به نام خدا
نمی دونم از کجا شروع کنم....
شاد بودم و پر انرژی. خانواده دار و تحصیل کرده. زیبا و دوست داشتنی با خواستگارهای زیاد ...، اما الان ... ، افسرده ام و غمگین، بد اخلاق و منفور ... ، جرم من فقط انتخابم است ...، 22 ساله بودم که همزمان با چند خواستگارم به پسری بله گفتم که نه زیبا بود و نه پولدار، اما عاشق بود، مومن بود، خوش اخلاق بود، صادق بود، مهربان و پاک بود ...
اما جرم او زیبا نبودن بود و بی پول بودن ... ، بگذرد که چه گذشت بر من ...، حالا دو سال می گذرد و من هر روز یا گریه می کنم یا اشک کسی را در می آورم ...، مادرم دلم را شکسته است، با حرف هایش با رفتارهایش، در خانه مان کسی به همسر نا زیبا و بی پول من احترام نمی گذارد، تحقیرمان می کنند، مقایسه اش می کنند، گوشه و کنایه اش می زنند، خانواده خیلی خوبی دارم اما از آنها که خدا را با خرما می خواهند، هم اخلاق و ایمان برایشان مهم بود هم زیبایی و پول. هم اصل و نسب هم تحصیلات.

اما حالا که شوهرم تحصیلات عالیه دارد و اصیل و نجیب است هم خوش اخلاق و مهربان و هم چشم و دل پاک است اما کسی دوستش ندارد چون زیبا نیست و پول ندارد ...، به همه خوانندگان این پست و این وبلاگ التماس می کنم به خاطر چیزی که خدا می دهد ( زیبایی ) و چیزی که خدا نمی دهد ( پول ) دیگران را بازخواست نکنیم....
آنچه با ارزش و ستودنی یا قابل نکوهش و سرزنش است، آن چیزهایی هستند که بدست آوردنی هستند مثل کرامات اخلاقی،  ادب، سخاوت، پاکی، دانش و ... . به جدایی فکر می کنم نه به خاطر خودم به خاطر پسری که همه چیزش دختری است که او را مایه شرمساری خود می بیند...
من لیاقت او را ندارم ...


برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید یا اینجا را (کلیک-لمس) کنید.
خوشحال خواهیم شد اگر اطلاعات یا تجربیاتی که دارید را با ما در میان بگذارید
↓ دعوت از دوستان برای مشارکت در بحث ↓
↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مسائل رفتاری دوران عقد (۴۵۸ مطلب مشابه)