خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۱۴ مطلب با موضوع «جهت اطلاع پدران و مادران» ثبت شده است

اگه کنکور قبول نشم چیکار کنم ؟!

با سلام

پسری هستم متولد سال 79 ، خونواده ما کلا 6 نفرن . تازه امسال انتخاب رشته کردم و تو رشته ریاضی دارم درس میخونم . اما متاسفانه من روحیاتم به گونه ای هست که خیلی از آینده و کنکور می ترسم و مثل اکثر هم سن و سالانم اهل دعوا یا کارهای رایج این دوره از سن نیستم و تقریباً رو حالت silent هستم و تنهایی رو هم به شلوغی ترجیح میدم ( البته از معاشرت با هم سن و سال هام بدم نمیاد ) از اون بدتر مشکلات فراوانی تو زندگیم دارم ( بخصوص با مادرم ) .

اوضاع مالی خانواده که متوسط رو به پایین هستش و این مامان من عادت بدی داره اینه که به اصطلاح مقداری خسیس هست و همیشه به بهانه های مختلف و حتی خیلی کوچیک بهم سرکوفت میزنه و موقع دعوا هم هر توهینی که بلده ، (حتی فحش و ناسزا های ... )  میده و هیچگونه شرم و حیایی نمیفهمه .

از طرفی هم از وقتی پام رو تو دبیرستان گذاشتم اصلا نمیدونستم که درس ها مانند دبیرستان دوره اول اینقدر راحت نیست و استرس هام به صورت بسیار وحشتناکی بالا رفته و همیشه با خودم میگم اگه کنکور قبول نشم و یا آینده کاری نباشه چیکار کنم و ... . به نظر شما چه جوری با این وضعیت ها کنار بیام؟ ( این وضعیت حتی رو درسم هم تاثیر گذاشته به طوری که معدلم از 19/90( پارسال) به 19/69 ( نوبت اول ) کاهش پیدا کرده )

ممنون میشم راهنماییم کنین

موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۶۴
    • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۵

    چرا چرا انقدر باید با مردم فرق داشته باشم ؟

    سلام

    خدایا ،‌خسته ام آخه چرا چرا انقدر باید با مردم فرق داشته باشم ؟ چرا باید آبروم بره چرا ؟ بین منو  بقیه ی بنده هات فرق گذاشتی ناسپاسی نمی کنم اما بگو حکمتش چی بود ؟

    تو جواب گریه هامو میدی ؟ تو جواب تنهایی هامو میدی ؟ تو چطوری کمکم میکنی ؟ تو چرا منو تو این دنیا رها کردی با یه عالمه سیاهی ؟

    خسته شدم به کی بگم ؟ یه آدم خنگ و گیج و نفهم داره حرف میزنه یه بیچاره داره حرف میزنه ،‌کاش سرطان داشتم کاش فلج بودم کاش میمردم  ولی از نظر ذهنی با بقیه همسان بودم ...ذهن من یه طرفه کار میکنه !

    فرض کنید از عهده ی هیچ کاری برنمیاید هرجا میرید بهتون هیچ کاری نمیسپرن آبروتون بره چون یه دختر گیج و حواس پرت و کم حافظه هستید چه حسی بهتون دست میده ؟ هاااا؟ حتی فرض کردنش هم سخته چون شما جای من نیستید .

    وقتی بچه بودم فکر میکردم پدر و مادرم حرفشون نارواست که بهم میگن گیج همیشه این حرفشونو نادیده گرفتم و انکارش کردم اما حالا بهش رسیدم به خدا دیگه نمیتونم اشتباهاتم رو نادیده بگیرم و توجیه کنم دیگه نمیتونم اعتماد به نفسم رو حفظ کنم حتی به زور هم که شده دیگه نمیتونم ...دیگه نمیتونم تصویر ذهنی درستی از خودم بسازم .

    دیگه تحمل این زندگی رو ندارم ،‌همه فکر میکنن من مقصرم که حافظه ام ضعیفه که از از اتفاقات اطرافم با خبر نمیشم که از عهده ی هیچ کاری برنمیام که انقدر کند ذهنم که فراموشکارم که روزی هزار چیز رو جاا میذارم خیلی خسته ام .

    دیگه جاش نیست انکار کنم جاش نیست خودمو مثل بقیه بدونم جاش نیست اعتماد به نفسمو حفظ کنم باید قبول کنم که چطور آدمی هستم ...

    ای خدا

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۶۶
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵ - ۲۲:۵۵

    چه عذابی میتونه مرهم دل پر درد من و مامانم باشه ؟

    سلام

    یه دختر 22 سالم. یه سوالی داشتم هر کسی جوابش رو میدونه بگه ،

    خدا که انگار واسه هر گناهی تو این دنیا عذاب تعیین کرده جز عذاب زن و بچه آزاری ، جز عذاب اذیت کردن خونواده ، جز کتک زدن ، جز حرف یاوه زدن ، جز فحش هرزه به دختر و زن دادن ، جز بی آبرو کردن خونواده ، میگن مملکت اسلامیه ، مملکت اسلامی که توش اسلام حاکمه ولی مرد سالاره مرد حق داره هر چند تا که دوست داره زن بگیره و زن باید از شوهرش تمکین کنه وگرنه بدترین عذابا در انتظارشه .

    اما همون مرد و خدا حتی واسش یه دونه عذابم هیچ جا در نظر نگرفته. تو یه سایتی سوال کرده بودم عذاب چنین مردایی چیه فقط تو جوابم داده بود حتما عذاب میشن. دلم از دست دین خدا گرفته. دختری که عاشق خدا بود، آروم بود ، حالا شده یه آدم فوق العاده عصبی،  نسبت به همون خدایی که همه جا داد زده حق مظلومو میگیرم و من و خونوادمو به کل فراموش کرده ،‌تردید تو دلش افتاده.

    نمیدونم کسایی که تو وضع منن تو چه موقعیتین اینقد حال و روزشون زار هس که نسبت به عدالت خدا شک کنن. بابام روزگارو برامون سیاه کرده. هر رفتاری دلش میخواد باهامون میکنه. بیکاره صبح تا شب فقط تحقیر فقط توهین ، خدا و پیغمبر و قبول نداره به اونام فحش میده.

    پشت سر هر کس دلش میخواد حرف میزنه ، فقط صدای بلند شو میشناسه و خودشو. کتکمون میزنه از بس اذیتمون کرده قلبم درد میکنه موهام سفید شدن مامانم دیابت داره هزار تا درد و مریضی گرفته .

    هیچکسو نداریم به دادمون برسه از وقتی پدر بزرگم فوت شده هر کاری دلش میخواد به سرمون میاره قبلشم بد بود اما این چند سال بعد اون کلی اذیتمون کرده. تا حالا یه حرف محبت آمیز بهمون نزده. مامان بیچارم خرجمونو میده هیچ مسئولیتی در قبال ما نداره. نه خرج زندگی نه خراب شدن وسایل نه خرج تحصیل ما 4 سال درس خوندم خرج تحصیلمو مامانم داد روزی نبود سرکوفت بهم نزنه.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۱۳
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۰

    کاش کسی پای درد دل ربات های انسان نما هم می نشست

    سلام

    مشکل بعضی پدر و مادرها اینه که فراموش میکنند روزی خودشون جوان بودن... فراموش میکنن فرزندشون قبل از اینکه یه ورزشکار یا دانش آموز باشه یک انسانه.

    وقتی فراموش کنی تعریف طرفت برات همون القاب میشه. خیلی مهمه که فرزند ما دانشجو بشه و براش از اول ابتدایی و چه بسا بزودی از دوران جنینی برنامه ریزی بشه... مادر باردار بشینه سرکلاس کنکور که فرزندش دانشجو بشه... واقعا از برخی پدر مادرها بعید نیست...

    وقتی فرزندت قبل از انسان بودن دانشجو باشه یکسری چیزها اهمیت پیدا میکنه نمره ،رقابت ، تقلب ، مدرک ،مدارج بالاتر ... بالاتر...بالاتر از بالاتر و باز هم ...

    مهم نیست چند تا تار موش در این راه سفید میشه...یا چند تا قرص قلب میخوره یا چند بار داروی معده سر میکشه... وقتی پسر عمت دکتره تو باید دکترتر شی. وقتی دختر داییت رفت مهندسی تو باید رشته ای بخونی که چشم های بیشتری رو از حدقه بیرون بکشه ... ،‌بعدش شغله... هاها... خندیدیم... شوخی خوبی بود... بذارین بحث شغلو اصلا نکنم... یه چیزی این وسط فراموش شد... یه چیزی که خیلی هم مهم نیست.حالا هر وقت شد شد...

    اونم ازدواجه... مهم نیست از دوران بلوغ پسر بیست سال گذشته یا دختر پونزده ساله اماده ی ازدواجه... مهم اینه که آبرومون خریده شد... میتونیم بگیم انسان های موفق و مفیدی تحویل جامعه دادیم ...

    مهم نیست پسرا و دخترامون تنهایی هاشون چطور پر شد... هر طور شد... به ما چه ؟ اونا انسان نیستن... ماشینن ... برده ان. برده ی خودخواهی ما ... تفکراتی که به خوردشون داریم ...

    کاش این وسط کسی پای حرف این ربات انسان نما هم می نشست ... کاش می شنید ...

    موضوعات مرتبط: مسائل اجتماعی روز جامعه , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۷ موافق ۰ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۳
    • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵ - ۱۰:۰۰

    از دو شخصیتی بودنم خسته شدم

    سلام

    من دو تا شخصیت تو وجودم دارم. تو خونه یه نفرم. بیرون از خونه یه کس دیگه. مامان بابام خیلی گیرن. سر کوچکترین چیزی بحث می کنن. بچه که بودم خیلی گوشه گیر بودم. اصلا قاطی جمع نمی شدم. طوریکه خالم به مامانم می گفت بچه رو ببر پیش روانپزشک. افسردگی داره.

    من خیلی کم حرف میزنم. بیشتر به حرفاشون گوش میدم. واسه همین کم حرفیم، تو خونه همه فکر میکنن من یه احمقم و هیچی حالیم نیست. اونا نمیدونن که من خارج از خونه ۱۸۰ درجه با اون چیزی که میبینن فرق دارم. چند روز پیش حاضر شدم با دوستام برم بیرون، مامانم منو دیده میگه کجا؟ گفتم با دوستام،بیرون.. میگه این کارا به تو نیومده. آخر نذاشت برم.

    بابا آخه کی میخوان بفهمن من دیگه اون بچه گوشه گیر نیستم؟ به خدا ۱۸ سالمه، بچه نیستم که. یه بار رفته بودیم خونه مادر بزرگم، من اصلا تو فاز فیلم های ماهواره نیستم.رفتم تو اتاق،گوشیمو در اوردم آهنگ گوش بدم، شنیدم دختر خالم پرسید دانیال فیلم نمی بینه؟ مامانم برگشته میگه هنوز زوده واسش،حالا دختر خاله بنده کلاس هفتمه !!!!

    یه بار به مامان بابام گفتم من اونی که شما فکر میکنین نیستم. من همه زندگیم درس نیس. دلم میخواد با دوستام برم بیرون. نمیخوام آدمی باشم که شما  میخواین. شاید واسه اینکه کارایی که اونا انجام میدن و انجام نمیدم فکر میکنن من هیچی حالیم نیست.

    بخدا من دوست ندارم بشینم پیش دایی هام درباره موضوعات مسخره بحث کنم. دوست ندارم با پسر خالم که ۲۰ سال از من بزرگتره و زنو بچه داره برم پارکو باهاش بشینم رو تاب و خیلی کارای کسالت آور دیگه که اگه بخوام بگم باید تا صبح تایپ کنم.حالا اگه این کارا رو نکنم میگن اصلا رفتارای اجتماعی بلد نیستی.

    تو خونه هیشکی درکم نمیکنه. منم که دیدم شرایط اینطوره، تصمیم گرفتم تا وقتی پیش فکو فامیلم تا میشه مراعات کنم، شاید فهمیدن من احمق نیستم،ولی اونا انقدر به خودشون قبولوندن که من آدم نمیشم، هر کاریم واسشون کنم به چشمشون نمیاد.

    وقتی دیدم کارای من چیزی رو تغییر نمیده،گذاشتم هر چی دلشون میخواد بگن. ولی هر چی میگذره من در نظرشون احمق تر جلوه میکنم.حتی دیگه دوست ندارم از مدرسه برگردم خونه. چون حداقل بیرون از خونه میتونم کسی باشم که دوست دارم.

    شما بگین چیکار کنم.این کاراشون داره دیوونم میکنه. تو جمعای غیر از خونواده مشکلی ندارم. چون به نظرم آدمای اون جمع مشکلی ندارن و توقعات بیجا از آدم ندارن. خسته شدم از بس بیرون یه جور رفتار کردمو تو خونه یه جور دیگه.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران , خودسازی در پسران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۲
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۵

    اولین بار تو چند سالگی و چطوری با مسائل جنسی آشنا شدید؟

    سلام به همه دوستان

    سوالی داشتم که میخوام همه چه زن چه مرد چه متأهل چه مجرد بهش جواب بدن در حد توان . اونم اینه که دوستان بگن اولین بار تو چند سالگی و چطوری با مسائل جنسی آشنا شدن؟ چطور فهمیدن که چیزی به اسم رابطه جنسی داریم و زن و شوهر بعد از ازدواج یکی از جزئیات زندگیشون رابطه جنسی هست؟ و اولین بار چطور و تو چند سالگی فهمیدن که رابطه جنسی راه بارداری و بچه دار شدن هست؟

    اگه بگن این اولین بار خودش چند سال پیش میشه خیلی خوبه. مثلاً میگم بگن اولین بار مثلاً حدود سال 75 بود و من 10 سالم بود اون موقع و از این طریق با این قضایا آشنا شدم.

    اینو برا یه بحثی میخوام

    موضوعات مرتبط: مسائل اجتماعی روز جامعه , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۱۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۷۱۰
    • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵ - ۲۲:۳۵

    من از دست خانواده ی غیر منطقی و خودخواهم چکار کنم؟

    سلام

    من دختری 23 ساله ام  . علاقه ای به ازدواج ندارم ولی خانواده اصلا به اینکه من علاقه ای به ازدواج ندارم اهمیت نمی دهند و از همه طرف به روی من فشار روحی وارد می کنند که باید هر چه زودتر ازدواج کنم و به هر طریقی بتوانند من را می خواهند متقاعد کنند که با هر کس که انها می گویند خوب است باید ازدواج کنم اصلا به سلیقه ی من و نظر من اهمیت نمی دهند و به من به چشم یه دختر بدخت ... احمق نگاه می کنند .... واقعا از دست خانواده ام به کی پناهم ببرم!

    از بین همه خواستگار هایم یک نفر را پسندیدم که بهم گفتند از نظر ظاهری در خور من نیست و اصلا از نظر ظاهری در حد من نیست خلاصه به ان اقا جواب رد دادند و من را می خواهند وادار به ازدواج با مردی کنند که اصلا تمایلی بهش ندارم و فقط سعی در متقاعد کردن من دارند ...

    با اگاهی کامل سعی می کنند من را گول بزنند و وادار به ازدواج کنند ....این اقا قدشون از من 5 سانت کوتاه تر است و بسیار لاغر هستند و از نظر ظاهری اصلا مورد پسند من نیستند .... در اوج اگاهی و بصیرت سعی می کنند من را مثل یک ادم احمق و نادان جلوه بدهند و سعی می کنند که مرا گول بزنن و من ازدواج کنم....

    تقریبا بسیار عصبی شدم و صدام مدام بالا می رود و هر موقع بتونم از دشت حرف ها و افکارشون زار زار گریه می کنم.... از زندگی کردن افتادم و هیچ راه جلوی صورتم نیست و هیچ امیدی به خلاصی از دست خانواده ام ندارم....

    حدود دو سال است که سر هر خواستگار من را به حد جنون می برند و بعدا بهم انگ دیوونه بودن می زنند.... وقتی بهشون میگم با من چی کار می کنید انکار می کنند و زودی به من میگند شکمت سیره خوشی زده زیر دلت....
    من از دست خانواده ی غیر منطق و خودخواه و خود رای چی کار کنم؟؟؟؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۷۰
    • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵ - ۲۲:۲۰

    حاضرم از دست خانوادم بدون عروسی برم سر خونه زندگیم

    سلام

    دلم گرفته خواستم فقط درد و دل کنم باهاتون ، شاید کمی سبک شدم شاید هم کسی بتونه راهنماییم کنه.

    من یه دختر ۲۳ ساله ام از سن ۱۳ سالگی خواستگار برام میومد و میرفت تا اینکه تو سن ۱۵ سالگی با هزار امید و آرزو عقد کردم ولی نامزدیم ۶ ماه بیشتر طول نکشید و تصمیم به جدایی گرفتیم .

    دلیل اصلی طلاق ما اگه بگم ۸۰ درصدش بخاطر دخالت های بی مورد خانواده ها بود دروغ  نگفتم . مدام لج و لجبازی ،  نامزدم هم آدم ضعیف و دهن بینی بود و سر حرفای اونا  میومد با من بحث میکرد . بعد از گذشت ۷ سال از جداییم  من دوباره  چند ماه پیش عقد کردم .

    تو این چند ماه اندازه ی ده سال پیر شدم هر روز تو خونه ی ما دعواس . خانوادم تحت فشار گذاشتنم که چرا برای اعیاد و مراسما برات چیزی نمیارن ؟ چرا نامزدت عروسی رو نمیگیره ؟ کار هر روزم شده گریه ، شوهرم هم میگه باید چند سالی نامزد بمونیم تا بدهی هامو پرداخت کنم بعد عروسی بگیریم .

    نزدیک ۵۰ تومن بدهی داره خیلی نگرانم دیگه نمیتونم تو این خونه بمونم برام مثل جهنمه مطمئنم اگه زودتر عروسی نکنیم یا مجبور میشم بر خلاف میلم ازش جدا بشم .

    خانوادمم راضی نمیشن که عروسی نگیریم وگرنه همین طوری میرفتم سرخونه زندگیم حتی حاضرم جهیزیه هم نبرم با خودم ولی دیگه اینجا نباشم . شما یه راه چاره برام پیدا کنید دیگه به بن بست رسیدم .

    من افسردگی هم دارم شب و روز یا خوابم یا تو اتاقم تنها نشستم . طوری شده که خانوادمم مسخرم میکنن به حال و روزم میخندن بهم میگن بدبخت.

    لطفا برام دعا کنید مشکلم حل بشه . با گریه دارم تایپ میکنم دیگه کم آوردم 

    موضوعات مرتبط: مراسم عقد و عروسی , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۳
    • شنبه ۹ بهمن ۹۵ - ۲۲:۴۵

    چرا من به جای یه برادر خوب باید یه دشمن داشته باشم ؟

    سلام
    من دختر 15 ساله ای هستم که اصلا حال روحی خوبی ندارم . شرایط خانوادم اصلا خوب نیستش . پدرم اصلا رفتار خوبی با من نداره. با این که وضع مالی نسبتا  خوبی هم داریم اما همیشه موقعی که میخواد برای من پول خرج کنه میگه پول ندارم در صورتی که خواهرش  یعنی عمم همیشه زنگ میزنه و ازش پول میگیره. بین من و برادرم هم تفاوت میذاره.
    همیشه حق رو به برادرم میده  در صورتی که همیشه هم حق با برادرم نیست. سر هر موضوعی دعوام میکنه و با اینکه  تا پارسال معدلم  19 به بالا نزدیکای بیست بود چیزی نمیگفت اما تا امسال به خاطر مشکلات زیاد یه کم معدلم پایین اومد همش مسخرم میکنه.
    اصلا وجود من  براش مهم نیست و فقط  به برادرم توجه میکنه. مادرم هم چند وقت پیش که خیلی خسته شده بود ازش طلاق گرفت و رفت با یکی دیگه ازدواج کرد. مادرم هم اصلا بهم حتی زنگ هم نمیزنه. با رفتارای پدرم فهمیدم که هیچ ارزشی براش ندارم و یه بار اضافی هستم. از وقتی هم که یادمه مادر و پدرم همیشه با هم دعوا میکردن. عمم هم هر وقت میاد خونمون زخم دل من باز میکنه و میگه مادرت که رفت دوستون نداشت حالا برادر بیچاره من باید حواسش به شما باشه و تو هم مثل مادرت بی عرضه ای و ...
    از خانوادم متنفرم مادرم ، پدرم و برادرمو دوست ندارم دیگه انگیزم هم برای درس خوندن دارم از دست میدم. خیلی نا امید افسرده و تنهام تو رو خدا بگید من باید چی کار کنم؟ اصلا برای چی خدا منو تو این خانواده به دنیا اورد.
    با این که برادرم با دوستای بدی میگرده و بابام همیشه باید خرابکاری هاشو مثل دعوا کردن و خوردن الکل و ... رو جمع کنه ولی باز هم چون اون بزرگ تره اگه بهم زور بگه عیبی نداره. اخه چرا باید من به جای یه برادر خوب یه دشمن داشته باشم چرا؟
    به خدا دلم خیلی پره. از همه و از همه چیز. وقتی دوستام از خوشبختی هاشون تعریف میکنن من فقط زخم دلم بیشتر میشه و هر روز کارم شده به قاب عکس مادرم خیره شم و گریه کنم. دوس دارم بمیرم و هیچی از زندگی کردن لذت نبردم. اخه چرا من نمیمیرم راحت شم ؟
    تو رو خدا یکم بهم امید بدین که واقعا تنها و نا امیدم.
    ممنونم.
    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۲۱
    • شنبه ۹ بهمن ۹۵ - ۲۲:۰۰

    به تعریف بقیه دختر خوبی هستم اما پدرم معتاده

    سلام

    بی حاشیه میرم سر اصل مطلب ؛

    من یه دخترم سنم زیر 25 ، خودم به تعریف بقیه دختر خوبی هستم اما پدرم معتاده . من تا حالا خواستگار نداشتم برام مهمه ولی گاهی وقتی فکرشو میکنم میگم اگر قرار باشه کسی بخاطر راهی که بابام انتخاب کرده منو نخواد بهتر که نخواد حتی اگر تا اخر عمر شوهر نکنم .

    بابای من نه ساقی مواده نه بزهکاره اجتماعی ، سرش به کار خودشه ، کار میکنه پول در میاره معتادم هست . ولی خلاف سنگین نداره . به کسی آسیب نزه ، منو بد تربیت نکرده .

    اصلا این چه باوریه که یه پدر معتاد دخترش باید به چوب اون رونده بشه! من موافق کار بابام نیستم ولی شرمنده کسی هم نیستم اما برای کسایی که منو حالا با همه خوبیام نمیبینن ولی بابای معتادمو میبینن متاسفم حتی اگر هیچوقت شوهر نکنم .

    من خاک پای بابام میمونم چون بودنش برکته حتی اگر معتادم باشه به فکر منه . ببخشید طولانی شد ولی باید میگفتم

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۸
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵ - ۲۲:۵۵

    یه پسرم ، چرا پدرم بین منو خواهرم فرق میذاره

    سلام

    می خواستم مشکلمو مطرح کنم که کمکم کنید چون واقعا ناراحت هستم از این مشکل . من پسر هفده ساله ای هستم که از نظر اندام و ظاهر خوبم به گفته بقیه خوشگلم و تیپمم خوبه من مدتیه که با مامان بابا سر یک موضوعی بحث میکنم اینم اینه چرا بهم ماشین یاد نمیدین اونا هم میگن سنت به گواهی نامه نمی خوره هر وقت سنت خورد باشه .

    منم میگم چرا خواهر بزرگم از سال دوم دبیرستان ماشین زیر پاش بوده الان موقع من میگید که سنت باید به گواهی نامه برسه پدرم در جوابم میگه تو قدر نشناسی و اصلا ازت راضی نیستم .

    اینم بگم من ادم فوق العاده مذهبی هستم میگم من که نه دنبال دخترای مردمم بعدا کل تابستونمم اومدم کمکت سر کار چون بدن درد داشتی کلا برا کوچک ترین چیزی که می خوام اینقدر سرم منت میذارن که حتی دیگه بدم میاد بهشون بگم پول لازم دارم و از تو کارتم میکشم .

    ولی بر عکس خواهر کوچیک ترم هر چی بگه بدون یک ثانیه طول دادن حاضر میشه به پدرم میگم چرا این همه فرق میذارین میگه اون خیلی کمک میکنه در صورتی که فقط تو خونه خوابیده و هیچ کاری انجام نمیده؟

    دیگه خسته شدم میتوام تا جایی برسوننم برا کلاس میگن خودت برو ما وقت ندارم ولی برا خواهرم که کوچیکت تره وسط کار ول میکنه میره دنبالش بخدا خسته شدم خسته شدم برا همه چیز بهم گیر میده به این نتیجه رسیدم که برا خودم دوست دختر پیدا کنم که حرفامو بفهمه و همدمم باشه .

    ولی از خودم خجالت میکشم میگم این همه مسجد رفتی که اخرش این طوری بشه از طرف دیگه منو یکی از دخترای فامیلمون همو می خوایم نه ( برا دوستی ) و میگم اگه برم دنبال  دوست دختر به اون ظلم کردم بخدا نمیدونم چی کار کنم کمکم کنین از این فکر تمام امتحاناتم رو دارم خراب میکنم.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در پسران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۹۲
    • جمعه ۱ بهمن ۹۵ - ۲۲:۲۰

    ریشه یابی علت های گرایش به خودارضایی

    سلام
    با توجه به اینکه از سوالات میشه فهمید متاسفانه افراد زیادی به مشکل خودارضایی مبتلا هستن، برای جلوگیری از این آسیب افرادی که قبلا مبتلا بودن یا متاسفانه الان هنوز دچارش هستند بیان و بگن اولین بار به چه علت این کار رو کردن ؟ محرک ها رو بگن تا پدر مادرا ، معلما ، خواهر برادرا و افراد علت ها رو بفهمن و حواسشون رو جمع کنن .

    چون مثلا اکثرا گفتن از کودکی به خاطره کنجکاوی ها و ... بوده این جوری همه عوامل رو میتونیم دسته بندی و شناسایی کنیم .

    اجرتون با خدا
    موضوعات مرتبط: خودارضایی , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۶۱
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    برای پدرم مهم نیست که من تو چه شرایط بحرانی قرار دارم

     با سلام و خسته نباشید

    دختری 17 ساله هستم از استان های شمال کشور و دوم دبیرستان هستم. از پدرم متنفرم ازش بدم میاد اصلا براش مهم نیست که من تو چه شرایط بحرانی قرار دارم .

    بخدا از دستش از چشمام به جای اشک خون میاد دیگه از دستش خسته شدم گاهی اوقات فکر میکنم برای این به این دنیا اومدم که زجر بکشم-عذاب بکشم کل بدبختیای دیگران افتاده رو دوش من...

    خونه ما همیشه دعواست پدرم همیشه مادرمو کتک میزنه حتی یه بار میخواست با چاقو بکشتش مامانم برای دفاع از خودش مقابلش ایستاد و در آخر چاقو خورد به پای پدرم .

    من اون لحظه انقدر ترسیده بودم که فقط جیغ میکشیدم پا برهنه به خونه همسایه بالایی رفتم و ازش درخواست کمک کردم آبرومون جلوی عالم و آدم رفت وقتی دعوا میشه مو به تنم سیخ میشه خواهرمم میاد بغلم از همه جا منع شدیم .

    ما رو هیچ جا نمیبره فقط 5 شنبه ها اونم با خواهش و تمنا ما رو میبره بیرون . خونه مادربزرگمم که میریم مادربزرگم ( مادربزرگ مادریم) همش بهمون تیکه میندازه وقتی زجر کشیدن مامانمو میبینم جیگرم آتیش میگیره حتی قصد خودکشی داشتم و میخواستم از این زندگی نحسی و فلاکت بار راحت شم ولی مامانم انقدر جیغ زد و خودشو زد که پشیمونم کرد و حتی به فکر اینم که وقتی بزرگ شدم و 20 سالم شد برم یه خونه جدا بگیرم و یا انقدر درس بخونم که برم یه شهر دور .

    مامانم میگه تو هر جا بری من باهات میام اگه تو نباشی این منو میکشه من دلم به تو و خواهرت خوشه اگه شما نباشین میمیرم . خواهر کوچیکترم بخاطر کارای پدرم تشنج کرده و هنوزم که هنوزه داره قرص میخوره .

    موضوعات مرتبط: روابط با پدر , خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۶۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۱۵
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    مدتی هست که احساس میکنم کاملا از پدرم متنفرم

    من یه دختر بیست و پنج ساله هستم و مدتی هست که احساس میکنم کاملا از پدرم متنفرم. به طوری که واقعا زندگی کردن با اون در یک خونه برام غیر قابل تحمل شده
    از وقتی یادم میاد به خاطر وجود پدرم از همه چی محروم بودم. حتی وقتی پنج شش ساله بودم به خاطر بازی تو کوچه ازش کتک می‌خوردیم. با تسبیح اش . میزدمونو میآورد خونه. از وقتی یادم میاد با مادرم اختلاف داشت. یه آدم بد دل. که از هیچ تهمتی به زن اش دریع نمیکنه .حتی به مادرم تهمت ارتباط با دامادمون رو میزد.

    داماد ما از وقتی یادم میاد همیشه نمازش رو اول وقت خونده. و همه به انسانیت و پاکی اش قسم میخورند. طوری شده که حتی دامادهای خانوادمونو هم دوس ندارند خونه ما بیان. همیشه رضایت دیگران رو به خانواده اش ترجیح داده.

    حتی اگه ما گاهی حوآسمون نباشه یه خورده تو خونه بلند بخندیم حتما دعوا میکنه. انقد اینجوری کرد شادی رو تو خونه امون کشت. تبدیل شدیم به یه خانواده افسرده که هیچکس دلش نمیخواد باهاش رفت و آمد کنه. انگار همیشه عزاست تو خونه مون. انقد پشت سر زن و بچه مردم حرف زده وارد هر مجلسی میشیم همه روشون رو از ما برمیگردونن.

    نمیدونی چقدر دلم میشکنه به مادرم بی احترامی میشه. به خاطر محدودیت ای که همیشه داشتم از کار و زندگی و درس افتادم. با اون همه انرژی ای که داشتم الان تبدیل شدم به یه آدم پوچ. از دست اش زخم معده گرفتم. به خاطر اینکه باهاش سر یه سفره نشینم نمیشم سحری بخورم.

    خیلی موقعها بدون سحری روزه میگیرم. یه آدم بی ادب که تو خونه دست به سیاه و سفید نمیزنه. چایی خوردن اش حال آدم رو بد میکنه. همه فامیل و در همسایه از اخلاقش بیزارند.

    اگه جواب سلام اش هم میدن به احترام خانواده و زنشه... یک عمر ما رو تو یه محله آشغال نگه داشت در صورتی که توانش رو داشت بره جای بهتر. فرصت های خوب ازدواج مون رو به خاطرش از دست دادیم. از دست اش دیگه کم آوردم. رسیدم به آخر خط. به خاطر سخت گیری های احمقانه اش دنیای سفید بچگی ام تبدیل شده به یه دنیای  پوچ و سیاه. گاهی براش آرزوی مرگ میکنم. بعد خواب میبینم مرده و اون دنیا حال بدی داره. بیدار میشم گریه میکنم میگم خدایا بخشیدم. ولی بعد چند روز روز از نو و روزی از جالب اینجاست که فکر میکنه جاش اون دنیا وسط بهشته...
    الان که دارم اینها رو می‌نویسم داره اذان صبح میده..
    شما به من بگید چی کار کنم؟ با جوونی ام که داره از دست میره و هدر میره بدون هیچ هدفی چی کار کنم؟
    شما رو به این لحظات عزیز قسم تون میدم برام دعا کنید شاید بین شماها کسی باشه که آبرویی داشته باشه در درگاه خدا. من که دیگه انقد بد خلق شدم و نا امید احساس میکنم خدا هم ازم رو برگردونده .

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۶۲۶
    • جمعه ۵ تیر ۹۴ - ۲۱:۰۱