خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۱۰۶ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

چطور بفهمم برادرم معتاد شده یا نه؟

سلام

پدرم دو همسر داره  و خیلی بداخلاق هستن و به روحیه و عاطفه بچه ها هم اصلا اهمیت نمیدن. از همسر دیگه شون پنج تا پسر دارن و خیلی هوای همو دارن و تقریبا تمام ثروت پدرم در اختیار اونهاست

منم یه برادر دارم فقط که با پدرم خیلی مشکل داره سر ظلمی که پدرم بهمون کرده، اما پدرم براش یه مغازه بزرگ خریده و برادرم مشغول به کار شده. یه سال مغازه رو کرایه داد و خوش میگذروند، اما پدرم اصرار کرد باید برگرده مغازه و کار کنه ، داداشمم تنبل شده، الان که حدود یک ساله دوباره برگشته تو مغازه ،کلی مشکل درست کرده برامون.

خیلی پسر خوب و مومنی بود،الان حتی نمازشم نمیخونه، اصلا دوست نداشت و رفت و امد نمی‌کرد با کسی،اما دو ماهه چند تا دوست جدید پیدا کرده و شبا تا دیر وقت بیرونه و گاهی حتی شبا هم خونه نمیاد .دوستاش از مغازه دارای شهرن،باهاشون میره باغ یا خونه اونها و اواز میخونن.فیلم گرفته بود ،فیلمشو دیدم ظاهرا ادمای سالمی میان .

اما واقعا نمیدونم که اونجا چیکار میکنن،ما هیچکس رو نداریم که با برادرم صحبت کنه ،اصلا هم اجازه نمیده که باهاش حرف بزنیم فورا داد و بیداد راه میندازه، پدرمم اصلا براش مهم نیست و فقط پسرای دیگه شو دوست داره. من و مادر و خواهرم جز خدا هیچ کسی رو نداریم، پدرم همه رو ازمون دور کرده . خیلی نگران برادرم هستیم، نمیدونم چیکار کنیم، میخواستم بپرسم چقدر نگرانی من درسته؟ ممکنه برادرم معتاد شده باشه ؟ :(

لباساش رو بو میکنم،هیچ بویی نمیده اما لطفا راهنماییم کنید ،چه کاری از دستمون برمیاد که انجام بدیم برادرم دوباره مثه قبل بشه؟ الان دیگه حتی براش مهم نیست سر ما چی میاد . چطور بفهمم برادرم معتاد شده یا نه؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۵۰
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    چطور از سختی زندگی در خونه مادر شوهر نجات پیدا کنم ؟

    سلام کاربرای محترم
    یه سوال داشتم از ابتدای زندگی با خانواده همسرم ( مادر شوهر ) زندگی می کنم و چون خونه ای که در اون زندگی می کنیم خونه مادر همسرم هست احساس مالکیت شدیدی نسبت به خونه و وسایل اون داره و اجازه هرگونه استقلالی رو از ما گرفته به نحوی که من حتی در یخچال رو هم باز می کنم مدام زیرچشمی نگاه می کنه که مبادا چیزی کم بشه و با وجود اینکه کل هزینه های زندگی رو من و همسرم تقبل کردیم .
    هر هفته کل دخترها و پسرهاش رو دعوت می کنه و تا چند روز با خانواده خونه ما می مونن و طبیعتا اون آزادی که در رفتار و پوشش بدون حضور سایرین دارم اینجوری نمی تونم داشته باشم.
    حتی گاهی برادر همسر متاهلم یک ماه خونه ما می مونه و همه به خاطر اینکه حس می کنن اونجا منزل مادرشونه به راحتی اختیار کل خونه رو به دست می گیره.
    من بسیار عذاب می کشم، چون هر چی کار می کنم برای مهمونی های آخر هفته خانواده همسرم هدر می ره. با همسرم هم هر وقت صحبت می کنم، حاضر نیست هیچ کاری انجام بده تا مستقل بشیم و گاهی حتی حاضر نیست حرف هام رو بشنوه.
    در ضمن ما خودمون یه خونه در شهر دیگه داریم که خواهر همسرم در اون ساکنه و هیچگونه اجاره بها یا چیز دیگه ای بابتش نمی پردازه. و به خاطر نداشتن خونه نیست که در منزل مادر همسرم ساکنیم و فقط به خاطر تنهایی و بیماری مادر همسرم در اون منزل ساکنیم .
    می خوام بهم راهکاری نشون بدین تا از این وضعیت نجات پیدا کنم، حالا چه با سیاست های زنانه و چه به هر روش دیگری. البته ناگفته نماند که من همسرم رو خیلی دوست دارم و دلم نمی خواد که بحث و جنگ و جدلی سر این موضوع پیش بیاد.
    متشکرم
  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۲۰
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    از وقتی که ازدواج کردم واسه خودم زندگی نکردم

    سلام

    یه مشکل خانوادگی دارم که نمیدونم باهاش چیکار کنم امیدوارم بتونید راهنماییم کنید .

    من متاهلم دختر بزرگ خانواده هستم پدرم و دو ساله از دست دادم یه برادر بزرگتر دارم که اونم متاهله تا چند ماه پیش طبقه ی بالای خونه ی پدرم زندگی میکردن ولی همسرش دیگه نموند یعنی بعد از فوت پدرم بنای ناسازگاری گذاشت و دیگه نمیخواست تو اون ساختمون زندگی کنه و چند ماهه که از اونجا رفتن .

    الان مادرم و خواهرم که اسکیزوفرنی داره با هم تو اون خونه زندگی میکنن . یه کم در مورد مادرم براتون بگم یه مادر وابسته ست ،این وابستگیش ما رو خیلی اذیت میکنه من خودم 8 ساله که ازدواج کردم از همون روزای اول مامانم انتظار داشت هر روز برم خونشون اگه نمیرفتم ناراحت میشد توقعاتش باعث شد که منم هر روز میرفتم بعد از ظهرها .

    ولی واقعا سخت بود چون به هر حال خودم تشکیل زندگی داده بودم ولی مادرم اینو درک نمیکرد اصلا،طوری شد که این وابستگی دو طرفه شد یعنی منم دیگه عادت کردم به رفتن خونه ی اونا بعدشم که شدت گرفتن بیماری خواهرم و بعد هم بیماری پدرم که سرطان داشت این رفت و آمدها رو بیشتر کرد .

    مامانم دیگه به خاطر مشکلات زندگیشون از لحاظ روحی ضعیف شده بود و به من و اون یکی خواهرم که اونم متاهله نیاز داشت .

    باور کنید تو مدتی که ازدواج کردم دیگه واسه خودم زندگی نکردم همیشه درگیر مسائل و مشکلات خونه ی پدری بودم خودم هم خیلی به هم ریختم افسرده شدم تا دو سال پیش دارو مصرف میکردم .

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۸۹
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    خانواده شوهرم از نظر مسائل جنسی یه کم راحتن !

    سلام

    از وقتی این وبلاگ رو پیدا کردم متوجه شدم که توهم " دانستن " دارم و خیلی چیزا رو نمیدونم.

    من ازدواج کردم. خانواده شوهرم یه کم راحتن و از نظر مسائل جنسی و اینا، کلا آدمای راحتین. مثلا باباشون ( پدرشوهرم) عمل جراحی پروستات داشتن، به من که عروسشون باشم از درد اونجاشون میگن!!! من آب میشم میرم تو زمین و خودمو به اون راه میزنم. یا مثلا خواهر شوهرم که بچه شون سقط شده بوده با همه ی جزئیات از اتفاقایی که افتاده میگن که واقعا زشته حتی جلو شوهرم به راحتی حرف میزدن. من خیلی خجالت میکشیدم.

    این دفعه که رفتیم منزل خواهر شوهر محترم، زن داداش شوهرم که بچه ی کوچولو دارن، جلو شوهر خواهر شوهرم سینه شو در میاره و به بچه شیر میده . یعنی مردا کلا اونجا بودن ولی زن داداش شوهرم سینه شونو جلو مردا در میارن و بچه رو شیر میدن. البته چون ایشون خیلی زیبا نیستن، من اهمیت نمیدادم. و نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم و تا حالا هیچی بهشون نگفتم.

    به نظرتون این چیزا عادیه ؟ شما هم تو این شرایط هستید ؟

    من تو خونواده ای بزرگ شدم که همیشه خیلی باحیا بودیم حتی به مادرم هم نمیگفتم که پریود شدم، اونوقت الآن اومدم تو خونواده ای که همه چیزی واسشون عادیه و واقعا متأسفانه باید بگم بی حیا هستن و خیلی حال منو به هم می زنن. به نظرتون لازمه که به خونواده خودم ینی مامانم و آبجیام بگم که اینجا اینجورین  ؟ یا عادیه ؟ چه جوری برخورد کنم ؟

    تو رو خدا بگید عادیه که پدرشوهرم درباره پروستات و مسائل مربوطه برا من توضیح میده و میگه درد داره و ...  یا خواهر شوهرم درباره پریود و خونریزی زایمان و اینکه دست کردن داخل واژنشون و بچه رو کشیدن بیرون و ازین جور مسائل جلو شوهرم که میشه برادرشون و جلو بقیه مردا و بیرون آوردن سینه ها جلو مردای فامیل ( محرم و نامحرم ) واقعا عادیه ؟ یا من خیلی پاستوریزه ام ؟؟؟ به نظرتون چه واکنشی نشون بدم ؟

    آیا باید به شوهرم بگم که بهشون تذکر بده یا نه ؟؟؟ زشت نیست که به شوهرم بگم ؟؟؟ تا حالا به هیچ کس نگفتم چون خیلی خجالت آوره . تو رو خدا راهنمایی کنید. به نظرتون این رفتارها برای بعضیا واقعا طبیعیه یا اینکه از سر عقده بازیه ؟

    من خیلی نمیتونم رفتاراشون رو تحلیل و درک کنم و نمیدونم باید چه عکس العملی نشون بدم فقط خیلی بدم میاد.

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۶۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۳۲
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۰

    کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم

    سلام دوستان

    دختری هستم نوزده ساله و نامزدم بیست و یک ساله ، ما دو ساله که عقدیم نامزدم شش تا خواهر دارن و یک برادر و ایشون فرزند آخر خانواده هستند و در این مدت دو سال خواهرشوهرهام اصلا تو زندگی مون دخالتی نمیکنند خدا رو شکر و اگر مشکلی یا دعوایی پیش بیاد همیشه طرف منو میگیرن .

    اما مشکل من این هست که اصلا دوست ندارم نامزدم با خواهرش حرف بزنه و بگه و بخنده ازش متنفر میشم یا اگر با بچه های خواهرش بازی کنه میدونم خیلی مسخره است ولی بخدا دست خودم نیست دو بار رفتم مشاوره اما ثاثیری نداشت .

    ختم چهل روزه برداشتم که به خدا نزدیک بشم و از این افکار لعنتی راحت شم اما نشد . چند بار بهش گفتم تو به خانوادت وابسته ای اما قبول نکرد .چند بار به خاطر اینکه بدون من رفته بود خونه خواهرش دعوامون شد .

    نامزدم مهربونه اما من نمیدونم چیکار کنم زندگی کنم یا نه؟ مشکل من همینه چند بار با خودم گفتم کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم .

    تو رو خدا شما بگین من چیکار کنم؟ برم روان پزشک یا روان شناس ؟ روان شناس رفتم ولی خوب ثاثیری نداشت . من با اینکه نامزدم رو خیلی دوستش ندارم یعنی اینجوری نیستم که براش بمیرم ولی روش حساسم.

    خودش هم میدونه روی خواهراش و بچه هاشون حساسم دارم دیوونه میشم همش میترسم میگم نکنه الان رفته باشه خونه فلان خواهرش .دارم دیوونه میشم تو رو خدا کمکم کنید خیلی ممنونتون میشم.

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۴۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۹
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    به برادرم بگم که دخترش چند تا دوست پسر داره ؟

    سلام
    دختر 17 ساله ای هستم.درس میخوانم و سرم به کار خودم مشغوله. یه برادر زاده ای دارم که 18 ساله هست، دختر شیطونیه. میدونم که چند تا دوست پسر داره و خودشم بهم گفته که سر همه شون رو کلاه میذاره و تیغ شون میزنه . و از منم دعوت کرده که با دوست پسراش آشنا بشم و برای خودم دوست پسری داشته باشم.
    اما من قبول نکردم و در نهایت هزار تا حرف بارم کرد. از قبیل اُمُل و عقب مونده و عصر حجری .در کُل بهم بی ادبی کرد و دعوا مون شد.
    اما من خودم یه انسان بالغی هستم و میتونم خوب رو از بد تشخیص بدم.به همین دلیلم میدونم داشتن دوست پسر اشتباهه.
    به نظرتون اگه به برادرم  حرفای دخترش رو که بهم زده و اینکه چه کارای دیگه ای هم میکنه و دوست پسر داره رو بگم با اینکه برادرم از هیچی خبر نداره و برادر ساده ی من فکر میکنه دخترش آدم خوبیه ، آیا کار بدی میکنم اگه همه چیز رو به برادرم بگم؟
    از طرف دیگه هم میترسم  اگه بگم همه چیز رو به برادرم، برادر زاده ام با من قهر کنه و کینه به دل بگیره و بخواد بهم زور گویی  بکنه.
    به نظرتون چیکار کنم؟؟
    ممنون.
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۵۶
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    جدیدا برادرها و خواهرمم به زندگیم حسادت می کنن

    سلام عرض ادب خدمت همه ی دوستان

    سوال داشتم از خدمتتون ؛

    من شرایط زندگیم از وقتی که ازدواج کردم به صورتی هست شکر خدا که همیشه خیلی از ادما حسودی زندگی منو میکردن هر چند که سختی هایی هم داشتیم ولی نمیدونم چرا جدیدا این حسادت ها به برادرها و خواهرمم منتقل شده .

    حتی اونام به من حسودی میکنن شاید این حسادت رو از خانواده ی شوهرم میدیدم برام عادی تر جلوه میکرد همیشه ولی واقعا از خواهرم یا برادرام که همه جوره از خودم به خاطرشون گذشتم ولی الان چیزایی دارم میبینم که قابل تصورمم نبوده و نیست .

    به جایی رسیده که برادرم چقولی منو به همسرم میکنه ما چند سال بیشتر نیست ازدواج کردیم ولی خب این حرفا مطمئنن تاثیر بدی روی همسرم نسبت به من میذاره .

    نمیتونم هضمش کنم که برادرم چرا یه همچین کاری رو کرده از این موارد در خانواده همسرم زیاد پیش میومد چون نمیتونستن انقدر محبت زیاده منو همسرمو نسبت به هم ببینن ولی واقعا از برادرم توقع نداشتم .

    این همه محبت بهش کردم اخرم خوب مزدمو داد تو رو خدا کمکم کنید دارم داغون میشم .آخه چرا دنیا باید انقدر کثیف شده باشه که برادرم به خواهرش رحم نکنه .

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۳۴
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    نگران روز جدایی از خواهر نابینام هستم

    سلام

    من پسری 21 ساله هستم و وقتی 7 سالم بود مادرم رو از دست دادم. دو تا خواهر دارم که یکیشون 28 و اون یکی 35 سالشه و به همراه پدرم زندگی می کنیم.

    خواهر دومیم تازگیا ازدواج کرده و به یه شهر دیگه رفته. خواهر بزرگم نابیناست. مشکلی که من دارم اینه که اون خیلی به من وابسته است. باید هر روز که از سر کار میام خونه برم بغلش کنم بوسش کنم بعد بشینم براش توضیح بدم از صبح تا حالا چیکار کردم.

    شبا هم باید پیشش بخوابم.سر کارم که هستم مدام به من زنگ میزنه. البته می دونم منو خیلی دوست داره و منم خیلی دوستش دارم چون یه جورایی برام مادری کرده ولی احساس می کنم اگر یه روزی خدایی نکرده بخوایم از هم جدا بشیم چه عذابی باید بکشه.

    کمکم کنید من تا حالا نتونستم رو حرف آبجیم حرف بزنم. می ترسم چیزی بگم دلش بشکنه. راهنماییم کنید.

    با تشکر

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۴۹
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۰

    نمی تونم ذهنم رو از بی معرفتی های زن داداشم آزاد کنم

    سلام دوستان

    خواهش میکنم راهنماییم کنین . من هفته یازده بارداری هستم. خدا رو شکر زندگی خوبی هم دارم. دلم میخواد توی این مدت آرامش داشته باشم تا جنین هم آروم و خوب باشه.

    از وقتی باردار شدم همه کسایی که می شناختم زنگ زدن تبریک گفتن و آرزوی سلامتی کردن و خوشحال بودن. من با سختی حامله شدم بعد از کلی درمان نازایی خیلی رنج کشیدم.

    همه به جز یک نفر. زن داداشم . کسی که هر چی فکر میکنم همیشه بهش احترام گذاشتم و خوبی کردم. دوست قدیمی م بود دوسش داشتم. توی مراسم عقد و ازدواجش همه کار کردم. همه کار از ته دل. از سر خوشحالی...

    اما اون عوض شد. وقتی ارشد قبول شدم خیلی ناراحت شد اینقدر که کاملا مشخص بود توی عقد و ازدواجم ناراحتی میکرد بی محلی میکرد حتی چند بار سعی کرد با حرفاش ذهنیت منو نسبت به شوهرم عوض کنه یا بینمون بحث درست کنه.

    عروسیم مثل یه غریبه آخرای عروسی اومد نه سلام نه تبریک نه خداحافظی ، مثل غریبه ها ته سالن نشسته بود. حتی با پدر و مادرم به خاطر مهریه من و یه سری مسائل خاله زنکی دعوا کرد.. ولی من چیزی به روش نیاوردم توی تمام این مدت. به خاطر داداشم که دعواشون نشه و کلا شخصیتم آروم هست.

    بارداریش رو هم همون لحظه که فهمیدم تبریک گفتم و احترام داشتم روز زایمان هم رفتم بیمارستان و نیم سکه هدیه دادم بهش... حتی چند روز قبل از این که آزمایش بارداری بدم خونمون مهمون بود با پذیرایی مفصل... اما اون توی این مدت زنگ که هیچی حتی یه اس ام اس تبریک هم نداد. از این بی معرفتی خیلی خیلی دلم شکست.

    همش توی ذهنم کاریی که براش کردم و بی محلی و بی معرفتی اون می چرخه خیلی دلم سوخته نمیتونم ذهنم رو ازش آزاد کنم. فکرش مثل یه فکر وسواسی توی ذهنم می چرخه. چرا جواب خوبی رو باید بدی ببینم. اصلا دستم نمک نداره. اون طوری رفتار کرد انگار من وجود ندارم و براش ارزشی ندارم و منو کوچیک کرد ..

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۲
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵ - ۲۲:۴۰

    خواهر بزرگم که مجرده ، عمدا جلوی شوهرم حجابش رو رعایت نمیکنه

    با سلام
    خانم 20 ساله ای هستم و نامزدم 29 سالشونه. و 3 ماهی هست که عقد کردیم و نامزدیم. من پدرم رو از دوران کودکی از دست دادم و الان مادر و سه تا خواهر دارم. خواهر بزرگم 35 سالشه و مجرد. بقیه ی خواهرام هم ازدواج کردن و بچه دارن. خانواده ی من رو ، بعد از فوت بابام ، ،خواهر بزرگم و مادرم سرپرستی کردن. و اینکه برای خواهر بزرگم و مادرم، من و خواهرام احترام زیادی قائلیم.
    و باید بگم که تو خونه مون همه از خواهر بزرگترم خیلی حساب میبرن حتی مادرم. یه جوارایی نقشش تو خانواده شده مثل پدر خونه. اما از زمانی که من نامزد کردم خواهر بزرگم رفتارش عوض شده. عصبی شده، تند خو شده، پرخاشگر شده،خیلی ناراحته.
    و یه چیزش که من رو خیلی آزار میده، اینکه هر وقت نامزدم میاد خونه مون، اصلا حجابش رو رعایت نمیکنه. اصلا انگار نه انگار که نامزدم بهش نامحرمه.
    نامزده  من خیلی شرمش میشه و بهم میگه به خواهرم بگم که این وضع لباس پوشیدن نیست. اما من روم نمیشه به خودش بگم چون برام جای پدرم رو داره، به همین دلیل به مادرم گفتم، مادرمم بهش گفت ، اما به مادرم گفته که من این جوری راحتم به شوهرهای اونا بگو چشماشون رو درویش کنن و نبینند.
    از دیدگاه شما بد نیست من خودم اقدام کنم و بهش تذکر بدم؟ چون میترسم از دستم ناراحت بشه؟ بد نیست بهش بگم ؟
    ممنون.
  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۵۳
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵ - ۲۲:۱۵

    دوست دارم رابطه مادرم و ناپدریم ، رابطه ی خواهر برادری باشه

    سلام

    یه دختر *1 ساله هستم . پدرم * سال پیش به رحمت خدا رفت، به واسطه خوب بودن درسم همیشه بلند پرواز بودم ولی همیشه نگران تنهایی مادرم بودم خوشبختانه مادرم  دو سال پیش به کمک عمم با مردی ازدواج کرد که فرزند و همسرشو رو از دست داده .

    البته بعد از مدتی فهمیدم قبل از بابام خواستگار مامانم بوده که مامانم به دلیل اینکه 4 سال ازش کوچیکتر بوده  مامانم مخالفت کرده اما زمونه دوباره اینا رو به هم رسونده .

    ناپدریم مرد خیلی شاد و با محبتی هست و به خاطر پوست و مو روشن  خیلی خوب مونده همچنین  تونست تو یه مدت دوباره شادی رو به خونه ما بیاره  . رابطه  ما با هم  خیلی خوبه اما هیچ وقت نحواستم به عنوان جایگزین پدرم بهش نگاه کنم .

    خودش هم متوجه شد و نخواست جای پدرم رو بگیره . مثلا اوایل که دید وقتی منو دخترم صدا میکنه ناراحت میشم با پسوند جان یا جون و ... صدا میکنه منم به دوستایی که خیلی در جریان زندگیم نیودم ناپدریم رو دایی کوچیکم معرفی میکرد.

    تو این مدت خیلی حامی من بود مثلا وقتی دانشگاه قبول شدم مامانم به خاطر فاصله قبول نکرد برم ولی ناپدریم با توجه به کارمند بودن خودش و مامانم تا  جایی که امکان داشت به نزدیک ترین شهر به دانشگاهم انتقالی گرفتن و اوابل هقته ای دو سه بار  مامانم رو میاورد پیش من تا هر دو با این جدایی عادت کنیم .

    مشکل اصلی من  اینه که دوست دارم همین جور که سعی کرده جای پدر منو نگیره و مثل دایی من باشه ، برا مامانم هم مثل داداش باشه . میدونم حرفم غیر منطقیه ولی واسه من  خیلی خیلی باعث شرمساری و نگرانی  هست .

    البته جلوی من خیلی خیلی رعایت میکنن  یکی دو بار دیدم بعضی رفتارها رو دیدم . همیشه این چیزا یا فکر رابطه اینا منو عصبی میکنه . چند ده روز پیش تولد مامانم بود خواستم غافلگیرش کنم با اون که از قبل گفته بودم نمی تونم بیام بخاطر کلاسا یواشکی اومدم خونه و ... ، متوجه من نشدن همون طور بی صدا برگشتم و چند هفته به بهونه درس نرفتم پیششون و یکی دو بار مامانم اومد اینجا . تو این مدت به مامانم به چشم یه خیانتکار نگاه می کنم که مستحق مجازاته  ، از طرف دیگه امروز فهمیدم مامانم تو 39 سالگی هوس کرده دوباره یچه دار شه و  قبلا یه بار باردار شده بود که من در جریان نبودم ولی بخاطر سنش نتونست نگه داره .

    حالا هم زیر نظر دکتره که دوباره باردار شه اصلا به فکر نمیکنه که داره چیکار میکنه با من ، با آبروی من ، فکر کن یه خواهر یا برادر داشته باشی که 19 ، 20 سال ازت کوچیکتره دو روز دیگه چه جوری تو رو فامیل و اشنا نگاه کنم ؟

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۴۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۱۴
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    یه چادری واقعی چه جور باید رفتار کنه ؟

    سلام

    من یه دختر ۱۹ ساله م متاهلم ، چادری ، انقدر تو این وبلاگ از چادر شنیدم از اینکه دوسش دارن و ... حالا دنیای واقعیم ، تو محیطی هستم کف باید چادری باشی ، منم چادریم ولی قبل تر از اینم چادری بودم و اصلا ازش بیزار نبودم و احساس خفگی نمیکردم . مسئله یا بهتره بگم شخصی که متنفرم کرده از چادر شده دغدغه م . انقـــــدر گیر میده که هر سر میترسم باز بگه چرا چادرت ملیه ؟ چرا تو مهمونی زنونه و عروسی روسریت یه ذره سر خورد.. چرا چرا چرا ؟

    تو ماشین نشستم با حجاب کامل محکم گرفتم چادرمو نگاهمو کنترل میکنم یه مرد رو حضورشو حس میکنم تو کوچه یا خیابون میگم وااای نکنه به من نگاه کنه؟ و ارضا شه؟ یا به گناه بیفته ؟ باورتون میشه ( حالا نه که من تحفه م یا ارایش دارم نه اصلا خیلی وقت ها مردها متوجه حضورم نمیشن ولی این ذهنیتو مادر شوهرم برام درست کرده ) من نمیگم مردها بی جنبه ن و ... از ذهنیتم که به تازگی تخریب شده میگم .

    نمیدونم مهمون بیاد خونمون بالاخره بهش سلام بدم یا نه ؟ نگن این کرم داره ؟ سلام ندم میگن بی شعوره ، سلام بدم از مادر شوهرم میترسم . جدی جدی خودمم فکر میکنم دور از جوونم  زن بدکاره ای چیزی هستم. جوری که حتی چند بار به شوهرم گفتم اگه من خطایی کردم بگو ؟ ایا من جـ.... ام ؟

    بهش میگم من فکر میکنم حتی نباید حرف زد با هیچ مردی ، همسرم میگه زیادی بد دل شدی ، حتی این تغییر رفتار رو خواهرام قشنگ متوجه شدن ، یه وقت تلفنم زنگ بخوره سریع اسم طرفو میگم مادر شوهرم فک نکنه من با پسر میحرفم . این ادم کلا بدبینه نه فقط به من ، حتی نگاهش به دختر بچه ۵ ساله ابزاریه ، حالم از چادر بهم میخوره اعصابم بهم ریخته س . نمیخام یه چی بگین حالم خوب شه یا مادرشوهرم تغییر کنه . فقـــط بگید یه چادری واقعی چه جور باید برخورد کنه ؟

    حیا یعنی چی؟ حیا یعنی من به خودم شک داشته باشم؟ حیا یهنی به همه شک داشته باشم که این دختره این رفتارش اره ؟

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۱۰
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵ - ۲۲:۳۰

    بهم یاد بدید چطوری به خواهرام محبت کنم

    سلام

    من کسی هستم که تو این 20 و چند سال هیچ رابطه احساسی با کسی نداشتم. یه آدم گوشه گیر و بی احساس!

    چند تا خواهر دارم که ازدواج کردن ولی من بعد از اینهمه مدت به این فکر افتادم که باید رابطه ما خیلی بهتر از اینها می بود! و مقصر همه این قضایا رو هم خودم می دونم .

    می خوام تمام تلاشمو بکنم که خودمو تغییر بدم. خیلی دوست دارم بهشون بگم "دوستتون دارم" یا دستشون رو تو دستم بگیرم. ولی همش می ترسم که فکر دیگه ای بکنن!

    حتی اگر اینها رو هم بذاریم کنار، من براشون هیچ کاری نکردم. بارها شده بود تو این بیست و چند ساله که ازم خواستن مثلا براشون چیزی بخرم یا جایی ببرمشون ولی انجام ندادم. نه خبری از محبت کردن بوده و نه کادو خریدن و ...

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۱۷
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۵

    چه گناهی کردم که بچه ی یه مادر بی عاطفه شدم؟

    سلام

    خسته شدم بخدا، آخه من چه گناهی کردم که بچه ی یه مادر بی عاطفه شدم؟ مامان من شاید تو کل سال فقط یه بار منو ببوسه اونم شاید، تا من میخوام بوسش میکنم میگه ایییش بدم میاد ، تا برادر زاده هاشو میبینه سر تا پاشونو خیس میکنه از بس میبوسه . حالم ازش بهم میخوره مثلا منو بعد دو تا بچه ی سقط شده و بعد از کلی نذر به دنیا آورده... کاش منم مثل اونا میمردم از دستش راحت شم،  نمیدونید من چه زجری میکشم هر روز ؟ یادم نمیاد یه بار گفته باشه من دوستت دارم، یه بار بغلم کنه یه بار فقط یه بار از خوبیام بگه .

    روزی چند بار با 5 تا خواهراش حرف میزنه کلی از من بد میگه، چند شب پیش مهمون اومد خونمون کلی جلو اونا گفت این بده این فلانه این بهمانه، جلوی کی؟ جلوی کسی که دخترش دو سال پیش از دوست پسرش حامله شد ولی یکبارم پیش مامانم بد دخترشو نگفت!

    من از بس استرس داشتم تا 12 سالگیم شب ادراری داشتم هر شب، هر روز صبحم همش فحشم میداد خودش معلمه اون موقع یه تحقیق داشت برای دانشگاهش در مورد شب ادراری که فهمید علت برمیگرد به تنش های روانی گفت من که انقد خوبم تو چرا شب ادراری داری؟!

    ازش راضی نیستم، تو دوران مدرسه یکبار نگفت مشکل داری یا نداری ؟ همش میگرن داشت میخوابید، من بدبخت میموندم و با خواهر کوچکتر از خودم که غذا رو گرم میکردم به اونم میدادم پدرمم بخاطر ساخت خونه اون سال ها بیشتر شمال میرفت .

    بخدا همیشه شاگرد باهوش و ممتازی بودم، میگفتم مامان املا میگی بهم؟ میگف خودت از روش بنویس! من وقت ندارم! اینهمه میگن مادر تکرارنشدنیه مهربون ترینه من چیزی ندیدم... مامانم یکبار منو دعا نکرده همش نفرینم میکنه میگه ان شاء الله بدبخت شی ان شاء الله به درد من دچار بشی تو .

    همه جا منو خوار و ذلیل کرده طوری که همه هر چی بخوان بهم میگن... کافیه راجع به فامیلاش حرف بزنم تا دو روز فحش میده و غر میزنه و نفرین میکنه اونوقت اونا از من یه چیزی میگن با اونا میخنده میگه راست میگین . از مامانم متنفرممممم، نمیگذرم ازش، زندگیمو به کامم تلخ کرده .

    هر وقت میبینم یکی مامانشو خیلی دوست داره یا میگه مامانم خیلی مهربونه حسرت میخورم . من که تا الان هیچ مهر و محبتی ندیدم . تا زمانی که تو خونه کار کنم باهام خوبه اما تا کار نکنم شروع میکنه داد و بیداد

    چیکار کنم که خلاص شم از این شرایط افتضاح؟

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۴۵
    • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵ - ۲۲:۴۰

    خانومایی که برادر دارند و آقایونی که خواهر دارند راهنمایی کنند

    با سلام

    دختری 24 ساله هستم برادری دارم که پنج سال ازم کوچکتره و الان 19 سالش هست . من و برادرم دوران کودکی خوبی داشتیم و تقریبا همش با هم بودیم با هم بازی میکردیم دعوا میکردیم تو سرو کله هم میزدیم من که ازش بزرگتر بودم براش شعر و قصه میخوندم ... خلاصه مثل همه خواهر برادرای دیگه با هم بزرگ شدیم .

    از وقتی که ایشون حدودا 14-13 شدن من هم تو دوران دبیرستان و درسای سنگین رشته ریاضی و کنکور افتادم دیگه رابطه مون مثل گذشته نبود و خیلی کمرنگ تر شد و من اون موقع خیلی متوجه این قضیه نمیشدم بخاطر شرایطی که بود . و بعد از اینکه دوران کنکور رو رد کردم و و یه کم حواسم به دور و برم جمع شد دیدم که انگار اوضاع خیلی خرابه .

    ایشون دیگه چند سالی هست که با من حرف نمیزنه مگه اینکه مجبور بشه و دیگه چاره ای نباشه خیلی سرد با من رفتار میکنه  حس میکنم  که منو نادیده میگیره احساس میکنم دیگه دوستم نداره .

    با پدر و مادرم خیلی راحته و خیلی باهاشون صحبت میکنه ولی دریغ از اینکه کلامی با من صحبت کنه یا مثلا اگه سوالی داشته باشه و میدونه که من جواب اون سوالو میدونم از من نمیپرسه  میره یه نفر دیگه رو پیدا میکنه تا راهنماییش کنه  .

    یا مثلا تو جمع دختر خاله هام که هستیم با اونا حرف میزنه و باهاشون شوخی میکنه ( دختر خاله ها همگی همسن خودم و از برادرم بزرگترند.) با هم میخندیم همگی  مثل همیشه همونجوری  که هممون با هم  بزرگ شدیم . و من وقتی میبینم که با دختر خاله هام اونجوریه ولی با من که خواهرشم اینطور رفتار میکنه ناراحت میشم . و وقتی میبینم زیاد دوست نداره با من حرف بزنه منم تا اونجایی که میشه طرفش نمیرم و باهاش حرف نمیزنم  البته من نسبت به ایشون بیشتر تلاش میکنم برای برقراری ارتباط ولی ایشون همچنان سرد برخورد میکنند

    بنده از نظر روابط اجتماعی با هیچ کس مشکل ندارم و روابطم با دوستانم و فامیل خیلی خوبه حتی با هیچ کسی هم قهر نمیکنم و ایشون هم  خیلی پسر خوبی هستن از نظر اجتماعی و با هیچ کسی مشکل ندارن و همه ایشونو به عنوان یه پسر خوش اخلاق میشناسند حتی اگه من ازش چیزی بخوام از من دریغ نمیکنه  مثلا اگه ازش بخوام منو تا فلان جا برسونه حتما اینکارو انجام میده یا اگه بهش بگم فلان چیزو احتیاج  دارم رفتی بیرون برام بگیر انجام میده .

    مشکل بزرگ من با ایشون اینه که اصلا با من حرف نمیزنه  انگار نه انگار که خواهری هم داره. بعضی وقتا فکر میکنم غرور ایشون مانع میشه با من صحبت کنه بعضی وقتا هم میگم شاید چون هر دوی ما آبان ماهی هستیم وضعیت اینه ( توهم زدم )

    بنظر شما از من بدش میاد ؟ کسی هست که تجربه ای مشابه داشته باشه؟ و لطفا راهنمایی کنید منو چیکار کنم روابطمون یکم بهتر بشه؟

    و کلام آخر به همه آقا پسرا :

    حواستون به خواهراتون باشه خواهرا فرشته های روی زمینن و همیشه  ی همیشه داداشاشونو دوست دارند

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۴۸
    • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۰

    scroll bar code