سلام

من یه پسری رو خیییلییی دوست داشتم در حد مردن حدود هشت نه سال . اون اقا بر حسب اتفاق بنده رو از داییم خواستگاری کردن البته خانوادشون و بدون اینکه به من بگن جواب منفی دادن چون میگفتن سنم کمه،

بعد مدتی اون اقا با یکی از فامیلاشون ازدواج کردن و من همچنان بهش علاقه شدید داشتم باور کنین دست خودم نبود، ما شهرستان بودیم و این اقا تهران بود و سالی یکی دو بار میومدن شهرستان و من فقط سالی نهایتا دو بار میدیدمش، وقتی که عقد بود من طاقتم تموم شد و بهش پیام دادم که من شما رو حدود نه سال دوس داشتم ،ایشون مدام میپرسیدن که من کی هستم و بالاخره متوجه شدن، من فقط میخواستم بهش بگم که دوسش داشتم میخاستم راز دلمو بدونه.

بعد اون اخرین تماس دیگه نه من پیام یا تماسی داشتم و نه ایشون، در صورتی که من به خانمش قیافتن و قدن خیلی سرتر بودم، خیلی زیاد بنا به گفته دیگران . ایشوون خیلی پاک بودن الحمدلله. من ازدواج کردم و گاهی که اتفاقی میان تو ذهنم میگم نکنه راجع به من فکر بد کنه یا منو با شوهرم ببینه فکر کنه من هنوز دوسش دارم یا اینکه شوهرم رو دوست ندارم

من الان ایشونو به چشم یه مرد بسیار خوب قبول دارم اما عاشق شوهرمم

به نظرتون اون در مورد من چی فکر میکنه؟ فکر نکنه هنوز دوسش دارمو عاشقشم


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مشورت در شوهرداری (۷۷۱ مطلب مشابه)