خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۹۷ مطلب با موضوع «درد دل های دختران و پسران» ثبت شده است

چه عذابی میتونه مرهم دل پر درد من و مامانم باشه ؟

سلام

یه دختر 22 سالم. یه سوالی داشتم هر کسی جوابش رو میدونه بگه ،

خدا که انگار واسه هر گناهی تو این دنیا عذاب تعیین کرده جز عذاب زن و بچه آزاری ، جز عذاب اذیت کردن خونواده ، جز کتک زدن ، جز حرف یاوه زدن ، جز فحش هرزه به دختر و زن دادن ، جز بی آبرو کردن خونواده ، میگن مملکت اسلامیه ، مملکت اسلامی که توش اسلام حاکمه ولی مرد سالاره مرد حق داره هر چند تا که دوست داره زن بگیره و زن باید از شوهرش تمکین کنه وگرنه بدترین عذابا در انتظارشه .

اما همون مرد و خدا حتی واسش یه دونه عذابم هیچ جا در نظر نگرفته. تو یه سایتی سوال کرده بودم عذاب چنین مردایی چیه فقط تو جوابم داده بود حتما عذاب میشن. دلم از دست دین خدا گرفته. دختری که عاشق خدا بود، آروم بود ، حالا شده یه آدم فوق العاده عصبی،  نسبت به همون خدایی که همه جا داد زده حق مظلومو میگیرم و من و خونوادمو به کل فراموش کرده ،‌تردید تو دلش افتاده.

نمیدونم کسایی که تو وضع منن تو چه موقعیتین اینقد حال و روزشون زار هس که نسبت به عدالت خدا شک کنن. بابام روزگارو برامون سیاه کرده. هر رفتاری دلش میخواد باهامون میکنه. بیکاره صبح تا شب فقط تحقیر فقط توهین ، خدا و پیغمبر و قبول نداره به اونام فحش میده.

پشت سر هر کس دلش میخواد حرف میزنه ، فقط صدای بلند شو میشناسه و خودشو. کتکمون میزنه از بس اذیتمون کرده قلبم درد میکنه موهام سفید شدن مامانم دیابت داره هزار تا درد و مریضی گرفته .

هیچکسو نداریم به دادمون برسه از وقتی پدر بزرگم فوت شده هر کاری دلش میخواد به سرمون میاره قبلشم بد بود اما این چند سال بعد اون کلی اذیتمون کرده. تا حالا یه حرف محبت آمیز بهمون نزده. مامان بیچارم خرجمونو میده هیچ مسئولیتی در قبال ما نداره. نه خرج زندگی نه خراب شدن وسایل نه خرج تحصیل ما 4 سال درس خوندم خرج تحصیلمو مامانم داد روزی نبود سرکوفت بهم نزنه.

موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۳
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۰

    من همون ماهم که کسی یارای رسیدن بهشو نداره

    سلام
    راستش سوال که نه اما درد و دل
    من همه چی دارم.. خدا رو دارم خونواده بینهایت خوب و حامی.. تحصیلات ، زیبایی ، کار ، پول ، تفریح و ... اما خب تو بد روزگار یه اتفاقی برام افتاد.. خدا همه چی رو به یکی نمی ده و من توی یه حادثه و خطای پزشکی نخاعم آسیب دید.. و ویلچر نشین شدم همه چی دارم همه چی.. خونواده خوب، دوست خوب همه چی ولی انگار هیچی ندارم.. ابهت زنانه ندارم خواستنی نیستم و خب خواستگارم ندارم..
    دید آدما بده به اونایی که بیمارن یا ویلچرین..حق هم میدم..بعضی ها در موردم تو انکارن بعضی ها تمسخر و بیخیال بابا و بعضی ها هم تحقیر.. کسایی که باورشون نمیشه بیمارم  و منو سالم میدونن و منتظر معجزه ن.. کسایی که بالا رفتن سنم و تنهایی هامو نادیده می گیرن و زمان میگذره و فقط بهم میگن بیخیال و کسایی که وقتی تو جمع نشستیم حتی تو مجردا حسابم نمی کنن مثلا از سه مجرد با من..میگن دو مجرد تو گروه مونده..میدونید خیلی درد داره.. در عین اینکه همه چی داری ببینی هیچی نداری..
    ببینی کسایی که یک پنجم تو هم تلاش نکردن و اندوخته ی روحی ندارن خونه امن دارن همسر دارن بچه دارن.. قدر سلامتیتونو بدونید من سالهای ساله بعد از این مشکل که خودم رو با جون و دل کشیدم اما امروز.. امروز که 28 سالم شده و تنهام و خواستنی و یا شاید دست یافتنی نیستم حس غریبی دارم..حس ماه رو دارم ..
    من همون ماهم که کسی یارای رسیدن بهشو نداره..دلتون شاد و خدایی و تنتون سالم و برای دل من هم دعا کنید که امیدم همیشه به خدای ماه و آسمان ها باشه
    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , ازدواج توانمندان خاص ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۵۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۴۶
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵ - ۲۲:۳۵

    تا با کفش های کسی راه نرفتی، راه رفتنش رو قضاوتش نکن

    سلام
    هیچ وقت اینقدر خوب معنی این عبارتو درک نکرده بودم."تا با کفشهای کسی راه نرفتی ،راه رفتنشو قضاوتش نکن."
    این روزا خیلی از حرفهای دیگران آزرده میشم.آدمایی که هیچ اطلاعی از مشکلات من ندارن و با زبون آزارم میدن. من نرمی استخوان دارم و پزشکم نرمش کردن رو به من توصیه کردن. مدام مفاصلم صدای تق تق میده . پزشکم گفتن با وزنه کار نکنم و من مجبورم تو باشگاه بدون وزنه حرکاتو انجام بدم. 
    از مشکل من به جز اینجا فقط خدا خبر داره و خانواده م و پزشکانم. حالا توی باشگاه با انواع و اقسام رفتارا اذیت میشم. مثلا مربیم میدونه مفاصل من صدا میده و گفت حرکاتو محدودتر انجام بده. چند روز بعد یادش رفت و اومد جلوی بقیه به من گفت چرا مثل آدم آهنی ورزش می کنی. گفتم بخاطر صدای مفاصلم. گفت آهان. آره حرکاتتو محدودتر کن. حتما دکتر برو. همه ش بخاطر کم تحرکیه.
    یا اینکه وسط ورزش وقتی استفاده از وزنه لازم شد و مادرم رفت برای خودش وزنه بیاره. خانمهای سن بالا شروع کردن صحبت کردن که من نرفتم برای مامانم وزنه بیارم و الان مادرا دخترا رو لوس بار میارن!! جوونا کمک نمی کنن و ...
    یا یکی جدیدا هر موقع با هم تلفنی حرف میزنیم یا منو می بینه به من پیشنهاد میده که برم ورزشی که  خودشون میرن. میگه از الان خودتو اینطوری نکن. تو هنوز جوانی و ...فکر کرده عامل شادی بچه های خودش فقط و فقط اون کلاس شبه رقصی هست که میرن! نمی دونه من چقدر مشکل دارم ، هم جسمی و هم مالی. البته ظاهر زندگیمونو دیده.بله منم اگه رفاه اونا رو داشتم مگه مغز جیگر خورده بودم که غمگین باشم..
    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , خودسازی در دختران ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۱
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵ - ۲۲:۳۰

    درد و دل خواهرانه در مورد نحوه خواستگاری رفتن آقا پسرها

    سلام

    خواستم اینجا یه درد و دل خواهرانه داشته باشم :

    پسرا و خانواده های پسران مجرد خواهشا اول، معیار ها تون و دل ها تون رو با هم دیگه یکی کنید بعد به خواستگاری دختری برین.. بعضا پسر یه ملاک هایی داره و خانواده ملاک های دیگه و همچنین اگر به دنبال دختری به کمک واسطه و معرف  هستین ملاک ها و معیارهاتون رو با معرف ازدواج مطرح کنید و اگر دختری به شما معرفی شد سعی کنید نیمچه تحقیقی داشته باشین حداقل بدونین متولد چه سالی ست ؟ پدر و مادر چه کاره هستن ؟ میزان تحصیلات و شغل دختر خانم ؟ و اطلاعات اینچنین ی دیگر .

    شده طرف تماس گرفته حتی نمی دونسته منه دختر چند سالمه ؟!!! و حتما دورادور چهره دختر خانم یا عکسی از ایشون  رو ببینید و اگر این مراحل رو پیش رفتین و دیدین که ایشون می تونن همسری شایسته برای شما باشن با خانواده دختر  مطرح کنین .

    به هر حال قبل از مطرح کردن با خانواده دختر حداقل به یه شناختی نسبی از ایشون برسید اگر جلسه خواستگاری رفتید و دیدید در بعضی موارد  ملاک هاتون یکی نیست و منصرف شدین ، ضمن آرزوی خوشبختی برای دختر محترمانه اطلاع بدید .

    دخترها روحیه لطیف و شکننده ای دارن و بعضا ممکنه یه رفتار غلط موجب رنجش خاطر قلب دختری بشه متقابلا دختر و خانواده دختر هم نباید دل پسری رو بشکنن ولی توجه کنین حق انتخاب در وهله اول با شماست .

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان , درد دل های دختران و پسران , ازدواج فرزندان ,

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۴۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۹۱
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵ - ۲۲:۲۵

    از دو شخصیتی بودنم خسته شدم

    سلام

    من دو تا شخصیت تو وجودم دارم. تو خونه یه نفرم. بیرون از خونه یه کس دیگه. مامان بابام خیلی گیرن. سر کوچکترین چیزی بحث می کنن. بچه که بودم خیلی گوشه گیر بودم. اصلا قاطی جمع نمی شدم. طوریکه خالم به مامانم می گفت بچه رو ببر پیش روانپزشک. افسردگی داره.

    من خیلی کم حرف میزنم. بیشتر به حرفاشون گوش میدم. واسه همین کم حرفیم، تو خونه همه فکر میکنن من یه احمقم و هیچی حالیم نیست. اونا نمیدونن که من خارج از خونه ۱۸۰ درجه با اون چیزی که میبینن فرق دارم. چند روز پیش حاضر شدم با دوستام برم بیرون، مامانم منو دیده میگه کجا؟ گفتم با دوستام،بیرون.. میگه این کارا به تو نیومده. آخر نذاشت برم.

    بابا آخه کی میخوان بفهمن من دیگه اون بچه گوشه گیر نیستم؟ به خدا ۱۸ سالمه، بچه نیستم که. یه بار رفته بودیم خونه مادر بزرگم، من اصلا تو فاز فیلم های ماهواره نیستم.رفتم تو اتاق،گوشیمو در اوردم آهنگ گوش بدم، شنیدم دختر خالم پرسید دانیال فیلم نمی بینه؟ مامانم برگشته میگه هنوز زوده واسش،حالا دختر خاله بنده کلاس هفتمه !!!!

    یه بار به مامان بابام گفتم من اونی که شما فکر میکنین نیستم. من همه زندگیم درس نیس. دلم میخواد با دوستام برم بیرون. نمیخوام آدمی باشم که شما  میخواین. شاید واسه اینکه کارایی که اونا انجام میدن و انجام نمیدم فکر میکنن من هیچی حالیم نیست.

    بخدا من دوست ندارم بشینم پیش دایی هام درباره موضوعات مسخره بحث کنم. دوست ندارم با پسر خالم که ۲۰ سال از من بزرگتره و زنو بچه داره برم پارکو باهاش بشینم رو تاب و خیلی کارای کسالت آور دیگه که اگه بخوام بگم باید تا صبح تایپ کنم.حالا اگه این کارا رو نکنم میگن اصلا رفتارای اجتماعی بلد نیستی.

    تو خونه هیشکی درکم نمیکنه. منم که دیدم شرایط اینطوره، تصمیم گرفتم تا وقتی پیش فکو فامیلم تا میشه مراعات کنم، شاید فهمیدن من احمق نیستم،ولی اونا انقدر به خودشون قبولوندن که من آدم نمیشم، هر کاریم واسشون کنم به چشمشون نمیاد.

    وقتی دیدم کارای من چیزی رو تغییر نمیده،گذاشتم هر چی دلشون میخواد بگن. ولی هر چی میگذره من در نظرشون احمق تر جلوه میکنم.حتی دیگه دوست ندارم از مدرسه برگردم خونه. چون حداقل بیرون از خونه میتونم کسی باشم که دوست دارم.

    شما بگین چیکار کنم.این کاراشون داره دیوونم میکنه. تو جمعای غیر از خونواده مشکلی ندارم. چون به نظرم آدمای اون جمع مشکلی ندارن و توقعات بیجا از آدم ندارن. خسته شدم از بس بیرون یه جور رفتار کردمو تو خونه یه جور دیگه.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , خودسازی در پسران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۵
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۵

    درد و دل یه جوون 29 ساله

    سلام دوستان

    نمیدونم چرا وضع مملکت ما به یکباره این جوری شد ، تموم امید و آرزوهام شد واسه من رویا. من واسه درس خوندن خیلی زحمت کشیدم همش سرم توی درس و تحقیق و پژوهش بود ، دبیرستانم نمونه دولتی بودم حتی توی دبیرستان خوابگاه داشتیم و اونجا میموندم و از خانواده دور بودم لیسانس و فوق لیسانسمم همش دور از خانواده بودم واسه پایان نامه یک سال و نیم وقت گذاشتم روی موضوعی که توی هیچ دانشگاه دولتی راجع بهش بحث نشده بود بعدش مقاله و ... .

    خیلی خوشحال بودم که نتیجه داد تموم تلاش هام. بعد از سربازی که اومدم افتادم دنبال کار به این خیال که هر جا رزومه تحصیلی و مقاله و پژوهشمو بدم کسی نه نمیگه. زهی خیال باطل.. یکسال تموم دنبال کار گشتم بعد یکسال کاری پیدا کردم قراردادی ممکنه امسال باشم سال بعد نباشم و تعدیل کنن...

    حقوقش ماهی 2 تومنه ... ولی هر 5 ماه یه بار حقوق میدن اونم 4 یا 5 تومنشو میدن... خسته شدم از این ناعدالتی.. نمیدونم با این وضع کار و حقوق 5 ماهه میشه به اینده فکر کرد، ازدواج کرد؟ از پسرا کسی شرایط منو داشته باشه ازدواج میکنه؟ یا دختر خانوما کسی هست با همچین شرایطی کنار بیاد ؟ تصمیم گرفتم دیگه به ازدواج فک نکنم و فعلا سرم روی کارم باشه تا پس انداز کنم تا ببینم در اینده  چی پیش میاد.

    ممنون از همگی که حوصله به خرج دادن و این درد و دل  هامو خوندن

    موفق باشین.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۳۱
    • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۰

    عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست

    سلام به همه

    من همیشه سعی کردم بهترین باشم، تحصیلاتم عالیه، لباس هایی که میخرم معمولا گرونه چهره خوشگلی هم دارم اما کمبود محبت و اعتماد به نفس دارم، قبل تر ها خیلی گریه میکردم و هر روز آرزوی مرگ میکردم و حتی به خودکشی فکر میکردم ولی اوضاع زندگیم الان خوبه، حتی کسی رو دارم که خیلی دوستش دارم اما مثل گذشته همچنان آرزوی مرگ میکنم. حال خوبم هم مقطعی هست. با هر اتفاق کوچیکی میگم کاش بخوابم و دیگه بیدار نشم، دیگه توانایی و قدرت گذشته رو ندارم، احساس میکنم تحلیل رفتم، دیگه از تلاش و پیشرفت هم حتی خسته شدم. الان 8 ساله که این وضعیت رو دارم.

    یک چیزی هم درباره اعتماد به نفسم هست که در حضور خانواده ام اصلا نمیتونم با افراد دیگه خوب صحبت بکنم و خجالتی میشم، گریزانم از آدما. اما وقتی خودم تنها باشم و خانواده ام کنارم نباشن خیلی با اعتماد به نفس صحبت میکنم جوری که همه تحت تاثیر قرار میگیرن.

    احتمالا دلیلش این باشه وقتی بچه تر بودم مامانم خیلی سرکوفتم میزد، منو بی مصرف و به درد نخور و تن لش و القاب اینجوری خطاب میکرد. البته در مواقع عصبانیت فقط، و بعدش خودش هم پشیمون میشد.

    اما اثرات بد روحیش رو روم گذاشت و من یک آدم ضعیف شدم. آدم ضعیفی که میخواد خودش رو قوی جلوه بده.

    بعضی وقتا میبینم مردم بچه هایی دارن که نه دانشگاهای خوبی رفتند نه قیافه زیبایی دارند نه اخلاق خوبی دارند و فقط کوه توقع هستند، اما پدر مادرشون جوری ازشون تعریف و حمایت میکنند که با خودشون فکر میکنند حتما بهترین و زیباترین و موفق ترین آدم هستند. اون وقت من با این ویژگی هایی که خیلی ها دوس دارند داشته باشند هنوز فکر میکنم آدم نیستم.

    الان دیگه تنش های گذشته رو با خانواده ندارم و روابطمون خیلی بهتر شده اما عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست دیگه عجین شدم با این حالات روحیم، نمیدونم مسبب خراب شدن زندگی من کیه؟ خانواده ای که دوستشون دارم و برام کم نذاشتند اما ناخواسته من رو داغون کردند؟ همیشه دوست داشتم بدونم الان من حقی به گردنشون دارم یا نه ؟ من هم کوتاهی داشتم حتما، اما من فقط یک بچه بودم.

    همیشه بعد از نماز از خدا میخوام بخاطر عذاب هایی که کشیدم یه زندگی خوب نصیبم بکنه. اما نمیدونم چرا به آرامش نمی رسم.

    افسرده ام.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۶۰
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    وقتی یه مرد مهربون میبینم تو دلم میگم ای کاش پدرم بود

    سلام

    من یه دختر 23 ساله هستم ساکن یه شهر فوق العاده کوچیک با مردم سنتی  ، منشی یه دفترم با حقوق خیلی پایین .

    مشکلی که من دارم شباهت اخلاقی و رفتاری و ظاهری من به مادرمه .یه دختر فوق العاده ساده و مظلوم و مادرم یه زن فوق العاده بدبخت. خواهرام بهم میگن بخوای اینجور باشی سرنوشتت مثل مادرم میشه..

    امروز به خاطر دعوای پدر و مادرم ، مادرم گفت  هیچ وقت ازدواج نکن چون مردا وقتی زنشون خانواده درستی نداشته نباشه قدر زنشون رو نمیدونن . اینا حرفایی هستن که من همیشه میشنوم تا حالا که 23 سال زندگی کردم خانوادم هیچ وقت نگفتن یه روز ازدواج میکنی و خوشبخت میشی و همین باعث شده من همیشه از بیشتر مردا متنفر باشم و بترسم .

    من دیگه هیچ امیدی به پشتیبانی پدرم ندارم . پدرم یه مرد مریض و فوق العاده بدبین هستش که زندگی ما رو تباه کرده .32 ساله با مادرم ازدواج کرده و الان توی سن 65 سالگی به مادرم تهمت خیانت میزنه خجالت آورتر اینه که مادرم اونقدر چهرش رنج کشیدس  که اصلا این حرفا بهش نمیخوره و همه اینا به خاطر دل مریض پدرمه .

    امروز پدرم مادرم رو تهدید کرد که یا خونه ای رو که به نامش هست رو به نامم میزنی یا آبروت رو همه جا میبرم ، به همه میگم تو با این و اون رابطه نامشروع داشتی ..وقتی این حرفا رو از مادرم شنیدم که داشت برام درد دل میکرد فهمیدم این کسی که یه عمر پدر من بوده از یه ... هم پست تره .

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , درد دل های دختران و پسران , روابط با پدر ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۰۳
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    من مادر خواهر و برادرم توی این دنیا به جز خدا هیچ کسی رو نداریم

    سلام دوستان

    الان که دارم مینویسم چشمام پر از اشک و دلم پر از خونه ،برای دشمنم هم زندگی که دارم رو آرزو نمی کنم. نمیدونم درد دله سواله چیه ؟ ولی بخدا دیگه بریدم ،دیگه نمیتونم ،فقط آرزوی مرگ میکنم برای خودم و مادر و خواهر و برادرم ..همگی با هم از دنیا بریم .

    پدر من دو همسر دارن و بسیار ثروتمندن، مادرم از رو ناچاری و به اجبار خونوادش تن به ازدواج با پدرم میده که زن و بچه داشته ، خدا شاهده که ظلمی نبود که در حق ما نکرده باشن ، همیشه تحقیرمون میکردن و مسخرمون میکردن .

    اونا خیلی قدرتمند بودن و ما خیلی ضعیف، پدرم هم اصلا ما رو دوس نداره و به خاطر هوس خودش زن گرفت و هیچ اهمیتی بهمون نمیده و تموم ثروتش رو به همسر اول و بچه هاش داده، کودکی بسیار تلخی داشتیم، من فقط یه برادر دارم ، بارها توی دوران کودکیمون، برادرهای ناتنیم برادرم رو کتک میزدن و کارش به بیمارستان کشیده میشد ، ما رو تحقیر میکردن و ازارمون میدادن.

    پدرم مکه میرفت و یه سکه هم پول برای ما نمیذاشت و تو تمام بیست و چند روزی که پدرم تمتع میرفت ما تو خونه فقط نون خشک می خوردیم و خونواده اول پدرم در ناز و نعمت ... هیچ وقت شکم سیر نخوابیدیم ، هیچ وقت با خیال راحت نخوابیدیم ،روزی که من به دنیا اومده بودم پدرم تا سه ماه خونه نیومده بود و خرجی نمیداد به مادرم.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۵۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۱۳
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    من فقط آرامش میخوام، چیزی که تو خونه ی پدرم ندارم

    سلام به همه ی خواننده های خانواده برتر

    من یه دختر 26 ساله هستم که هم پدر و مادرم کارمند هستن و پدرم بازنشسته اس . 1 برادر و 4 تا خواهریم . فقط یکی از ما ازدواج کرده بقیمون تو خونه هستیم .

    دو ساله درسم تموم شده . توی این دو سال بدترین عذابا شامل حالم شده از اینکه پدرم خرج من و به سختی میده و بیشتر خرج روی دوش مادرم هست . البته من حتی سالی یک بار هم لباس نمیخرم که دستمو جلوشون دراز نکنم .

    چند جا دنبال کار رفتم توی ازمون های استخدامی شرکت کردم ولی فایده نداشته ، تصمیم گرفتم برای ارشد بخونم و زبانومو قوی کنم از کشور خارج شم ولی نمیتونم حتی کلاس زبان برم چون پولشو ندارم و از خانوادم هم نمیگیرم چون اگه رو بزنم ندارن بدن و مادرم هم دوست نداره به ما نه بگه یه جورای شرمنده میشه .

    ولی پدرم تو روم میگه تا 18 سالگی مسئولیت بچه با پدر و مادره بقیش با خودش ، مستقیما میگه برو خودت خرج خودتو بده وظیفه ای من نیست . یه ذره دوسمون نداره ما با هم ارتباطی نداریم مخصوصا با من ! اگه من تو یه اتاقی باشم و اون کار داشته باشه تا ببینه منم راشو برمیگردونه و نمیاد تو اتاق ، من از این رفتارای پدرم دارم خسته میشم احساس میکنم اضافی ام ..

    حتی نمیذارن ازدواج کنم هر کس اومد یه  عیبی روش گذاشتن گفتن فلانی موهاش کمه فلانی وضعش مالیش خوب نیست فلانی فلانه ،حتی نظرمم هم نپرسیدن جای هم که من نظرم مثبت بود خودشون رد میکردن .. نه خرجم و میدن نه میذارن برم دنبال زندگیم ...فکر میکنن باید از من سود مالی به دست بیارن یا برم سرکار نون و آب دار یا ازدواج با یه شخص عالی! مگه دست منه ؟

    من فقط آرامش میخوام چیزی که تو خونه ی پدرم ندارم . پدر و مادرم همیشه با هم دعوا دارن دعواهای که با صدای بلند باشه نه ها جنگ روانی بر علیه هم دارن و بیشترین اسیب و ما بچه ها میبینیم .

    گاهی دلم میخواست طلاق بگیرن یا یکیشون از دنیا بره یا حداقل من از دنیا برم ولی با خودم میگم من هنوز نیاز دارم بهشون فقط نیاز مالی من که از خیر نگاه محبت امیز و این که جای دستمو بگیرن گذشتم ولی دارم میبینم بخاطر اینکه محتاج یه لقمه ی نونشونم دارن اذیت میکنن .

    اگه دو روز متوالی از بابام 15 تومن پول بخوام میگه رعایت نمیکنم و خرج اضافی میکنم مادرم هم همیشه میگه ندارم چون خسته شده کار کرده ولی به جای بابا خرج بچه ها رو داده خرج تحصیل پوشاک گردش !

    بابام با پسر عموی معتادم که از همه جا رونده شده میگرده پسر عموم 45 سالشه میارتش تو خونه و من خیلی میترسم وقتی هم بهش میگیم این کارو نکن غیر منطقی حرف میزنه و میگه باید کمکش کنم کسی که خانوادش هم تردش کردن تو میخوای کمکش کنی؟

    200 تومن 200 تومن خرجش میکنه ولی برای من 15 تومن هم نمیده دلم خونه و جیگرم پاره پاره ... من پدرمو یه نامحرم میدونم حتی دستش هم نمیگیرم سعی میکنم دستم به دستش نخوره البته خودش این سد و درست کرده .

    وقتی راهنمایی بودیم باهامون حرف نمیزد بهمون محبت نمیکرد الانم که بزرگ شدیم ما هم دیگه اون محبت و نمیخوایم . شبا نمیتونم بخوابم . همیشه سر درد دارم وقتی شب میخوایم بخوابیم تا ساعت 3 شب بیداره و تی وی میبینه و صداشو انقدر بلند میکنه که انگار تی وی تو اتاقه منه .

    مادر بیچارم هی میگه صداشو کم کن ولی اینکارو نمیکنه چون همه خوابیم و این سرو صدا میکنه و اصلا هم خودش متوجه نیست که سوهان روح خانوادش شده یا هی درارو محکم موقع رفت و امدش به هم میکوبه که در اتاق من میلرزه .

    صبح ها با صدای بلند اواز میکنه موقع نماز صبح موبایلش اذان گو میزاره با صدای بلند حتی پا نمیشه نماز بخونه فقط با صداش ما با سردرد بیدار میشیم ... هر کی بخواد نماز بخونه برا خودش ساعت میذاره نیازی به این کار نیست ..

    یه بار به من گفت اینجا خونه ی منه هر چی من گفتم . منم گفتم چقدر بدبختم که ما زیر دست توایم ! ( تند رفتم ) ولی جونم به لبم رسیده بود .خسته ام .. نمیدونم چیکار کنم . اعتماد به نفسم اومده پایین نمیتونم تو جامعه باشم فکر میکنم از همه کمترم ادم بدبخت و بیچاره ایم ..موهای سرم سفید شده .انقدر غصه تو دلمه که دارم خفه میشم هیج جا هم نمیرم چون هر جا برم پول میخواد پس خونه نشینم ..

    نمیدونم این عذاب تا کجا ادامه داره دیشب با خودم میگفتم فقط کاش زودتر بمیرم واقعا اگه بمیرم ناراحت نمیشم چون تو بد عذاب و آتیشیم ... سردرد های مکرر از این خونه و نداشتن ارامش .. نمیتونم تمرکز کنم و راه نجات پیدا کنم 

    پدرم حتی به امور و سر و وضع خونه نمیرسه دیوارامون خراب و کهنه شده یه رنگ نمیزنه .. خیلی حالم بده دیگه نمیدونم چی بگم ؟

    تو رو خدا منو راهنمای کنید یا حداقل برام دعا کنید .

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۱۹
    • جمعه ۳ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    گاهی وقتا آرزو میکنم که ازدواج کنم اما ته دلم میگه لطیفه آرزو نکن

    با عرض سلام و خسته نباشید

    اول از همه سوال من بیشتر به درد دل شبیه تا به سوال  اما چیکار کنم ببخشید مساله اینکه من یه فردی هستم با یه ذره اعتقاد به خدا که سعی کردم حروم و حلال رو رعایت کنم و تا الان که 26 سالمه خدا رو شکر با هیچ دختری دوست نبودم جز سلام و علیک احوال پرسی سر کار  .

    از یه طرف دانشگاه رو ول کردم رفتم سرکار به خاطره اینکه پدرم ور شکست شد و باید بدهی پدرم رو میدام در همین حین  خواستگار برای خواهرم  اومد و قسط جهیزیه هم اضافه شد و حالا حالا باید قسط و بدهی بدم  بعضی موقع ها وقتی فکر ازدواج رو میکنم بعدش خندم میگیره میگم تا بخواد بدهی ها تموم بشه موهای ما هم سفید شده .

    اما این روزها خیلی نیاز به یک همدم دارم  بعضی شب ها گریه میکنم میگم که اینم سهم ما از این دنیاست که حالا حالا رنگ زندگی رو نبینیم.

    تو رو خدا برام دعا کنید خیلی دلم شکسته میگم خدا هم ما رو رها کرده  گاهی وقتا ارزو میکنم که چی منم ازدواج کنم  اما ته دلم میگه لطیفه ارزو نکن .

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۰
    • چهارشنبه ۱ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    فکر میکردم رابطه مجازی مثل رابطه واقعی جدی نمیشه

    سلام
    میخواستم در مورد بزرگترین حماقت زندگیم بگم بلکه حداقل هم سن و سالام یکم عبرت بگیرن!
    الان که دارم این متنو پست میکنم 20 سال دارم.. از خودم بخوام بگم دختری بودم که از نظر چهره خوب و جذاب محسوب میشم طوری که همه ی دوستام خودشون میگن که حسرت چهره منو دارن..
    نمیخواستم اینو بگم چون شاید بذارین به حساب خودشیفتگیم! ولی واسه اینکه اطلاعات کاملیو بدم گفتم.. همین چهرم باعث شده بود از بچگیم یعنی شاید حدودای ابتدایی و راهنمایی پسرای زیادی باشن که بهم پیشنهاد دوستی بدن.
    ولی من قبول نمیکردم..چون از این رابطه ها خیلی بدم میومد! یه جورایی اینکه تو سن بچگی با این چیزا اشنا شده بودم باعث شده بود از جنس مخالف بیزار شم..
    هم اینکه یه غرور کاذب بهم دست داده بود که فکر میکردم هیچ کدوم از این پسرا لیاقت دوستی با منو ندارن.. تا 18 سالگیم و وقتی که پیش دانشگاهی بودم که تقریبا با هیچ پسری همکلام نشده بودم.. جدا از اینکه از پسری تا اون موقع نشده بود که خوشم بیاد از اینکه بخوام با کس دیگه ای باشمو دستشو بگیرم و آخرشم معلوم نشه کارمون به کجا میرسه رو خیانت به همسر آیندم میدونستم..
    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۰۴
    • چهارشنبه ۱ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    دیگه نمیتونم این راه رو تنهایی ادامه بدم

    سلام
    من سوالی نداشتم فقط دلم خیلی گرفته بود میخوام چند خطی براتون از خودمو زندگیم بنویسم . من یه پسر 26 ساله هستم اهل جنوب . ذاتا آدم آروم و کم حرفیم .

    تا این سن هیج وقت دنبال رابطه با هیچ دختر خانمی نبودم . همیشه سعی کردم تو دانشگاه و خیابون و مکان های عمومی سرم پایین باشه و نگاهم رو کنترل میکردم اول به خاطر ترس از خدا و دوم اینکه وقتی ازدواج کردم همه چیز رو با خانمم تجربه کنم .

    اما خیلی چیزا طبق برنامه پیش نرفت بعد از کارشناسی رفتم خدمت بعد خدمت میخواستم ادامه تحصیل بدم اما دیدم تو این وضعیت درس خوندن ریسکه و رفتم دنبال کار ، هر جا میرفتم کار گیرم نمیومد تا اینکه تصمیم گرفتم هر طوری هست یه کاری پیدا کنم حتی اگه شده کارگری چون دیگه روم نمی شد از بابام پول بگیرم . در ضمن پدرم هم وضع مالی خوبی نداشت و نداره .

    چند ماه یه جایی پاره وقت کار میکردم اما حقوقش خیلی کم بود بعدش رفتم شاگرد سوپری شدم اون جا حقوقش بهتر بود اما فشار زیادی به ادم وارد میشد . چون بیشتر از دوازده ساعت کار میکردم و به خاطر دیسک کمری که از زمان خدمت سربازی بهش دچار شده بودم مجبور شدم بعد از هفت هشت ماه از اونجا بیام بیرون .

    چن ماهی بیکار بودم و تو آزمون های استخدامی و جاهای مختلف دنبال کار گشتم اما چون رشته ما یه رشته خاصه استخدامیش خیلی کمه اون هم حتما باید سابقه داشته باشی .

    به هر حال به این نتیجه رسیدم که برم کلاسهای فنی حرفه ای یه کاری یاد بگیرم و مدتیه دارم کلاسهای فنی حرفه ای رو شرکت میکنم .

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۵۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۳۲
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    مادرم یه بارم از داشتن من ابراز رضایت نکرده

    سلام
    من دختر 18 ساله ای هستم که به آخر خط رسیدم . میدونم این حرف درست نیست و زندگی ارزشمند هست اما بخاطر مشکلاتی که در ابتدای زندگیم شروع شد و ادامه داشت افسردگی شدید گرفتم .

    پدر من مرد پرخاشگر و عصبانی و احساسی هست که در زندگی شخصی خودش مشکلات فراوانی داشت و مادرم زن جدی و قوی هست به همه کمک میکنه باز هم هر چقدر فکر میکنم شخصیت والدین من برای ازدواج با هم به هیچ وجه مشابه هم نیست .

    من بسیار خوشبین و مهربان و خونگرم بودم با اینکه مشکلات فروان بود وضع مالی مناسب نبود من خیلی امیدوار بودم شاید هم احمق ؛ ما با مادر پدرم زندگی میکردیم خانواده پدری باعث تفرقه و دعوا میشدن و مادربزرگم هم بین مادر و پدرم رو بهم میزد ما قطع ارتباط با خانواده پدرم کردیم فقط اقوام درجه 1 پدرم، با بقیه ارتباط داشتیم نمی خوام طولانی صحبت کنم .

    توی 13 سالگی فهمیدم که پدرم با خانم دیگه ای هست که من میشناختمش .کاملا چشم و گوش بسته بودم و فکر میکردم با وجود مشکلات و دعوا های روزانه پدر و مادر خوشبختم تا زمانه، خیانت پدر .من ترسیدم ما به شهر دیگری رفتیم و من شروع کردم به بیشتر شنیدن و فهمیدن و درک کردن اخرش کارم به این دیوونگی کشید.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۳۱
    • دوشنبه ۳ آبان ۹۵ - ۲۲:۳۵

    اگه کنترل اعصابم و داشتم می تونستم بهتر تصمیم رو بگیرم

    سلام

    دختری هستم 26 ساله، یا مدرک مهندسی از یه دانشگاه دولتی سرشناس، ظاهر نسبتا خوبی دارم، مادر بنده زن به شدت بدبین و بد دهنی هستن، همش توهم توطئه دارن، به حدی که تو تمام سالهای زندگی ام با محدودیت تو تمام زمینه ها روبه رو بودم، از ارتباط با دوستام، تا ارتباط با جنس مخالف و حتی بیرون رفتن از منزل.

    توهم اینکه دوستام همگی قصد فریب من و دارن، تمام مذکرها قصد تجاوز به من و دارن، بیرون از منزل باشم قطعا در حال هرزگی کردنم، من تا بحال رابطه ی عاطفی و دوستی و ... با کسی نداشتم، اما متاسفانه کلماتی رو در مورد من به کار می بره که به شدت عصبی ام می کنه، جدا از همه ی این حرف ها بالا رفتن سنمم دامن زده به عصبانیتم، نیش و کنایه ی اطرافیان برای دختری مثل من که همش برای بهترین بودنم تلاش کردم در کنار حس تنهایی خیلی زجر اوره.

    من دلیل اصلی تجردم رو مادرم می دونم که به خاطر بدرفتاری هاش و بی خردی هاش مجبور شدم دست رد به تمام افرادی که بهم توجهی داشتن بزنم، خواستگار سنتی مناسبی ندارم، چون خانوادم خیلی غیر اجتماعی ان، باید به پیشنهادهایی ام که به خودم می شد هم جواب رد می دادم چون مادرم حرف زدن با یه پسر رو هم هرزگی می دونست، خب تکلیف من چیه؟

    من از اینکه روزهای جوونی ام اول پای کتاب و درس و دانشگاه و الان اینجوری پای تنهایی تلف شده در عذابم، کوچک ترین حمایت مالی از جانب خانوادم ندارم، میگن خودت باید مخارجت رو تامین کنی، یکی دو سالی با شرایط خوبی کار کردم و از سر بی انگیزگی و افسردگی استعفا دادم، کار کردن بدون تفریح، بدون ذره ی حمایت روانی، با وجود بدرفتاری خانواده و کنترل همه جانبه، اونم تو زمینه ی رشته ی  تحصیلی من خیلی ازاردهنده بود.
    من که حق تفریح کردن و حتی خرج کردن واسه ظاهرم رو ندارم، پولم و واسه کی پس انداز کنم؟ نمی تونم از فکر شانس هایی که تو تمام زمینه ها به خاط سخت گیری خانوادم از دست دادم بیرون بیام، من تو شرایط بدی قرار گرفتم، مدام خودم و با دیگران مقایسه می کنم، نمی فهمم چرا باید از حمایت مالی محروم باشم، چرا باید از حمایت عاطفی محروم باشم، چرا باید از تفریح محروم باشم، چر باید از حق رسیدگی به خودم محروم باشم، تمام این محرومیت ها رو مادرم با بدبینی اش برام به بار اورده، به همین خاطر ازش متنفر شدم، همش باهاش درگیرم، مدام فحش های رکیک می ده، حق اختیار و انتخاب و ازم گرفته، هنوزم فک می کنه باید من و کنترل کنه و اختیارم و کامل تو دست بگیره.
    خسته شدم از دستش، نیاز به ازادی دارم، نمی تونم قبول کنم وقتی تامین مخارجم با خودمه، اختیارم تو دست یه نفر دیگه باشه. حق نداشت و نداره به این سادگی جوونی من و تلف کنه، حق نداشت و نداره با بی خردی با سرنوشت من بازی کنه، نمی تونم به اعصابم مسلط باشم وقتی حرف های بد بهم می زنه، شاید اگه کنترل اعصابم و داشتم می تونستم بهتر تصمیم رو بگیرم برای فرار از این عذاب، خواهشا دوستانه راهنمایی ام کنین.
    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۸۸
    • يكشنبه ۲۵ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۰