سلام دوستان

می خوام اتفاقی که برام افتاد رو تعریف کنم یه اتفاق معمولی که ممکنه برای همه مون پیش بیاد. بعضی از جزئیات رو نوشتم و بعضی هارو هم نه، هدفم نوشتن داستان نبود و صرفاً خواستم ماجرا رو تعریف کنم.

نزدیک غروب بود و داشت بارون می اومد، خیلی عجله داشتم و باید به کلاس می‌رسیدم، تند قدم برمیداشتم چون زمان زیادی تا شروع کلاس باقی نمونده بود، از خیابون ها به سرعت رد می‌شدم، وارد پیاده رو شدم امّا پیاده رو خیلی شلوغ بود و راه در رویی هم وجود نداشت، از دور چشمم به دو تا بچه خورد و با خودم فکر کردم چرا این دو تا توی این بارون بیرون هستن و دارن بازی می کنن، جلوتر رفتم دیدم یکی شون دختر و اون یکی یه پسر بچه است.

اون دختر روی یه و جلوی در یه داروخانه نشسته بود و پسر هم انگار غیب شده بود، هنوز نمی دونستم چرا اون دختر اون جا نشسته احتمال دادم که منتظر کسی هست، از نگاه کردن بهش خجالت می‌کشیدم احساس می‌کردم نگاه کردن من باعث میشه اون بیشتر از زندگیش زجر بکشه، احساس می‌کردم که من هم باید تو مشکلات اون باهاش شریک بودم، احساس می‌کردم من هم مقصرم که اون زندگی سختی داره، پیشش خودم گفتم شاید نیازمنده و منتظر کسی هست که بهش کمک کنه، دستم رو کردم تو جیبم تتا کیفم رو بردارم و ببینم که چه قدر پول دارم تا بهش کمک کنم، با خودم گفتم میرم اون طرف خیابون و از اون جا بهش نگاه می‌کنم تا ببینم که واقعاً چرا اینجا نشسته.

فقط ۵ تومن توی جیبم داشتم! که اون هم نمی تونست هیچ کمکی به کسی کنه. اون لحظه با خودم گفتم شاید دستگاه پوز داشته باشه امّا بعد از حرف خودم خندم گرفت، اون احتمالاً حساب بانکی هم نداره پس با کدوم گردش مالی می خواد دستگاه پوز بگیره.

هنوز نمی دونستم که اون واقعاً برای چی اون جا بود فقط ۱۰ درصد احتمال دادم که نیازمند باشه، رد شدم و به کوچه رسیدم، چند قدم تا خونه بیشتر باقی نمونده بود، با خودم گفتم اگه واقعاً نیازمند باشه چی؟ اگه هیچ کسی به دادش نرسه چی؟ اگه خود من جای اون بودم چه حسی داشتم؟ مگه ما آدم‌ها نباید به هم دیگه کمک کنیم؟ اون لحظه تمام لحظات سخت زندگیم بیادم اومد از اینکه هیچکس به من کمک نکرد از اینکه همیشه تنها بودم، با خودم گفتم درسته که من زندگی سختی دارم امّا حالا اون ها رو درک می‌کنم، با خودم گفتم: اگه همه به همدیگه کمک می‌کردیم همه زندگی خوبی داشتیم، حداقل می تونم برای یک نفر تو این عالم مفید باشم پس نباید بی تفاوت باشم.

دوباره از کوچه بیرون اومدم از دور یه نگاه بهش کردم و یه تصمیم گرفتم، شروع کردم به حرکت و امیدوار بودم تا وقتی برگردم اون هنوز اون جا باشه، بارون شدیدتر شده بود، مسیر خیابون رو ادامه دادم مغازه‌ها داشتند می‌بستند، با خودم گفتم بهتره که یه مقدار پول دستی از مغازه‌ها بگیرم تا بتونم به اون کمک کنم، امّا...

باز هم تمام خاطرات تلخ زندگیم برام تداعی شد اینکه بارها توسط دیگران پس زده شدم، با خودم گفتم: این کار منه و من باید به تنهایی انجامش بدم، درثانی دیگه توقعی هم از دیگران نداشتم.

تندتر از قبل قدم برمیداشتم، دنبال یه عابربانک می‌گشتم، تا ته خیابون رفتم امّا هیچ خبری نبود، وارد یه خیابون دیگه شدم اون جا یه بانک بود که می‌شناختم، از بین بازار گذشتم، مسیر خیلی طولانی بود، دیگه نا امید شده بودم، درحالی که تند راه می‌رفتم با خودم گفتم: امیدوارم که هنوز اون جا باشه امّا اگه نرسیدم هم حداقل تلاشم رو کرده ام.

یک دفعه یه عابر بانک جلوی چشمم سبز شد، هیچ کسی هم جلوش نبود، هرچه سریع‌تر به سمت رفتم، کارتم رو وارد کردم، رمزم رو زدم امّا اون عابر پول نداشت، دنیا رو سرم خراب شد، دیگه کاملاً نا امید شده بودم.

بالاخره به اون بانکی که می‌شناختم رسیدم و از حسابم مقداری پول برداشتم، دوست داشتم همه ی حسابم رو خالی کنم امّا نمی‌شد تو خونه به پول من نیاز داشتن، پول رو گرفتم و به سمت اون داروخانه و اون دختر حرکت کردم، تو راه فکرای زیادی به سرم زد، شاید اون فقط یه رهگذر بوده، شاید اون هیچ نیازی نداره و فقط این کار براش یه منبع درآمده و داره برای یه تیمی کار می کنه و این‌جوری کلی پول درمیارن.

به این فکر می‌کردم که من باید بتونم بهش کمک کنم، درسته که هیچکس به من کمکی نکرد ولی من نباید این کار رو تکرار کنم، با این فکر در تصمیم خودم مصمم‌تر شدم، انگار مطمئن بودم که اون هنوز اون جا نشسته، مطمئن شده بودم که من حتماً می تونم بهش کمک کوچیکی بکنم، احتمال دادم که اون یه ترازو گذاشته کنارش و تمام روزیش از همونه، من حتی از خجالت نتونستم بهش نگاه کنم چه برسه به اینکه بخوام ببینم داره چه کار می کنه. 

تقریباً رسیده بودم، انگار خبری ازش نبود، جلوتر رفتم مطمئن شدم که دیگه رفته و ازش خبری نیست، احتمالاً اون جا منتظر کسی بوده، به سمت خونه حرکت کردم، دوباره دیدمش، یه کم جلوتر از جای قبلی، یه پارچه هم بغلش پهن بود که از اون زاویه و از دور چیزی معلوم نمی‌شد. 

به این فکر کردم که وقتی دیدمش و  خواستم بهش کمک کنم، اگه قبول نکرد چی؟ بهش میگم که همه ی ما انسان هستیم و باید به هم کمک کنیم، با خودم گفتم این همه جنبش حمایت از حیوانات وجود داره امّا هیچ کسی به این بیچاره‌ها فکر هم نمی کنه. 

رفتم و بهش سلام کردم، جوابی نداد پیش خودم  گفتم: اشکالی نداره. یه تعداد جوراب و دستکش و از این جور چیزها روی اون پارچه بود، ازش پرسیدم : ببخشید اون جورابا چنده؟ باز هم بهم جوابی نداد، کمی ناراحت شده بودم...

تو اون لحظات همه ی مردم بی تفاوت از کنار ما رد می‌شدن و نگاه‌ای بدی به من می‌کردن، انگار که من یه مجرمم و دارم کار خلافی انجام میدم، دیگه برام اهمیتی نداشت که دیگران چی میگن، من واقعاً اون رو درک می‌کردم. 

یه کم بیشتر دقت کردم دیدم که انگار نمی تونه حرف بزنه و خیلی درست هم نمیشنوه، من توی ذهنم خیلی بد قضاوتش کرده بودم! بالاخره یه لیف برداشتم و همه ی اون پول رو بهش دادم، تو لحظه‌ای که اسکناس هارو بهش دادم بالاخره جرأت کردم که تو چشماش نگاه کنم امّا...

یک دفعه دلم لرزید، انگار اون نابینا هم بود، حتی فکرش رو هم نمی‌کردم، پول رو دادم  و به سرعت رفتم، شاید این تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم، از طرفی خوش حال بودم که تونستم بهش کمک کنم و از طرف دیگه نارحت از اینکه اون هنوز مجبوره کار کنه و احتمالاً به این زودیا از این وضعیت نجات پیدا نمی کنه، تصمیم گرفتم که آدم خوبی باشم حتی اگر دیگران با من خوب نبودن، شاید اون از طرف خدا مامور بود که به من همین رو بفهمونه، حالا احساس خوش حالی عمیقی داشتم،   اون لیف رو تا الآن به عنوان یادآور یه درس ارزشمند نگه داشتم...


پیشنهاد:

چه پیشنهادی برای انجام کار خیر دارین؟

میخوام یک لیست از کارهای خیر داشته باشم

حج بریم یا به فقرا کمک کنیم؟

به فقیران چطوری کمک کنیم که بهشون بر نخوره؟

به متکدیانی که روانشناسانه گدایی می کنند کمک کنیم؟!


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مسائل اجتماعی روز جامعه (۵۸۱ مطلب مشابه)