ناراحت بودمو ابراز میکردم ناراحتیمو ولی نه طوری که ناراحتش کنم با مهربونی ولی انگار نه انگار مردی که زنشو دوس داره میتونه اینطوری باشه؟
خلاصه خیلی رنج کشیدم و از خودم بدم میومد بعدش همسرم تو شهر خودمون فوق دیپلم عمران گرفت. اما باباش چاه موتور داره اونجا مشغوله ولی باباش هیچ توجه مالی نمیکنه بهش از بی پولیشم خیلی رنج میبرم. اداره باباش هم رفتن واسه کار اما هنوز هیچ خبری نیست ما الان سه سال و هشت ماهه که تو عقدیم
از بی نمازی و بی تفاوتیش به این واجبات رنج میبرم از بی پولیش و بیکاریش رنج میبرم از سکس ناراضیم هر ده روز دو هفته میاد خیلی زود تموم میشه نزدیکیمون مگه اینکه قرص ترامادل مصرف کنه که اونم اعتیاد آوره و دوس ندارم بخوره که باز معتاد بشه و به مشکلاتم اضافه بشه .
از اینکه شاید بچه دار نشیم  (و اگه بخوایم هم باید پول داشته باشیم ) دارم رنج میبرم بهم میگه دوست دارم من عاشقتم ولی میدونه من دوس دارم واجباتشو نماز و روزشو انجام بده اشکامو میبینه ولی اهمیت نمیده و میگه من باید خودم از رو دلم این کارا رو بکنم.
رفت و آمدش صفره تو خانواده هامون با اقوام من اصلا رفت و آمد نمیکنه میگه بزار ازدواج کنیم همه جا باهات میام ولی رنج میکشم از این موضوع مثل آدمای بی کس و کار میرم مهمونی البته با خانوادم ولی اون نمیاد همه ازم سوال میکنن (شوهرت کووووو) منم دروغای الکی میگم که نتونسته بیاد دیشبم دعوت بودیم ولی نیومد من تو این ماه رمضون خیلی از بی روزه بودن و بی نمازیش رنج کشیدم گریه میکردم تو تنهایی .
بازم کوتاه اومدم و مهربون شدم باهاش،  با این همه که من دارم باهاش کنار میام ولی اون به خاطر من حتی حاضر نیس یه مهمونی که دیشب بود بیاد. میگه دوستت دارم ولی کوووووو این دوست داشتن لعنتی که حرفشو میزنی کوووو. من خیلی تحت فشارم حرفای مردم که چرا عروسیتو نمیگیره ، شوهرت چقدر کم شور و هیجانه ، فک میکنم دوسم نداره و همش به فکر جداییم اما الان که تو عقدم میتونم اما از اینکه بکارتمو از دست دادم منصرف میشم و موکولش میکنم بعد ازدواج شاید شرایط بهتر شد .
دیگه خسته شدم از این فکرا و وضعیت هنوزم فک نکنم عروسیمون به این زودیا باشه دوستان بهم بگید چیکار کنم به خانوادم بگم بچه دار نمیشه ؟
الان که سه سال و نیم از عقدمون میگذره البته اولا خوب بود اما الان ..... به نظرتون دوسم داره من الان 24 سالمه و همسرم 27 سالشه تو رفتار با خودم مهربونه ولی به خاطر بی پولی نه مسافرت مییریم نه رستوران  نه کادو هیچی هیچی.
من از نظر زیبایی خوبم اکثرا بهم میگن خوشگلم خودم نمیگم که فک کنین خود شیفته هستم فک نکنین شاید چون زشتم دوسم نداره خودم فک میکنم دوسم نداره و دوست داشتنش  واقعی نیس مگه نه اینکه یه نفر یکیو دوس داره باید به حرفاش و نظراتش اهمیت بده واسش ارزش قائل بشه ؟
ولی من خیلی ناراحتم و حس میکنم براش اهمیت ندارم. فکر میکنم زندگیم تباه شده و آرزو هام از زندگی بر باد رفته.

برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مسائل رفتاری دوران عقد (۴۶۶ مطلب مشابه)