خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۱۵ مطلب با موضوع «مسائل زنان» ثبت شده است

تظاهرکردن های دروغین به خوشبختی خسته ام کرده

سلام

دختر جوانی هستم که زندگی ام در یک کلمه بیان میشود "تظاهر کردن"

از زمانی که به یاد دارم تا به حال سختی های زیادی از جمله مشکلات مالی دروغ های فروان جنگ و دعواهای ساعتی خیانت های مکرر و پرونده طلاق والدین دو به هم زنی دیگران و غیره هم اکنون هم، بیماری شدید خودم حال مرا دگرگون کرده کنار امدن با مشکلات برایم خیلی سخت بود اما تظاهر به نداشتن مشکل یا داشتن خانواده ای عالی جلوی دوست و اشنا برایم سختر بود .

از اینکه درد هایم را مخفی کنم مشکلی نداشتم اما از رفتارهای ظاهری و شاد بودن های دروغی خسته شده ام ، نیامدم اینجا که از بدبختی هایم برایتان حرف بزنم چند سالی میشود که دچار بیماری سخت و دردناکی شدم که حتی اسمش هم حالم را به هم میریزد .

ظاهر زیبا و موهایم همه را از دست دادم هر وقت خودم را میبینم اشک هایم بی جهت راه می افتد ولی مادر یا خانواده زیاد برایشان مهم نیست میگویند هزار نفر در دنیا مثل تو چقدر پر از امید زندگی می کنند اما امید من سال ها پیش گرفته شده تک فرزند نیستم برادر  کوچکتری هم دارم و انتظار درک بالا از او ندارم طی این چند سال بدلیل بی توجهی های والدینم به خود سختی های زیادی را تحمل کردم چرا که فکر میکنم بیماری فعلی ام نتیجه همان درد های فراوان روحی ایست که کشیده ام .

توکلم آن  موقع ها به خدایی بود که همه چیز را برایم سخت تر کرد نمی دانم باید از خدا گله مند باشم یا دنیا و ادم هایش. ادم هایی که مرا شاد و بی غم می خوانند و مدام به من می گویند چه مشکلی داری که این همه گرفته و گوشه نشین هستی وقتی خوشبختی؟ و شروع میکنند به حرف های تکراری روی اعصاب.

مادرم مخالف این هست که از بیماری ام به دیگران بگویم و عصبانی میشود چند باری به او گفتم بگذار به بقیه بگویم چقدر مشکلم سخت است که اینقدر راحت قضاوت نکنند خودش هم عادتش این است بگوید شوهرم خوب بود یا فرشته بود پس برای کدام عادت های مزخرفش از او جدا شدی؟ برای چه زندگی ما را خون کردید؟ بخاطر کدام اخلاق گند و یا رفتار خودت نتوانستی مردت را نگه داری بخاطر تظاهرهایت بخاطر.. اما به گوشش نمیرود .

میخواهم بدون توجه به حرف مادرم به اطرافیان وضعیت فعلی خودم را بگویم که هر حرفی به دهنشان امد نگویند ولی از تاسف این جماعت حالم بد میشود نمی دانم چه کنم؟ خیلی سعی میکنم امید داشته باشم لبخند بزنم اما هر روز که میگذرد حالم گرفته تر میشود قضا و حکمت خدا چیست که دختری به سن من باید اینقدر درد و رنج بکشد ؟از همه ی این قرص ها و دوا درمون ها خسته شده ام از تمام ادم های اطرافم که تا به حال کسی را نداشتم که درکم کند خسته شده ام

باز هم از داشتن امید حرف میزنید . امید برای چی برای این زندگی؟ برای در کنار این ادم ها بودن؟ اگر شما هم مثل بقیه قضاوت های نابجا میکنی یادت باشد تا جای کسی دیگر زندگی نکنی دردش را نمی فهمی همه ادم ها مثل هم نیستند.

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۹
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    با وجود یه ازدواج موفق، نتونستم اون پسر نامرد رو فراموش کنم

    با سلام

    حدودا سه سال پیش با پسری آشنا شدم. بهش گفتم که علاقه ای به برقراری رابطه ی دوستی ندارم، چون پر از استرسه. گفت بذار با هم آشناتر بشیم ( همون حرفی که همه ی پسرا برای دوست شدن با یه دختر میزنن ) متاسفانه من به ایشون یه فرصت کوتاه سه چهار ماهه دادم تا اگه دیدیم از هم خوشمون میاد با هم از طریق خونواده ها بیشتر و کامل آشنا بشیم.

    به یک ماه نرسیده بود که احساس کردم خیلی ازش خوشم اومده و بالاخره طلسم بی اعتمادی و بی علاقگی من به پسرا شکسته شده. اون هم متوجه علاقه من شده بود ولی انگار جدی نگرفته بودش. همینطوری الکی ادعای عاشقی کرد و بحث ازدواج رو پیش کشید و گفت بذار یکم شرایطم درست بشه تا بتونیم ازدواج کنیم.

    گفت حداقل سه سال صبر کن. منم که بدجور بهش اعتماد کرده بودم و فکر میکردم همون آدم وفاداریه که میخوام، قبول کردم. حتی پیش خودم میگفتم این آدم خیلی ماهه، اگه مجبور بشم تا پنج شش سال هم بخاطرش صبر میکنم! همش چند ماه گذشته بود که بهم گفت میخوام بیشتر به درسام برسم و یه دانشگاه خوب قبول بشم. پس باید کمتر با هم در ارتباط باشیم. منم گفتم باشه. عالیه. خوب رو درست تمرکز کن تا موفق شی.

    تا زمان کنکورش ارتباطمون خیلی کم بود. منم مشکلی نداشتم ولی بعد از کنکورش انتظار داشتم به حالت قبلش برگرده و مثل قبلنا باهام بیشتر در ارتباط باشه. اما خیلی سرد رفتار میکرد. چندین بار بهش گفتم میخوام دوباره مثل قبل بشیم. اونم میگفت باشه. میگفت ببخشید کوتاهی کردم، از این به بعد درست میشه ولی هیچوقت درست نشد که نشد.

    تا مدتها سعی میکردم به این عشق اولم برسم. برام خیلی مهم بود که شکست نخورم ولی اون انقدر سرد رفتار میکرد که من کم آوردم و بعد از حدود دو سال با یکی دیگه ازدواج کردم. الان یه شوهر عالی دارم.

    کمتر کسی همچین شانسی میاره که شوهرش اینطوری باشه ولی من هنوز نتونستم اون اولی رو فراموش کنم. قبل از ازدواجم فکر میکردم برام خیلی آسونه که اون نامرد بی وفا رو فراموش کنم. بخاطر همین ازدواج کردم ولی حالا هر کاری میکنم شب و روز تو فکر اولیه هستم. گاهی خوابشو میبینم و دیگه بکل میرم تو حال و هوای اون. خوشبختانه به شوهرم خیانت نمیکنم و با اون آدم کثیفی که آمادست تا باهام برای خوشگذرونیش ارتباط برقرار کنه و قرار بذاره کاری ندارم. مشکلم این فکرمه. نمیتونم کنترلش کنم.

    روزی نیست که دلم نخواد بهش اس ام اس بدم.واقعا خسته شدم از بس که به سرم میزنه بهش اس بدم. هنوز خیلی دوسش دارم. اصلا فکر نمیکردم تا این حد وابستش شده باشم که حالا که یه شوهر گل دارم، باز نتونم اونو فراموش کنم. با این وسوسه های خیلی خیلی زیاد اس دادن چطوری کنار بیام؟ موندم چکار کنم :l

    ای کاش بتونین کمکم کنین. عذاب وجدانم هم زیاده چون بشدت از خیانت متنفرم. چه خیانت عملی و چه فکری 

  • ۴ موافق ۲ مخالف
  • ۵۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۱۶
    • چهارشنبه ۱۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۰

    از وقتی ترک تحصیل کردم زندگیم به پوچی میگذره

    سلام
    ۱۹ سالمه متاهل ، خانه دار ، ترک تحصیل کردم از مقطع راهنمایی .  بیشتر اوقات بیکار و تنها مشکلم سقط مکرر . با این حال زندگی آرومی دارم . همه اینارو گفتم که بهتر راهنمایی کنید .
    مشکلی که دارم در واقع بیکاریمه که باعث شده دچار وسواس شدید فکری بشم . دقیقا از وقتی ترک تحصیل کردم زندگیم به پوچی میگذره ( به خصوص که به خاطر نبود همسرم به دلیل کارش بیشتر اوقات نیست شاید در هفته دو روز باشه ) . حالا شدیدا به فکر اینم که یه فعالیتی داشته باشم .
    (دلیل اینکه گفتم سابقه سقط مکرر این بود که یه عده عزیزان نگن بهترین کار برای زن تربیت بچه ست) به دلیل محدودیت های محیطم دستم باز نیست . به خیاطی فکر کردم و براش هزینه کنار گذاشتم ولی صرف علاقه که پیشرفت نمیکنم . هر چی دو دو تا کردم دیدم در واقع من حفظیاتم خوبه و کارای هنری رو با اینکه میتونم از پسش بربیام ولی زیاد جالب نیست برام . در واقع من به روانشناسی و اجتماع خیلی علاقمندم . به نظرتون ادامه تحصیل از راه دور خوبه برام ؟
    یعنی من وقتم کاملا ازاده و سردرگمم . ۲۴ ساعتم به جز تایم خوابم آهنگه و فکر و خیال الکی . با توجه به اینکه تو محیط روستام ، ولی میخوام برا اون چه که میخوام بجنگم ... به نظرم تو هر شرایطی میشه فقط کافیه بخوای ؟
    اعتماد به نفسم کاملا اومده پایین . چون فکر میکنم در واقع هیچ چی نیستم و به هیچ دردی نمیخورم . مطالب روانشناسی که میخونم رو تو زندگی خودم پیاده میکنم ... و با همسرم عالی هستیم.
    ادامه تحصیل به نظرتون می ارزه ؟
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۱۳
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۰

    چرا مثل بقیه ی زن ها غریزه ی مادری ندارم؟

    سلام
    من یه مشکلی دارم که واقعا داغونم کرده دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم .
    من 10 ساله ازدواج کردم تو همون دوران عقد با همسرم مشکل پیدا کردیم عصبی و بد دهن بود خیلی ، به هر حال عروسی کردیم و تا دو سال بعد از شروع زندگی به خاطر رفتار بدش من میخواستم جدا بشم ولی اطرافیان نذاشتن همسرم اصرار داشت بچه دار بشیم ولی من راضی نبودم میگفتم تا اخلاقتو درست نکنی من بچه نمیخوام .
    بعد از سه سال خودم راضی شدم اقدام کردیم و بعد متوجه شدیم همسرم مشکل داره به چند تا دکتر مراجعه کردیم و همسرم تحت درمان بود در این حین بود که من دیگه علاقمو واسه بچه دار شدن از دست دادم دیگه دوست نداشتم بچه دار بشم .
    از راحتی و آزادی که داشتم لذت میبردم نمیخواستم برم زیر بار مسئولیت بچه و از اینکه برامون مشکل پیش اومده بود خوشحال بودم و چون دکتر امید چندانی نداده بود فکر میکردم مشکل شوهرم حل نمیشه ولی من باردار شدم و شوکه شدم اولش گریه میکردم خیلی ناراحت بودم .
    تو دوران بارداری خیلی اذیت شدم ویار خیلی شدید داشتم دائم زیر سرم بودم بعد از 4 ماه که ویارم تموم شد افسردگی و بیقراری شدید اومد سراغم طوری که فقط میگفتم من این بچه رو نمیخوامش آزادی و راحتیمو ازم میگیره حالم خیلی بد بود .
    خلاصه اینکه توی 7 ماهگی بچه توی 7 ماهگی تو شکمم مرد و حاملگی ختم شد همون موقع با خودم عهد کردم دیگه بچه دار نشم حتی اگه به قیمت جدایی تموم بشه الان 4 سال گذشته و همسرم سر مسئله ی بچه اشکمو در آورده منم هیچ جوری زیر بار نمیرم بعد از اون تجربه ی بارداری دیگه وحشت دارم از بچه دارشدن.
     الان خیلی سردرگمم اصلا نمیتونم تصمیم بگیرم از طرفی همسرم بچه میخواد منم نمیتونم با خودخواهی اونو از این خواسته محرومش کنم از طرفی هم خودم کوچکترین علاقه ای به بچه ندارم و نمیتونم زیر بارش برم پس راهی نمیمونه جز جدایی که اونم با روحیه ای که دارم فکر نکنم تاب این مسئله رو بیارم پس من چیکار باید بکنم ؟
    صبح ها که از خواب بیدار میشم آرزوی مرگ میکنم؟ آخه چرا من اینجوریم ؟ چرا مثل بقیه ی زنها غریزه ی مادری ندارم؟ خیلی خودمو سرزنش میکنم اعتماد به نفسمو از دست دادم دیگه امیدی ندارم .
    لطفا راهنماییم کنید
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۷۴
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵ - ۲۲:۵۰

    نمی خوام شوهرم فکر کنه دارم علیه خانوادش موضع میگیرم

    سلام

    نزدیک  یک سال ازدواج کردم شوهرم تک فرزند خانواده هستش . متاسفانه مادر شوهرم نزدیک به شش ماه دچار بیماری شده که خوشبختانه تا به امروز  روند رو به بهبود خوبی داشته ولی هنوز خوبه خوب نشده و از طرف دیگه پدر شوهرم که مرد خیلی فعال و شادی  هست و کار های خونه رو تو مدت بیماری مادر شوهرم انجام می داده اونم دچار بیماری شد  .

    با اون که دکترا گفتن یه ماه خوب خوب میشه ولی هنوز مثل قبل نشده  حالا شوهرم ازم مشورت خواسته به طور موقت انتقالی بگیره بریم یکی از شهر های نزدیک شهر پدر شوهرم اینا  که نیم ساعته  بتونه بره خونه پدرش سر یزنه بیاد  .

    من به خانواده ام خیلی وابسته نیستم ولی تا خالا ازشون دور نشدم فوقش همین 7 یا 8 کوچه که فاصله خونمونه، از طرفی دوست ندارم همه دوست و آشنا رو ول کنم برم شهر غریب  وقتی با خودم دربارش فکر میکنم هر بار یه جور دربارش تصمیم میگیرم  یه بار میگم خب به بهونه اینکه زمستون نزدیکه و شهر شوهرماینا هوا خیلی سرده یه سه  ،چهار ماه  بیان پیشه ما ، اما صحبت یکی دو روز نیست خب منم دوست ندارم خلوت دو نفرمون از بین بره .

    یه بار میگم شوهرم با کمک پدرش یه آپارتمان نقلی نزدیک خونمون بگیره واسه پدر مادرش باز شوهرم میگه نمیتونه اونا رو اجبار کنه .

    یه بارم میگم خب من به حرف شوهرم عمل کنم اما خب برا منم سخته برم یه شهر دیگه با یه فرهنگ غریب که با توجه به محیطش همش باید حواسم به کارام باشه که مردمش ناراحت نشن .

    میشه کمک کنین  نمی خوام شوهرم فکر کنه دارم علیه خانوادش موضع میگیرم

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۸۷
    • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ - ۲۲:۴۵

    کاش نمی شد به این راحتی طلاق گرفت

    سلام

    وقتتون بخیر

    راستش رو بخواید سوالی که ذهن منو همین جور به خودش مشغول کرده اینه که چی شد ما دخترا انقدر بی پروا شدیم،چی شد انقدر گستاخ شدیم،چی شد انقدر لجباز شدیم،چی شد انقدر جسور شدیم، چی شد که طلاق گرفتن و نامش رو به زبان آوردن  برامون شد مثل نقل و نبات؟!!

    تا سَریع  با شوهرامون دعوا میکنیم، میگیم طلاقمو بده تا ازت راحت بشم تا ازم راحت بشی. من خودمم همین طورم همین که تو دعوا طاقتم طاق میشه ،صبرم لبریز میشه میگم یاالله طلاقمو بده.اصلا انگار آوردن کلمه ی طلاق برامون تو دعواهای زن و شوهری شده یه پشتوانه و حامیه بزرگ!!

    به نظرتون چه علتی میتونه داشته باشه؟

    به نظرتون به خاطر حمایت های بیجای خانواده و پدر و مادرا نیست که ما دخترای امروزه انقدر نازک و نارنجی بار اومدیم؟؟

    به خاطر اون مهریه های بالامون نیست که تو عقدنامه قید میکنن البته همراه با خونه و ماشین به نام مون؟

    منم مثل شما درست نمیدونم ما واقعا چه مونه؟ من خودم به شخصه تا با شوهرم دعوا میکنم و حرفاش بهم زور میاد حرف از طلاق میزنم.

    در صورتیکه خودمم میدونم آوردنه اسم طلاق به ضررمه حتی اگر اینکه شوهرمم از دستم خسته شده باشه و حاضر باشه این کار رو انجام بده. و در کشورمون ازدواج مجدد برای زن های مطلقه خیلی سخت و حتی یه جورایی ناممکنه.

    و جالبیش تو اینه که داریم تو اطرافمون میبینیم که دخترایی که هنوز مدت زمان ازدواج شون به یکسال نکشیده طلاق گرفتن و با وضع های نامناسب، آرایش های غلیظ و لباس های تنگ و کوتاه بیرون میاند. واقعا موندم برای چی این کارها رو بعضیا میکنن! شاید فکر میکنن به آزادی رسیدن و با طلاق گرفتن شون خیلی کار مهمی انجام دادن! ای کاش نمیشد به همین راحتی ها از هم جدا شد!!! آخه دیگه رسیدن به پول بعد از جدایی به چه درد میخوره؟

    ای کاش یه خورده منطقی بودیم!!!

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۵۰
    • شنبه ۲۲ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    معرفی محصولات آرایشی خارجی با کیفیت

    سلام

    شوهرم در یه کشور خارجی ماموریت بودن و به زودی میان ، میخواستم بپرسم که چه محصولات آرایشی و بهداشتی هستن که تو ایران گرونه و خارجیش خوبه که بگم از اونجا برام بیاره؟

    مثلا ضد آفتاب، ماسک ها ، اسکراب ها و ... یا وسایل آرایشی و ادکلن هر چی بلدین بهترین و با کیفیت ترین مارک رو بهم معرفی کنین .

    ممنون

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۹۴
    • شنبه ۱۵ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۰

    با شوهر خواهری که سعی داره بهم نزدیک تر بشه چکار کنم ؟

    سلام

    شوهر خواهرم همیشه با همه اعضای خانوادم گرم برخورد میکرد ( چون آدم خوش مشرب و شوخ و صمیمی ای هست) و با من هم گرم برخورد میکرد و برام احترام و ارزش قائل بود و خلاصه منو مثل خواهرش دوس داشت ولی من با او میانه نداشتم و فقط در ظاهر به او احترام می‌گذاشتم و نمیخواستم بفهمه که ازش خوشم نمیاد همیشه بهش بی تفاوت بودم و اکثرا برخوردم سرد بود باهاش.

    ایشون هر از گاهی بهم پیامک میداد و یه موضوعی رو بهونه میکرد و درباره معنویات و خدا و اینکه من دلم پاکه و براش دعا کنم و ... و اخرش بهم میگفت کاش بدونی چقدر دوستت دارم من ناراحت میشدم و می گفت مثل خواهر خودش خاطرم و میخواد.

    من برخورد سنگینی باهاش داشتم و زیاد جدیش نمیگرفتم حتی به مامانم گفتم . ضمنا مامانم خیلی دومادشو دوس داره و همه خصوصا مامانم بهش اعتماد داره ( با خوبی کردن های بی اندازه به خانوادمون خودشو تو دل ما جا کرده ) .

    بهش میگفتم بهم پیامک نده چون شوهرم خوشش نمیاد و ازم معذرت خواهی میکرد و بعد یه مدت دوباره بهم پیام میداد یا زنگ میزد و خیلی صمیمی حرف میزد و من در مقابلش سرد و سنگین برخورد میکردم و زیاد بهش رو نمیدادم حتی به خواهرمم گفتم و اون گفت هم به شوهرم اعتماد دارم و هم به تو. و گفت که برای نماز اینا تشویقش میکنی عیب نداره.

    هیچ علاقه ای به پیام و زنگش نداشتم. ولی چند روز پیش خیلی داغون شدم بهم اس داده بود و میون حرفاش گفت " آبجی تو خواب میدیدمت. من تو خواب باهات زندگی میکنم. خیلی بهت وابسته هستم و همش موقع خواب بهت فکر میکنم و میگم کاش بیای پیشم تا بخوابم"

    من ناراحت شدم و هر چی از دهنم در میومد بهش گفتم و اون شروع کرد کلی معذرت خواهی و التماس که ببخشمش و به کسی چیزی نگم. منم گفتم حرفتو جدی نمیگیرم وگرنه برخورد بدی باهات میکردم و اون گفت که دارم گریه میکنم و خود زنی میکنم و حالم بد شده.

    اینو فهمیدم که خیلی پشیمون شد و دلم سوخت و گفتم بخشیدمت و اون از خوشحالی بازم به من گفت دوست دارم. باز بهش عصبی شدم.  خیلی داغونم عین خواب میمونه برام این قضیه چون میگم من که جلوش دختر سنگینی بودم چرا این فکرا رو راجب من کرده ؟

    بخدا من خیلی وقتا از جواب دادن به تماسش سرباز میزدم تا حرف نزنه باهام. اون مردیه که حتی رو غریبه غیرت داره چه برسه به خواهر زنش اون عاقلتر از این حرفا بود حتی میگم اون زنش از من زیباتره اون که عاشق زنش هست و * سال در حسرت خواهرم سوخت و عاشق هیشکی نشد تا اینکه بهش رسید. پس چرا....؟.

    به کسی چیزی نگفتم اگه به شوهرم میگفتم آبروشو میبرد و باهاش قطع رابطه میکرد همین جوری هم با هم خوب نیستن. حالا از شما میخوام بگید آیا اون منظور خاصی از حرفا داشت؟ با توجه به اینکه من زود به زود میبینمش تو خونه مامانم از این به بعد چه رفتاری باهاش داشته باشم؟

    خواهش میکنم راهنماییم کنین اگه به مشاور دسترسی داشتم حتما میرفتم.

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۶۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۳۰
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۰

    در عین خوشبختی، ناراحت و غمگینم

    سلام

    خدا رو شکر من زندگی و شوهر خیلی خوبی دارم، از نظر همه چی تامین هستیم ، هیچ مشکل خاصی تویه زندگیم وجود نداره به غیر از یک چیز ...

    تنها مشکلم عدم لذت از زندگی هست. من نمیتونم از زندگیم لذت ببرم. از شوهرم نمیتونم لذت ببرم. از رفاهی که دارم نمیتونم لذت ببرم. بین دیگرون الکی میخندم تا ناراحت نشن ولی هیچ چیزی نمیتونه من رو خوشحال کنه. اینجوری خیلی اذیت میشم.  دوست دارم یکی کمکم کنه ولی ....😔

    نمیدونم مشکل کجاست ؟ به مشاور هم مراجعه کردم ولی متاسفانه تاثیره جالبی ندیدم. کسی بین شما بوده که در عین خوشبختی، ناراحت و غمگین باشه ؟ بعدش چیکار کرده که خوب شده ؟

    این رفتارم به شکل غیرمستقیم داره رویه زندگیم آروم آروم تاثیر میذاره. دوست دارم جلوش رو بگیرم ولی اصلا نمیشه.

    ممنون میشم راهنمایی کنین چون هیچ چیزی بدتر از لذت نبردن از زندگی نمیتونه باشه.

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۴۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۳۵
    • شنبه ۱۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    چطور در خونه ی پدر شوهرم استقلال زندگیم رو حفظ کنم ؟

    سلام

    دختر 26 ساله ای هستم که 7 ماهه عقد کردم با آقایی که از دنیا بیشتر دوسش دارم و می پرستمش. خونواده همسرم هم بد نیستن و مهربونن.

    قضیه از این قراره که ما قراره بریم طبقه بالای خونه ی پدرشوهرم زندگی کنیم و من از اول این شرط رو بخاطر همسرم پذیرفتم. موقعی که من وارد این خانواده شدم متوجه شدم وابستگی خیلی خیلی زیادی به همسرم دارن بعبارتی یه جورایی پدر این خونه است چون پدرش درآمد زیادی نداره (فقط هشتصد تومن!) شوهر من دو جا کار میکنه و می تونم بگم خرج خونشونو به دوش می کشه. از اون طرف از من هم انتظار دارن دقیقا عین دختر خودشون باشم حتی بیشتر از دخترشون ازم انتظار دارن!

    آخر این هفته عروسیمه و من در کنار تمام دغدغه هایی که دارم این دغدغه هم دارم که چجوری استقلالمو حفظ کنم. من دلم میخواد تو خونه خودم آشپزی کنم بخورم بخوابم و خانوم خونه خودم باشم اما از یه طرف این سرپرستی همسرم برای خونوادش و از طرف دیگه وابستگی زیاد اونا بهم دیگه اذیتم می کنه.

    همش می ترسم بعد عروسی هی بگن بیا اینجا غذا بخور هی بخوان منو از اون بدتر همسرمو بکشونن پیش خودشون!! این افکار خیلی اذیتم می کنه و از طرفی همش می ترسم با توجه به اینکه شوهرم گفته بعد عروسی دیگه سرکار نرم از پس مخارج خونه پدرش و خونه خودمون برنیاد و مجبورشیم خرجمونو یکی کنیم... لطفا راهنماییم کنین چیکار کنم انقدر افکار بد اذیتم نکنه.

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۱۵
    • دوشنبه ۵ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    تاثیر مهمانی زنانه برای زنان

    این مطلب را در دانشگاه استنفورد تدریس می کنند

    " در یک کلاس بعد از ظهر در دانشگاه استنفورد، آخرین سخنرانی در مورد ارتباط ذهن و بدن بود- بررسی ارتباط بین استرس و بیماریها . سخنران جلسه ( رئیس دانشکده روانپزشکی در استنفورد ) در حین صحبت هایش به این موضوع پرداخت که:

    یکی از بهترین کارهایی که یک مرد می تواند برای سلامتی اش انجام دهد، ازدواج کردن با یک زن است! در حالی که یکی از بهترین کارهایی که یک زن می تواند در این راه انجام دهد، تقویت روابطش با دوستان هم جنس اش است.

    زنان به طرز متفاوتی با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و یک سیستم حمایتی فراهم می آورند که استرس و دشواری های زندگی را با یکدیگر تقسیم کرده و از شدت آن می کاهند. این کیفیت که به «وقت گذرانی با دوستان مؤنث» تعبیر می شود، در بدن به تولید سروتونین بیشتر کمک می کند؛ نوعی انتقال دهنده عصبی که با افسردگی مقابله می کند و در بدن احساس سرزندگی و نشاط به وجود می آورد.

    زنان احساسات شان را با یکدیگر در میان می گذارند، در حالی که مردان اغلب، روابطشان را بر مبنای کار و فعالیتشان شکل می دهند. آنها به ندرت با رفقایشان در مورد اینکه راجع به یک مسئله مشخص چه احساسی دارند و یا زندگی خصوصی شان چطور پیش می رود، حرف می زنند.

    بله، آنها اغلب در مورد کار، ماشین، ماهیگیری، شکار، گلف (و فوتبال!) حرف می زنند، ولی در مورد احساساتشان؟ بعید است!

    با زنان اما همیشه چنین کاری میسر است. ما از اعماق روحمان با خواهرانمان و مادرانمان، سهیم می شویم و ظاهرا این کار برای سلامتی ما خیلی مفید است. وقت گذراندن با یک دوست، درست به اندازه پیاده روی و بدنسازی برای سلامت عمومی بدن اهمیت دارد.

    یک تفکر رایج این است که وقتی ورزش می کنیم داریم فعالیت مفیدی برای سلامتی جسممان انجام می دهیم، اما زمانی را که با دوستانمان صرف می کنیم، وقت تلف کردن به حساب می آوریم و فکر میکنیم که باید آن را به کار مفیدتری اختصاص دهیم؛ این درست نیست. در واقع، نداشتن یا از دست دادن روابط صمیمانه با انسان های دیگر، به اندازه سیگار کشیدن و دخانیات، برای سلامتی بدن خطرناک است!

    بنابراین هر زمان که شما با یک دوست مؤنث، در مورد چیزهای بی اهمیت و روزمره زندگی حرف می زنید، بر پشت خود دست نوازشی بکشید و به خودتان تبریک بگویید که کار مفیدی در راستای سلامت جسم و روحتان انجام می دهید! ما به راستی بسیار بسیار خوش شانسیم. یکدیگر را دوست بداریم . "

    در دین ما زن سکینه معرفی شده

    پس

    ما خییییلی خوبیم😊

    *نگار*

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۵
    • دوشنبه ۵ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۰

    تاثیرات ایثارها و فداکاری های افراطی زنان ایرانی

    سلام به همگی

    از چندین روانشناس و مشاور خانواده شنیدم که ما خانمهای ایرانی در فداکردن خودمون و ایثار افراطی در زندگی مشترک و به عبارتی ناخودآگاه بازنده بودن استادیم! و البته بیراه هم نمیگن .

    و از طرفی توی کتابهای مختلف دیدم که گفته شده مردها بطور ناخودآگاه به زنانی که همواره فدا شدن و خودشونو زیر پا گذاشتن و احساساتو خواسته هاشونو سرکوب کردن چندان بها نمیدن.

    دوستان از نظر شما چه رفتارهایی و چه نوع سرکوب احساساتی در چه موقعیت هایی مصداق نقش بازنده و قربانی در زن رو داره؟

    هم آقایون لطفا راهنماییم کنن هم خانمها.

    پاینده باشید.

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۸۳
    • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵ - ۲۲:۰۵

    زن از ناز کردن لذت می بره؟

    سلام
    میگن زن همه ناز است و مرد نیاز . سوالی که مطرحه اینه که زن از ناز کردن لذت می بره؟ یعنی لذت بیولوژیکی و جنسی؟

    چون اینکه میگن مرد نیاز است وقتی مرد نیازش در حال برطرف شدنه خو مسلما داره لذت می بره!! سوال دوم اینه که اگه آره یعنی زن به مرد نیاز نداره؟  و فقط از ناز لذت می بره؟ اگه نه چرا میگن زن همه ناز است و مرد نیاز؟ بیشتر منظورم از پرسیدن این سوال لذت است.

    ممنون

  • ۴ موافق ۰ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۷۸۳
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۹۵ - ۲۲:۰۰

    عمل تنگ کردن واژن رو کسی انجام داده ؟

    با سلام  و تشکر از مدیر محترم سایت .

    لطفا خانوم ها جواب بدن. کسی هست که عمل تنگ کردن واژن رو انجام داده باشه . یا متخصص در این زمینه باشه ؟

    لطفا از مزایا و معایب عمل تنگ کردن واژن که خودتون انجام دادید بنویسید.

    بینهایت سپاسگزارم .

    عاشق کشورم و هموطنام هستم .

    ممنوم عزیزان

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۹۲۳
    • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵ - ۲۲:۴۱

    فرم و سایز سینه های خانم ها بعد از ازدواج چه تغییری می کنه ؟

    سلام

    آیا بعد از ازدواج ( منظورم رابطه هست) با توجه به اینکه یکی از راه های معاشقه لمس و مالش سینه هاست ( عذر میخوام ) بعد از مدتی سایز سینه ها تغییری پیدا میکنه؟ افتاده میشه؟ راهی برای برگردوندن هست ؟

    در هنگام بارداری چی؟ تا چه سایزی تغییر میکنه ؟ بعد از زایمان سینه به خاطر شیر دادن شل و افتاده میشه ؟ این چیزی بود که برخی از کارای این سایت گفته بودن و مثل اینکه تجربه داشتن .

    ممنون میشم اگر کمکم کنین



  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۸۹۹
    • شنبه ۲۳ مرداد ۹۵ - ۱۳:۴۶

    scroll bar code