عرض سلام و ادب دارم خدمت همه شما خواهران و برادران گرامی که در این محیط زیبا حضور دارید!

 اول بگم که من اهل افغانستان هستم و اینکه لهجه ی ما تا جایی فرق می کنه ولی کوشش می کنم به لهجه شما حرف بزنم که براتون مشکل نشه. (چون سریال و فیلم های ایرانی دیدم!) 

چون اولین بار هست که تو چنین جایی پستی می ذارم، مطمئناً اشتباهاتی در نوشتار و گفتار من وجود داره و اینکه لهجه ها تا جایی متفاوت هست، از شما خوبان خیلی عذر می خوام!

راستش چند وقتی هست که من با این وبلاگ آشنایی پیدا کردم و مطالب که در اینجا عزیزان پست می کنند رو می خونم و می تونم بگم خیلی خوبه که نسل جوان که تحصیل کرده هستند برای حل مشکلات شان اینجا نظریات بدن و دیگران هم از اون ها استفاده کنند که این خیلی کمک می کنه برای یک تصمیم گیری بهتر.

من ۲۱ سال سن دارم و تو دانشگاه در رشته مهندسی کامپیوتر درس می خونم. سال سوم تقریباً داره تمام میشه و با این حساب ۱ سال مانده که مدرک لیسانسم رو بگیرم. از لحاظ ظاهری بد نیستم، مسئلهٔ من درباره علاقه به یک دختر خانوم هست؛ ایشون همکلاسی بنده هستند.

فکر کنم از من ۱ یا ۲ سالی بزرگتر باشند. ولی از لحاظ ظاهری تقریباً هم سن به نظر میاییم. سمستر (ترم) ششم تقریباً داره تموم میشه و علاقه ی من به ایشون تو ترم دوم رخ داد.

بیشتر در مورد خودم بگم؛

پسری خجالتی هستم و دوست ندارم با دخترها هر گونه ارتباطی داشته باشم. پسری مذهبی ای هستم. نماز میخوانم، روزه می گیرم، قرآن می خونم و به توان خودم فرامین اسلام رو تا جایی انجام میدم. (برای معرفی که چه جور آدمی هستم)

راستش رو بگم تا الآن با دختری که غریبه باشه حرفی مثلاً از طریق تلفنی یا حضوری هیچ گونه ارتباطی نداشتم چون واقعاً لزومی ندیدم و همه ش سرم تو کار خودم بوده و درسم رو می خوندم. باید بگم که شرایط اجتماعی و فرهنگی ایران و افغانستان تا جایی متفاوت هست. اینجا برای خانوم ها خیلی چیزها محدود تر هست.

مثلاً خانوم هایی که هر چند حجاب رو مراعات کرده باشند هم ولی اگه روی شون نمایان باشه به یک چشم دیگری نگاه می کنند. البته اینجا هم تا جایی فرق می کنه مثلاً تو پایتخت (کابل) شاید خیلی فرق نکنه و در دیگه شهر یا استان ها فرق داره.

از بحث اصلی دور نشم.

داشتم می گفتم که علاقه ی من به ایشون تو ترم دوم رخ داد البته من همچنان تو دانشگاه سرم تو کار خودم بوده و مشغول درس خودم بودم امّا به طور اتفاقی این دختر خانوم تو ترم دوم آمدند و از من برای درس هاش رو کمک خواستند و منم کار خانگی ایشون رو براشون انجام می دادم.

لازمه بگم اینجا محصلین رو نظر به فیصدی نمرات شون درجه بندی می کنند، مثلاً اول، دوم، سوم و...

من تو ترم دوم، رتبه دوم رو گرفتم و ایشون هم اول شدن. حالا شاید بگین چطوری وقتی اون اوله میاد از من که دومم کمک می خواد. راستش دو دانشگاه تنها مسئله درس خوندن مطرح نبود، شناخت استادان، واسطه و ... این چیزها هم مطرحه برای همین اون ها اول شدن و منم دوم.

تا الآن جاهامون تبدیل میشه، یک ترم من اول میشم اون ها دوم. ترم دیگه من دوم میشم اون ها اول.

من اصلاً تو ترم اول ایشون رو نمی شناختم امّا وقتی که اون ها همیشه برای درس شون از من کمک میخواستن و منم کمک شون می کردم، کم کم شناخت من از ایشون بیشتر شده و این شناخت آهسته آهسته منجر به علاقه شد. 

اینکه اون ها با من خیلی راحت بودن، اگه من  هر از چند گاهی لبخند می زدم (دست خودم نبود)، اون ها هم لبخند میزدن، برخلاف ظاهر شون که جدی بودن.

می تونم با جرات بگم شاید تو این ۶ ترم که گذشت، با هیچ پسری از کلاس مون حرف نزدند. هر چیزی که ضرورت داشتن از من می گرفتند، اپلیکیشن باشه یا آموزش باشه یا هم کمک درسی باشه و ...

من هم بدون اینکه بگم اون اوله و من دوم بهشون صادقانه کمک می کردم. 

از خصوصیات شون بگم:

نسبتاً دختری جدی هستند، با پسرها حرف نمی زنند، رفتار شون تو کلاس خیلی مودبانه هست و همین باعث شده علاقه ام بیشتر بشه. از  لحاظ قیافه خیلی دختر خوشگلی هستند، دختری تلاش و درس خوانی هم هستند و اینکه از نظر اقتصادی و خانوادگی هم از من بالاترن.

واقعیتش اینه که من با دیگه دخترهای که تو کلاس مون بودن هیچ وقتی حرفی نزدم، امّا اگه اون ها مشکل درسی داشتن و می اومدن، منم با نهایت احتیاط و ادب کمک شون کردم. ولی صرف به دید یک خواهر محترم نگاهشون کردم. 

این هم بگم که طرز دید دختران در جامعه که من توش زندگی می کنم شاید کمی فرق داشته باشه یعنی اون ها خیلی خیلی احتیاط رو مراعات می کنند و اگه به پسری اعتماد نداشته باشند حرفی نمی زنند و ...

امّا این دختر خانوم که درباره شون حرف می زنم خیلی خوووب با من رفتار می کردن حتی یک ترم تو مضمون تاریخ به من تقلب رساندن. چون من اول بهشون گفته بودم که تو این مضمون کمی ضعیف هستم برای همون هم بهم تقلب دادن و منم در برابر تو دیگه مضامین بهشون کمک می کردم.

دختری که با هیچ پسری حرفی نمیزد یک روز آمدن و درباره یک درسی که باید فردا تحویل میدادن ازم کمک خواستند، چون نمی شد تو کلاس حل کرد و باید کمی بیشتر کار می شد. منم گفتم این پروژه کمی بیشتر وقت می بره. ایشون هم گفتن که اگه آدرس فیسبوک تون رو بدید و اگه شب تمام کردید می تونید به من ارسال کنید.

من که هول کرده بودم اول گفتم فیسبوک ندارم. بعداً  گفتم دارم و بهشون دادم.

واقعاً نمی دونم چی میشه. وقتی قراره بهشون چیزی بگم، نفسم بند میشه و  به تته پته می افتم. امّا با دیگه دخترها این طوری نیستم. با دخترهای دیگه همکلاسیم راحت کمک درسی بهشون می کردم.

یک روزی روز امتحان بود و من تو صندلی جلو بودم، یه لحظه متوجه شدم کسی از پشت سرم یک حرفی زد. آهسته سرم رو برگردوندم دیدم ایشونه. سرخ شدم. لبخند زدند و گفتن: امروز همه تقلب ها رو از شما می گیرم. 

من که زبونم بند اومده بود نتونستم حرفی بزنم. فقط سرم رو تکون دادم و یک لبخند خشکی زدم. وقتی که تو فیسبوک بهشون پروژه شون رو توضیح دادم و تموم شد. خواستم در مورد چیزهای دیگه حرفی بزنم که خیلی حرف نزدند.

در بین صحبت هاشون می گفتند که (تو دور و برمون خیلی افراد با اعتماد نیست. نمی شه تو این دور زمونه به کسی اعتماد کرد.) 

امّا واقعاً نمی فهمیدم وقتی تو کلاس بودن با من راحت بودن امّا به جز از درس درباره دیگه مسائل حرفی نمی زدند. البته منم دوست نداشتم که حرفی نزنند چون نامحرم بودیم و دوست نداشتم دو نامحرم به غیر ضرورت حرفی بزنند ولی می ترسیدم که مبادا درباره من فکر اشتباهی کنند. 

یک شب ۳ یا ۴ پیام دادم، دیدن ولی جواب ندادن. اولش قهر شدم بعداً پشیمان شدم که شاید به من هم بی اعتماد میشه و میگن منم از همون پسرهای هستم که دنبال دختراست.

برای همین دیگه پیامی نفرستادم و بعد از اون خدا خدا می کردم که برای یک بار هم شده ایشون ازم کمک بخوان. حداقل می دونستم که ازم قهر نیستن.

چند هفته بعد یک روز استاد یک فرمول ریاضی رو حل می کرد، ۵۰ فیصدشو حل کردن، بعد تلفن شون زنگ خورد و بیرون رفتن و به من هم گفتن که باقی شو من حل کنم. منم رفتم تو تخته حل کنم کمی مکث کردم تا بفهمم که تا کجا رو حل کردن. یک دفعه دیدم که ایشون باقی حل فرمول رو میگن. نمی دونم شاید فکر کردن من نمی دونم و کمکی کرده باشند. تا آخر رو گفتن. امّا من به خاطر چیزی دیگه ای خوشحال بودم، اینکه ازم قهر نیستن.

یک روز امتحان داشتیم، استاد ما یک پسر دیگه رو از دیگه کلاس آورده بودند که کمک شون کنه. فکر کنم پسره برای اینکه مخ ایشون رو بزنه چند تا از جواب ها رو گفت همکلاسی هام تمام کردند و رفتن و من و ایشون موندیم. وقتی استاد متوجه نبود بهم گفتند: جواب سوال چهارم رو می گید؟ من که واقعاً اعصابم از اون پسره بهم ریخته بود و خیلی رفتارهام تابلو بود، از چهره ام این رو می شد حس کرد بهشون گفتم: غصه نخورین اون پسره دوباره برمیگیرده بهتون جواب رو میده . به من لبخند زدند و چیزی نگفتن.

چون خیلی نمی دونم حسادتم گل کرده بود و داغون بودم بهشون پیام دادم: چرا تقلب اون پسره رو گرفتن؟ دیدن ولی جوابی ندادن. این رو میگم چون ترم های قبلی واقعاً رفتارهام تابلو بود.

ترم های بعدی گذشت و یک روزی من رومو برگردوندم که ایشون رو نگاه کنم، اتفاقاً اون ها هم منو نگاه می کردند که هول شدم و نگاهم رو برگردوندم.   

خلاصه همین رفتار ها رو داشتم تو کلاس.

فراموشم نشه که چند تا از پسرهای همکلاسیم تو خونه شون برای خواستگاری رفتن امّا ندادن بهشون. خیلی خواستگار دارند.

حالا من نمی دونم چه کاری کنم؟! 

اول اینکه من مطمئن نیستم که اون ها هم به من علاقه دارند یا نه؟!، آیا من بهشون ابراز علاقه کنم یا نه؟! برای اینکه شرایط من آماده نیست فعلاً. البته ما تو افغانستان سربازی اجباری نداریم. می تونم وقتی لیسانسم رو گرفتم دنبال کار برم. امّا مشکل اینکه من مطمئن نیستم که آیا علاقه دو طرفه هست یا نه؟ اگه باشه هم آیا این کار من درسته که بهشون ابراز علاقه کنم یا نه؟ برای اینکه وقتی شرایطم مهیا نباشه، مجبور باشند چند سالی صبر کنند. اگه بهشون ابراز علاقه کنم شاید فکرشون رو درگیر کنم و در این باره احساس گناه می کنم. نمی خوام به خاطر من بهشون درگیر بشه. 

اگه شرایط ازدواج رو داشتم بهشون تو ترم آخر با نهایت احترام ابراز علاقه می کردم امّا حالا مطمئن نیستم.

امّا بعد به خودم میگم اگه بهشون نگم و این حرف تو دلم باقی بمونه چه؟ و بعداً حسرت شو بخورم.

می دونم فعلاً برای ازدواج سنم کمه امّا اگه اون ها هم علاقه داشتند و ۲ یا ۳ سالی صبر کنند تا اون وقت من یک کار پیدا کنم و تا جایی به پای خودم ایستادم سنم میشه ۲۴ یا ۲۵ که مناسبه.

این هم بگم که ایشون یک برادر و یک خواهر بزرگتر از خود دارند که مجردن. 

از ترم دوم این مسئله تو فکرم هست و تا حدودی توی درس هام هم تاثیر گذاشته.

قصدم فقط ازدواج هست!!! منی که واقعاً خواهان ایشون هستم اگه اون ها فعلاً تقاضای دوستی بدن که هیچ وقت نمیدن ابداً ابداً قبول نمی کنم و از علاقه ی من نسبت به ایشون هم کم می کنند.

خیلی چیز نمی خوام. فقط می خوام با ایشون پیر بشم. فقط یک زندگی عادی و معمولی که هردو خوشحال باشیم و درکنار هم راضی باشیم. 

نمی خوام تو این مسئله به عنوان یک جوان احساسی برخورد کنم، می خوام با ترکیب احساسات و منطق درست حل بشه.

واقعاً می خوام خوشبختش کنم. 

اگه یه روزی بفهمم که ترک ایشون، اون ها رو خوشحال می کنه یا راحت میشن، بی سر و صدا از زندگی ایشون بیرون میرم. 

این هم می تونم بگم که اگه بفهمم که حتی یک لحظه ای هم به من فکر کنن، انگار تموم دنیا رو بهم دادن.

فقط می خوام خوشحال ببینم شون. 


حالا با این تعریفاتی که بهتون دادم چند چیز رو می خوام بدونم.

۱- به نظرتون این علاقه دو طرفه هست؟

۲- چه راهی برای مطمئن شدن اینکه اون ها هم بهم علاقه دارن، وجود داره؟

۳- ترم آخر بهشون محترمانه تمام شرایطم و علاقه ام رو بگم یا نه؟

۴- رفتار شون رو چگونه ارزیابی می کنید؟ (بیشتر با دختر خانوم هام)

نمی دونم دیگه چه چیزها رو جا گذاشتم. امّا اگه احساس کردید چیزی رو فراموش کردم بهم بگید.

از اینکه کمی طولانی شد واقعاً عذر می خوام. به بزرگواری تون ببخشیدم.

از همه ی شما ممنونم. نظریات تک تک شما رو با دقت می خونم چون برام خیلی با ارزشند.

ممنون شما!!!



برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
بررسی معیارهای ازدواج پسران (۵۸ مطلب مشابه)