خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۸۵ مطلب با موضوع «درد دل های دختران و پسران» ثبت شده است

دیگه نمیتونم این راه رو تنهایی ادامه بدم

سلام
من سوالی نداشتم فقط دلم خیلی گرفته بود میخوام چند خطی براتون از خودمو زندگیم بنویسم . من یه پسر 26 ساله هستم اهل جنوب . ذاتا آدم آروم و کم حرفیم .

تا این سن هیج وقت دنبال رابطه با هیچ دختر خانمی نبودم . همیشه سعی کردم تو دانشگاه و خیابون و مکان های عمومی سرم پایین باشه و نگاهم رو کنترل میکردم اول به خاطر ترس از خدا و دوم اینکه وقتی ازدواج کردم همه چیز رو با خانمم تجربه کنم .

اما خیلی چیزا طبق برنامه پیش نرفت بعد از کارشناسی رفتم خدمت بعد خدمت میخواستم ادامه تحصیل بدم اما دیدم تو این وضعیت درس خوندن ریسکه و رفتم دنبال کار ، هر جا میرفتم کار گیرم نمیومد تا اینکه تصمیم گرفتم هر طوری هست یه کاری پیدا کنم حتی اگه شده کارگری چون دیگه روم نمی شد از بابام پول بگیرم . در ضمن پدرم هم وضع مالی خوبی نداشت و نداره .

چند ماه یه جایی پاره وقت کار میکردم اما حقوقش خیلی کم بود بعدش رفتم شاگرد سوپری شدم اون جا حقوقش بهتر بود اما فشار زیادی به ادم وارد میشد . چون بیشتر از دوازده ساعت کار میکردم و به خاطر دیسک کمری که از زمان خدمت سربازی بهش دچار شده بودم مجبور شدم بعد از هفت هشت ماه از اونجا بیام بیرون .

چن ماهی بیکار بودم و تو آزمون های استخدامی و جاهای مختلف دنبال کار گشتم اما چون رشته ما یه رشته خاصه استخدامیش خیلی کمه اون هم حتما باید سابقه داشته باشی .

به هر حال به این نتیجه رسیدم که برم کلاسهای فنی حرفه ای یه کاری یاد بگیرم و مدتیه دارم کلاسهای فنی حرفه ای رو شرکت میکنم .

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۴۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۸۲
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    مادرم یه بارم از داشتن من ابراز رضایت نکرده

    سلام
    من دختر 18 ساله ای هستم که به آخر خط رسیدم . میدونم این حرف درست نیست و زندگی ارزشمند هست اما بخاطر مشکلاتی که در ابتدای زندگیم شروع شد و ادامه داشت افسردگی شدید گرفتم .

    پدر من مرد پرخاشگر و عصبانی و احساسی هست که در زندگی شخصی خودش مشکلات فراوانی داشت و مادرم زن جدی و قوی هست به همه کمک میکنه باز هم هر چقدر فکر میکنم شخصیت والدین من برای ازدواج با هم به هیچ وجه مشابه هم نیست .

    من بسیار خوشبین و مهربان و خونگرم بودم با اینکه مشکلات فروان بود وضع مالی مناسب نبود من خیلی امیدوار بودم شاید هم احمق ؛ ما با مادر پدرم زندگی میکردیم خانواده پدری باعث تفرقه و دعوا میشدن و مادربزرگم هم بین مادر و پدرم رو بهم میزد ما قطع ارتباط با خانواده پدرم کردیم فقط اقوام درجه 1 پدرم، با بقیه ارتباط داشتیم نمی خوام طولانی صحبت کنم .

    توی 13 سالگی فهمیدم که پدرم با خانم دیگه ای هست که من میشناختمش .کاملا چشم و گوش بسته بودم و فکر میکردم با وجود مشکلات و دعوا های روزانه پدر و مادر خوشبختم تا زمانه، خیانت پدر .من ترسیدم ما به شهر دیگری رفتیم و من شروع کردم به بیشتر شنیدن و فهمیدن و درک کردن اخرش کارم به این دیوونگی کشید.

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۸۴
    • دوشنبه ۳ آبان ۹۵ - ۲۲:۳۵

    اگه کنترل اعصابم و داشتم می تونستم بهتر تصمیم رو بگیرم

    سلام

    دختری هستم 26 ساله، یا مدرک مهندسی از یه دانشگاه دولتی سرشناس، ظاهر نسبتا خوبی دارم، مادر بنده زن به شدت بدبین و بد دهنی هستن، همش توهم توطئه دارن، به حدی که تو تمام سالهای زندگی ام با محدودیت تو تمام زمینه ها روبه رو بودم، از ارتباط با دوستام، تا ارتباط با جنس مخالف و حتی بیرون رفتن از منزل.

    توهم اینکه دوستام همگی قصد فریب من و دارن، تمام مذکرها قصد تجاوز به من و دارن، بیرون از منزل باشم قطعا در حال هرزگی کردنم، من تا بحال رابطه ی عاطفی و دوستی و ... با کسی نداشتم، اما متاسفانه کلماتی رو در مورد من به کار می بره که به شدت عصبی ام می کنه، جدا از همه ی این حرف ها بالا رفتن سنمم دامن زده به عصبانیتم، نیش و کنایه ی اطرافیان برای دختری مثل من که همش برای بهترین بودنم تلاش کردم در کنار حس تنهایی خیلی زجر اوره.

    من دلیل اصلی تجردم رو مادرم می دونم که به خاطر بدرفتاری هاش و بی خردی هاش مجبور شدم دست رد به تمام افرادی که بهم توجهی داشتن بزنم، خواستگار سنتی مناسبی ندارم، چون خانوادم خیلی غیر اجتماعی ان، باید به پیشنهادهایی ام که به خودم می شد هم جواب رد می دادم چون مادرم حرف زدن با یه پسر رو هم هرزگی می دونست، خب تکلیف من چیه؟

    من از اینکه روزهای جوونی ام اول پای کتاب و درس و دانشگاه و الان اینجوری پای تنهایی تلف شده در عذابم، کوچک ترین حمایت مالی از جانب خانوادم ندارم، میگن خودت باید مخارجت رو تامین کنی، یکی دو سالی با شرایط خوبی کار کردم و از سر بی انگیزگی و افسردگی استعفا دادم، کار کردن بدون تفریح، بدون ذره ی حمایت روانی، با وجود بدرفتاری خانواده و کنترل همه جانبه، اونم تو زمینه ی رشته ی  تحصیلی من خیلی ازاردهنده بود.
    من که حق تفریح کردن و حتی خرج کردن واسه ظاهرم رو ندارم، پولم و واسه کی پس انداز کنم؟ نمی تونم از فکر شانس هایی که تو تمام زمینه ها به خاط سخت گیری خانوادم از دست دادم بیرون بیام، من تو شرایط بدی قرار گرفتم، مدام خودم و با دیگران مقایسه می کنم، نمی فهمم چرا باید از حمایت مالی محروم باشم، چرا باید از حمایت عاطفی محروم باشم، چرا باید از تفریح محروم باشم، چر باید از حق رسیدگی به خودم محروم باشم، تمام این محرومیت ها رو مادرم با بدبینی اش برام به بار اورده، به همین خاطر ازش متنفر شدم، همش باهاش درگیرم، مدام فحش های رکیک می ده، حق اختیار و انتخاب و ازم گرفته، هنوزم فک می کنه باید من و کنترل کنه و اختیارم و کامل تو دست بگیره.
    خسته شدم از دستش، نیاز به ازادی دارم، نمی تونم قبول کنم وقتی تامین مخارجم با خودمه، اختیارم تو دست یه نفر دیگه باشه. حق نداشت و نداره به این سادگی جوونی من و تلف کنه، حق نداشت و نداره با بی خردی با سرنوشت من بازی کنه، نمی تونم به اعصابم مسلط باشم وقتی حرف های بد بهم می زنه، شاید اگه کنترل اعصابم و داشتم می تونستم بهتر تصمیم رو بگیرم برای فرار از این عذاب، خواهشا دوستانه راهنمایی ام کنین.
  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۱۶
    • يكشنبه ۲۵ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    کاش مادرم حرفای منو میفهمید و درکم میکرد

    سلام
    دختری هستم بالای 20 سال دانشجو .. خیلی دوست  داشتم با خانوادم  ارامش  بیشتری به دست بیارم ..دوست داشتم برادرم که 5 سال ازم بزرگتره باهام مهربون باشه بریم بیرون دور بزنیم اخه دوستام با داداشاشون میرفتن بیرون خوش میگذروندن  اما من فقط ازش بی اعتنایی و بدحرفی میدیدیم ..
    این چیزی بود که یه دختر دبیرستانی از داداشش میخواست .. دوست داشتم پدرم  بیشتر مهربون باشه باهام   هر چی میخواستم بخرم  انگار حیفش میومد بخره واسم ..میخرید اما همش منت و اینکه  تو قدر چیزایی که داری نمیدونی .انقد راجب دوربریام و ادما بد گفتن حواست باشه  ادما اینجورین بدن با اینا دوست نشی  .
    من با هر کسی دوست میشدم ازش میترسیدم همین باعث شد که هیچ وقت دوست صمیمی نداشته باشم الانم که هیچ دوستی ندارم  حتی صمیمی. درسته ادم  یه  دوست  داشته باشه یا نداشته باشه  همیشه تنهاست ادما با داشتن دوست راحت تر میتونن  حرفاشونو بگن مشورت کنن در هر صورت پیشتن..
    این چیزایی که من  بین هم کلاسیام میبینم  همیشه هم شادن ..اما من شدم یه دختر ساکت خجالتی و خیلی کم حرف میزنم تا کسی ازم سوال نداشته باشه صدایی ازم در نمیاد.. 
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۳۶
    • دوشنبه ۱۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۸

    من الان یه دلشکسته کامل هستم

    سلام

    من الان یه دلشکسته کامل هستم که دارم مینویسم. برادر مومنی داشتم که انگار ما خوب نشناختیمش و ایمانش در حد نماز و روزه بوده! اصلا باور نمیکنم کسی که داره الان اینکار رو با ما میکنه برادرمه!

    سال قبل از مامان و خواهرم خواست که براش دختری انتخاب کنن تا ازدواج کنه.. دخترای خوب زیادی پیشنهاد شد ولی هر موردی به نوعی رد شد.. تا اینکه کسی رو پیدا کردیم که کاش هیچ وقت سراغش نمیرفتیم..

    قبل خواستگاری  پدر دختر فوت کرد.. هیچ کس از فامیل پدر و مادر این خانوم تو مراسم ختمش نبودن... خواهراش گویا قبلا باهاش قهر بودن.. مادرش هم عاقش کرده بوده... ولی ما اینها رو بعدا فهمیدیم.. همیشه به ما میگفتن:

    عمه هام خیلی بد هستن.. به ما بدی کردن! ولی گویا قضیه چیز دیگه ای بوده و این دختر و مادر هم بی تقصیر نبودن!! از وقتی عقد کردن تا به حال هزار جور حرف بی ربط به ما گفتن!

    به هزار کار نکرده متهم کردن! با ما قهر کردن! از برادرم خواستن با ما قطع رابطه کنه ! در حالیکه ما هیچ وقت جواب کارای زشت عروس رو ندادیم و از همین خیلی پشیمونم که چرا به موقع نزدیم تو دهنش! برادرم حرفای دختره رو قبول میکنه در حالیکه جلوی برادرم خودش رو مظلوم نشون میده و گریه و زاری میکنه و داداش هم دلش با اونه...

    خودش و مادرش خیلی به ما بدی کردن.. خیلیییییی..مامانم به خدا قسم هیچ وقت نگفت چرا اینطوری میکنید.. چند تا مثال بگم از کارای عجیبش: 

    یه روز که خونه عمه ام بودیم..برادرم رو هم دعوت کرده بودن که با تازه عروس نحسش بیاد مهمونی.. پسرخاله تازه نامزد کرده ما هم اونجا بود و میخواست بره با برادرم و داییم گوسفند بخره برای قربونی که نذر داشته.. یه کت و شلوار خوب پوشیده بود.. بعد که مردها من جمله برادرم رفتن برای اینکار، عمه من که شوخ طبع هست گفت: علی (پسر خاله ام) با کت و شلوار دامادی داره میره گوسفند بخره! با لحن خنده داری گفت و خندیدیم.

    بعد که مردها برگشتن عمه ام به خود پسرخاله ام گفت: پشت سرت غیبت کردم گفتم با لباس دامادی رفتی خرید گوسفند! اونهم خندید و گفت نه بابا کت شلوار دامادی ام نیست و یکم شوخی و خنده کردیم و تموم شد!!

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۴۴۲
    • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    کسی رو ندارم باهاش یکم درد و دل کنم

    سلام.
    راستش نمیدونم باید از کجا شروع کنم. احساس میکنم بدبختی داره روی سرم تلنبار میشه. 18 سالمه . همه چی از عید امسال بهم ریخت (یعنی بد بود بدتر شد) واسه کنکور کتابخونه میرفتم و هر دقیقه سرم تو کتاب بود و از ساعت 7 تا 12 شب یکسره میخوندم ( اینقدری که دوستام میگفتن تو اگر چیزی نشی عدالت خدا میره زیر سوال) نمیدونم مشکلم چی بود که امتحانات پایان ترم رو به طرز افتضاحی رد کردم.

    گفتم من که اینهمه میخونم پس یه جای کارم ایراد داره نشستم تو خونه ولی خیلی کمتر میخوندم. جواب کنکور که اومد چون تجربی هستم با اون رتبه هیچی درست و حسابی قبول نمیشدم. انتخاب رشته که کردم جوابا اومد حسابداری غیرانتفایی که امروز رفتیم برای ثبت نام مثل اینکه سازمان اشتباه کرده بود برای من سهمیه ایثارگر زد. گفتن شمارو ثبت نام کردیم ولی باید ضرر مالی بدید و اصلا شاید لغو بشه ( اشتباه بقیه رو من باید پس بدم ) با سهیمه تا اینجا اومدید!

    از یه طرف هم اعتماد به نفسم رو کاملا از دست دادم با خودم میگم دیگه قراره چی پیش بیاد. فقط همینا نیست.

    سال سوم هم برادرم سرطان گرفت که بازم نتونستم خوب درس بخونم. هیچ موقع خانوادم خونه نبودن و سعی میکردم بهش فکر نکنم. خودمم مریضم باید دو ماه یه بار یه آمپول بزنم و قرص بخورم که دکترم خیلی بد بود و اونم یه بلایی سرم آورد که اصلا از دکترا زده شدم .

    پدرم آدم مهربونیه اما فقط انرژی منفیه و اینقدر در مورد یه چیز حرف میزنه و صد بار میگه که اعصابم خورد میشه و نمیفهمم اون لحظه چی میگم.زیر بار مسئولیت هم نمیره ( منطقی هم نیست و گفته هام حتما باید حتما بهش ثابت بشه)

    مادرمم از بچگی بین من و برادرم فرق میذاشت فقط خدا نکنه بخوابه تمام عالم و آدم باید ساکت باشن تا بیدار نشه. از بچگی بهم میگفتن تو عرضه ی کاری رو نداری. خوشگل نیستی چرا اینطوری هستی چرا اونطوری هستی و ... ( البته مامانم آدم خیلی خوبیه ولی خیلی فشار روشه و خودش به تنهایی داره یه زندگی رو میچرخونه)

    برای همین حتی همون اعتراضی هم که میکنم بعدش پشیمون میشم.خسته شدم همش بعد خوب زندگی رو دیدم

    با خودم میگم مگه بدتر از این هم هست که بلا نازل بشه؟؟؟ ناشکری نمیکنم اما اگر قرار بود اینطور بشه که اینقدر دست و پا چلفتی و سربار باشم ای کاش اصلا از اول وجود نداشتم .

    همیشه تو خونه ی ما دعواست و مدام حرف میشنوم. مامانم به بابام میگه بچه ها هم عین خودتن. حتی نذاشت واسه سال بعد بمونم میگفت تو نمیتونی. هنوزم دیر نشده ولی انگیزمو ازم گرفت .

    نمیدونم کم آوردم خودمو با هر کاری مشغول میکنم و سعی میکنم شاد باشم ولی یه چیز دیگه اتفاق می افته. تا میام ازنو شروع کنم هنوز کاری نکرده یه چیز دیگه پیش میاد.

    خیلی از شروع میترسم. ایندفعه فکر میکنم اگر کاری هم کنم یا دانشگاه میگه شما لغو هستید ( پولم که پس نمیده ) یا اصلا نیست و نابود میشم.

    کسی هم ندارم باهاش یکم درد و دل کنم. به دوستام میگم سوء استفاده میکنن. به مامانم میگم تیکه میشنوم. بابامم نمیشه اصلا باهاش حرف زد حرف خودشه .

    واقعا بریدم. بسه دیگه از هر چی فقط خوبیاشو دیدم. فقط میگم خدایا یه چیزی هم بزار بمونه واسه دلخوشیم. کم کم داری همه چیزمو ازم میگیری.

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۴۵
    • دوشنبه ۵ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    مرگ برا امثال من راحتیه

    سلام

    دلم گرفته ... ۲۴ سالمه ولی اندازه ۵۰ سال شکست خورده ام . توی خونه تقریبا پولدار زندگی میکنم، یه زندگی دارم که زندگی سگ بهش شرف داره! یه مادر دارم، کوچولو که بودم همیشه کتکم میزد و جلو بقیه خوردم میکرد، اصلأ تربیت بهم یاد نداد، بعد از همون کوچولویی دیگرانو میزد تو سر من!

    من کوچولو بودم، همیشه از بقیه بد میگفت، از پدرم، برادرهام، عموم، داییم، همه ... یه جوری که من نسبت به همه بدبین شدم. من فکر میکردم مادرم مظلوم روزگاره که افتاده زیر دست یه عالمه آدم بد! انقدر از پدرم پیشمون بد میگفت که من و برادرهام از پدرم متنفر شدیم. از برادرهام پیش پدرم بد میگفت ، تا جاییکه پدرمم از بچه هاش متنفر شد! و این فاصله انقدر عمیق شد که همه از هم متنفر شدیم. و ضد هم بودیم.

    الان که بزرگ شدم، تازه میفهمم مادرم باهامون چکار کرده. با فامیلم همین آش و کاسه ست ، از عموم عمه هام داییم همه میگه ... من خواستگار ندارم، دو تا داشتم، زنگ زدن بیان، مادرم گفت نه ، نذاشت پا بذارن خونمون . الأن دوستام ازدواج کردن، من برادرهامم اون موقع که زن میخواستن مامانم نگرفت، پرید وسط گفت نه، نه بچه اند، یکی از برادرام بشدت منزوی شد، استعدادهای خوبی داشت کور شد، یکیشون ناراحتی اعصاب داره، یکیشونم سیزده ساله معتاده.

    الأن مامانم میبینه همسایه هامون بچه هاشون سرزندگیشونن، و داداشم زن ندارن و منم خواستگار ندارم، عقده کرده رو من خالی میکنه، میگه چرا نمیرید از خونه راحت شم، اینو هر شب میگه، میگه چون ما زیادیم من نمیتونم یه شام و ناهار درست و حسابی بذارم! ( من با لباسام بزور میشم چهل کیلو ! تک و توک از سر سفره سیر بلند شدم.

    از قصد شام و ناهار کم میذاره ، بعد هی به من میگه خو تو کم بخور، دو هفته رفتم باشگاه، از سیب زمینی های خونه کم شد، دیگه گفت نرو، نیم کیلو زیاد شدم، گفت بسته )  فوق العاده خسیسن چه پدرم چه مادرم.

    من هر چند سال یک بار به زور مانتو میخرم اونم میبرنم مانتوهای عهد بوق که بشه پنجاه تومن میخرن، یه عروسی بخوام برم دعواست، چون لباس درست و حسابی ندارم، بعد جلو مردم خودشو خوش اخلاق و فوق العاده مهربون نشون میده .

    همیشه جوری رفتار کرده که انگار من مقصرم. امروز دعوامون شد، نشست ناله نفرین کردن، خیلی تا حالا اذیتم کرده، مثل خر تو خونه کار میکنم. امروز هر چی گفت جوابشو دادم.

    دیگه بریدم، خسته شدم. بعد من وقتی عصبانی میشم هر کاری ازم بعیده. فکر میکنم منم مشکل عصبی پیدا کردم. بابامم اخلاقش مثل این نظامی هاست، یعنی من تا حالا جرات نکردم بابامو مستقیم نگاه کنم!!! اگر یه روز چهار تا عکس شبیه بابام بدن بگن کدومش باباته، نمیتونم بفهمم!  الان داشتم نماز میخوندم، میگن اخرش باید دعا بگی خدا اجابت کنه، من عاق والدینم، دعای چی بگم؟ بالای یکسالو نیمه، هر روز چله میگیرم!!!

    شاید سر جمع کل یک و سالو نیم رو یکماه نگرفته باشم، بقیش همش چله بوده، که ازدواج کنم برم راحت شم. از طرفی کی دختری میگیره با این وضع خانواده و جسمی، مگه خر مغزشو گاز زده. 

    صبحم برم تو یه خانواده میخوان بخاطر خانوادم تحقیرم کنن. نمیدونم چکار کنم. مگه من چند بار افریده میشم و زندگی میکنم، دلم میخواد به خدا برسم. ولی با این وضع میترسم یه دفعه خودمو بکشم، یا در هر حال من عاقم، عاق یعنی دنیا و اخرتم نابوده.

    خیلی دلم میسوزه، بهای انسانیتم افتاده زیر دسته دو تا ادم که میگن پدر و مادرن. رو دلم انقدر حرف تلمبار شده، انگار تو دلم زخمه. برام دعا کنید، سر بلند از امتحان خدا بیام بیرون و قبل اینکه ببازم بمیرم.

    ببینید مرگ برا امثال من راحتیه، نگید، خدا نکنه و جوونی، کدوم جوونی خورد و خاکشیرم.

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۳۰
    • سه شنبه ۳۰ شهریور ۹۵ - ۲۲:۰۰

    منم و یه اتاقو یه لپ تاپ

    با سلام

    نمیدونم حرفایی که میخوام بزنم جنبه درد و دل داره یا راه یابی ، یه راست میرم سر اصل موضوع، اما قبلش یه کوچولو از خودم میگم ؛

    دختریم 20 ساله ، امسال دومین سالیه که پشت کنکور موندم روحیم فوق العاده حساسه قبلا دل خوشیم مدرسه بود الان دیگه هیییچ . مشکل من خانوادمه .

    خسته شدم الان که مجبورم خونه باشم دارم روانی میشم اونوقت میگن چرا جوونا میرن دانشگاه بد میشن چون بهشون فضا ندادید چون همیشه مراقبش بودی تا سر کوچه هم نمیذاشتید بره یهو با قبولی دانشگاه باید یه پرش داشته باشه به دل بزرگسالی .

    دوستام هر روز بیرونن کافه اینور اونور یا حتی مسافرت مجردی هیچکدوم هم دخترای بدی نیستن . اما من واسه یه تولد باید کلی اصرار کنم قبل و بعدش هم که اومدم با زخم زبون داغونم میکنن .

    مامانم میگه بابات شوخی میکنه و حتی فکرشم نمیکنه که تو دختر بدی باشی که در اینصورت میمره اما گیریم شوخی میکنه ، اخه پدر من تو که میدونی با حرفات اشکم در میاد چرا میگی ؟ من به خدا نه تا حالا دوست پسر داشتم نه چیزی چند ماهه چادری شدم . دارم بهش میگم بابا من دومین سالیه که تو خونه موندم دارم راکد میشم منو بفرست یه کلاس میگه از پست برنمیام ول شدی . تو این یه سال شاید 4 بار نشده بیرون رفتم به من میگه ول شدی تو خیابونا .

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۲۶
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵ - ۲۲:۰۵

    توی خانوادهای ما دختردار شدن یعنی بدبختی و بیچارگی

    سلام

    دختری هستم تازه وارد دانشگاه شدم ، 5 تا خواهر دارم  ... توی خانوادهای ما دختردار شدن یعنی اون پدر و مادر بدبختی و بیچارگی رو به طور کامل تجربه کردن ...

    همیشه برام سواله اگه جنس مونث بودن انقد بده پس چرا خدا مارو افریده ... ماهایی که شدیم مایه بدبختی و سرافکندگی واسه مامانم ... هر کی میاد خونمون به بابابم میگه تو خیلی بدبختی بخصوص مادر بزرگم و عموهام... بابام میخواد سیگار ترک کنه تا غروب که سرکاره نمیکشه میاد خونه میگه این دخترا رو میبینم دوباره میره میکشه .

    با این که دکتر گفته اگه بکشی واسه 2 سال دیگه میمیری ... مامانم که افسردگی گرفته میگه همه پسر دارن جز من ... با اینکه ما سنی نداریم همش بهمون میگن ترشیدم...

    خیلی دلم گرفته .....نمیدونم باید چیکار کنیم ...خواستگارم داریم ولی بابام میگه من  دخترمو به فامیل نزدیک فقط میدم میگه چون داداش ندارین نمیشه به غریبه اعتماد کرد ...

    میخواستم کسایی که اینجا هستن راهنماییم کنن که من باید چیکار کنم با حرفای مردم با بیچارگی و بدبختیمون ؟

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۴
    • دوشنبه ۱۵ شهریور ۹۵ - ۲۲:۲۵

    خدا واقعا از خلقت من چه هدفی داشته؟

    سلام

    دختری ۳۰ ساله هستم. دوره دبیرستان از بچه مثبت های مدرسه که رتبه اول بودم. اصلا هم دنبال دوست پسر بازی اینا نبودم سرم تو درس و کتاب بود.

    دانشگاه خوبی قبول شدم و تا ارشد هم خوندم دانشگاه عالی و اساتید خوب . چون شهرستان بودیم برای دانشگاه اومدم تهران و موندگار شدم.

    بعد تحصیل هم کار کردم و برنگشتم شهر خودم البته اگر هم برمیگشتم مثل اکثر دوستام باید بیکار میمونم. من کار رو انتخاب کردم. ولی کو کار پایدار ؟ همه جا قرار دادی و حقوق کم که حتی هزینه مسکن و خرج زندگی نمیشه.

    چند ساله کار میکنم دریغ از پس انداز . این همه سال دور از خانواده موندن اثر روانی بدی روی من گذاشته. هم حمایت خانوادم رو از دست دادم هم تنهایی خیلی فشار میاره سر و کله زدن با صاحب خانه و بعضی وقتها احتیاج به کمک مردانه داری مثلا چیزی تو خونه خراب شه مثلا شیر حمام ولی کسی نیست کمک کنه.

    نه میتونم برگردم خونه و بیکار بمونم تازه والدینم خیلی از من ناراضی اند و میگن این همه سال زحمتتو کشیدیم نه تنها صاحب کار نشدی ( البته کار میکنم ولی عملا مشکلات خودمو حل نمیکنه انقدر مخارج بالاست ) تشکیل زندگی رو هم از دست دادی و تو دوران پیری نه تنها دستگیر ما نشدی بلکه خودتم تباه کردی. 

    با شریط من کسی حاضر نمیشه با دختری که هفت ساله تو شهر غریب تنها زندگی میکنه ازدواج کنه هر چند هنوزم بچه مثبت بودنمو دارم . فکر اینکه تا اخر عمرم میخوام تنها باشم و سختی زندگی رو به دوش بکشم و کار کنم و کار .

    تا کی میخوام برای این سرمایه داران بی وجدان جوون بکنم و اخرش هم از سر حقوق بزنن هم از تهش تازه اگه سه چهار ماه یه بار بخوان حقوق بدن. اینکه اگه والدینم رو از دست بدم چی ؟ هر دو شون مریض اند و پیر شدن بنده خداها هم اول برج بیمارستانند هم اخر برج .

    من هم که دورم دستم نمیرسه کمک خونه باشم تو کارها . هر روزم بدتر از دیروزمه و دارم داغون میشم.خدا واقعا از خلقت من چه هدفی داشته؟ نه حمایت عاطفی دارم نه حمایت مالی نه هیچی هیچی.

    تا کی میتونم این طور دوام بیارم

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۳
    • دوشنبه ۱۵ شهریور ۹۵ - ۲۲:۲۰

    می خوام تمایل زیادم به جنس مخالف رو نابود کنم

    سلام

    من یک دختر 18 ساله ام که امسال ان شاء الله وارد دانشگاه میشم. چیزایی که الان می نویسم یه جورایی کلیات زندگی من و تفکرات الانمه و سوالاتی که تو ذهنم هست. ممنون میشم راهنماییم کنین .

    اولش میخوام از نظر عاطفی صحبت کنم. خب من از اول یه جورایی تو تنهایی بزرگ شدم البته این به این معنا نیست که آدم منزوی هستم بلکه با دوستام و مردمی که آشناییم باهاشون در حد سلام علیکه هم خوبم و خوش برخوردم اما واقع بینانه بخوام بگم درونگرام.

    خیلی هم محبت کردن بلد نیستم چون ندیدم! خخخ در زمینه عواطف با خانواده و هم جنسام کنار میام چون خیلی اق میشم! حساس نیستم. اما امان از روزی که من رو یه چیزی حساس بشم! دیگه خیلی گند اخلاق میشم:| متاسفانه باید بگم نقطه ضعف من جنس مخالفه.

    چون از اول باهاشون برخورد نداشتم یعنی حتی یه دونه پسر هم سن و سال من هم تو فامیل نیست که باهاش حرف بزنم! نه سنتی و مذهبی بودن خانواده ام اجازه میداد که مثلا بتونم راحت حرف بزنم! و اعترافی که باید بکنم اینه که راحت گول میخورم.

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۱۸
    • دوشنبه ۱۵ شهریور ۹۵ - ۲۲:۰۰

    دلم آرامش گور رو میخواد

    سلام دوستان عزیز

    خواهش میکنم برای من و امثال من دعا کنید

    از خانواده ام متنفرم در حد مرگ

    فقط دلم برای مادر بیچاره ام میسوزه که چقد زحمت کشید و سوخت و عین شمع آب شد...
    پدرم فوق العاده آدم ساده که با بی تدبیری هاش زندگی هممون را به باد فنا داد، ازش خیلی بدم میاد خیلی و بماند که مادرم همیشه از ظلم هایی که در حقش کرده برام گفته که با کارهایی که ازش دیدم خیلی ازش بدم میاد، نه هیچ وقت خرجمون کرد نه برای زندگی مون مایه ای گذاشت فقط تا تونست پولشو به این و اون قرض داد که یه موقع بقیه نگن بده ...

    حرف مردم براش خیلی خیلی اهمیت داره . و با همین حرفا آسایش و آرامش زندگی ما را مختل کرده ، از طرفی تو خونه ی ما دختر بودن یعنی بشینی کنج خونه و بپوسی ، هیچ آزادی ندارم هیچی، بقیه فامیل همش به مسافرت و خوش گذرونی اما هر 100 سال یه بارم بیرون نمیریم ولی اگه چی بشه بریم اینقد زهرمارمون میکنه که خدا بدونه ... شاید باورتون نشه آخرین باری که ماها مسافرت رفتیم خانواده ای مربوط میشه به 12 سال پیش 😔

  • ۳ موافق ۱ مخالف
  • ۳۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۴۰
    • يكشنبه ۱۴ شهریور ۹۵ - ۲۲:۲۰

    چرا این دنیا فقط باید برای من و امثال من باید محل گذر باشه ؟!

    سلام
    عزیزآن پیشاپیش از وقتی که میگذارید حتی برای خوندنش ممنونم و قبل از اون از همتون عاجزانه خواهشمندم برام دعا کنید . خدا قوت به همتون

    بنده 28 سالمه،  کارمند بودم و به لطف نامردی هایی که در حقم شد بیکار شدم، تا دلتون بخواد دنبال کار گشتم ولی متاسفانه حقوقا ناچیز، بدون بیمه و شرایطی که وقتی به خودت میای میبینی نری سرسنگین تری و بیکاری به بعضی از این کارا شرف داره...

    و به علت دلایل زیادی که مهمترینش این بود که خانواده ای ندارم که درکم کنند و ساپورتم کنند و همه هزینه های زندگی به عهده خودم بود الان پس اندازی هم ندارم که بخوام حداقل یه کاری در خور شروع کنم...... بماند بماند هعی

    در طول این مدت شاغل بودنم هر روز صبحم با دعا شروع کردم توکل کردم به خودش که تو را به وجود مقدست به حق آبرو داران درگاهت تنهام نگذار

     پروردگارم.....

    اما در اوج اون لحظه ای که بهش توکل کردم همه چی بهم ریخت نمیدونم چی شد چرا؟

    نگاه میکنم به زندگیم،  هیچ وقت آدمی نبودم که بخوام راه کج برم چه اون مدت که در اوج بلوغ بودم چه الان که خیلی راحت میتونی یه رابطه مجازی حداقل شروع کنی...  ولی به خودش قسم هیچ وقت اهل هیچ کثافت کاری هیچ نگاهی هیچ رابطه ای نبودم حتی در حد ی چت ساده دلایل زیادی هم داشتم به خاطر خودم خدای خودم، شریک آینده ام .

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۸
    • يكشنبه ۱۴ شهریور ۹۵ - ۲۲:۰۰

    نمیدونم تو این دنیا کسی جفت من خواهد بود ؟

    سلام

    این شاید فقط یه درد و دل باشه اما جایی جز خانواده برتر نداشتم . گفتم فقط درد و دلی کرده باشم . ۲۲ سال سن دارم و دیپلمه . ۱۴ سالگی پسر خالم ازم خواستگاری کرد ولی هیچ وقت رسمی جلو نیومد چون مامانش راضی نبود و منم بهش علاقه مند شده بودم این موضوع سال ها زمان خورد تا اینکه در کمال ناباوری تیر سال گذشته خالم زنگ زد اجازه بگیره که برای همون پسرش خواستگاری خواهرم بیاد .

    من اون عشقو بچگونه میدونستم ولی اصلا با این ازدواج راضی نبودم نمیدونم چرا حالم بد شد دوست نداشتم این اتفاق بیفته ولی جواب خواهرم مثبت بود و عشق من شد شوهر خواهرم و حالا من خواهر زنش شدم .

    نمیدونم چرخ و فلک چه جوری گشت چرا این جوری شد ولی من بهش فکر نمیکنم اصلا چون فکر کردن هم خیانت اون زن داره اگر بهش فکر کنم به خواهرم خیانت کردم اون هنوز بهم توجه می کنه و یه جورایی زیر نظرم داره .

    همیشه چشاشو پشت سرم حس می کنم یه جورایی خیلی ملموس بهم می فهمون با خواهرم خوشحال نیست .

    چند روز پیش موقعیتی پیش اومد که با موبایل خواهرم باهاش صحبت کردم چنان گرم باهام صحبت میکرد که ببخشید گفتم ذاتش خراب حس کردم دوست نداره قطع کنه در هر صورت تمایلی به ادامه نداشتم .

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۳۷۳
    • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵ - ۲۳:۰۶

    دلم می خواد یکم درد دل کنم

    سلام
    من یه دختر 19 ساله ام که داروسازی می خونم  دیگه از همه چی خسته شدم دلم می خواد با یه نفر حرف بزنم تا خالی شم هیچ کس تو خوانوادمون نیست که بتونم باهاش حرف بزنم . با دوستانم نمی تونم در این موارد حرف بزنم هیچ فامیلیم نداریم که بتونم صحبت کنم باهاشون 😳 دلم می خواد یکم درد دل کنم .

    تازگیا خیلی به این فکر می کنم که چرا هیچ وقت تا به حال از من خوشش نیومده چرا چیزایی که تو زندگیه دخترا و پسرای دیگه این قدر راحت اتفاق می افته هیچ وقت تو زندگیه من اتفاق نیافتاده؟ مگه من چمه؟ فکر می کنم تا آخر عمرم همین طوری می مونم خیلی این احساس بده داره منو نابود می کنه . همش تو نظرات می نویسن من به فلانی علاقه مندم یا خواستگارم فلانه ... . فکر می کنم با همه فرق دارم فکر می کنم یه مشکلی دارم . دیگه خسته شدم
    خواهرم امسال کنکور یه واسه همین مامانم اگه خواستگاریم داشته باشم به خاطر اون بدون اینکه بهم بگه رد می کنه . من چه طوری بهش بگم که حداقل به من بگه که خواستگار داشتم تا من این قدر به خودم سرکوفت نزنم .

    من تا قبل کنکورم اصلا به این چیزا فکر نمی کردم نمی دونم چرا یه سالیه ذهنم مشغول اینا شده .

    دوستان من ازتون می خوام بدون قضاوت بهم بگین که هنوزم قابل قبول و خوبم من فقط ازتون می خوام یکم بهم دلداری بدین بهم کاری که خجالت می کشم به مامانم بگم در این مورد واسم بکنه من اصلا از اینکه حرف ازدواج و خواستگار بشه خجالت می کشم .

    این جا هیشکی منو نمی شناسه بچه ها فقط ازتون دلداری می خوام این مشکل نیست مشاوره هم نمی خوام فقط یکم منو امیدوار کنین افسردگی گرفتم .

    به خدا خوشی نزده زیر دلم من خیلی زجرم کشیدم تا به این جا رسیدم راستش همه تو یه مواقعی از زندگی به یه کسی احتیاج دارن تا باهاشون صحبت کنه من اون کسو ندارم  یعنی مامانم هست ولی من خجالت می کشم که در این مورد بحرفم باهاش .

    خیلی ممنون

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۶۶
    • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵ - ۲۲:۲۰

    scroll bar code