خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۲۳ مطلب با موضوع «مسائل زنان» ثبت شده است

بهم امیدی بدین که بتونم زندگیمو دوباره بسازم

سلام

من دختری هستم توی خونواده خوب و با ایمان ، ولی در عین حال بدبخت که هر کی از راه رسید بهمون نیش زد . بعضی وقت ها وقتی مادر و پدرم از خوبیهاشون که در حق مردم کردن تعریف میکنند حالم بد میشه چون همون ها حالا شدند دشمن درجه یک خونواده ام .

اون هایی که پدر و مادرم واسطه ازدواجشون شدن یا حلال مشکل زندگیشون ولی حالا اینقد از زندگی عقب هستیم که واقعا من به عدالت خدا شک دارم  .

البته خدا را شکر خواهر و برادرهام از لحاظ جسمی و ظاهر خوب و سالم هستیم که بابت این نعمت بزرگ سپاسگذارم ولی هر کدوم درگیر یه مشکل ، که همین مشکلات چنان بهمون فشار اورده که ارزو دارم یه روز خنده رو لبم باشه .

خودم شدم یه دختر طلاقی اون هم تو سن سی سالگی وقتی نامزد کردم خیلی خوشحال بودند ولی کی فکرشو میکردند که دومادی که انتخاب کردند نامرد از اب در بیاد و جواب خوبی های بی وقفه شون را با طلاق دادن دخترشون و شکستن دلشون بده .

حوصله صحبت کردن با پدر و مادر پیرم ندارم همش سرشون داد میزنم همش مقصرشون میکنم که چرا اینقد محبت و از خودگذشتگی کردین که به این روز بیفتین  ؟ شاید اگر شما هم کاری به کار هیچ کسی نداشتین خدا این جور جوابتون نمیداد وقتی میبینم که  چقدر تنهاو مظلوم هستند دلم میسوزه .

وقتی میبینم که واسطه ازدواج تمامی اقوام نزدیک و دور شدند ولی حالا اون هایی که یه روزی دست به دامن اینها بودند چه راحت بال و پر گرفتند و مغرورانه خوشبختی شون را به چشم ما میکوبند و حالا هم پشت پا زدند به همه چی و رفتند .

واقعا یادم این ضرب المثل می افته که میگه خوبی نکن تا بد نبینی . اخه تا کی باید محکوم باشیم تا کی باید نماز بخونن و دعا کنن و هرگز گره ای از کارشون باز نشه ؟

چرا این امتحان باید اینقدر طولانی و سخت باشه دیگه رمقی تو وجود هیچ کدوممون نیست  تا کی باید مردم برامون دل بسوزونن و بگن به چه جرمی این خونواده متهم شدند  .

دیگه امیدم به شدت محو شده با این که اعتقاد شدیدی به خدا و امام دارم خواهش میکنم بهم امیدی بدین که بتونم زندگیمو دوباره بسازم ..

موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۶
    • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵ - ۲۱:۱۰

    تجربیات خانم هایی که در شهر غریب عروس شدند

    سلام
    ۲۱ سالمه ۵ ماهه نامزدم . ما تهران زندگی میکنیم نامزدم تبریز ، بعد ازدواج قراره برم  اون جا زندگی کنم . بعد عید هم عروسیمه . موضوع اینه که میترسم نتونم اون جا رو تحمل کنم  هر بار که میرم اون جا بیشتر از چند روز نمیتونم بمونم و لحظه شماری میکنم برگردم خونمون .
    ما قبل ازدواج حرفامون و زدیم و اون گفت اصلا حاضر نیست بیاد تهران زندگی کنه . چه الان چه در آینده . منم قبول کردم . ولی از اون جایی که بشدت وابسته ی خانوادم و شهرم هستم تحملش برام سخته .
    بدبختانه من یه بیماری هم دارم به اسم هراس یا فوبیای اجتماعی و اصلا نمیتونم تنها برم جایی ، همیشه باید یکی پیشم باشه به همین دلیل بشدت به مادرم وابسته ام . اون جا هم برم چون کسی رو ندارم مجبورم بشینم تو خونه .
    بیماری سخت و عذاب آوریه ، انواع داروها رو خوردم چند تا دکتر عوض کردم ولی بی فایده بوده و الان دیگه بی خیال درمانش شدم . بخاطر همین مشکلم میترسم که نتونم .
    لطفا اونایی که تجربه ازدواج راه دور داشتن بگن چه جوری با شرایط جدیدشون کنار اومدن؟ غربت سخته براشون یا نه ؟ کسی هست که این بیماری رو داشته باشه؟
    موضوعات مرتبط: مسائل زنان , مسائل زنان خانه دار ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۹۰
    • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵ - ۲۱:۴۵

    بهترین عکس العمل یه راننده خانم در برابر مزاحمت های بعضی از مردان

    سلام

    من یه دختر 27 ساله ام که به مدت سه ساله ماشین گرفتم . حقیقتشو بخوایید ماشینو بیشتر برای رفتن به سرکار گرفتم چون قبلا که ماشین نداشتم خیلی تو مسیر اذیت میشدم از مزاحمت های خیابونی گرفته تا گرما و سرما که هر کدوم اذیتم میکرد .

    خلاصه من ماشین خریدم و البته خیلی مدلش پایینه ( پراید ) . من رانندگیم بد نیست منتها وقتی تنها رانندگی میکنم خیلی با سرعت و هیجان رانندگی میکنم و صدای ضبطمم بالا میبرم . البته شیشه های ماشینم همیشه بالاس و صدای ضبط خیلی کم بیرون میره .

    حالا من که دلم به همین رانندگی خوشه و هیچ تفریحی ندارم وقتی رانندگی میکنم بعضی از این مردا مزاحمم میشن و حتی فحش های خیلی بد به من میدن . یه جوریه که باعث میشن من چند روز ناراحت باشم .

    حالا من وقتی پیاده بودم اون جوری اذیت میشدم وقتی هم که سواره هستم این مدلی ،‌ واقعا ما چیکار کنیم بعضی از مردا دست از سر ما بر دارند و مزاحممون نشن . حالا این یه نمونه اش بود .

    مثلا چند وقت پیش رفته بودیم طالقان با خانواده ام . خدا میدونه چقد تو مسیر اذیت شدیم چون مرد همراهمون نبود مردا به خودشون اجازه میدادن هر حرفی به ما بزنن . مادرم که همشون رو نفرین میکنه منتها من دلم برای ناموس اونا میسوزه چرا که امروز یکیو اذیت کنی فردا هم با یکی ناموس اونا رو اذیت میکنه .

    حالا دوستان نظرشونو بدن که من چه برخوردی نشون بدم که حرف نشنوم یا شنیدم چه عکس العملی نشون بدم .

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۵۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۸۹
    • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵ - ۲۱:۱۵

    یک نظرسنجی از آقایون در مورد ماهواره

    سلام
    راستش من متاهلم و با  جمعی از دوستان خانومی که اون ها هم متاهل هستند یه گروه زدیم. یه روز من سوالم رو که در مورد مضرات ماهواره بود مطرح کردم اما چون همشون ماهواره داشتند گفتند که نه ماهواره خوبه و مرداشون با ماهواره و دیدن خانومای بدحجاب در آن، تحریک نمیشن و من رو حساس خطاب کردند . قرار شد که سوالم رو در این سایت مطرح کنم که جمعی از مردان خودشون بیاند و سوال من رو جواب بدند .

    میگن راه تحریک مردها از طریق چشمه ،‌ خب پس مسلما دیدن ماهواره تحریکتون میکنه دیگه . حالا صرفا نه همه ی برنامه هاش و نه صرفا فیلم های مستهجنش ،‌ منظورم بعضی مسابقه ها و یا شو ها و موسیقی هستش . خانومی با لباس نسبتا باز و با آرایش میاد روی سن و میخونه و میرقصه و عشوه میاد . این شما رو تحریک میکنه؟

    چون راه تحریکتون که همون چشم هستش رو داره پر میکنه دیگه. پس بی تاثیر نیست. ممنون میشم در جواب دادن صادق باشید .

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۳۰۲
    • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۵

    14 ماه بعد از تولد فرزند اولم مجددا باردار شدم

    سلام
    من یه مادر 27 ساله هستم که بعد از زایمان اولم درست تقریبا یکسال و دو ماه بعد مجددا باردار شدم اونم تو شیردهی .
    کسانی که شرایط منو دارن بیان و از تجربیات خودشون بهم بگن از مزایا و معایب و سختی هایی که توی این راه در انتظار منو پسرمه و اینکه چطوری میتونم با یه برنامه ریزی مناسب دو تا بچه ی صحیح و صالح تحویل جامعه بدم .
    بطور مثال من سر بارداری پسرم خیلی قران میخوندم و الان دارم تاثیرشو رو پسرم میبینم ولی بدلیل اختلاف کم بارداری دومم اصلا وقت ندارم و از طرفی هم تهوع بارداری اجازه بهم نمیده رو برنامه پیش برم .
    قبلا از شما سپاسگزارم
    موضوعات مرتبط: بارداری و زایمان , تربیت رفتاری پسران , مسائل زنان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۸
    • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵ - ۲۲:۵۰

    از تجربیاتتون درباره نعمت فراموشی برای عبور از بحران بگید

    سلام
    از تجربیات خودتان درباره فراموش کردن مسائل گذشته بگید. میگن فراموشی یک نعمته ، واقعا هم گاهی بودنش در زندگی خیلی لازمه ، از مشکلات مختلف از قبیل طلاق، بیماری، مشکلات مالی، مرگ عزیز، مهاجرت و ... .
    همه این ها واقعا اگه نعمت فراموشی نباشه خیلی تحملش سخته من قبلا میگفتم که فلانی چطوری با اون مشکلی که داره میتونه سرپا باشه و روحیه داشته باشه . الان مقداری خودم تجربه کردم که در مسیر مشکلات زندگی شاید بشه یکسری مسائل رو فراموش کرد ولی حقیقتا نمیدونم که تا چه حد امکان داره تجربه واقعی دقیق نکردم در مسیرش قرار گرفتم .
    اما نمیدونم چند سال دیگه میتونم خاطراتی که با اون عزیز از دست رفته ام داشتم رو فراموش کنم اون خاطرات خیلی اذیتم میکنه نه اینکه از ذهنم پاک بشه نه منظورم اینه که اینقدر اون خاطرات بهم هجوم نیاره بتونم کنترلش کنم یادآوری اون خاطرات راستش فقط اذیت میکنه دیگه کاری نمیشه کرد تو زمینه های مختلف تو معضلات گوناگون خودتان بگید که چقدر فراموشی کمک تون کرده ؟

    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان , مسائل دختران جوان , مسائل اجتماعی روز جامعه , مسائل زنان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۴۹
    • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵ - ۲۲:۵۵

    میگن بترس از کسی که از خدا نمیترسه

    سلام

    من 25 سالمه متاهلم. از زمان کودکی عموم با ما مشکل داشت. بابام بهش کار داد. آبرو داد. خونه و ... ولی اون چون معتاد بود همش به بابام و زندگیمون حسادت میکرد. بابامم دهن بین بود. عموم با زنش همش واسمون نقشه میکشیدن .

    20 سال پیش مزاحم تلفنی ما شدن. کاری کردن بابا و مامانم تا مرز جدایی پیش برن. منو خواهرمو آواره کردن. بعد وقتی بابام ما رو برد خونشون. زن عموم میگفت بچه های خودم بسمه نمیتونم اینارم نگه دارم. سریع حامله شد که بگه نمیتونه مواظبمون باشه.

    ما خیلی سختی کشیدیم. عموم از زبون منو آبجیم دروغ میبافت و بابام ما رو کتک میزد. تو حسرت دیدن مامانم بودیم. تا بعد 6 سال به هر بدبختی بود دوباره خانواده 4 نفرمون جمع شد. ما فقط کنار هم بودیم. ولی دیگه از بابام متنفر بودیم.

    جالبه نمیدونستیم کی عامل بدبختیمونه. بعد اون عموم همش به رفت و آمد ما به طرز لباس پوشیدنمون گیر میداد. حتی پول تلفن خونمون زیاد میومد پیرینت میگرفت. جلو بابام میگفت اگه کار دختره باشه جرش میدم. آبجیم دانشگاه سراسری قبول شد گفت به حضرت عباس اگه شهر دیگه ای قبول شه نمیذارم بره.

    اینا گذشت و ما بزرگتر شدیم و مامانم سوخت و دم بر نیاورد. از نفرین ما عموم سرطان گرفت. و بابام خونمونو فروخت تا خرج پیوند مغز استخوانش کنه. و نفرینمون به زن عموم باعث شد عموم سرش هوو بیاره. اونوقت مای ساده براش گریه میکردیم حتی مامانم میرفت التماس عمومو میکرد که زنت خوبه نکن اینکارو.

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۵۱
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    تظاهرکردن های دروغین به خوشبختی خسته ام کرده

    سلام

    دختر جوانی هستم که زندگی ام در یک کلمه بیان میشود "تظاهر کردن"

    از زمانی که به یاد دارم تا به حال سختی های زیادی از جمله مشکلات مالی دروغ های فروان جنگ و دعواهای ساعتی خیانت های مکرر و پرونده طلاق والدین دو به هم زنی دیگران و غیره هم اکنون هم، بیماری شدید خودم حال مرا دگرگون کرده کنار امدن با مشکلات برایم خیلی سخت بود اما تظاهر به نداشتن مشکل یا داشتن خانواده ای عالی جلوی دوست و اشنا برایم سختر بود .

    از اینکه درد هایم را مخفی کنم مشکلی نداشتم اما از رفتارهای ظاهری و شاد بودن های دروغی خسته شده ام ، نیامدم اینجا که از بدبختی هایم برایتان حرف بزنم چند سالی میشود که دچار بیماری سخت و دردناکی شدم که حتی اسمش هم حالم را به هم میریزد .

    ظاهر زیبا و موهایم همه را از دست دادم هر وقت خودم را میبینم اشک هایم بی جهت راه می افتد ولی مادر یا خانواده زیاد برایشان مهم نیست میگویند هزار نفر در دنیا مثل تو چقدر پر از امید زندگی می کنند اما امید من سال ها پیش گرفته شده تک فرزند نیستم برادر  کوچکتری هم دارم و انتظار درک بالا از او ندارم طی این چند سال بدلیل بی توجهی های والدینم به خود سختی های زیادی را تحمل کردم چرا که فکر میکنم بیماری فعلی ام نتیجه همان درد های فراوان روحی ایست که کشیده ام .

    توکلم آن  موقع ها به خدایی بود که همه چیز را برایم سخت تر کرد نمی دانم باید از خدا گله مند باشم یا دنیا و ادم هایش. ادم هایی که مرا شاد و بی غم می خوانند و مدام به من می گویند چه مشکلی داری که این همه گرفته و گوشه نشین هستی وقتی خوشبختی؟ و شروع میکنند به حرف های تکراری روی اعصاب.

    مادرم مخالف این هست که از بیماری ام به دیگران بگویم و عصبانی میشود چند باری به او گفتم بگذار به بقیه بگویم چقدر مشکلم سخت است که اینقدر راحت قضاوت نکنند خودش هم عادتش این است بگوید شوهرم خوب بود یا فرشته بود پس برای کدام عادت های مزخرفش از او جدا شدی؟ برای چه زندگی ما را خون کردید؟ بخاطر کدام اخلاق گند و یا رفتار خودت نتوانستی مردت را نگه داری بخاطر تظاهرهایت بخاطر.. اما به گوشش نمیرود .

    میخواهم بدون توجه به حرف مادرم به اطرافیان وضعیت فعلی خودم را بگویم که هر حرفی به دهنشان امد نگویند ولی از تاسف این جماعت حالم بد میشود نمی دانم چه کنم؟ خیلی سعی میکنم امید داشته باشم لبخند بزنم اما هر روز که میگذرد حالم گرفته تر میشود قضا و حکمت خدا چیست که دختری به سن من باید اینقدر درد و رنج بکشد ؟از همه ی این قرص ها و دوا درمون ها خسته شده ام از تمام ادم های اطرافم که تا به حال کسی را نداشتم که درکم کند خسته شده ام

    باز هم از داشتن امید حرف میزنید . امید برای چی برای این زندگی؟ برای در کنار این ادم ها بودن؟ اگر شما هم مثل بقیه قضاوت های نابجا میکنی یادت باشد تا جای کسی دیگر زندگی نکنی دردش را نمی فهمی همه ادم ها مثل هم نیستند.

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۶
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    با وجود یه ازدواج موفق، نتونستم اون پسر نامرد رو فراموش کنم

    با سلام

    حدودا سه سال پیش با پسری آشنا شدم. بهش گفتم که علاقه ای به برقراری رابطه ی دوستی ندارم، چون پر از استرسه. گفت بذار با هم آشناتر بشیم ( همون حرفی که همه ی پسرا برای دوست شدن با یه دختر میزنن ) متاسفانه من به ایشون یه فرصت کوتاه سه چهار ماهه دادم تا اگه دیدیم از هم خوشمون میاد با هم از طریق خونواده ها بیشتر و کامل آشنا بشیم.

    به یک ماه نرسیده بود که احساس کردم خیلی ازش خوشم اومده و بالاخره طلسم بی اعتمادی و بی علاقگی من به پسرا شکسته شده. اون هم متوجه علاقه من شده بود ولی انگار جدی نگرفته بودش. همینطوری الکی ادعای عاشقی کرد و بحث ازدواج رو پیش کشید و گفت بذار یکم شرایطم درست بشه تا بتونیم ازدواج کنیم.

    گفت حداقل سه سال صبر کن. منم که بدجور بهش اعتماد کرده بودم و فکر میکردم همون آدم وفاداریه که میخوام، قبول کردم. حتی پیش خودم میگفتم این آدم خیلی ماهه، اگه مجبور بشم تا پنج شش سال هم بخاطرش صبر میکنم! همش چند ماه گذشته بود که بهم گفت میخوام بیشتر به درسام برسم و یه دانشگاه خوب قبول بشم. پس باید کمتر با هم در ارتباط باشیم. منم گفتم باشه. عالیه. خوب رو درست تمرکز کن تا موفق شی.

    تا زمان کنکورش ارتباطمون خیلی کم بود. منم مشکلی نداشتم ولی بعد از کنکورش انتظار داشتم به حالت قبلش برگرده و مثل قبلنا باهام بیشتر در ارتباط باشه. اما خیلی سرد رفتار میکرد. چندین بار بهش گفتم میخوام دوباره مثل قبل بشیم. اونم میگفت باشه. میگفت ببخشید کوتاهی کردم، از این به بعد درست میشه ولی هیچوقت درست نشد که نشد.

    تا مدتها سعی میکردم به این عشق اولم برسم. برام خیلی مهم بود که شکست نخورم ولی اون انقدر سرد رفتار میکرد که من کم آوردم و بعد از حدود دو سال با یکی دیگه ازدواج کردم. الان یه شوهر عالی دارم.

    کمتر کسی همچین شانسی میاره که شوهرش اینطوری باشه ولی من هنوز نتونستم اون اولی رو فراموش کنم. قبل از ازدواجم فکر میکردم برام خیلی آسونه که اون نامرد بی وفا رو فراموش کنم. بخاطر همین ازدواج کردم ولی حالا هر کاری میکنم شب و روز تو فکر اولیه هستم. گاهی خوابشو میبینم و دیگه بکل میرم تو حال و هوای اون. خوشبختانه به شوهرم خیانت نمیکنم و با اون آدم کثیفی که آمادست تا باهام برای خوشگذرونیش ارتباط برقرار کنه و قرار بذاره کاری ندارم. مشکلم این فکرمه. نمیتونم کنترلش کنم.

    روزی نیست که دلم نخواد بهش اس ام اس بدم.واقعا خسته شدم از بس که به سرم میزنه بهش اس بدم. هنوز خیلی دوسش دارم. اصلا فکر نمیکردم تا این حد وابستش شده باشم که حالا که یه شوهر گل دارم، باز نتونم اونو فراموش کنم. با این وسوسه های خیلی خیلی زیاد اس دادن چطوری کنار بیام؟ موندم چکار کنم :l

    ای کاش بتونین کمکم کنین. عذاب وجدانم هم زیاده چون بشدت از خیانت متنفرم. چه خیانت عملی و چه فکری 

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۴ موافق ۴ مخالف
  • ۶۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۰۲
    • چهارشنبه ۱۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۰

    از وقتی ترک تحصیل کردم زندگیم به پوچی میگذره

    سلام
    ۱۹ سالمه متاهل ، خانه دار ، ترک تحصیل کردم از مقطع راهنمایی .  بیشتر اوقات بیکار و تنها مشکلم سقط مکرر . با این حال زندگی آرومی دارم . همه اینارو گفتم که بهتر راهنمایی کنید .
    مشکلی که دارم در واقع بیکاریمه که باعث شده دچار وسواس شدید فکری بشم . دقیقا از وقتی ترک تحصیل کردم زندگیم به پوچی میگذره ( به خصوص که به خاطر نبود همسرم به دلیل کارش بیشتر اوقات نیست شاید در هفته دو روز باشه ) . حالا شدیدا به فکر اینم که یه فعالیتی داشته باشم .
    (دلیل اینکه گفتم سابقه سقط مکرر این بود که یه عده عزیزان نگن بهترین کار برای زن تربیت بچه ست) به دلیل محدودیت های محیطم دستم باز نیست . به خیاطی فکر کردم و براش هزینه کنار گذاشتم ولی صرف علاقه که پیشرفت نمیکنم . هر چی دو دو تا کردم دیدم در واقع من حفظیاتم خوبه و کارای هنری رو با اینکه میتونم از پسش بربیام ولی زیاد جالب نیست برام . در واقع من به روانشناسی و اجتماع خیلی علاقمندم . به نظرتون ادامه تحصیل از راه دور خوبه برام ؟
    یعنی من وقتم کاملا ازاده و سردرگمم . ۲۴ ساعتم به جز تایم خوابم آهنگه و فکر و خیال الکی . با توجه به اینکه تو محیط روستام ، ولی میخوام برا اون چه که میخوام بجنگم ... به نظرم تو هر شرایطی میشه فقط کافیه بخوای ؟
    اعتماد به نفسم کاملا اومده پایین . چون فکر میکنم در واقع هیچ چی نیستم و به هیچ دردی نمیخورم . مطالب روانشناسی که میخونم رو تو زندگی خودم پیاده میکنم ... و با همسرم عالی هستیم.
    ادامه تحصیل به نظرتون می ارزه ؟
    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۶۱
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۰

    چرا مثل بقیه ی زن ها غریزه ی مادری ندارم؟

    سلام
    من یه مشکلی دارم که واقعا داغونم کرده دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم .
    من 10 ساله ازدواج کردم تو همون دوران عقد با همسرم مشکل پیدا کردیم عصبی و بد دهن بود خیلی ، به هر حال عروسی کردیم و تا دو سال بعد از شروع زندگی به خاطر رفتار بدش من میخواستم جدا بشم ولی اطرافیان نذاشتن همسرم اصرار داشت بچه دار بشیم ولی من راضی نبودم میگفتم تا اخلاقتو درست نکنی من بچه نمیخوام .
    بعد از سه سال خودم راضی شدم اقدام کردیم و بعد متوجه شدیم همسرم مشکل داره به چند تا دکتر مراجعه کردیم و همسرم تحت درمان بود در این حین بود که من دیگه علاقمو واسه بچه دار شدن از دست دادم دیگه دوست نداشتم بچه دار بشم .
    از راحتی و آزادی که داشتم لذت میبردم نمیخواستم برم زیر بار مسئولیت بچه و از اینکه برامون مشکل پیش اومده بود خوشحال بودم و چون دکتر امید چندانی نداده بود فکر میکردم مشکل شوهرم حل نمیشه ولی من باردار شدم و شوکه شدم اولش گریه میکردم خیلی ناراحت بودم .
    تو دوران بارداری خیلی اذیت شدم ویار خیلی شدید داشتم دائم زیر سرم بودم بعد از 4 ماه که ویارم تموم شد افسردگی و بیقراری شدید اومد سراغم طوری که فقط میگفتم من این بچه رو نمیخوامش آزادی و راحتیمو ازم میگیره حالم خیلی بد بود .
    خلاصه اینکه توی 7 ماهگی بچه توی 7 ماهگی تو شکمم مرد و حاملگی ختم شد همون موقع با خودم عهد کردم دیگه بچه دار نشم حتی اگه به قیمت جدایی تموم بشه الان 4 سال گذشته و همسرم سر مسئله ی بچه اشکمو در آورده منم هیچ جوری زیر بار نمیرم بعد از اون تجربه ی بارداری دیگه وحشت دارم از بچه دارشدن.
     الان خیلی سردرگمم اصلا نمیتونم تصمیم بگیرم از طرفی همسرم بچه میخواد منم نمیتونم با خودخواهی اونو از این خواسته محرومش کنم از طرفی هم خودم کوچکترین علاقه ای به بچه ندارم و نمیتونم زیر بارش برم پس راهی نمیمونه جز جدایی که اونم با روحیه ای که دارم فکر نکنم تاب این مسئله رو بیارم پس من چیکار باید بکنم ؟
    صبح ها که از خواب بیدار میشم آرزوی مرگ میکنم؟ آخه چرا من اینجوریم ؟ چرا مثل بقیه ی زنها غریزه ی مادری ندارم؟ خیلی خودمو سرزنش میکنم اعتماد به نفسمو از دست دادم دیگه امیدی ندارم .
    لطفا راهنماییم کنید
    موضوعات مرتبط: بارداری و زایمان , مسائل زنان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۴۹
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵ - ۲۲:۵۰

    نمی خوام شوهرم فکر کنه دارم علیه خانوادش موضع میگیرم

    سلام

    نزدیک  یک سال ازدواج کردم شوهرم تک فرزند خانواده هستش . متاسفانه مادر شوهرم نزدیک به شش ماه دچار بیماری شده که خوشبختانه تا به امروز  روند رو به بهبود خوبی داشته ولی هنوز خوبه خوب نشده و از طرف دیگه پدر شوهرم که مرد خیلی فعال و شادی  هست و کار های خونه رو تو مدت بیماری مادر شوهرم انجام می داده اونم دچار بیماری شد  .

    با اون که دکترا گفتن یه ماه خوب خوب میشه ولی هنوز مثل قبل نشده  حالا شوهرم ازم مشورت خواسته به طور موقت انتقالی بگیره بریم یکی از شهر های نزدیک شهر پدر شوهرم اینا  که نیم ساعته  بتونه بره خونه پدرش سر یزنه بیاد  .

    من به خانواده ام خیلی وابسته نیستم ولی تا خالا ازشون دور نشدم فوقش همین 7 یا 8 کوچه که فاصله خونمونه، از طرفی دوست ندارم همه دوست و آشنا رو ول کنم برم شهر غریب  وقتی با خودم دربارش فکر میکنم هر بار یه جور دربارش تصمیم میگیرم  یه بار میگم خب به بهونه اینکه زمستون نزدیکه و شهر شوهرماینا هوا خیلی سرده یه سه  ،چهار ماه  بیان پیشه ما ، اما صحبت یکی دو روز نیست خب منم دوست ندارم خلوت دو نفرمون از بین بره .

    یه بار میگم شوهرم با کمک پدرش یه آپارتمان نقلی نزدیک خونمون بگیره واسه پدر مادرش باز شوهرم میگه نمیتونه اونا رو اجبار کنه .

    یه بارم میگم خب من به حرف شوهرم عمل کنم اما خب برا منم سخته برم یه شهر دیگه با یه فرهنگ غریب که با توجه به محیطش همش باید حواسم به کارام باشه که مردمش ناراحت نشن .

    میشه کمک کنین  نمی خوام شوهرم فکر کنه دارم علیه خانوادش موضع میگیرم

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۱
    • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ - ۲۲:۴۵

    کاش نمی شد به این راحتی طلاق گرفت

    سلام

    وقتتون بخیر

    راستش رو بخواید سوالی که ذهن منو همین جور به خودش مشغول کرده اینه که چی شد ما دخترا انقدر بی پروا شدیم،چی شد انقدر گستاخ شدیم،چی شد انقدر لجباز شدیم،چی شد انقدر جسور شدیم، چی شد که طلاق گرفتن و نامش رو به زبان آوردن  برامون شد مثل نقل و نبات؟!!

    تا سَریع  با شوهرامون دعوا میکنیم، میگیم طلاقمو بده تا ازت راحت بشم تا ازم راحت بشی. من خودمم همین طورم همین که تو دعوا طاقتم طاق میشه ،صبرم لبریز میشه میگم یاالله طلاقمو بده.اصلا انگار آوردن کلمه ی طلاق برامون تو دعواهای زن و شوهری شده یه پشتوانه و حامیه بزرگ!!

    به نظرتون چه علتی میتونه داشته باشه؟

    به نظرتون به خاطر حمایت های بیجای خانواده و پدر و مادرا نیست که ما دخترای امروزه انقدر نازک و نارنجی بار اومدیم؟؟

    به خاطر اون مهریه های بالامون نیست که تو عقدنامه قید میکنن البته همراه با خونه و ماشین به نام مون؟

    منم مثل شما درست نمیدونم ما واقعا چه مونه؟ من خودم به شخصه تا با شوهرم دعوا میکنم و حرفاش بهم زور میاد حرف از طلاق میزنم.

    در صورتیکه خودمم میدونم آوردنه اسم طلاق به ضررمه حتی اگر اینکه شوهرمم از دستم خسته شده باشه و حاضر باشه این کار رو انجام بده. و در کشورمون ازدواج مجدد برای زن های مطلقه خیلی سخت و حتی یه جورایی ناممکنه.

    و جالبیش تو اینه که داریم تو اطرافمون میبینیم که دخترایی که هنوز مدت زمان ازدواج شون به یکسال نکشیده طلاق گرفتن و با وضع های نامناسب، آرایش های غلیظ و لباس های تنگ و کوتاه بیرون میاند. واقعا موندم برای چی این کارها رو بعضیا میکنن! شاید فکر میکنن به آزادی رسیدن و با طلاق گرفتن شون خیلی کار مهمی انجام دادن! ای کاش نمیشد به همین راحتی ها از هم جدا شد!!! آخه دیگه رسیدن به پول بعد از جدایی به چه درد میخوره؟

    ای کاش یه خورده منطقی بودیم!!!

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۱۵
    • شنبه ۲۲ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    معرفی محصولات آرایشی خارجی با کیفیت

    سلام

    شوهرم در یه کشور خارجی ماموریت بودن و به زودی میان ، میخواستم بپرسم که چه محصولات آرایشی و بهداشتی هستن که تو ایران گرونه و خارجیش خوبه که بگم از اونجا برام بیاره؟

    مثلا ضد آفتاب، ماسک ها ، اسکراب ها و ... یا وسایل آرایشی و ادکلن هر چی بلدین بهترین و با کیفیت ترین مارک رو بهم معرفی کنین .

    ممنون

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۹۱
    • شنبه ۱۵ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۰

    با شوهر خواهری که سعی داره بهم نزدیک تر بشه چکار کنم ؟

    سلام

    شوهر خواهرم همیشه با همه اعضای خانوادم گرم برخورد میکرد ( چون آدم خوش مشرب و شوخ و صمیمی ای هست) و با من هم گرم برخورد میکرد و برام احترام و ارزش قائل بود و خلاصه منو مثل خواهرش دوس داشت ولی من با او میانه نداشتم و فقط در ظاهر به او احترام می‌گذاشتم و نمیخواستم بفهمه که ازش خوشم نمیاد همیشه بهش بی تفاوت بودم و اکثرا برخوردم سرد بود باهاش.

    ایشون هر از گاهی بهم پیامک میداد و یه موضوعی رو بهونه میکرد و درباره معنویات و خدا و اینکه من دلم پاکه و براش دعا کنم و ... و اخرش بهم میگفت کاش بدونی چقدر دوستت دارم من ناراحت میشدم و می گفت مثل خواهر خودش خاطرم و میخواد.

    من برخورد سنگینی باهاش داشتم و زیاد جدیش نمیگرفتم حتی به مامانم گفتم . ضمنا مامانم خیلی دومادشو دوس داره و همه خصوصا مامانم بهش اعتماد داره ( با خوبی کردن های بی اندازه به خانوادمون خودشو تو دل ما جا کرده ) .

    بهش میگفتم بهم پیامک نده چون شوهرم خوشش نمیاد و ازم معذرت خواهی میکرد و بعد یه مدت دوباره بهم پیام میداد یا زنگ میزد و خیلی صمیمی حرف میزد و من در مقابلش سرد و سنگین برخورد میکردم و زیاد بهش رو نمیدادم حتی به خواهرمم گفتم و اون گفت هم به شوهرم اعتماد دارم و هم به تو. و گفت که برای نماز اینا تشویقش میکنی عیب نداره.

    هیچ علاقه ای به پیام و زنگش نداشتم. ولی چند روز پیش خیلی داغون شدم بهم اس داده بود و میون حرفاش گفت " آبجی تو خواب میدیدمت. من تو خواب باهات زندگی میکنم. خیلی بهت وابسته هستم و همش موقع خواب بهت فکر میکنم و میگم کاش بیای پیشم تا بخوابم"

    من ناراحت شدم و هر چی از دهنم در میومد بهش گفتم و اون شروع کرد کلی معذرت خواهی و التماس که ببخشمش و به کسی چیزی نگم. منم گفتم حرفتو جدی نمیگیرم وگرنه برخورد بدی باهات میکردم و اون گفت که دارم گریه میکنم و خود زنی میکنم و حالم بد شده.

    اینو فهمیدم که خیلی پشیمون شد و دلم سوخت و گفتم بخشیدمت و اون از خوشحالی بازم به من گفت دوست دارم. باز بهش عصبی شدم.  خیلی داغونم عین خواب میمونه برام این قضیه چون میگم من که جلوش دختر سنگینی بودم چرا این فکرا رو راجب من کرده ؟

    بخدا من خیلی وقتا از جواب دادن به تماسش سرباز میزدم تا حرف نزنه باهام. اون مردیه که حتی رو غریبه غیرت داره چه برسه به خواهر زنش اون عاقلتر از این حرفا بود حتی میگم اون زنش از من زیباتره اون که عاشق زنش هست و * سال در حسرت خواهرم سوخت و عاشق هیشکی نشد تا اینکه بهش رسید. پس چرا....؟.

    به کسی چیزی نگفتم اگه به شوهرم میگفتم آبروشو میبرد و باهاش قطع رابطه میکرد همین جوری هم با هم خوب نیستن. حالا از شما میخوام بگید آیا اون منظور خاصی از حرفا داشت؟ با توجه به اینکه من زود به زود میبینمش تو خونه مامانم از این به بعد چه رفتاری باهاش داشته باشم؟

    خواهش میکنم راهنماییم کنین اگه به مشاور دسترسی داشتم حتما میرفتم.

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۶۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۶۲
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۰