خانواده برتر

ارسال مطلب، پرسش و پاسخ و مشورت در مورد خانواده، ازدواج، انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، همسرداری و مسائل اجتماعی

جدیدترین ها
پربیننده ترین ها
پرنظرترین ها
صفحات خاص
صفحات کاربران
جدیدترین نظرات خیلی مهم خرید و فروش بک لینک و رپورتاژ
چند نکته در مورد تائید نظرات با توجه به فصل شروع مدارس (۱۲۲۴ بازدید توسط ۷۶۱ نفر)
صفحه آموزشی مسترمهدی (نکات آموزشی پیرامون ازدواج) (۵۷۳۲ بازدید توسط ۳۵۴۶ نفر)
خلاصه ی نکاتی که از خانواده ی برتر آموختید رو بیان کنید (۲۰۸۲ بازدید توسط ۱۴۰۴ نفر)
بهترین نوحه ها و روضه ها و ... سال های قبل (۱۶۲۱ بازدید توسط ۱۰۶۲ نفر)
رفع یک سوء تفاهم در عدم پاسخگویی به سوالات و درخواست های شما (۴۶۹۰ بازدید توسط ۳۷۳۸ نفر)
حال و هوای محرم - دلنوشته ها (۱۰۰۱ بازدید توسط ۶۶۴ نفر)
صفحه ارسال سوال غیر شخصی 2 (۱۱۱۰۸ بازدید توسط ۶۵۴۵ نفر)
بحث و تبادل نظر کنکوری های نظام جدید 99 (۱۴۳۵ بازدید توسط ۱۰۲۹ نفر)
نوع برخورد با پست هایی که فکر می کنید سرکاری باشند (۱۷۱۷ بازدید توسط ۱۱۱۳ نفر)
ترویج فرهنگ کتابخوانی (۹۸۱ بازدید توسط ۷۵۱ نفر)
صفحه بحث و تبادل نظر کنکوری های نظام قدیم 99 (۲۷۳۱ بازدید توسط ۲۰۲۴ نفر)
همه چیز راجع به هنر و کنکور هنر 99 (۶۲۴ بازدید توسط ۵۲۲ نفر)
قانون عمومی معرفی افراد متخصص در خانواده برتر (۴۳۱ بازدید توسط ۳۵۵ نفر)
صفحه کنکور برتر (۱۵۰۱ بازدید توسط ۱۲۰۵ نفر)
صفحه تشکر خانواده برتری ها از هم (۱۲۴۴ بازدید توسط ۱۰۳۸ نفر)
صفحه آرزوهای خانواده برتری ها (۱۵۴۷ بازدید توسط ۱۱۶۳ نفر)
صفحه دلنوشته های خانواده برتری ها (۱۶۲۹۵ بازدید توسط ۱۰۱۷۵ نفر)
صفحه نکته های آموزنده روانشناسی (۱۳۵۹ بازدید توسط ۱۱۱۱ نفر)
صفحه درد دل های پسرونه (۳۹۷۰ بازدید توسط ۲۹۳۹ نفر)
صفحه درد ودل های دخترونه (۴۴۳۴ بازدید توسط ۳۳۵۶ نفر)
صفحه آشپزی خانواده برتر (۱۵۶۵ بازدید توسط ۱۱۱۸ نفر)
دلتنگی های عاشقانه و غیر عاشقانه (۲۵۴۸ بازدید توسط ۱۹۹۹ نفر)
حق الناس دل شکستن (3) (۱۴۹۱ بازدید توسط ۱۱۵۱ نفر)
جملات روانشناسی، حکیمانه و زیبای بزرگان درباره ازدواج (۴۹۴۶ بازدید توسط ۴۲۱۹ نفر)
صفحه دخترانه خانواده برتر (3) (۵۰۱۶ بازدید توسط ۳۴۶۷ نفر)
صفحه امید به زندگی 2 (۱۰۳۲۴ بازدید توسط ۶۶۷۹ نفر)
صفحه گفتگوی دختران و پسران بالای 30 سال (۵۲۷۸ بازدید توسط ۴۰۴۰ نفر)
صفحه پیشنهاد پست برای معرفی کتاب (۳۶۸۳ بازدید توسط ۲۴۶۹ نفر)
در مورد پست های رمزدار (۱۳۳۰ بازدید توسط ۱۱۳۴ نفر)
صفحه پیشنهاد پست جدید (۶۵۶۵ بازدید توسط ۴۷۷۹ نفر)
توضیح به خانواده برتری های جدید در مورد نظرات ستاره دار (۱۱۲۷ بازدید توسط ۹۰۷ نفر)
صفحه گفتگوی مهندسان مکانیک (۱۱۹۶ بازدید توسط ۱۰۲۲ نفر)
صفحه گفتگوی مهندسان (۲۴۳۱ بازدید توسط ۱۸۹۷ نفر)
توضیح در مورد ابزار اشتراک مطالب (۸۰۹ بازدید توسط ۶۸۹ نفر)
تصحیح برداشت اشتباه در مورد طرح آشنایی بیشتر بین کاربران (۳۱۱۸ بازدید توسط ۲۳۱۴ نفر)
نظرات کدام یک از کاربران روی شما تاثیر مثبت گذاشته ؟ (۲۹۴۵ بازدید توسط ۲۱۳۹ نفر)
آشتی کنان، حلالیت طلبی و نقد پذیری کاربران خانواده برتر (۲۱۸۳ بازدید توسط ۱۶۲۸ نفر)
التماس دعا (۸۸۵۵ بازدید توسط ۷۰۷۳ نفر)
پیشنهاد مطلب به سایر کاربران (۸۵۸ بازدید توسط ۷۳۴ نفر)
پیشنهاد پست های ویژه هفتگی (۱۴۶۶ بازدید توسط ۱۱۵۵ نفر)
پربازدیدترین مطالب روزانه خانواده برتر (۱۳۱۳ بازدید توسط ۱۱۳۰ نفر)
خدایا شکرت که ... (۳۰۲۸ بازدید توسط ۲۳۰۸ نفر)
صفحه نکته های خانه داری (۱۵۴۵ بازدید توسط ۱۱۹۰ نفر)
معرفی مراکز خرید مخصوص خانم ها (۱۴۲۴ بازدید توسط ۱۲۱۲ نفر)
مشکل تون به کجا رسید حل شد یا نه ؟ (۳۱۷۳ بازدید توسط ۲۵۹۹ نفر)
زیباترین و قشنگترین کتابی که مطالعه کردید چه کتابی بود ؟ (۳۶۴۰ بازدید توسط ۲۸۷۴ نفر)
صفحه دخترانه خانواده برتر 2 (۱۱۹۸۸ بازدید توسط ۷۶۷۷ نفر)
صفحه پســــرانہ ۲ خانواده برتر (۲۸۲۰۷ بازدید توسط ۱۸۲۱۹ نفر)
صفحه کنکوری های 98 نظام قدیم (1) (۱۸۴۰۶ بازدید توسط ۱۳۸۳۹ نفر)
بحث و تبادل نظر درباره یادگیری زبان انگلیسی (۵۲۸۵ بازدید توسط ۴۰۲۲ نفر)
صفحه آموزشی مسترمهدی (نکات آموزشی پیرامون ازدواج) (۵۷۳۲ نمایش) - (۲۳۷ نظر)
صفحه شخصی 🌏 Anahita 🌎 (۱۲۶۹ نمایش) - (۹۶ نظر)
صفحه شخصی "مهشید" (۱۶۵۷ نمایش) - (۱۳۲ نظر)
صفحه شخصی berelian (۷۰۵ نمایش) - (۴۲ نظر)
صفحه شخصی 🌙 secret of my heart ⭐ (۳۰۰۷ نمایش) - (۱۷۰ نظر)
صفحه شخصی مهربانو (۵۶۲ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی نادیا (۳۶۸ نمایش) - (۴ نظر)
صفحه ی شخصی دختر باران (۶۱۵ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی غضنفر (3) (۵۵۷۷ نمایش) - (۵۴۸ نظر)
صفحه شخصی احساس آرامش (۳۹۹۶ نمایش) - (۳۰۵ نظر)
صفحه شخصی Amir💤a 🚀🇮🇷، دل نوشته ها (۳۶۲۳۶ نمایش) - (۱۸۹ نظر)
صفحه شخصی دختر بی نام (۱۲۱۵ نمایش) - (۲۶ نظر)
صفحه شخصی pari banoo (۱۹۴۱ نمایش) - (۷۶ نظر)
صفحه شخصی غضنفر (2) (۱۲۰۱۴ نمایش) - (۱۰۸۶ نظر)
صفحه شخصی پرینازم (۵۸۵۸ نمایش) - (۳۷۴ نظر)
پیشنهاد چند تغییر در صفحات شخصی (۱۲۰۰ نمایش) - (۴ نظر)
درخواست ایجاد صفحه شخصی برای کاربران (۱۲۹۵۰ نمایش) - (۳۰۸ نظر)
صفحه شخصی "عذرا ****" (۱۸۷۷ نمایش) - (۵۴ نظر)
صفحه شخصی هجران (۱۳۲۴ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی amirboors (۵۹۳ نمایش) - (۱ نظر)
صفحه شخصی متنوع الاسم (۱۱۳۶ نمایش) - (۱۲ نظر)
صفحه شخصی فان (۲۳۳۰ نمایش) - (۳۱ نظر)
صفحه شخصی آقا مهدی (۲۵۰۷ نمایش) - (۸۳ نظر)
صفحه شخصی Miss Sarvin - (۱۲۲۶ نمایش) - (۲۵ نظر)
صفحه شخصی *احمد* (۸۸۰ نمایش) - (۱ نظر)
صفحه شخصی غضنفر (۱۱۸۷۳ نمایش) - (۱۰۰۵ نظر)
صفحه شخصی سیاوش ... (۵۳۱۶ نمایش) - (۲۲۹ نظر)
صفحه شخصی ابوالفتح فوق سیکل یا همون دکترای قدیم (۷۷۵۱ نمایش) - (۳۴۹ نظر)
صفحه شخصی "مهربان" (۶۲۹۸ نمایش) - (۱۴۰ نظر)
صفحه شخصی " زهره سادات " (۲۰۴۵ نمایش) - (۶۶ نظر)
صفحه شخصی "زندگی ب شرط سید" (۸۰۵۶ نمایش) - (۳۷۹ نظر)
صفحه شخصی " عارف " (۱۳۰۰ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی "عرفان (حافظ) " (۱۱۶۱۸ نمایش) - (۴۲۳ نظر)
صفحه شخصی " دختر صبور " (۱۲۰۵ نمایش) - (۳۱ نظر)
حرف های نیمه خصوصی من و او (۱۵۰۶ نمایش) - (۳ نظر)
صفحه شخصی " CR7 " (۱۹۷۹ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " Roshanak_si " (۱۴۸۵ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " اریوبرزن " (۵۵۷۳ نمایش) - (۲۲ نظر)
صفحه شخصی " MFE " (۳۰۴۳ نمایش) - (۴۹ نظر)
صفحه شخصی " خداجونم عاشقتم " (۱۲۹۴ نمایش) - (۱۰ نظر)
صفحه شخصی " سروش " (۱۲۲۷ نمایش) - (۰ نظر)
صفحه شخصی " علی کریمی " (۱۴۶۰ نمایش) - (۹ نظر)
صفحه شخصی " زهراا " (۱۶۲۷ نمایش) - (۱۷ نظر)
صفحه شخصی " Mard shab " (۱۵۶۸۲ نمایش) - (۴۷۶ نظر)
صفحه شخصی " فندق __ " (۱۲۶۷ نمایش) - (۳ نظر)
صفحه شخصی " مرد تنها " (۱۵۲۲ نمایش) - (۶ نظر)
صفحه شخصی "ثمینه 74" (۱۳۹۹ نمایش) - (۱۱ نظر)
صفحه شخصی "مهندس" (۱۵۲۳ نمایش) - (۶ نظر)
صفحه شخصی " سعید کرمی " (۲۱۵۸۹ نمایش) - (۷۳ نظر)
صفحه شخصی " جنگل بان " (۱۴۹۹ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی " پسر بارونی " (۴۱۷۴ نمایش) - (۱۶۵ نظر)
صفحه شخصی " بانو لیلا " (۱۷۹۵ نمایش) - (۸ نظر)
صفحه شخصی " سید محمد " (۲۰۴۸ نمایش) - (۹ نظر)
صفحه شخصی " سورنا " (۱۷۳۰ نمایش) - (۹ نظر)
صفحه شخصی " شهلا شهلا " (۲۳۰۹ نمایش) - (۳۹ نظر)
صفحه شخصی " خان " (۲۳۷۱ نمایش) - (۲۸ نظر)
صفحه شخصی "💙حامد💙" (۵۵۹۷ نمایش) - (۱۹۶ نظر)
صفحه شخصی " منه ناشکر " (۱۷۸۲ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " پیانیست پیانیست " (۱۹۹۱ نمایش) - (۲۲ نظر)
صفحه شخصی " بی نام و نشون" (۱۶۴۷ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " سلاله " (۲۱۷۴ نمایش) - (۶۲ نظر)
صفحه شخصی " محمد 60 " (۲۵۸۲ نمایش) - (۹۰ نظر)
صفحه شخصی " الی 24 " (۵۸۳۶ نمایش) - (۲۶۶ نظر)
صفحه شخصی " شاهزاده دو رگه " (۱۹۰۳ نمایش) - (۴۴ نظر)
صفحه شخصی " **زیتون ** " (۳۰۵۱ نمایش) - (۷۴ نظر)
صفحه شخصی " بچه زرنگ تهرون " (۲۰۱۵ نمایش) - (۱۴ نظر)
صفحه شخصی " بانوی آفتاب " (۲۲۲۳ نمایش) - (۸۳ نظر)
صفحه شخصی " رضا رضایی " (۲۴۵۸ نمایش) - (۲۳ نظر)
صفحه شخصی " HIIS " (۷۱۷۴ نمایش) - (۳۱۷ نظر)
صفحه شخصی " حرف دل !... " (۲۵۷۱ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " کوش طلا " (۲۰۲۵ نمایش) - (۱۹ نظر)
صفحه شخصی " علی علی " (۲۱۹۱ نمایش) - (۱۲۱ نظر)
صفحه شخصی " آسمان آبی متاهل " (۱۴۳۹ نمایش) - (۱۰ نظر)
صفحه شخصی " دختر شرقی " (۱۷۲۴ نمایش) - (۲۲ نظر)
صفحه شخصی " عباس " (۱۵۵۳۵ نمایش) - (۷۳۸ نظر)
صفحه شخصی " لیندا 67 " (۱۴۲۷ نمایش) - (۵ نظر)
صفحه شخصی " حامد " (۱۸۶۶ نمایش) - (۱۱ نظر)
صفحه شخصی " pakkan " (۱۰۶۰۱ نمایش) - (۲۶۸ نظر)
صفحه شخصی " ایرانی .. " (۶۳۱۰ نمایش) - (۱۹۸ نظر)
صفحه شخصی " پریا_کلوت " (۱۴۹۳ نمایش) - (۳۶ نظر)
صفحه شخصی " الکساندر میتی کمان " (۴۴۶۳ نمایش) - (۱۰۰ نظر)
صفحه شخصی " خاله باران " (۶۲۹۷ نمایش) - (۴۰۹ نظر)
صفحه شخصی " همسر اقای امیر_متاهل " (۱۴۰۴ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " تقوی " (۱۱۲۴۳ نمایش) - (۴۳۲ نظر)
صفحه شخصی " جیگیلی بیگلی " (۱۴۱۶ نمایش) - (۱۲ نظر)
صفحه شخصی " پرتو خورشیدی " (۲۶۳۲ نمایش) - (۱۷۰ نظر)
صفحه شخصی " Papillon :-) " (۱۲۳۷ نمایش) - (۱۲ نظر)
صفحه شخصی " رضا سرچشمه " (۱۲۷۸۶ نمایش) - (۴۸۴ نظر)
صفحه شخصی " eror " (۱۳۳۳ نمایش) - (۷۲ نظر)
صفحه شخصی " پسر 52 " (۲۳۰۴ نمایش) - (۶۰ نظر)
صفحه شخصی " پرواز ... " (۱۰۹۶ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " ¤¤ سجاد ¤¤ " (۱۳۱۸ نمایش) - (۳۸ نظر)
صفحه شخصی " میثم 23 " (۱۰۳۷ نمایش) - (۱۸ نظر)
صفحه شخصی " *[adam]* " (۱۹۶۱ نمایش) - (۷۹ نظر)
صفحه شخصی " زهرا سادات " (۱۴۹۹ نمایش) - (۳۱ نظر)
صفحه شخصی " صبا :) " (۵۳۳۷ نمایش) - (۴۴۸ نظر)
صفحه شخصی " بهار 23 " (۸۷۷ نمایش) - (۲۳ نظر)
صفحه شخصی " خـــــــــــرپـــرنـــده " (۲۱۵۸ نمایش) - (۳۸ نظر)
صفحه شخصی " N.A " (۱۱۷۶ نمایش) - (۱۳ نظر)
صفحه شخصی " sophist " (۹۸۹ نمایش) - (۵ نظر)

۵۴ مطلب با موضوع «درد دل های دختران» ثبت شده است

زندگی هیچ وقت روی خوشش رو به من نشون نداده

درود و عرض ادب...

دلم میخواست با چند نفر که نمیدونن من کی هستم درد و دل کنم... 

زندگی هیچ وقت روی خوشش رو به من نشون نداده... از وقتی یادم هست توی خونه مون دعوا و گریه و غم بوده... پدرم یه فرد بسیار عصبی، دیکتاتور، ریاکار، خشن و بدون ذره ای محبت... مادرم هم یه زن ساده که بویی از برخورد اجتماعی و سیاست نبرده و نمیتونه توی جمع چهار کلام صحبت درست بکنه و فقط بلده غذا بپزه...

من و برادرم هیچ وقت نه محبتی دیدم نه نوازشی...، هر چی بوده دعوا، آبرو ریزی، خجالت زده شدن بین فامیل و همیسایه و بس، پدرم فقط بلده ما رو تحقیر و خورد و ذلیل کنه...

پدرم اصلا به فکر ما نیست و به خاطر ریاکاری بیشتر درآمدش رو به دیگران میده و همه ازش سوء استفاده میکنن و وقتی ما ازش پولی میخوایم چنان داد و هوار میکنه که از کار خودمون پشیمون میشیم...

برادرم به خاطر همه این ماجراها ناراحتی روحی روانی بدی گرفت، که مشت مشت قرص اعصاب میخورد و پدرم و مادرم اصلا نگرانش نبودن و به خاطر شرایط بدی که داشت یه غروب غم انگیز مرگ و به این زندگی نکبت بار ترجیح داد و من درمانده تر از همیشه شدم...


↓ موضوعات مرتبط ↓ :
درد دل های دختران و پسران (۱۹۸ مطلب مشابه) خودسازی در دختران (۳۸۵ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۶ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه) خسته شدم از تنهایی (۹ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۹)
    • ۱۶۶۵ بازدید توسط ۹۵۶ نفر
    • يكشنبه ۱۹ آبان ۹۸ - ۱۸:۰۱

    میگن ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودتون مقایسه نکنید

    همیشه میگن ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودتون مقایسه نکنید، وقتی میبینم هم باطن هم ظاهر زندگیم خرابه چیکار کنم، چرا باید حسرت همه چیز تو دلم باشه؟، چرا بعضی ها اینقدر شادن،  خوشحالن، خوشگلن، پولدارن ... ؟

    من هیچی ندارم، مثل زندانی تو قفسم و زندگیم ثابت و یکنواخت، چرا خدا من رو دوست نداره؟


    مرتبط:

    آیا حس پوچ گرایی بعد از چندین جلسه قابل درمانه ؟

    حالم خیلی بده، به پوچی رسیدم

    از وقتی ترک تحصیل کردم زندگیم به پوچی میگذره

    احساس پوچی داره دیوونه ام میکنه

    احساس پوچی میکنم که چرا سمت رشته مورد علاقم نرفتم


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    مسائل اعتقادی (۱۰۸۶ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۹)
    • ۳۴۵۴ بازدید توسط ۱۳۰۸ نفر
    • يكشنبه ۲۱ مهر ۹۸ - ۱۷:۲۸

    میخوام برگردم به خود واقعیم، واقعا دلم گرفته ...

    سلام

    من یه دختر کنکوریم، از ابتدایی درس خون بودم و دانش آموز تاپ، دوران راهنمایی رو تو سمپاد گذروندم و دبیرستان، وقتی رسیدم به سال کنکور به دلیل یه سری مسائل محیطی و تاثیری که روی روحیه من گذاشت من درجا زدم و دو سال اصلا درس نخوندم.

    ولی به خانواده میگفتم دارم میخونم، من درگیر حواشی که اکثر دوستام شده بودن (دوست پسر و ...) نشدم و خیلی بچه مثبتم حتی یه بارم با یه پسر حرف نزدم، خلاصه درگیر این جور چیزها نبودم،  اما درس هم نمیخوندم، همه ش ناامیدی و افسردگی و خواب ... .

    از همه مهمتر هر بار که به خانوادم دروغ میگفتم که فلان ساعت خوندم قلبم آتیش میگرفت، به خودم میگفتم داری کی رو گول میزنی، خودتو یا  اون ها رو؟،  از سن هشت نه سالگی همه ی دنیای من درس شده بود، اما دو سال هست که از درس فاصله گرفتم، الان هی به این فکر میکنم برم به خانواده م بگم دیگه نمیخوام بخونم، همش دروغ بود.

    اما هی رتبه ها و نمره های خوبم یادم میاد، به خودم میگم حیف استعدادت نیست؟، درس نخونی میخوای چیکار کنی؟، شوهر؟، به ولله قسم اگر خانواده م بفهمن نمیخونم تو سه سوت شوهرم دادن ...، خیلی روحم خسته ست، حتی یه نفر نیست که مشکلاتم رو بدونه، یه روح خسته واسم مونده و این وضعیت داغون.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    پشت کنکوری ها (۷۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۳)
    • ۲۷۸۴ بازدید توسط ۱۱۶۷ نفر
    • چهارشنبه ۱۰ مهر ۹۸ - ۱۶:۲۸

    اصلا نمیدونم چی میخوام و هدفم چیه؟

    سلام

    اجازه بدید از زندگیم بگم براتون، دخترم، دانشجو در یکی از رشته های پیرا پزشکی، در یک خانواده معمولی از نظر مالی، و خوب از نظر تحصیلی و فرهنگی، تک دختر هستم .

    از وقتی یادم میاد از همون بچگی احساس ضعف میکنم، حس میکنم یه کمبودی دارم، از ۷-۸ سالگی این حس رو دارم، هیچ وقت اعتماد به نفس نداشتم، همیشه خودم رو کمتر از بقیه میگرفتم و میگیرم، ۱۶ سالم بود پسر عمه م بهم گفت دوستم داره تا اون موقع برام پیش نیومده بود، راستش هیجان زده شدم، ضمن اینکه از قبل هم خودم به ایشون حس خوبی داشتم (نمیدونم چه حسی دوست داشتن، عشق یا چی) قصد جفت مون اون زمان ازدواج بود.

    یه مدت با هم ارتباط تلفنی داشتیم، فکر کنم حدود هشت ماه، بعد از این مدت یهو من فکر کردم که اصلا چرا با ایشون باشم،چرا با ایشون ازدواج کنم مگه چی داره! باورش سخته ولی من تو یه روز به این نتیجه رسیدم و به ایشون هم گفتم نمیخوام دیگه ارتباطی داشته باشیم، دیگه باهاش ارتباط نداشتم ولی هر روز عذاب وجدان داشتم که چرا سرکارش گذاشتم، چرا اذیتش کردم و ... ،خیلی گریه میکردم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۲)
    • ۱۶۱۶ بازدید توسط ۱۱۱۰ نفر
    • دوشنبه ۱ مهر ۹۸ - ۰۹:۰۱

    تقریبا به هیچ کدوم از چیزهایی که خواستم نرسیدم

    از وقتی یادمه بر خلاف تلاش های خیلی زیادی که کردم و مقاومت زیادی که در برابر مشکلات زندگیم داشتم ولی تقریبا به هیچ کدوم از چیزهایی که خواستم نرسیدم.

    زندگی خیلی سختی داشتم ولی باز سعی کردم خم به ابرو نیارم و ادامه بدم، تقریبا به پیش دانشگاهی که رسیدم حس کردم افسردگی گرفتم و با ورودم به دانشگاه اونم رشته ای که بهش علاقه نداشتم (سه سال کنکور دادم ولی نشد رشته ای که میخوام قبول بشم)، افسردگیم خیلی زیاد شد، زندگیم اصلا تحت کنترلم نیست.

    دلیل افسردگیم علت خاصی نداره یعنی بهتره بگم اینقدر دلیل داره که نمیدونم اصلا چی به چیه، حالا که به سن 22 رسیدم احساس میکنم واقعا دیگه نمیخوام زنده بمونم، به هر کسی که میمیره عمیقا حسودی میکنم، مثلا مادربزرگم در آستانه مرگه ولی براش خوشحالم، در حالی که همه دارند گریه میکنن.

    میدونم خیلی عجیبه، میدونم حالم بده ولی باور کنید خودم کلی سعی کردم حالم رو خوب کنم، خیلی حتی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید، ولی کاری از پیش نبردم حتی همون موقع کلی تلاش کردم پیش یه روانشناس یا روانپزشک برم ولی از لحاظ مالی برام ممکن نبود حتی حالا هم ممکن نیست.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    خودسازی در دختران (۳۸۵ مطلب مشابه) نیاز عاطفی دختران (۱۵ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۲)
    • ۱۱۵۹ بازدید توسط ۷۶۴ نفر
    • شنبه ۳۰ شهریور ۹۸ - ۱۲:۰۵

    از دست این دل لعنتی به کجا فرار کنم؟

    سلام 

    من یه دختر بین ۲۶ تا ۳۰ سال هستم، یه سال پیش نسبت به یکی حس خیلی مثبت و خوبی داشتم و از رفتارش و نگاه هاش معلوم بود که اونم به من علاقه داره، و همه ش سعی در ارتباط برقرار کردن با من داشتن، بعد فهمیدم ایشون چند سال از من کوچیکتر هستند.

    هر وقت ایشون تو فضای مجازی یا واقعی سعی در باز کردن صحبت با من کرد من نخواستم صحبت رو ادامه بدم با اینکه علاقه داشتم، چون به خاطر سن مون و اینکه حس کردم سطح خانواده من از ایشون پایین تر هست و از نظر مالی تو مشکل بودم اعتماد به نفس این رو نداشتم باهاش برم تو رابطه، (البته من تا حالا با هیچ کس رابطه ای نداشتم و نخواستم داشته باشم)، ولی چون به ایشون علاقه داشتم دوست داشتم به خاطر ازدواج بیشتر بشناسمش.

    من قیافه م خیلی خیلی کوچکتر از سنم نشون میده و با اینکه خواستگارهای کوچکتر از خودم داشتم و همه جا مورد توجه بودم ولی نسبت به این آقا اعتماد به نفسم پایین بود، نمیدونم شاید به خاطر مسائل مالی و ...، اینکه من نمیتونستم مثل بعضی از دخترها هر روز یه مدل مانتو بپوشم و به خودم برسم و ... .


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    ازدواج با پسر کوچکتر از خود (۱۸ مطلب مشابه) رد کردن خواستگار (۱۰۳ مطلب مشابه) شکست عشقی (۹ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۷)
    • ۱۸۱۱ بازدید توسط ۱۳۶۱ نفر
    • جمعه ۲۲ شهریور ۹۸ - ۱۲:۲۴

    سیگاری بودن پدرم، ما رو از هم دور کرده

    سلام به همه

    میخوام یه کم از مشکلم با پدرم بگم شاید به درد یکی خورد؛

    همیشه وقتی میان خونه منم مثه بچه های دیگه خوشحال میشم ولی بعدش که یادش میافتم ناراحت میشم. بیشتر اوقات از بوی بد لباس یا دهن ایشون نمیتونم نزدیک به هم بشینیم یا گاهی بلافاصله بعدش نمیتونم تحمل کنم با هم صحبت کنیم.

    وقتی سیگارش روشنه سرم درد میگیره ،شب ها صدای خس خس نفس کشیدن پدرم رو میشنوم همه ش نگرانم دور از جون رگ های قلبش مسدود بشه یا سرطان ریه بگیره...، خودم هم دیگه بعضی شب ها صدای خس خس خفیفی رو میدم که خواهرم بهم گفتن.

    اصلا یکی از علت هایی که منو خواهرم از پدرم دوری میکنیم همین سیگارشه!، به خدا خیلی مهربونه دوسش دارم، دلسوزه، همه کار برامون میکنه، ولی ای کاش این ظلم رو در حق خودش و خونواده ش نمیکرد.

    الان یکی از معیارامه که با پسری ازدواج کنم سیگاری نیست. خواهش میکنم جوون ها ترکش کنید شاید فکرش رو هم نکنید ولی همین عامل ما رو خیلی از هم دور کرده.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) روابط با پدر (۲۲ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۲)
    • ۵۹۰ بازدید توسط ۴۴۳ نفر
    • پنجشنبه ۲۱ شهریور ۹۸ - ۱۱:۴۳

    کشتن احساس آدم ها جنایتی به مراتب بزرگتر از گرفتن جون شون هست

    سلام

    دختری 28 ساله م که از وقتی به یاد دارم همه ش سرم تو کتاب بوده، اینکه شخصیت درونگرا و آرومم باعث شده تو تنهایی هام خودم رو با درس و کتاب سرگرم کنم، یا اینکه علاقه من به کتاب باعث شده تنهایی رو بیشتر از با جمع بودن دوست داشته باشم، خیلی مهم نیست، مهم اینه که این شخصیت از جانب دیگران همیشه تحت نظره و یه جورایی حس اون ها رو برای کنجکاوی تو افکار و عقایدش زنده میکنه. این دیگرانی که میگم شامل همه میشه منتهی تو این پست بیشتر منظورم جنس مخالف هست.

    نه به خاطر غرور بلکه به خاطر نحوه تربیت و اعتقاداتی که در من شکل گرفته روی ارتباط با نامحرم بسیار حساس بوده و هستم. قطعا یکی دیگر از دلایل کنجکاوی آقایون همین مورده.

    یه ظاهر معمولی، یه خانواده معمولی ، پوشش ساده و محجبه چیزهایی نیستن که بتونه برای آقایون جاذبه ایجاد کنه، بنابراین علت اصلی این جاذبه فقط ویژگی های رفتاری و اخلاقی من هست.

    همه آدم ها یه کشش نسبت به جنس مخالف دارن و منم منکرش نیستم، ولی تصور اینکه بتونم مردی غیر از محارم رو از ته دل دوست داشته باشم همیشه برام دور از ذهن بوده، چون هیچ وقت هیچ پسری توجهم رو به عنوان اینکه همسرم باشه جلب نکرد.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    ازدواج و مسائل گوهران کشف نشده (۱۱۳ مطلب مشابه) خواستگاری های بی سرانجام (۴۳ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه) مسائل درونگراها (۲۸ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۸)
    • ۱۳۲۵ بازدید توسط ۱۰۱۲ نفر
    • پنجشنبه ۲۱ شهریور ۹۸ - ۱۰:۵۷

    زخم خورده ی عشقی یک طرفه

    سلام 

    راستش من یه حرف هایی راجع به عشق و عاشقی داشتم که دلم می خواد بگم، شاید کمک کنه به یک سری مسائل که حل بشن، نگرانی هایی که از بین برن و در واقع ماجراهایی که تموم بشن با توجه به پست های اخیر که خوندم اینجا.

    یه آقایی پست گذاشته که خانمی عاشقش شده و ول کن نیست و پای آبرو وسطه، ببینید من خودم زخم خورده این موضوعم، یعنی عاشق شدن.

    می خوام تجربه ی خودم رو بگم و دیگه توی این وبلاگ نمیام، هر چند اینجا رو خیلی دوست داشتم ولی دیگه نمیام، من حدود دو سه سال پیش عاشق یه فرد نسبتا موقعیت داری شدم، از طریق اینستاگرام و این عشق این شکلی که میگم اتفاق افتاد؛

    ابتدا اصلا تصور نمیکردم این جوری بشه، یعنی عاشق بشم، میشناختمش اما عاشق نبودم، خیلی غرور داشتم و دلبری های دخترانه خودم، وقتی پستها و عکس های این فرد رو میدیدم شدیدا احساسی می شدم، تمام ذهنم به هم می ریخت، تمام تمرکزم رو میگرفت، این حس کم کم شدت گرفت به حدی که احساس کردم اونم غیر مستقیم بهم ابراز علاقه میکنه.

    اولش سعی کردم انکار کنم حس خودم رو، و بگم اصلا اینجوری نیست این علاقه از طرف اون نیست اما عشق اینقدر عجیبه که اصلا منطق نداره، خلاصه من حس کردم اون تمام قد عاشق من شده و منو دوست داره، و منم که خودم عاشق شده بودم، منم براش کامنت های عاشقانه گذاشتم و بشدت ابراز احساسات از انواع مختلفش، و هر رفتار و حرکت این آدم مبنی بر علاقه مندی نسبت به خودم می ذاشتم.

    اینجا لازمه بگم که فرآیند عشق جوریه که همون طور که از قدیم گفتن عشق از در که وارد میشه عقل و منطق از در دیگه میره بیرون، عشق همش هیجانه، احساسه، تو معشوقت رو اینقدر دوست داری که از هر لحاظ بهش فکر میکنی، هم فیزیکی، هم هیجانی و عاطفی و هم حس برای خودت بودن.

    خلاصه منم بشدت دچار هیجان شدم و بی محابا ابرازش کردم، تا این که فرد مورد نظر بشدت بهش برخورد و عصبانی و آشفته شد و گرفت منو به فحاشی و تحقیر و توهین و تمسخر و تهدید، که چرا به قول خودش خیال کردم اون عاشقمه و با آبروش بازی کردم و الفاظ بسیار زشت و رکیک که بهم نسبت داد.

    من کم کم تونستم بفهمم قضیه چیه، اوایل که هیجان عشق هم چنان تو وجودم موج میزد و از طرفی ناراحتی از این رفتار، من دو سه سال تو این عشق درگیر بودم دو سه سال هر حرفی شنیدم ولی حسم از بین نرفت، دلتنگی داشتم، ناراحتی داشتم همه چیز خلاصه ...

    حتی تا مرز خودکشی رفتم، ولی زمان گذشت و من این عشق رو حس کردم که داره کم میشه، حتی از خدا خواستم از دلم بیرون بره چون فرد مقابلم بشدت ازم متنفر بود و از آبروش می ترسید، البته من هیچ کاری به آبروش نداشتم اما اون بخاطر موقعیتش میترسید.

    خلاصه خیلی از خدا خواستم و دعا کردم که بتونم این فرد و فراموش کنم، الحمدالله خدای مهربان به من لطف کرد و این اتفاق افتاد و مهر این فرد از دلم رفت، حالا با وجود این که، علاقه از بین رفته ولی هنوز اون فرد مطمئن نیست و نگرانه.

    من مجردم، حتی نگرانه که اگه ازدواج کنم فراموش نکنم و برم سمتش، من اینجا دلم میخواد بگم که قسم می خورم به همون خدایی که دعای منو اجابت کرد، من به طور کل هیچ وقت سمت این فرد نمیرم و نخواهم رفت. خدا میدونه که دروغ نمیگم، من چند بار رفت و برگشت داشتم تو این مدت اما این بار کاملا متفاوته و به هیچ وجه برگشتی در کار نیست.

    حالا هدفم این بود که بگم عشق خیلی تلخه، آدم رو تا مرز رسوایی پیش میبره، اگه با آدم عاشقی رو به رو شدید، مهربانانه تر برخورد کنید، چون یه عاشق ضعیف میشه، مثل یه آدم بیمار، مثل یه ناتوان، اگه دوستش هم ندارید حرمت نگه دارید، این روز و شب ها مال امام حسینه، یادمون نره امام حسین گفت اگر دین ندارید آزاده باشید، شرف و وجدان و آزادگی کلمات بزرگی هستند بیاین شرافت مون رو زیر سوال نبریم.

    خدا هر کسی رو یه جوری امتحان میکنه، یکی با قدرت، یکی با ضعف، اگه قدرت دستمونه خیلی به خودمون نبالیم، اگه ضعیفی می بینیم هم ظلم نکنیم، بالاخره شاید همه چیز رو به تمسخر بگیریم، اما دنیا به مسخره کردن مون نگاه نمیکنه، دنیا درسته جنگ داره، برد و باخت داره، اما ورقش هم برمیگرده.

    حرمت نشکنیم ... همین


    مرتبط با عشق یک طرفه :

    نمی دونم چطور به پسر مورد علاقم بفهمونم که عاشقشم

    فقط می خوام بدونه که عاشقش هستم، می دونم بهش نمیرسم

    چرا عاشق یه نفر شدم که میدونستم هم کفو من نیست

    به صورت یک طرفه عاشق پسرهای جذاب میشم اما ...

    به صورت یک طرفه عاشق یه مدل شدم

    اگه قرار نبود بهش برسم، پس چرا عاشقش شدم؟

    خیلی سخته آدم عاشق کسی باشه و نتونه اقدامی بکنه

    عاشق یکی از زن های بازیگر سینمای ایران شدم



    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    مسائل دختران جوان (۲۳۱۸ مطلب مشابه) عشق یک طرفه (۲۲ مطلب مشابه) شکست عشقی (۹ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه) عواقب ازدواج بر پایه دوستی (۸ مطلب مشابه) مضرات دوستی با جنس مخالف (۸ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۲)
    • ۱۹۵۹ بازدید توسط ۱۴۸۲ نفر
    • دوشنبه ۱۸ شهریور ۹۸ - ۱۲:۱۷

    ناراحتی از خونه مون برو بیرون

    با سلام

    من دختری هستم کنکوری، در خانواده ای زندگی میکنم که در اون والدین سالاری حاکمه و تقریبا حق همه موارد مربوط به آینده م جز رشته تحصیلیم ازم سلب شده. مثلا در مورد ازدواج، شهر محل تحصیل، طرز لباس پوشیدن، ارتباط با دیگران چه دوست چه غریبه چه جنس مخالف و چه همجنس، اون ها برام تعیین میکنن چه جوری باشم.

    بارها مخالفت کردم و دعوای شدید راه انداختم اما نتیجه اش جمله "ناراحتی از خونه مون برو بیرون" مواجه شدم و اطمینان دارم که اون ها تغییر ناپذیرن، با این وجود درس میخونم، اما دیگه علاقم به درس خیلی کم شده، چون میدونم همه اختیار آینده م دست اون هاست و بعد از اون هم همسری که اون ها انتخاب میکنن.

    بگید چیکار کنم لطفا؟دیگه باید از چه راهی برم که بفهمن من شبیه خودشون نیستم؟


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۱)
    • ۱۱۲۳ بازدید توسط ۸۸۶ نفر
    • پنجشنبه ۳۱ مرداد ۹۸ - ۰۸:۴۷

    واقعا چرا انقدر من بدبختم

    سلام

    من یه دختر 27 ساله هستم، احساس میکنم دیگه کشش زندگی رو ندارم، شاگرد اول مدرسه مون بودم از کلاس اول تا پیش دانشگاهی، پشت کنکور موندم که پزشکی قبول بشم به خاطر ضعف مالی و زندگی تو یه شهر خیلی کوچیک و بی امکانات نشد که قبول بشم، دیگه داشتم دیوونه میشدم داشت کارم به دکتر اعصاب میکشید، انتخاب رشته کردم رفتم لیسانس گرفتم، ولی دوسش نداشتم.

    اومدم بشینم خونه باز واسه کنکور بخونم، خونه مون هر روز دعواست، هر روز، اصلا نمیشه زندگی کرد، هر روز بابام و خواهرم دعواشون میشه، من و مامانم همه ش میونه داری میکنیم، مادرم میره دکتر اعصاب، مشکل معده پیدا کرده، من غصه ی اونم میخورم.

    کلی گشتم واسه جای خواب امن، بهزیستی رو هم چک کردم، نمیدونم خدا منو نمیبینه، از نماز خوندن افتادم، افسرده شدم، یه دختر شاد بودم پدرم رو در آوردن، کاش وقتی بدنیا می اومدم میمردم، انقدر بدبختی نمیکشیدم، تو دانشگاه دانشجوی ممتاز شده بودم، استعداد درخشان دانشگاه واسم بنر زده بود، مادرم زنگ زد تو خونه صدای داد و بیداد می اومد، خواهرم جیغ میکشید، التماس شون میکردم آروم شن، به خدا اشکم رو درآوردن، رفته بودم سر کلاس بچه ها میگفتن شیرینی بخر من حالم سر خودش نبود، اصلا نمیذارن عین آدم زندگی کنم، اگه پسر بودم میرفتم کارگری مامانم هم با خودم میبردم، بدبختی اینجاست که دخترم، واقعا چرا انقدر من بدبختم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۹)
    • ۱۸۷۱ بازدید توسط ۱۴۵۹ نفر
    • چهارشنبه ۳۰ مرداد ۹۸ - ۱۴:۳۴

    شاید اول باید به تو می رسیدم

    سلام

    به همه داداش ها و آبجی های گلم، اونایی که رنج تنهایی و مجردی رو خوب میشناسن، اون ازدواجی ها که حاضر نشدن برن تو رابطه های نادرست...، اون ها که پاکدامنی براشون ارزش بوده همیشه ولی حالا شاید یه خورده خسته شدن، شاید هم یه قدری سرخورده از شرایطی که توش هستن و یه سوال بزرگ که همیشه باهاشونه: 

    خدایا چرا؟، پس چرا درست نمیشه؟، پس چرا نمی‌بینی ما رو؟، دیگه چه شکلی بخوایم ازت ... ؟

    خب منم یکی از شماها هستم و این سوال منم بوده و هست. خب می‌دونم که گاهی صلاح نیست که دعا زود به اجابت برسه، منکر حکمت پروردگار نیستم ولی آخه یعنی همه این نشدن ها حکمته؟، اگه نیست پس گیر کار کجاست؟ 

    کاری ندارم با اون دوستانی که با مجردیشون خوشحالن و تلاشی هم نمیکنن واسه مزدوج شدن. روی صحبتم با اون ازدواجی هاست، همون ها که چند روزه تو این بلاگ دارم درد و دل هاشون رو میخونم و گاهی انقد دلم گرفته براشون که دیگه خودم رو فراموش کردم. به خصوص شما آبجی های خوبم که می‌دونم هیچ وقت نمیشه که خودم رو جای شما بگذارم. 


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    مطالب کاربران (۷۶۵ مطلب مشابه) تفکر در قرآن (۲۵ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه) درد دل های پسران (۳۳ مطلب مشابه) خسته شدم از تنهایی (۹ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۷)
    • ۲۰۱۰ بازدید توسط ۱۵۶۷ نفر
    • شنبه ۲۶ مرداد ۹۸ - ۱۱:۴۴

    پیشنهاد به دختر مجرد 25 ساله ای که به شدت دچار روزمرگی شده

    برای یه دختر مجرد 25 ساله که به شدت دچار روزمرگی شده و احساس پوچی، بی هدفی، سردرگمی، بی استعدادی و در یک کلام افسردگی میکنه چه پیشنهادی دارید که از این وضعیت خارج بشه.

    لازم به ذکر است که از لحاظ مالی در وضیعت بغرنجی به سر میبرند و پولی برای رفتن به کلاس، یادگیری مهارت، سفر و تفریحات لازمه را ندارند، از ازدواجم خبری نیست!!!


    مرتبط:

    همه راه های تفریح برا من مسدوده

    راه حل های شما برای تفریح و لذت بردن از زندگی

    چه تفریحات حلالی انجام میدید؟


    بیشتر بخوانید ...

    کمکم کنید تا احساس بی ارزش بودن نکنم

    دیگه نمیکشم، دیگه نمیخوام این زندگی رو ...

    همه چیزمون رو الکی و برای هیچ باختیم

    سهم من از این زندگی فقط کلفتی پدر و مادرم هست

    نمیدونم سرنوشتم چرا اینجوری شد ؟

    سر طبیعی ترین مسائل زندگی جیگرم خونه

    این که یه دختر مجرد خونه بگیره و مستقل بشه بده ؟

    چطور خانوادم رو قانع کنم که سر کار برم ؟

    صبح تا شب توی خونه حسرت زندگی دوستانم رو می خورم

    چرا منو کسی نمیخواد؟ ، این سوال شده عقده

    تنها چیزی که تا آخر عمر با منه حسرته

    درد و دل یه دختر دهه شصتی

    یک دخترم که در آستانه 30 سالگی دچار بحران شدم

    دختر 28 ساله ای هستم که دیگه هیچ هدفی ندارم


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۵)
    • ۱۵۴۳ بازدید توسط ۱۲۸۹ نفر
    • پنجشنبه ۲۴ مرداد ۹۸ - ۱۲:۳۳

    کمکم کنید تا احساس بی ارزش بودن نکنم

    سلام 

    دختری ۱۹ ساله هستم، حدود سه چهار ماهی هست احساس میکنم هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم، دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه ... زندگی واسم بی معناست، گاهی میرم تو فکر به خواسته هام و به علایقم فکر میکنم که هیچ کدوم رو نمیتونم به دست بیارم، گاهی فقط برام شبیه یه رویا هستند، رویاهایی که فکر کردن بهشون لبخند رو لبم میاره. 

    میدونم که اگه به خواسته هام برسم انگیزم دوباره برمیگرده اما اینجا یه مشکلاتی هست به عنوان مثال؛

    میخوام برم یه کشوری که خیلی دوستش دارم اقامت بگیرم، اما این بدون ازدواج من اصلا اتفاق نمیافته، چون خانواده من انسان هایی هستن که حرف مردم براشون بسیار مهمه و از اون جایی که من توی یه شهر کوچیک زندگی میکنم اگه بخوام مجرد برم خارج تنها راه فرار کردنه! که در این صورت فکر کنم پدر و مادرم از غصه اینکه آبروشون رفته دق کنن ... ولی حتی فکر کردن به این موضوع پشیمونم میکنه. 


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۳)
    • ۹۳۵ بازدید توسط ۷۶۶ نفر
    • چهارشنبه ۲۳ مرداد ۹۸ - ۱۱:۱۳

    شدیدا جای خالی یه دوست همجنس، یا یه خواهر رو حس میکنم

    سلام

    من یه دختر 19 ساله م،  با یه خانواده سنتی و معمولی، راستش ما کلا اهل تفریحات دسته جمعی با خانواده نیستیم، یعنی من خودم به شخصه حسرت اینو دارم که یه دفعه فقط یه بار با اعضای خانواده بریم رستوران، یا حتی یه آبمیوه بزنیم، اوضاع مالی مون شاید خیلی تعریفی نداشته باشه اما در اون حد خراب نیست که نتونیم هرازگاهی یه کم بریز و بپاش کنیم!

    یکی این موضوع و موضوع بعدی اینکه من گاهی وقت ها نگاه میکنم به دوستام میبینم چقدَر رابطه شون با هم سن هاشون توی فامیل خوبه، نمیگم اصلا مشکلی نداشتن اما با این وجود با هم رفت و آمد دارن، میرن بیرون و خلاصه با هم هستند خیلی اوقات، اما فامیل های ما، ...!

    یعنی حتی همین مهمونی هایی که هر صد سال یه دفعه ست هم وقتی میشینیم دور هم، هیچ حرفی نمیزنیم!، یه طوری هستند که آدم اصلا حرفش نمیگیره!، کلا نه توی خانواده رابطه ی درست و درمونی داریم با هم، نه توی فامیل حداقل!

    من یه خواهر دارم که 12 سال از خودم بزرگتره و دو تا داداش بین مون، چون فاصله سنی زیاد داریم نمیتونیم خیلی هم دیگه رو بفهمیم، با داداشام هم معمولی هستم!


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۱)
    • ۶۵۳ بازدید توسط ۵۵۹ نفر
    • چهارشنبه ۱۶ مرداد ۹۸ - ۱۱:۳۸

    همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم

    به نام خدا 

    سلام

    من یک دخترم، مجرد و درون گرا هستم و لیسانس دارم. همیشه حسرت یک زندگی شاد و آروم رو داشتم. از زمانی که بچه بودم پدر و مادرم اختلاف داشتند. همیشه تنها بودم و بدون هم بازی. زیاد با کسی رفت و آمد نداشتیم. به خاطر ساکتی و کم حرف بودن همیشه با هم سن و سالان خودم مقایسه می شدم که چرا مثل اون ها حرف نمی زنم.

    هیچ لحظه ی شادی تو زندگی نداشتم. تنها خاطرات خوبی که به یادم مونده از همسایه های خوب و دوستان و همکلاسی های دوران مدرسه و دانشگاست. اکثر اوقات تو خونه ی ما دعواست. یعنی حتی سر کوچک ترین چیزی اعصاب همه به هم می ریزه. ما اگه مسافرتی هم رفتیم با شادی همراه نبوده.

    می خوایم بریم مهمانی و چیزی برای میزبان ببریم دعوا میشه. مهمان میخواد بیاد سر تمیز کردن خونه و خرید و پخت غذا و پذیرایی دعوا میشه. البته بگم که آشپزی همیشه با من هست. مادرم از وقتی دیسک کمر عمل کرده توان کار کردن نداره. معمولا"خرید خونه بخشی با پدرم هست و قسمتی هم با من. البته دو تا داداشمم کمک می کنند ولی در حد کم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) خودسازی در دختران (۳۸۵ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۷)
    • ۱۵۱۸ بازدید توسط ۱۲۴۹ نفر
    • دوشنبه ۱۴ مرداد ۹۸ - ۱۱:۵۴

    از برادرم و خانمش بدم میاد

    سلام

    22 سالمه، فرزند آخر یه خانواده پرجمعیتم، بقیه به غیر از یه داداشم ازدواج کردن. راستش این چند وقته تو خونه مون یه جریاناتی پیش اومده که چند روزه دعا میکنم کاش بچه بودم و درکی از اوضاع دور و برم نداشتم، موضوع داداش دومم، این دفعه دومه که قهر کرده. 

    دفعه اول سر اینکه میخواست با بابام شریک بشه مغازه بخره، بابام قبول نکرد و گفت دختر مجرد دارم شاید فردا شوهرش دادم و فلان بهش نداد، خودش رفت یه مغازه خرید، از قضا سرش کلاه گذاشتن بابام همه چک هاش رو پاس کرد، کمک شون کرد، بعد داداش بزرگم میخواست خونه بخره، بابام اندازه همین مقدار که چک های اون داداشم رو پاس کرد همون مقدار به داداش بزرگم کمک کرد خونه خرید بعد زن داداش دومیم اومده تو روی ما میگه به اون ها یهو پول دادین به ما خورد خورد، بعدم بماند که چه جریاناتی پیش اومد و 5 ماه قهر کردن.

    آخر سر هم جلو منو مامانم میگه بابام بدبختم کرد، هر چی میکشم از خانوادم میکشم.

    دفعه دوم هم سر اینکه یه خونه خریده دو طبقه ش رو رهن داده، تو یه خونه نشسته که شریکی بین داداش هامه، حالا اون یکی داداشم میگه من خودم پول دارم، میخوام یه خونه بخرم یا سهمم رو بخر یا سهمت رو بفروش، اونم میگه نه میخرم نه میفروشم، من میخوام دو سال اینجا بشینم، جفتش که سود کرد بفروشم یه خونه خوب بخرم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۴)
    • ۱۱۹۵ بازدید توسط ۱۰۲۹ نفر
    • يكشنبه ۶ مرداد ۹۸ - ۱۴:۵۴

    با پدر سخت گیر و مادر دهن لقم چکار کنم؟

    سلام

    من دختری 17 ساله ام، قراره مهر ماه برم دوازدهم و بعد هم کنکور، رشته م تجربیه، ساکن تهرانیم ، مشکلم پدر سختگیر و مادر دهن لقمه، من پوست صورتم خشکه، پیش اومده چند بار ماسک میوه گذاشتم، البته قبلش از مادرم اجازه گرفتم ولی پدرم پای تلفن از مامان پرسیده من دارم چکار میکنم مامان بی تدبیر و بی سیاستم گفته مشغول ماسکه، با اینکه میدونه پدرم قشقرق بپا میکنه.

    چند بارم بابام دیده ماسک میذارم داد و بیداد کرده، من امسال با مامانم رفتم کرم ضد آفتاب خریدم پولش رو هم خودم از پول تو جیبیم حساب کردم، پدرم از وقتی فهمیده من یدونه ضد آفتاب خریدم چند ماهه پول تو جیبی نگرفتم، خودم شنیدم مامان بابام پشت سرم حرف میزدن، بابام به مامانم گفته پریسا (منو میگه) هرز میپره، واسه من ضد آفتاب میزنه، (البته پدر و مادر من تا وقت اضافه گیر میارن از اینو اون غیبت میکنن).

    چند وقت پیش از مامانم اجازه گرفتم ریمل خوبی که قیمتش پایین بود خریدم، به بابام میگم پول ندارم پول بده، خیلی معطل موندم، دیشب در قالب لفافه به مامانم میگه من بشنوم؛

    خیلی معطل موندن واسه وقتیه که عزیز آدم رو تخت بیمارستان باشه، نه معطل لوازم آرایش مردم، هرز میپرن، هی لوازم آرایش میخرن .


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تربیت رفتاری دختران (۸۶ مطلب مشابه) تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۶ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۶۳)
    • ۲۲۹۲ بازدید توسط ۱۷۹۳ نفر
    • دوشنبه ۳۱ تیر ۹۸ - ۱۲:۳۸

    اگه شغل نداشته باشم احساس پوچی میکنم

    سلام

    دختری ۲۴ ساله هستم.‌ من متاسفانه سال کنکورم بخاطر غرور زیادم که دروس مدرسه رو بدون خوندن با معدل عالی پاس می کردم و ایده آل گراییم درس نخوندم و در نتیجه رتبه تجربی م ۲۱۰۰۰ شد و کنکور زبان که تفننی شرکت کرده بودم رتبه نسبتا عالی بدست آوردم. 

    چون تو خانواده چند تا دانشجو بودیم اصلا راضی نبودم که دانشگاه آزاد برم و با انتخاب رشته اشتباه که اول رشته های زبان رو زدم، زبان روزانه تو یه دانشگاه درجه ۳ قبول شدم. هنوز برام سواله چرا فقط برای یک دقیقه به سال دوم موندن فکر نکردم. 

    شاید بخاطر اینکه همه معلمان و آشناها خانوم دکتر صدام می زدن و من نتونستم در حد انتظارشون باشم خجالت می کشیدم برای سال بعد بمونم. دانشگاه که رفتم رتبه های همکلاسی ها رو می شنیدم که واقعا نجومی بودن و همه از اینکه چرا من اومدم این دانشگاه متعجب بودن و بخاطر سطح پایین بودن دانشگاه، سال اول رو کلا افسرده بودم و دنبال انتقالی که شرایط خاصی نداشتم و به اجبار همون دانشگاه موندم. 

    وقتی می شنیدم همه اطرافیانم رشته های پیراپزشکی دانشگاه آزاد شهر های فوق العاده دور رفتن و بعد به واسطه ازدواج شون به یه دانشگاه نزدیک و عالی انتقالی می گرفتن، خودم رو سرزنش می کردم که چرا سال کنکورم با سرنوشتم بازی کردم. 


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    آموزش کسب درآمد برای دختران (۷۳ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۷)
    • ۱۰۳۷ بازدید توسط ۸۵۴ نفر
    • دوشنبه ۳۱ تیر ۹۸ - ۱۱:۴۶

    دوست دارم به خاطر آزاد شدن از خانواده م ازدواج کنم

    سلام 

    من دختری ۲۴ ساله ام، از بچگی حالم از چهره ی خودم بهم میخورد و همیشه به زیبایی بقیه حسودیم میشد و این حس الان هم با منه، من از بچگی مجبور به پوشیدن چادر بودم، حتی قبل از سن تکلیف، به خاطر تعصب حال بهم زن خانواده مادریم، (به حجاب اعتقاد دارم اما چادر حالم رو بهم میزنه) و همچنین اجازه دست زدن به صورتم رو ندارم و همچنین آرایش کردن، پس چه جوری باید قیافه ام تغییر کنه و مورد پسندم بشه، حتی به خاطر وجود چادر نمیتونم یه لباسی که بهم بیاد بپوشم.

    دوست دارم به خاطر آزاد شدن از خانواده ازدواج کنم، اما از یه سری مسائل ازدواج میترسم، (چون احساس میکنم آقایون فقط به خاطر ... و بچه دوست بودن ازدواج میکنن)، من باید چه غلطی بکنم؟ 

    هر چند وقت یک بار تو خونه مون یه دعوا راه می افته بین من و مامانم و هر چی دم ذهنم میاد به مامانم میگم، و اینکه معیار من از زیبایی شبیه بودن به اکثریت افراد نه متفاوت بودن، مثلا من ابروهای خیلی کمرنگی دارم که تو عکس نمی افته، (الان میاید میگید پس چرا میخوای اصلاح کنی؟ بعضی از دخترها دوست دارن).

    صورت کشیده بی ریخت و لاغری دارم، نمیدونم حق با خانوادمه که  هر چی اون ها گفتن درسته؟، اگه نه باید چه کار کنم؟


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۲)
    • ۱۲۴۳ بازدید توسط ۱۰۷۴ نفر
    • شنبه ۲۹ تیر ۹۸ - ۱۱:۰۶

    همه جوانی من با بی عشقی، بی پولی و مشکلات گذشت

    دختری 32 ساله ام. از دانشگاه خوب با رزومه خوب دکترا گرفتم. بعد از  سال ها بیکاری و رفتن به مصاحبه های مختلف بالاخره امسال در آستانه استخدام قرار گرفتم. واقعیت اینه که همه جوانی من با بی عشقی و بی پولی و تنش های خانوادگی و مشکلات گذشت، درسته گذشت اما سخت گذشت ... . هیچ آغوشی نبود، هیچ دستی نبود، فقط من بودم و خدا و گریه هام، هنوز خستگی  گذشته توی تنم هست.

     الان هم حس پوچی دارم و از حال لذت نمیبرم، گاهی به اعتقاداتم شک میکنم، افسرده نیستم و بگو بخند دارم اما از درون دچار دوگانگی و تناقض هستم. گذشته به طور مکرر با سختی هاش جلو چشمم میاد ، وقتی میدیدم چطور برای  برخی، جنسیت شون میشه میون بر برای پیشبرد کارهاشون چه شغل چه حتی کار علمی، تا مایی که حاصل دسترنج مون رو ببینیم اون ها کار نکرده چند قدم جلوتر بودن. بگذریم ....

    میتونم، مهاجرت کنم ولی شک دارم با این اوضاع درونی بتونم اون جا دووم بیارم، خیلی تلاش میکنم سپاسگزار باشم و بدتر از خودم رو  ببینم اما سخته دور نمیشم از این حس ها، به مشاور مراجعه کردم کلی روشها وحرف های کلیشه  بی اثر تحویل گرفتم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    ازدواج و مسائل گوهران کشف نشده (۱۱۳ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۳)
    • ۱۴۳۶ بازدید توسط ۱۲۴۴ نفر
    • دوشنبه ۲۴ تیر ۹۸ - ۱۳:۵۶

    فقط دلم میخواد بمیرم

    سلام به همگی 

    الان که دارم مینویسم حالم خیلی داغونه، و همه ش آرزوی مرگ میکنم، چرا؟!

    بذارید تعریف کنم؛

    دختری م ۱۹ ساله، خانواده م رو دوست دارم، از لحاظ مالی متوسط به بالاییم و از لحاظ مادی تا اون حد چیزی کم نداشتم ولی از ۶ سالگیم محبت کم داشتم، حالا علتش رو بی خیال که چرا داستانش طولانیه، در بخش نظرات میگم، این طوری شد که با عقده محبت بزرگ شدم، ۳ ساله با آقا پسری دوستم، کاری با درست اشتباه بودنش ندارم، لطفا سرزنشم نکنید، میدونم اشتباهه، البته قصدمون ازدواج بود.

    مشکلی که دارم اینه که از پرمویی خیلی رنج میبرم، اون قدری موی  زائد دارم که نگو، مگه تموم میشه؟، چند وقت پیش هم رفتم دکتر، گفت تنبلی تخمدان دارم، البته پریودهام مرتبه و لاغرم، ولی گفت ممکنه نازا باشی و هورمون مردانه داری.

    از اون روز که برگشتم خونه کاره هر روزم شده گریه، آینده رو نمیخوام اگه قرار باشه بچه دار نشم، آینده رو نمیخوام با این همه پرمویی، اصلا ممکنه کسی نگیرتم، اگه هم بگیره طلاقم بده بگه این همه مو و ... .


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۳۸)
    • ۱۵۷۰ بازدید توسط ۱۳۴۴ نفر
    • يكشنبه ۲۳ تیر ۹۸ - ۱۱:۲۸

    می ترسم فرصت های ازدواجم از دست بره و بعدا تنها بمونم

    سلام

    یه چیزی منو تو زندگیم آزار میده، خیلی وقته این صفحه رو دنبال میکنم دیدم خیلی ها از مشکلات شون صحبت کردن منم گفتم مشکلی که دارم رو اینجا بگم ...

    من دختری هستم که دارم وارد سن ۲۶ سالگی میشم، دو سه سال پیش یه خواستگار فامیل داشتم ردش کردم، پدرم خیلی بهم فشار آورد جواب مثبت بدم چون مورد مناسبیه، ولی من هیچ علاقه ای به این خواستگار نداشتم، ترسیدم تو زندگیم اثرات منفی بذاره نخواستم گند بزنم به زندگی خودم و یکی دیگه .

    همه گفتن علاقه بوجود میاد بعدش، ولی من قبول نکردم، مشکل اینجاست که بابام یه تهدیدی کرد که اگه اینو قبول نکردی دیگه اجازه هیچ خواستگاری رو نمیدم که دیگه بیاد، پدرم دوست داره حرف حرف خودش باشه، اوایل تهدیدش رو جدی نگرفتم الان که ۲۶ سالم داره میشه خیلی افکار میاد تو سرم که نکنه فرصت های ازدواجم از دست بره دیگه نتونم ازدواج کنم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    نداشتن خواستگار مناسب (۶۶ مطلب مشابه) ازدواج فرزندان (۱۴۲ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه) مخالفت خانواده با ازدواج (۲۰ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۹)
    • ۲۱۴۵ بازدید توسط ۱۸۶۰ نفر
    • دوشنبه ۱۷ تیر ۹۸ - ۱۲:۳۹

    حق دارم در آینده خانواده ای پر از آرامش داشته باشم؟

    سلام خدمت کاربران خانواده برتر

    من دختری دانشجو و حدود 22 ساله هستم، محل زندگیم یه روستا با فاصله ی خیلی کم از شهره (در حد چند دقیقه طول میکشه تا با ماشین به شهر برسی). همیشه کم و بیش تو خانواده مون تنش وجود داشته. پدرم همیشه وقتی از مادرم عصبی میشدن سرش داد میزدن و گاهی فحش میدادند و حرف های زشتی میزدن که مامانم دلش میشکست و من هم به خاطر مامانم خیلی ناراحت میشدم و گاهی گریه میکردم.

    علاوه بر اینکه از جانب پدرم به خاطر این رفتارهاش با مامانم ناراحت میشدم، از جانب خواهر و برادرم هم اذیت میشدم .اونم خیلی زیاد، خواهرم با اینکه با من تفاوت سنی قابل توجهی داشت ولی اصلا به من محبت نمیکرد، سرم داد میزد، کتکم میزد .

    خب من بچه بودم، وقتی بهم کاری میگفت انجام بدم من خیلی هول میشدم و اضطراب میگرفتم و اون کار رو به خاطر اضطراب شدید غلط انجام میدادم یا آهسته و بعدش سرم داد میزد و فحش میداد و ... 

    حتی روز تولد 6- 7 سالگیم رو هم بهم رحم نکرد، اون روز من بچه بودم و عاشق برف شادی، مامانم برام جشن گرفته بود و مهمون دعوت کرده بود. من وقتی برف شادی زدم منو برد تو اتاق و یه گوشمالی درست حسابی به خاطر اینکه چرا روز تولدم بدون اجازه برف شادی زدم بهم داد. 


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۶ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۹)
    • ۶۶۹ بازدید توسط ۵۹۷ نفر
    • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸ - ۱۴:۳۶

    مادرم با به دنیا اومدن برادرم، منو از یاد برد

    سلام

    دختری م ۲۰ ساله، میخوام درباره اختلاف بین من و مادرم بگم، با هم ۱۹ سال اختلاف سنی داریم، اولین اختلاف مون از همون بچگی که ۶ سالم بود با به دنیا اومدن برادرم پیش اومد، خوش حال بود که پسر به دنیا آورده، کل فامیل هم خوش حال بودن، اینم منو از یاد برد کم کم.

    حتی تو روی خودم نگاه میکرد میگفت نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار، بچگی هام با کلی فرق گذاشتن بزرگ شدم، فرق گذشتن هاش باعث شد از داداشم هم دیگه خوشم نیاد، ولی باز هم باهاش مهربونم، میگم اون بچه س تقصیر نداره تا این که بزرگ شدم و حسادتش بیشتر شد، منو رقیب خودش میدونه، همه ش منو با خودش مقایسه میکنه که من خوشگل تر از تو ام، تو زشتی، یا جلو بقیه منو خورد میکنه و میگه فلان درس رو افتاده (اینم بگم وضع درسم خوبه و سراسری میخونم)، یا میبینی تو جمع فامیل نشسته میگه ایکس(برادرم) صد برابر r(خودم) استعداد داره و یا سر شستن لباس هام همه ش منت میذاره. 

    لازم بود برم دکتر زنان ۳ ماه درد کشیدم، جدی نگرفت بعد از ۳ ماه که کار به خونریری رسید، قرار شد ببره گفتم زودتر میبردی این طور نمیشد، گفت با بابات میرفتی، خودتون هم میدونید که هر حرفی و نمیشه به بابا گفت دخترانه هستند بعضی حرف ها.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) روابط مادر و دختر (۳ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۳)
    • ۶۱۹ بازدید توسط ۵۳۶ نفر
    • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸ - ۱۱:۴۴

    چرا من باید تاوان اخلاق بچگیم رو بدم؟

    سلام

    الان که دارم این رو مینویسم چشم هام پر از اشکِ و روحم خسته ست، من یه دختر 22 ساله ام، دانشجوی ترم 6 یه رشته معتبر.

    از بچگی تو خانواده ای حساس بزرگ شدم که هم اجبار به عقاید مذهبی درون شون موج میزد، هم اجبار درسی. چون برادر و خواهر بزرگترم هر دو تحصیلات عالیه دارند و پدر مادرم هم همین طور، و رو درس من خیلی حساس بودند و سختگیری داشتند، اضطراب هایی که از اوایل تحصیل بهم وارد شده بود من رو داغون کرده بود.

    من بچگیم رو یادمه خیلی آروم و مهربون و حرف گوش کن بودم، اما از پایه چهارم ابتدایی به بعد عوض شدم!، شده بودم یه دختر بچه بد اخلاق غرغروی درس خون که همکلاسی هاش ازش متنفر بودن، چُقُلی بچه ها رو پیش معلم میکردم که آره خانم فلان دانش آموز تقلب کرد، فلان کار رو کرد و ... .

    چون تو ذهنم یه قوانینی از طرف خانواده جاساز شده بود که باید بچه مقیدی باشم، نباید تقلب کنم، جر زنی کنم و بقیه رو آزار بدم!، وقتی این رفتارها رو از دور و بری هام میدیدم فورا اعتراض میکردم بهشون، برای همین مدام با همکلاسی هام دعوا داشتم و حقیقت رو میگم اونا از من متنفر بودن که چرا نمیذارم تقلب کنن، درس نخوونن و اصلا چرا درس من خوبه و من هیچ دوستی هم نداشتم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تربیت رفتاری پسران (۹۵ مطلب مشابه) تربیت رفتاری دختران (۸۶ مطلب مشابه) خودسازی در دختران (۳۸۵ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۶ مطلب مشابه) نوع رفتار در دانشگاه (۱۰۸ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۸)
    • ۹۸۳ بازدید توسط ۸۳۲ نفر
    • شنبه ۱۵ تیر ۹۸ - ۱۲:۱۱

    من و خواهرم تموم جوونی مون تو خونه داره میگذره

    سلام

    من دختری ٢٤ ساله هستم، دانشجوی یکی از رشته های علوم پزشکی، به خاطر سختگیری های بابام که همه ش میگفت پزشکی، چند سال پشت کنکور بودم، آخرش هم پزشکی قبول نشدم، نه من نه خواهرم، دوران پشت کنکوری خیلی سخت میگرفت بابام، اصلا نمیذاشت استراحت کنیم، نمیذاشت تفریح کنیم، ٤ سال پشت سر هم تو خونه، تو خونه ای که همه ش دعوا و فحشه. اصلا تمرکز نداشتم ، مثلا از آزمون برمیگشتم میدیدم تو خونه دعوا شده، خیلی رو روحیه ام تاثیر میذاشت.

    پدرم آدم خیلی تعصبی و خانه گمانِ، من ٢٤ سالمه ولی باورتون میشه تا حالا فقط ٣ بار عروسی رفتم؟، اونم بچه بودم. بابام اصلا نمیذاره جایی بریم نه عروسی نه مهمونی نه جایی، مثلا امروز عروسی پسر داییمه، همه رفتن جز ما، مثل همیشه تو خونه ایم...

    عیدها همیشه خونه ایم، نه کسی میاد خونه مون نه ما میریم جایی، با هیچ کدوم از خواهر برادرهاش حرف نمیزنه ...، تنها دلخوشی زندگیم دانشگاه رفتن بود که اونم دیگه تموم شد، میخوام بخونم واسه ارشد که تو خونه نمونم، ولی مطمئنم قبول نمیشم سال اول، باز باید پشت کنکور بمونم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    پشت کنکوری ها (۷۰ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۳)
    • ۱۴۰۴ بازدید توسط ۱۲۰۷ نفر
    • شنبه ۱۵ تیر ۹۸ - ۱۱:۳۱

    من و خواهرم هیچ وقت توی خونه مون احساس آرامش نکردیم

    سلام

    من یه دخترم ، ۲۰ سالمه، از وقتی یادم میاد تو خونه مون همیشه قهر و دعوا بوده، عامل همه این قهر و دعواها پدرمه، سر چیزهای کوچک با مادرم قهر میکنه و جدا از ماها میخوابه، باهامون حرف نمیزنه، دستور میده براش غذا و چایی ببریم، درست مثل یه خدمتکار ... .

    وقتی عصبانی بشه دیگه هیچ کیی رو نمیشناسه، صورتش سرخ میشه، حس میکنم الانه که همه مون رو بکشه. سر همه چیز دعوا راه میندازه، ۲۰ ساله که تو این خونه ام، حتی یه لحظه فقط یه لحظه احساس آرامش نکردم، همیشه توی کتاب ها خوندم خانواده کانون عشق و محبت و آرامشه، اما من و خواهرم هیچ وقت تو خونه مون احساس آرامش نکردیم، هیچ وقت .

    همیشه بیرون از خونه وقتی بابام نباشه آرامش داریم، بهمون شک میکنه با اینکه من یه دختر مذهبیم که به هیچ وجه تو زندگیم کار خلافی نکردم، دیگه هیچ حسی به پدرم ندارم، حس میکنم یه غریبه ست که تو خونه کنارمون زندگی میکنه، همیشه عیدها و مناسبت های شاد رو به دل مون زهر کرده، موقع تولدمون قهر کرده، یه کم پول که خرج کنه بدجور میریزه به هم. 

    خدا رو شکر با خواهرم بهتر از منه،  تا حالا چند بار منو کتک زده، صحنه ای که تو ده سالگی کتکم میزد همه ش میاد جلو چشمم، از اینکه با فامیل هامون حرف های مذهبی میزنم، از اینکه حجابم رو رعایت میکنم بدش میاد، بهم میگه آبروت رو میبرم!، دیگه حتی نمازم نمیخونه.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۶ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۲۶)
    • ۱۰۵۷ بازدید توسط ۸۸۴ نفر
    • پنجشنبه ۱۳ تیر ۹۸ - ۱۲:۳۷

    دلم می خواد معجزه میشد و در جلسه کنکور حاضر نمیشدم

    سلام 

    (پیشاپیش اگه شما قوی و با اراده بودید و هستید آفرین، دم تون گرم، ولی من این مطلب رو برای خودم و امثال خودم نوشتم که دقیقا نقطه ای مقابل شما هستیم، پس خواهشا نیاید مثال بیارید از کسانی که تو بدترین شرایط درس خوندن و پزشکی قبول شدن چون اراده داشتن و ... چون‌ مسئله ای اصلی من همین فقدان اراده است)

    ۱۹ سالمه و سال دوم کنکورم هست، رشته ام ریاضی بود و پارسال کنکور دادم و با یه رتبه ای افتضاح هیچی قبول نشدم، امسال گفتم ریاضی سخته و میخوام کنکور انسانی بدم و البته تعهد هم دادم که فقط دانشگاه تهران قبول بشم، اما با هم نتونستم درس بخونم.

    دقیقا نمیدونم چرا دارم این متن رو مینویسم، دنبال جلب توجه و ... نیستم، چون شما که منو نمی شناسید، فقط اینکه گفتم شاید یه کنکوری بین شما باشه یا بچه تون، خواهرتون، برادرتون و ... که شاید با خوندن این متن بتونید یه کم درک کنید البته اگه اون ها به اندازه ای من بدبخت باشن، یا یه جور همدردی با بقیه ای کنکوری ها، چون میدونم حرف های من حرف در مورد اکثر کنکوری صدق میکنه، پیشاپیش بگم کاملا حق با شماست.

    من ضعیفم، من ترسو ام، من بی ارزشم، بی مصرفم، لوسم، بچه ام و ... کلا هر چی که میخواید بگید، خودم هم قبلا اگه میدیدم یکی میخواد به خاطر کنکور خودکشی کنه همین رو می گفتم ولی الان خودم میخوام خودکشی کنم، این قدر که دارم اذیت میشم.


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    تعامل با خانواده (۴۰۹ مطلب مشابه) جهت اطلاع پدران و مادران (۱۳۶ مطلب مشابه) پشت کنکوری ها (۷۰ مطلب مشابه) کنکور (۵۶ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۶۹)
    • ۲۳۷۹ بازدید توسط ۱۸۰۹ نفر
    • پنجشنبه ۶ تیر ۹۸ - ۱۱:۳۲

    آقای محترم، من شما رو دوست دارم، جرمه؟

    سلام

    من دارم دیوونه میشم دیگه ...، هیچ کسی هم ندارم بتونم باهاش درد دل کنم یه کم آرومم کنه ، همه ش میگن دختر نباید اول عاشق بشه، میگن فراموشی بهترین راهه، میگن اگه بهش بگی فقط به خودش مغرور میشه که یه دختر میخوادش، بعدش هم لهت میکنه، میگن اگه فراموش نکنی زندگیت رو باختی، میگن الکیه میگن زود گذره حست، میگن تموم میشه ...

    یک سال شد پس چرا تموم نمیشه؟، گناه من چی بود آخه؟، چرا اصلا دیدمش، چرا خدا این احساس رو انداخت تو وجودم، یعنی دارم آب میشم کم کم، میدونم هیچ راهی نداره، میدونم هر کاری کنم بدتر میشه، فقط خواستم باهاتون درد دل کنم.

    کاش خدا یه چیزی تو قلب ما دخترا میذاشت که تا کسی عاشق مون نمیشد نتونیم بهش حسی پیدا کنیم، آخه این چه شکنجه ایه؟

    چند روز پیش یه پست دیدم نوشته بود هر وقت پسر مورد علاقه م رو میبینم تابلو بازی در میارم، تمام نطراتش رو خوندم انگار رو زخمم نمک پاشیدم...، همه جز دو سه نفر گفته بودن اشتباهه، گفته بودن اینطوری بهت برچسب خیلی چیزها میزنن، تهش گفت فراموش میکنم، آخه چطوری میتونی؟، حتما تا الان امتحان نکردی که ببینی غیر ممکنه. 

    فراموش کردن هم همون قدر بهت آسیب میزنه که بری بهش بگی، آقای محترم... من شما رو دوست دارم، جرمه؟


    ↓ موضوعات مرتبط ↓ :
    خواستگاری دختر از پسر (۵۴ مطلب مشابه) شکست عشقی (۹ مطلب مشابه) درد دل های دختران (۵۴ مطلب مشابه)

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • پاسخ های کاربران (۱۵۰)
    • ۵۱۸۰ بازدید توسط ۳۸۹۳ نفر
    • چهارشنبه ۵ تیر ۹۸ - ۱۱:۵۱

    برو بالا
    عبارات کلیدی
    عشق ازدواج حجاب خواستگاری روابط اجتماعی محبت اعتماد به نفس سربازی طلاق میل جنسی مطالب از تبار خاک ... رسیدن به آرامش قانون جذب فراموشی عشق ترک خودارضایی فراموشی عشق قبلی اختصاصی خانواده برتر معرفی کتاب قصد ازدواج دختر چادری استرس افسردگی زندگی مشترک مادر شوهر دوران عقد و رابطه حسادت خیانت جلسه خواستگاری وابستگی آموزش خواستگاری تحصیل در دانشگاه پیام نور عشق یک طرفه شکست عشقی پست های ویژه پست های پیشنهادی کاربران آرامش سوالات خواستگاری جلسه اول خواستگاری قانون جذب از زبان شفق نیاز عاطفی وسواس فکری عوارض خود ارضایی دوست پسر نداشتم شناخت خواستگار فشار جنسی مطالب سعید کرمی رشته پزشکی چگونه اعتماد به نفس را افزایش دهیم زندگی در خوابگاه مطالب اسی $ پشت کنکور پزشکی فرهنگ سازی پست های راهنمای خانواده برتر موفقیت ابراز علاقه دوران مجردی نیاز جنسی حیا در دختران کنکور تجربی پشت کنکوری ها درونگرایی جلسه دوم خواستگاری وسواس دوران عقدم دوست دختر نداشتم مطالب باشگاه خبرنگاران عاشق شدن کاربران فعال کم کردن میل جنسی ترس از خیانت شوهر ازدواج با دختری که پدر معتاد دارد احساس تنهایی ازدواج با دانشجوی پزشکی عواقب روابط عاطفی قبل از ازدواج ریزش مو چراغ سبز به جنس مخالف استخاره اثرات بد حجابی معرفی روانشناس خواستگاری از دختر محجبه ازدواج با دانشجو دهه شصتی ها آموزش های آشپزی مونس ایده های خلاقانه کسب و کار رابطه با همسایه مسائل فرزندان طلاق شب عروسی تحصیلات خواستگار مسائل روز جامعه عشق اول خواستگارم زشته تقویت زنانگی عشق یک طرفه به پسر اعتیاد پدر دختر ترس از ازدواج ازدواج از طریق سایت های همسریابی قول ازدواج مطالب بانو لیلا پیدا کردن دختر خوب برای ازدواج برنامه نویسی