سلام

شنیدین میگن" تا توانی دلی به دست آور، دل شکستن هنر نمی باشد " ؟

من زنی هستم که خیلی شوهرم رو دوست دارم. با وجود اینکه ایشون آدم بیخیالی هستن در کل، اوایل خیلی همدیگه رو دوست داشتیم اما الان کمرنگ شده .

خانواده همسرم رابطه خوبی با من ندارن و این موضوع خیلی زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داده. دفعه ای نیست که باهاشون رفت و آمد کنیم و متلک نشنونم. هر سری با هاشون تلفنی حرف میزنم با کنایه هاشون آدم رو آزار میدن. نمیدونم باید باهاشون چیکار کنم. من نه اهل پر رویی و جواب دادنم نه اهل احترام شکستن.

علتش رو میدونم و چیزی بغیر " حسادت " نیست. باور کنید اینکه دیگران شیک پوشن، یا مثلا بین بقیه محبوب هستن، یا مثلا دستپخت خوبی دارن، یا مثلا با محبت و با سخاوت هستن ،چیزی از شما کم نمیکنه. چرا باید اینقدر حسادت وجود داشته باشه؟ چرا دیدن موفقیت تو کار و زندگی باعث این همه حسادت میشه ؟

من تحصیلکرده هستم و شاغل البته نه تمام وقت. اهل کارهای هنری ( مثل عکاسی ، طراحی، تذهیب و خوشنویسی ) و شرکت تو کلاس های قرآن و هیات های هفتگی و این جور کارها. سعی میکنم بیکار نباشم. اما این همه کار و فعالیتم و رو کسی چشم نداره ببینه.

مادر همسرم  و برادرهاشون مدام با متلک بهم میگن زن باید بشینه تو خونه و غذا بپزه و به زندگیش برسه. زن جاش تو آشپزخونه است. و از اینجور حرفا. چرا بچه نمیارین؟ چرا اونجا فلان لباس رو پوشیدی؟ چرا و چرا و چرا ...

یا مثلا وقتی یه چیزی میخرم مدام دخالت میکنن و میگن تو خیلی ولخرجی. در صورتی که من میبینم خودشون خیلی بیشتر از من اهل خرج کردن هستن منتهی شاید من بهتر میدونم کجا و چطوری خرج کنم.

دل شکستن هاشون باعث شده من به همسرم بی تفاوت بشم. در رابطه سرد بشم . شوهر من اصلا بلد نیست پشتوانه خوبی برای من نزد خانواده ی همسرش باشد. و مدام سعی میکنه رفتار اون ها رو توجیه کنه.

اونا با ما رفت و آمدی ندارن  ولی ما سعی میکنیم اعیاد مختلف و تعطیلات بهشون سر بزنیم و جویای احوالشون باشیم. من همیشه خوش رو  و خوش صحبت و کلا رسمی هستم.

همسر من هم مرد خوبیه. من دلم نمیخواد به خانواده اش بی احترامی کنه. ابدا. ولی دلم میخواد حداقل گاهی بتونه من رو باحرفاش آروم کنه ولی بیشتر با توجیه کردن هاش میخواد به من بگه نه اونا اون طوری که فکر میکنی نیستن در صورتیکه واقعا من خیلی نسبت به خانوده اش خوشبین بودم و خودشون باعث تغییر دیدگاه من شدند .

خیلی سرد شدم نسبت به زندگی. وقتی میبینم چقدر خانواده خودم به همسرم احترام میذارن و دوستش دارند و  همیشه حمایتش میکنن و هیچوقت ایرادهاشون نمیبینن. و مدام تشویقش میکنن ولی خانواده خودش نسبت به من انقدر حسادتی و رقابتی عمل میکنن و همیشه محیت و خوبی های منو پس میزنن دلم میگیره. واقعا دیدن خوشبختی  و موفقیت دیگران اینقدر سخت شده برا آدمها ؟

علاقه ام به همسرم کمرنگ شده. خیلی ازشون حرف شنیدم. با حرفای مادرشون اصلا کاری ندارم. بالاخره مادره شاید میخاد با کنایه هاش من رو متوجه بعضی اشتباهاتم کنه ولی بقیه چه وظیفه ای دارن ؟

همسرم آدم کم حرفیه ولی با وجود کم حرف بودنش از من پر رو تره. و من برخلاف پرحرف بودنم آدم پر رویی نیستم. دلم از همشون گرفته....

شب ها سعی میکنم از شوهرم دوری کنم. و در کل سرم تو لاک خودم رفته و جز صرف کردن وعده های غذا و صحبت های روزمره هیچ حرف محبت آمیزی بین مون رد و بدل نمیشه. گرچه همسر من مقداری آدم خشکی هستن ولی من حتی با این هم کنار اومدم ... و همین طوری هم به دلم مینشست...

میدونم که نباید بذارم زندگی ام تحت الشعاع این مسائل قرار بگیره. ولی چه کنم که آدم زود رنجی هستم... چون هرگز قلبی را از خودم نرنجاندم .هرگز نسبت به اطرافیانم بی تفاوت نبودم....ولی الان نسبت به زندگی بی تفاوت شدم...

گاهی به موقعیت های بهتر دوران مجردی فکر میکنم و با خودم میگویم شاید میتونستم انتخاب بهتری کنم ولی بالاخره  آدم به قسمتش باید راضی باشه ...

ای روزگار....


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مشورت در شوهرداری (۷۷۴ مطلب مشابه) مسائل زناشویی خانم ها (۵۴۹ مطلب مشابه)