خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



پست ثابت وبلاگ خانواده برتر

سلام

قبلِ استفاده از خانواده برتر حتما ادامه مطلب رو مطالعه بفرمائید

موضوعات مرتبط: مسائل متفرقه ,

  • ۵۷ موافق ۷ مخالف
  • ۴۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۲۳۷۵
    • چهارشنبه ۳ ارديبهشت ۹۳ - ۲۳:۲۰

    نه توقعم از خودم کم میشه نه تلاشم بیشتر میشه

    به نام خدای مهربان

    سلام

    من قبلا یه خاطر شکست های مختلف و دوری از خانواده یه دوره ی افسردگی یکساله تو شهر غریب پشت سر گذاشتم اون موقع شکست تحصیلی برام خیلی سخت بود و اونجا به خاطر بد بینی و سوءظنی که پیدا کرده بودم  حتی یه دوست صمیمی ای نداشتم خلاصه خیلی سخت گذشت.

    از نو شروع کردم  همه چیز رو از اول ساختم برگشتم کنار پدر مادرم درسمو ادامه بدم و روابط اجتماعیمو زیاد کردم خلاصه بگم که نمیخوام این شروع دوباره رو از دست بدم . مهم ترین چیزی که سلامت منو بهم برگردوند اهدافم بود . من برای شاگرد اول شدن چه شوقی داشتم اینهمه مقدمه چینی برای اینه که بگم موفقیت برای سلامتی من حیاتیه .هر شکستی دوباره علائم اون افسردگی رو کم کم بر میگردونه و اعتماد به نفسمو تحت تاثیر قرار میده و روابط اجتماعی هم پشت سرش خدشه دار میشه ... در ضمن متاسفانه شدیدا کمال گرا هستم.

    قضیه ی اصلی اینه که من دوباره شکست خوردم . من به این موفقیت احتیاج دارم چون شرایطم خاصه از طرفی کمال گرایی و خطر افسردگی دوباره ...من علائم افسردگی رو دارم دوباره میبینم باز به همه بد بین شدم عزت نفسم کم شده و خیلی از مشکلات دیگه فقط موفقیته که روحیه ی منو دوباره شاد میکنه و عزت نفس منو برمیگردونه و خلاصه همه ی مشکلاتم رو حل میکنه ...

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۵
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۳:۰۰

    به خواستگارم بگم که به بیماری سندروم نویسندگان دچار شدم

    سلام دوستان

    ازتون راهنمایی میخواستم

    من یه دختر 21 ساله هستم و دو سال پیش به یه بیماری عجیب و غریب بنام سندروم نویسندگان دچار شدم ( اگه بزنید اینترنت توضیحاتش میاد) و توانایی نوشتن با قلم رو ندارم و از این بیماریم خیلی رنج میبرم و حتی به خاطر همین موضوع بعد از دیپلم هم دیگه ادامه تحصیل ندادم .

    اوایل دکتر هم رفتم اما دکترها هم چیزی نفهمیدند تا این که راجع به بیماریه عجیبم توی سایتای خارجی تحقیق کردم و بیماریمو فهمیدم اما متاسفانه هزینه درمانش بالاست و من باید مدتی رو صبر کنم تا بعدا بتونم برم اما حالا سوال من اینه که چند تا خواستگار دارم ایا باید بهشون این موضوع رو بگم؟

    چون میترسم بعدا اون آقا پسر همه جا این مسئله رو پخش کنه آخه دید مردم به دخترای بیمار دید درستی نیست و میگن این دختره مریضیه، و من نمیخوام دید مردم بهم عوض شه (مشکل من فقط فقط توی نوشتنه بقیه ی چیزا مثل یه آدم نرمال هستم ) و اگر هم گفتم چه جوری واسش توضیح بدم؟

    موضوعات مرتبط: به خواستگارم بگم که ... ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۶
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۵۵

    عاجزانه ازتون میخوام با دل پاکتون برای شفای مادرم دعا کنید

    سلام دوستان

    بذارید از همین اول بگم من فن بیان خوبی ندارم.. بلد نیستم مثل خیلی از کاربران خانواده برتر قشنگ و شیک صحبت کنم در هر صورت اگر عامیانه س و قشنگ تاثیر گذار نیست ببخشید..

    من مشکلی دارم که بسیار به دعا محتاجم مادرم مریضه نمیدونم مریضیش  در چه حدیه دوس ندارمم بگم ولی فکر میکنم هر چی که هست علاج داره یعنی دکتر گفته ، اینا رو گفته که قابل درمانه ولی من میترسم البته اینم بگم که هنوز صد در صد قطعی نشده که بیماریش چیه باید یکی دو تا آزمایش دیگه بگیرن.

    با این حال من میترسم خیلی ناراحتم به لطف خدا امید دارم ولی بعضی وقتا فکر میکنم نکنه برای امتحانم که شده خدای نکرده بلایی سر مادرم بیاره فقط واسه آزمایش کردن ما، تو رو خدا بگین شما چقدر به خدا ایمان دارین؟ من مثل خیلی از کاربران اینجا خیلی مذهبی و با ایمان نیستم.. واسه همین بعضی وقتا شک میکنم به خدای خودم..کمکم کنید،واسم دعا کنید دلتون پاکه.

    من بنده خوبی نبودم گناه کردم روم سیاهه پیش خدا ازش کمک میخوام و خواستم ولی رو ندارم خیلی برم به درگاهش رو ندارم بهش نگاه کنم،از آقا امام رضا خواستم جوابمو بده خواستم واسطه بین منو خدا بشه راستش یه نذرم کردم که یه مقدار پول در حد یه تومن ببرم حرم آقا برای نیازمندا وقتی جوابمو گرفتم ، ولی خب الان یه موقعیتی پیش اومده که دوستم اداره میره پا بوس آقا بهش گفتم یه چیزی حدود 100 تومنشو قبل از اینکه آقا جوابمو بده بندازه تو حرم .

    حالا نمیدونم کارم درست بود یا نه آخه من یه جورایی امید دارم که آقا امام رضا جوابمو میده نا امیدم نمیکنه و جوابمو میده بخاطر همین شروع کردم نذرمو ادا کردن.. هر چند نمیدونم اشتباه بوده یا نه آخه من آداب نذر کردن و نمیدونم.. در کل ازتون میخوام با دل پاکتون واسم دعا کنید سر سجاده نمازتون زمانی که دلتون شکست منو دعا کنید خیلی دعام کنید عاجزانه ازتون میخوام شما ها با دل پاکتون منو دعا کنید ..

    موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی , التماس دعا ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۹
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۵۰

    نسبت به کسی که دوسش دارم خیلی دیگه حساس شدم

    سلام

    من یه دختر 19 ساله ام ،‌نمیدونم چی باید در مورد خودم بگم که شاید تو پاسخگویی به سوالم لازم باشه دونستنش ،‌من زیادی دارم حساس میشم ،‌نسبت به همه چیز ،‌وضعیتم داره اورژانسی میشه . نسبت به کسی که دوسش دارم خیلی دیگه حساس شدم .

    همه‌ش از اینکه دوستاش بهش ابراز دوست داشتن میکنن .... ناراحت میشم، از این که اونم پاسخ دوست داشتنشونو میده ،‌دیگه حالم داره از اینستا و کاربراش بهم میخوره ، مدام قربون صدقه، مدام فدات بشم عشقم عشقم . باورم نمیشد من گریه ام کردم با دیدن اون کامنتا ،‌دیگ تمرکز ندارم . هیچ میلی دیگه به درس خوندن ندارم .

    مدام دراز میکشم و سعی میکنم بخوابم ،‌حوصله ندارم دیگه ،‌من صد تا گل بنفشه افریقایی تو خونه دارم و هر روز با عشق بهشون میرسم ولی دیگه حوصله اونا رو هم ندارم . میخوام برم سراغ قرصای آرامبخش . خسته شدم دیگه میخوام آدم قبل بشم .

    من درس دارم و درسم از هر چیزی برام مهمتره ،‌یه قرصی ، یه داروی گیاهی ای ،‌یه چیزی ، یه کلمه امیدوار کننده حتی بگید به من .

    مرسی.

    "پریا"

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۷
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست

    سلام به همه

    من همیشه سعی کردم بهترین باشم، تحصیلاتم عالیه، لباس هایی که میخرم معمولا گرونه چهره خوشگلی هم دارم اما کمبود محبت و اعتماد به نفس دارم، قبل تر ها خیلی گریه میکردم و هر روز آرزوی مرگ میکردم و حتی به خودکشی فکر میکردم ولی اوضاع زندگیم الان خوبه، حتی کسی رو دارم که خیلی دوستش دارم اما مثل گذشته همچنان آرزوی مرگ میکنم. حال خوبم هم مقطعی هست. با هر اتفاق کوچیکی میگم کاش بخوابم و دیگه بیدار نشم، دیگه توانایی و قدرت گذشته رو ندارم، احساس میکنم تحلیل رفتم، دیگه از تلاش و پیشرفت هم حتی خسته شدم. الان 8 ساله که این وضعیت رو دارم.

    یک چیزی هم درباره اعتماد به نفسم هست که در حضور خانواده ام اصلا نمیتونم با افراد دیگه خوب صحبت بکنم و خجالتی میشم، گریزانم از آدما. اما وقتی خودم تنها باشم و خانواده ام کنارم نباشن خیلی با اعتماد به نفس صحبت میکنم جوری که همه تحت تاثیر قرار میگیرن.

    احتمالا دلیلش این باشه وقتی بچه تر بودم مامانم خیلی سرکوفتم میزد، منو بی مصرف و به درد نخور و تن لش و القاب اینجوری خطاب میکرد. البته در مواقع عصبانیت فقط، و بعدش خودش هم پشیمون میشد.

    اما اثرات بد روحیش رو روم گذاشت و من یک آدم ضعیف شدم. آدم ضعیفی که میخواد خودش رو قوی جلوه بده.

    بعضی وقتا میبینم مردم بچه هایی دارن که نه دانشگاهای خوبی رفتند نه قیافه زیبایی دارند نه اخلاق خوبی دارند و فقط کوه توقع هستند، اما پدر مادرشون جوری ازشون تعریف و حمایت میکنند که با خودشون فکر میکنند حتما بهترین و زیباترین و موفق ترین آدم هستند. اون وقت من با این ویژگی هایی که خیلی ها دوس دارند داشته باشند هنوز فکر میکنم آدم نیستم.

    الان دیگه تنش های گذشته رو با خانواده ندارم و روابطمون خیلی بهتر شده اما عقده های عاطفی بچگیم هنوزم پابرجاست دیگه عجین شدم با این حالات روحیم، نمیدونم مسبب خراب شدن زندگی من کیه؟ خانواده ای که دوستشون دارم و برام کم نذاشتند اما ناخواسته من رو داغون کردند؟ همیشه دوست داشتم بدونم الان من حقی به گردنشون دارم یا نه ؟ من هم کوتاهی داشتم حتما، اما من فقط یک بچه بودم.

    همیشه بعد از نماز از خدا میخوام بخاطر عذاب هایی که کشیدم یه زندگی خوب نصیبم بکنه. اما نمیدونم چرا به آرامش نمی رسم.

    افسرده ام.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۱
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    مجبور شدم یه آقای مجرد رو به عنوان مدرس انتخاب کنم

    سلام

    من کنکور دارم برای یکی از درس ها مجبور شدم کلاس خصوصی بگیرم. ولی معلم خانم پیدا نکردم و از طرفی معلمهای آقا که تو آموزشگاهها هستند و با تجربه اند هزینه زیادی میخواستن. 

    من مجبور شدم از یه آقای مجرد دانشجو که اون درس رو بلده بخوام که تدریس کنه و اینطوری شد که رفتم سر کلاسش.. اول در رو باز گذاشتم ولی مسئول بی ... آموزشگاه اومد بست با اینکه سالن کسی نبود . کلا میخوام بپرسم این کار من گناهه ؟ زشته ؟  اون آقا فقط درس میده اصلا حرف نامربوط نمیزنه منم محجبه کاملم و فقط درسش رو گوش میدم و مواظبم خنده و اینا نداشته باشم و به محض اتمام کلاس عین چی فرار میکنم از کلاس سریع خداحافظی میکنم میرم. یه وقت خیال بد نکنند؟

    خوبه به مامانم بگم همیشه بیاد دنبالم با اینکه واقعا سختش میشه یا همون طوری ادامه بدم؟ ما فقط درس میخوانیم منم خیلی کوچیکترم فکر کنم مثل خواهر کوچیکشم ولی خوب میترسم در موردم فکر بد بشه! احکام تدریس خصوصی نامحرم رو میخوندم حس بدی پیدا کردم. حس کردم کارم اشتباهه با اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده و مطمئنم نمیفته. .. داریم خوب پیش میریم تو درس ان شاء الله تا چند جلسه دیگه تمومه.. نظرتون چیه؟ اگه بفهمید دختری سر کلاسی میره که تنهاست فکر بد میکنید ؟

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۱۳
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    آیا عشق میتونه بحث بصری و لمسی بودن رو به حاشیه ببره ؟

    درود بر برترین خانواده

    تو همین وبلاگ و چند جایی شنیدم که میگن آقا بصری ها با لمسی ها ازدواج نکنن که دچار مشکل میشن آخه مگه دو نفر که واقعا عاشق همدیگن و همیدگه رو از ته دل دوست دارن و به نیازهای همدیگر احترام میذارن این حرفا براشون اهمیت داره؟

    حتی بعضی از کبوتر های عاشق رو دیدم که نیاز هاشون رو یادداشت کردن پیش خودم گفتم یعنی اینقدر ارزش قائلن واسه نیازهاشون؟ حالا نیاز هر چی میخواد باشه. آخه یه جوری میگن بصری ها نرن طرف لمسی ها انگار حالا طرف که لمسیه خواسته بره بغل اون طرف که بصریه بعدش بصریه هلش داده گفته من بصری ام طرف من نیا !!!!!! والا جامعه رو میبینین؟

    میخواستم بدونم حرف شما هم همینه یعنی حتی دو تا عاشق هم که یکیشون بصریه یکیشون لمسی بعد از مدتی از کارهای همدیگه کلافه میشن ؟ مثلا بصریه دیگه داره دیوونه میشه طرف که لمسیه هر شب تو بغلشه. اینطوریاس؟

    میگن اگه میخوای بری خواستگاری طرفو بشناس اگه شخصیتش بهت خورد اون موقع یه فکری میکنیم پس اینکه میگن یه نفر که عاشق کسیه حتی حاضره جونشم بده پس این چی ؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , رفتارشناسی پسران برای ازدواج , رفتارشناسی دختران برای ازدواج ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۰
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    همیشه باید ناز زن رو کشید؟

    سلام
    پسرم، 25 ساله. نامزدی همسن خودم دارم. همه جوره همو پسندیدیم و اوکی هستیم، ولی فقط یه مورد در موردش هست که منو توی شک انداخته که آیا باهاش خوشبخت میشم یا نه. اینکه اون یه خورده بلوغش کمتر از سنشه و توی یه سری رفتارها بچه گانه رفتار می کنه. کم بودن ظرفیت و جنبه ی اون یه خورده بعضی وقتا ناراحتم می کنه، زیاد نمی تونه تحمل کنه و زود بدش میاد.

    از اون دختراست که غرق محبت بوده و طاقت شنیدن بالای چشمت ابروئه رو نداره. (به مرور زمان یخورده بهتر شده) هرموقع دعوامون میشه نازش رو میخرم و ازش عذرخواهی می کنم درصورتی که اکثر مواقع من حرف خاصی نزدم که بدش بیاد و اون زود ناراحت شده.

    میدونم که دختر رو باید نازش رو خرید و خود این ناز اومدن اون توی زندگی مشترک قشنگه، ولی ترسم اینه صبرم تموم بشه و زندگیم از هم بپاشه. اینکه هی به خاطر دوام رابطه هی کوتاه بیای و زورکی قبول کنی اشتباه کردی قطعا یه روزی صبر آدم تموم میشه و من خودم رو میشناسم، از همین الان میخوام بفهمم وظیفه من چیه، ناز کشیدن و کوتاه اومدن یا باید برابر باشیم.

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , رفتارشناسی دختران برای ازدواج ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۴۶
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    مشورت در مورد راه اندازی کسب و کار در منطقه ویژه اقتصادی

    با سلام خدمت شما بزرگواران

    ممنون میشم هر گونه راهنمایی می تونید بفرمایید . پیشاپیش سپاس

    یکی از آشنایان میخواد تو منطقه ویژه اقتصادی که تازه راه افتاده لب مرز افغانستان غرفه بزنه چه غرفه ای نمیدونم . ( میل 78  - ماهیرود ) این بنده خدا گفته بیا کارای حسابداریم رو بکن من حسابداری خوندم  . با بندر چابهار برای بارنداز بودن و بندر خشک بودن منطقه قرارداد بسته شده .

    نمیدونم تو غرفه ها میشه چیکار کرد . غرفه داشتن چه مزایا و چه محدودیت هایی داره  . منطقه آزاد بود باز یه حرفی منطقه ویژه نمیدونم چه قابلیت هایی داره دقیقا و چه استفاده هایی میشه ازش کرد . یا اصلا فقط به درد سرمایه دارا میخوره یا افراد یا توان کم مالی هم میتونن کارشون رو راه بندازن  .

    حالا چرا میخوام با 50 تومن کارآفرینی کنم با اینکه میدونم خیلی کمه اینه که اگر بتونم برم اونجا از همون اول به فکر روزنه برای تغییر وضعیت خودم باشم . هر چند میدونم حضور فیزیکی تو منطقه و دیدن و برخورد کردن با آدم های سرامد تو این زمینه با مشورت کردن یا همکاری کردن باهاشون به هدفم برسم .

    حالا  من اصلا با غرفه داری و این جور مسایل حال نمیکنم . چون همیشه شاگرد وردست میمونم .  سرمایه هم ندارم برای کارآفرینی . منطقه  معافیت 10 ساله داره . منطقه از مالیات و مواد اولیه و قطعات برای ساخت خط تولید معاف میکنه .  شرکت بازرگانی زدن خیلی دنگ و فنگ داره کار خاصی باید انجام بشه .؟ تخصص خاصی میخواد ؟

    موضوعات مرتبط: کسب و کار ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۵
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    اگه ازدواج کنم مشکل سرد مزاجی من حل میشه

    با سلام و عرض ادب خدمت همه

    من پسری هستم که با توجه به شرایط خانواده ام با پدر پیرم زندگی میکنیم مجبور هستم ازدواج کنم و همه به من میگن که چرا زودتر ازدواج نمیکنی تا کمک احوال خودت و پدرت بشه؟

    مشکلی که من دارم اینه که من احساس میکنم زیادی سرد هستم  به دخترا علاقه و تمایل ندارم و دوست ندارم ازدواج کنم و تو زمانی که هستم احساس میکنم مجرد که باشم راحتت ترم ولی از طرف دیگر واقعا من و پدرم به یک خانم در خانه نیاز داریم که در کارهای خانه کمک حالمان باشد و خودمان به تنهایی از پس کارهای خانه بر نمی آییم به نظر شما من باید چکار کنم یا اگه ازدواج کنم مشکل سرد مزاجی من حل میشه ؟

    در ضمن من 25 ساله هستم .

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۱۵
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    وقتی یه مرد مهربون میبینم تو دلم میگم ای کاش پدرم بود

    سلام

    من یه دختر 23 ساله هستم ساکن یه شهر فوق العاده کوچیک با مردم سنتی  ، منشی یه دفترم با حقوق خیلی پایین .

    مشکلی که من دارم شباهت اخلاقی و رفتاری و ظاهری من به مادرمه .یه دختر فوق العاده ساده و مظلوم و مادرم یه زن فوق العاده بدبخت. خواهرام بهم میگن بخوای اینجور باشی سرنوشتت مثل مادرم میشه..

    امروز به خاطر دعوای پدر و مادرم ، مادرم گفت  هیچ وقت ازدواج نکن چون مردا وقتی زنشون خانواده درستی نداشته نباشه قدر زنشون رو نمیدونن . اینا حرفایی هستن که من همیشه میشنوم تا حالا که 23 سال زندگی کردم خانوادم هیچ وقت نگفتن یه روز ازدواج میکنی و خوشبخت میشی و همین باعث شده من همیشه از بیشتر مردا متنفر باشم و بترسم .

    من دیگه هیچ امیدی به پشتیبانی پدرم ندارم . پدرم یه مرد مریض و فوق العاده بدبین هستش که زندگی ما رو تباه کرده .32 ساله با مادرم ازدواج کرده و الان توی سن 65 سالگی به مادرم تهمت خیانت میزنه خجالت آورتر اینه که مادرم اونقدر چهرش رنج کشیدس  که اصلا این حرفا بهش نمیخوره و همه اینا به خاطر دل مریض پدرمه .

    امروز پدرم مادرم رو تهدید کرد که یا خونه ای رو که به نامش هست رو به نامم میزنی یا آبروت رو همه جا میبرم ، به همه میگم تو با این و اون رابطه نامشروع داشتی ..وقتی این حرفا رو از مادرم شنیدم که داشت برام درد دل میکرد فهمیدم این کسی که یه عمر پدر من بوده از یه ... هم پست تره .

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , درد دل های دختران و پسران , روابط با پدر ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۹
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    شوهرم حاضر نیست یه بار به خاطر من از دوستاش بگذره

    سلام

    چهار ساله ازدواج کردم .اوایل خوب بود ما هم مثل همه ی زن و شوهرها گاهی بحثمون میشد ولی به مرور حرمت ها شکست؛ بیشتر به خاطر اینکه شوهرم گاهی با دوستاش میرفت بیرون من ناراحت میشدم و دعوامون میشد.

    میدونم من مقصر بودم ولی دست خودم نبود ؛ من روز اول بهش گفته بودم از رفیق بازی خوشم نمیاد اونم گفت ما پنج شش ماهی یه بار با هم بیرون میریم  من موافقت کردم ولی با اینکه کم میرفت بازم ناراحت میشدم ؛ تا اینکه باردار شدم  .

    مردها وقتی زنشون باردار میشه بیشتر بهش محبت مکنن ولی واسه من برعکس بود از سه چهار ماهگی رفتارش عوض شد؛ وقتی سرکار بود بهم پیام نمیداد یا کم میداد؛ اکثرا خودم میگفتم تا بهم محبت کنه؛ از نظر جنسی با اینکه سختم بود ولی براش کم نذاشتم ولی فایده نداشت.

    دوران بارداریم سخت بود و اکثرا خونه بودم نمیتونستم جایی برم ولی اون درک نمیکرد و یک شب درمیون حتما باید میرفت پیش مامانش؛ خلاصه بعد بارداری بیشتر از قبل با دوستاش میرفت بیرون مثلا ماهی دو بار ولی به من گفته بود پنج شش ماهی یه بار میرم؛ خلاصه وقتی عصبانی میشد نمیتونست خودشو کنترل کنه و بهم حرف بد میزد مثلا « باید دهنتو پر از سرب کنم؛ تو تنظیم نیستی باید بری دکتر و ... » .

    ولی من خیلی حواسم هست که بهش بی احترامی نکنم حتی یه بار بهم گفت :« همینه نمیخوای ساکت و ببند برو » البته بعدش خودش پشیمون میشه و عذرخواهی میکنه و میگه وقتی عصبانی میشم دست خودم نیست و تو دلم هیچی نیست.

    اون حتی حاضر نیست یه بار به خاطر من از دوستاش بگذره حتی روز تولدم با دوستاش رفت بیرون بهش گفتم ولی توجه نکرد؛ در کل مرد خوبیه ولی احساس میکنم دوستاشو بیشتر از من دوست داره که به خاطرشون به من این حرفا رو میزنه؛ البته الان یه کم با بیرون رفتنش کنار اومدم راستش چاره ای ندارم چون موافق باشم یا نباشم خودش میره.

    راستش هر کار میکنم نمیتونم از صمیم قلب دوستش داشته باشم ؛ حرفایی رو که بهم زده رو نمیتونم فراموش کنم؛ حتی از اینکه دوباره باردار بشم میترسم به خاطر بی مهری هایی که از همسرم دیدم ؛ حتی چشمش  پاک نیست ؛ خیلی خستمه نمیدونم چیکار کنم؛

    از نظر محبت کلامی در حد صفره هر چی بهش میگم من نیاز به محبت دارم فایده نداره؛ دیگه شده وقتی ابراز علاقه میکنه باورم نمیشه و بهش میگم: چون خودم گفتم داری میگی؛از نظر روحی داغونم

    با همه اینا حاضر نیستم یه خار به پاش بره

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۱
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    در مواجهه با خواستگارم سه راه بیشتر ندارم

    سلام

    من مطلقه هستم، 22 ساله ، علت طلاقم عدم تفاهم فکری و اعتقادی با شوهرم بود . خلاصه بگم الان خواستگاری دارم که قبلا ازدواج نکرده از نظر مالی خوبه ، خونه و ماشین داره و یه مغازه بالاشهر ولی ظاهرش اصلا مورد قبولم نیست  .

    من خودم به ظاهر اهمیت چندانی نمیدم ولی این بیش از حد زشت بود من باهاش صحبتی نداشتم و ردش کردم ولی خونوادم میگن یه بار باهاش صحبت کن شاید نظرت عوض شه ولی وقتی ظاهرش به دلم نمیشینه چیکار کنم ؟

    حالا تو این گیر و دار دختر خالم گفته اگه شما اقا پسر و نپسندیدین ما دو مورد براش سراغ داریم .وقتی ظاهری به این قضیه نگاه میکنی میگه اره کار مثبتیه تو امر خیر شریک میشی .

    ولی چرا به عواقبش توجه نمیکنن اونا با این کارشون باعث میشن من تو تصمیمم سست بشم یا بعدا اگه با اون دو تا دختر ازدواج کنن برن خوشبخت بشن هی تو سر من بزنن که نگاه تو قبول نکردی چقد طرف خوشبخت شده .

    الانم به مامانم گفتم چرا برای خواستگارای بقیه از این حرفا نمیزنن نوبت من میشه از این اداها در میارن . اونم گفت من میگم اونا فکر نکنم بیان خواستگاری اونا که .

    بعدم گفتم اگه برن خوشبخت بشن هی تو سر من بزنن بعد مامانم گف غصه نخور چیزی نمیگم اصلا ولی اگه نگه من عذاب وجدان میگیرم که جلو کار خیر و گرفتم .

    الانم سه راه بیشتر ندارم ؛

    یا جواب رد بدیم و اون دخترا رو هم معرفی نکنیم که خیلی راه خوب و اسونیه ولی عذاب وجدان میگیرم که نمیدونم این عذاب وجدان درسته یا نه . یا جواب رد بدیم و دخترا رو معرفی کنیم که بعدا خوشبخت شدن من حسرت میخورم.

    راه سوم بهشون بگم یه بار باهاش صحبت کنم شاید نظرم عوض شه که اگه نشد بعدا پشیمون نشم از اینکه که صحبت نکرده ردش کردم که این راه خیلی برام سخته میخوام از تجربیاتتون استفاده کنم .

    مرسی

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , ازدواج با زن مطلقه یا بیوه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۰۰
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    میگن بترس از کسی که از خدا نمیترسه

    سلام

    من 25 سالمه متاهلم. از زمان کودکی عموم با ما مشکل داشت. بابام بهش کار داد. آبرو داد. خونه و ... ولی اون چون معتاد بود همش به بابام و زندگیمون حسادت میکرد. بابامم دهن بین بود. عموم با زنش همش واسمون نقشه میکشیدن .

    20 سال پیش مزاحم تلفنی ما شدن. کاری کردن بابا و مامانم تا مرز جدایی پیش برن. منو خواهرمو آواره کردن. بعد وقتی بابام ما رو برد خونشون. زن عموم میگفت بچه های خودم بسمه نمیتونم اینارم نگه دارم. سریع حامله شد که بگه نمیتونه مواظبمون باشه.

    ما خیلی سختی کشیدیم. عموم از زبون منو آبجیم دروغ میبافت و بابام ما رو کتک میزد. تو حسرت دیدن مامانم بودیم. تا بعد 6 سال به هر بدبختی بود دوباره خانواده 4 نفرمون جمع شد. ما فقط کنار هم بودیم. ولی دیگه از بابام متنفر بودیم.

    جالبه نمیدونستیم کی عامل بدبختیمونه. بعد اون عموم همش به رفت و آمد ما به طرز لباس پوشیدنمون گیر میداد. حتی پول تلفن خونمون زیاد میومد پیرینت میگرفت. جلو بابام میگفت اگه کار دختره باشه جرش میدم. آبجیم دانشگاه سراسری قبول شد گفت به حضرت عباس اگه شهر دیگه ای قبول شه نمیذارم بره.

    اینا گذشت و ما بزرگتر شدیم و مامانم سوخت و دم بر نیاورد. از نفرین ما عموم سرطان گرفت. و بابام خونمونو فروخت تا خرج پیوند مغز استخوانش کنه. و نفرینمون به زن عموم باعث شد عموم سرش هوو بیاره. اونوقت مای ساده براش گریه میکردیم حتی مامانم میرفت التماس عمومو میکرد که زنت خوبه نکن اینکارو.

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۳۹
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    افکار جنسی دست از سرم بر نمیدارن

    سلام

    من یه دختر کنکوری هستم و با استعداد و باهوش .درسم خوبه . در خانواده متوسط بزرگ شدم .مذهبی نیستیم زیاد ولی خیلی رعایت میکینم حد و حدود ها رو . والدینم اجازه دیدن فیلمای صحنه دار و هر جوری رو بهمون هیچوقت نمیدادن .کلا اینجوی بزرگ شدیم . الان که به این سن رسیدم فیلم هالیوود زیاد میدیدم تابستون و گاهی الان ... ،‌از کودکی نسبت به جنس مخالف کشش داشتم حتی مردهای خیلی بزرگ تر از خودم .. حس خاص بهشون داشتم از لحاظ عاطفی البته و در کودکی هم چندین بار ... کردم نمیدونم چرا !! ولی دیگه ترک کردم ...الان چن ساله پاک هستم .

    ولی الان افکار جنسی دست از سرم بر نمیدارن ... ،‌درس دارم ...نمیتونم تمرکز کنم . یکی از آشنایان صحبت کردن که  قراره بیاد خواستگاریم ...منم علاقه مند هستم به ایشون . ولی کلا حتی رفت و امد هم نداریم تا من بتونم خوب درسمو بخونم .

    تابستون با اون آقا صحبت کرم و به تفاهم تقریبا 100 % رسیدم ...ولی مجبور شدم پشت کنکور بمونم .رتبه ام راضیم نمیکرد .من خیلی درسم خوب بود . بیشتر این افکارم به دلایل علاقه ای که نسبت به اون آقا در من بوجود اومده در رابطه با اون اقا تو ذهنم میاد ..

    ببخشید رک میگم ، ولی گاهی تو خیالم باهاش ... میکنم و یا تو اغوششم و بوس و .. نیت کردم هر روز تا 40 روز ختم سوره نور رو داشته باشم دیگه روز 30 ام هستم .. خدا رو شکر یکم بهتر شد نسبت به قبل  .. ولی هنوز هم هستن ..

    هر وقت میاد میگم لعنت بر شیطون و ادامه درسمو میخونم .گاهی هم یادم میره میبینم تا 1 الی 2 ساعت ذهنم داره درگیر اون مسایل میشه ... و کامل عین فیلم میان تا ته ... گاهی صحنه های ریز و کوچیک بعضی فیلمای هالیوود هم با اون میاد تو ذهنم واسه همین دیگه تا اخر سال فیلم هالیوود نمیبینم ..

    انگار شبیه پسرا میشه ذهنم ..البته جسارت نمیکنم به آقایون ..ولی خب ذهن پسرا بیشتر اینجوریه .. درسم برام مهمه ... لطفا بگید چیکار کنم  ؟

    هیچکس مقصر نیست .اون آقا اصلا صحبتی نکردن که من بخوام اینجوری بشم .. من وقتی به کسی علاقه مند میشم اینجوری میاد تو ذهنم ... قبلا هم یکی دیگه بود  ولی اون منتفی شد به دلایلی . این یکی قطعی هست و 100 % که به ازدواج منتهی میشه .خانواده ها فقط منتظر کنکور منن. الان نمیدونم با این افکار چیکار کنم !! نمیتونم به کسی بگم چون اصلا نمیشه ..

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۵۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۱۸
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    scroll bar code