خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۱۱۵ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

خانواده همسرم به زندگی ما حسادت میکنند

سلام دوستان

حدود چهار سال ازدواج کردم با دختری که از نظر طبقاتی از خودم پایین تر بود، اما از ابتدا خانواده همسرم سعی در بی ارزش نشان دادن تلاش ها و دستاورد های ما میکردند، امکاناتی که برای زندگی فراهم کردم را علیرغم اینکه از زندگی متوسط بسیار بالاتر هست نادیده میگیرند و مداد سعی در بی ارزش نشان دادن آنها میکنند، حتی زندگی برادر همسرم که ضعیف تر از ما هست رو به رخ من میکشند و در رابطه با درآمد برادر و پدر همسرم بزرگ نمایی میکنند و متقابلا درآمد و موقعیت کاری من را شانسی و گذرا میدانند.

هر کار که اطرافیان میکنند رو با تعریف و تمجید یاد میکنند اما وقتی من همان کار را انجام میدهم میگویند وظیفه ات بوده و با توجه به وضع مالیت کم گذاشتی! حتی در پشت سر جوری از زندگی ما صحبت میکنند که انگار ناچارا با وضع ضعیف زندگی ما میسازند و به ما کمک مالی میکنند!

این مسائل گاهی حتی در ذهن همسرم هم اثر میکند و همیشه از وضعیت زندگی و کارهایی که برایش میکنم ناراضی است

موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۹۶
    • سه شنبه ۳ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۵

    2 ساله که اعتیاد پدرم رو از نامزدم پنهان کردم

    سلام

    دختری 24 ساله هستم که 2 ساله عقدم نامزدم پسر خوبیه اما روی اعتیاد حساسیت خاصی داره و متاسفانه پدر من معتاد هستن تا حالا هم این راز رو از نامزدم  مخفی کردم و چون کسی هم از اقوام صراحتا این موضوع رو نمیدونه و اگر هم میدونن به روی خودشون نمیارن برای همین همه ی این ها مزید بر علت شد که من این موضوع رو تا به امروز پنهان کنم.

    اما الان 2-3 ماهی هست که نامزدم حساس شده و تا حالا 2 بار به این موضوع اشاره کرده که پدرت بوی تریاک میداد ووقتی که من انکار کردم گفت خب حتما جایی بوده و دوستاش کنارش کشیدن ...
    از این میترسم که روزی رازم بر ملا بشه ... ممنون میشم راهنماییم کنین چون الان خیلی حساب ویژه ای روی من و خانواده م میکنه و اگه بفهمه خیلی برامون بد میشه... اضطراب این موضوع خواب و خوراک رو ازم گرفته ...

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , تعامل با خانواده , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۷۳
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵ - ۲۱:۴۰

    مشکل ما دخالت پدر بزرگ و مادر بزرگ توی زندگی ماست

    سلام
    من 20 سالم هست و فرزند ارشد خانواده هستم. یه مشکل بزرگ توی خانوادم هست که واقعا باعث بهم ریختن اعصاب همه شده و واقعا نمیدونیم که هر کدوم از ما باید چکار کنیم. مشکل ما دخالت پدر بزرگ و مادر بزرگ ( پدری ) توی مسائل زندگی پدر و مادرم بعد از 23 سال زندگی مشترکه که معضل بزرگی برای ماست.
    توی مسائل مختلفی دخالت میکنن مثلا کلی با پدرم سر اینکه نباید خونه جدید رو به نام مادرم بزنه بحث میکردن و در آخر هم اصلا بهمون تبریک نگفتن !! این در صورتیه که یکی از خونه های پدر بزرگم به اسم زنشه ! ( هر چند بابام خیلی مامانمو دوست داره و خونه رو به نامش زد ولی کسی نمیدونه )، یا اینکه مادربزرگم به مامانم میگه چرا چادر نمیپوشی؟! و  خیلی چیزهای دیگه .
    حتی کاری کردن  من که نوه شون هستم دل خوشی ازشون ندارم. الان هم که گیر دادن که خونه بسازن و خونه قبلی رو به عموی کوچیکم که در شرف ازدواجه بدن و انتظار دارن این کارو بابام بکنه. بابام خیلی آدم ساده ایه و نمیتونه به کسی نه بگه. دقیقا موقعی که کارشون گیر بابام می‌افته بهمون زنگ میزنن وگرنه سالی یه بار هم حالمونو نمیپرسن.
    الانم درکش میکنم که بین ما و پدر مادرش مونده. ولی به نظر شما بعد از 23 سال این حقه؟
    الان باید توی خونه ما ناراحتی باشه تا اونا خوشحال باشن؟ مامانم میگه اگه این کارو بکنی دور منو خط بکش و طلاقمو میگیرم، و من میدونم که بابام اینکارو میکنه.
    یه ذره درک و شعور ندارن که بگن دیگه خودش مستقل شده بچه بزرگ داره ، باید دختر باشی تا بدونی ناراحتی پدر و مادر یعنی ناراحتی تو ... . خیلی ناراحتم ، اگه میشه راهنمایی کنید
     ممنون
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران , جهت اطلاع پدران و مادران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۷
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵ - ۲۱:۰۵

    چطوری به مادرم بگم می خوام آینده مو خودم رقم بزنم ؟

    سلام

    راستش بیشتر یه جور درد دله و میخواستم بدونم اگر جای من بودین چیکار میکردین تا من هم همون کارو انجام بدم . من پسریم 18 ساله . تو نه سالگی پدرمو از دست دادم و بدبختیام شروع شد و از اونروز تا الان یه روز با آرامش نداشتم . پدرم دوست داشت همیشه موفق بشم و مادرمو خوشحال کنم . منم از همون موقع خیلی تلاش کردم و خیلی درس میخوندم ولی به خاطر اینکه میموندم خونه درس میخوندم هم سر کوفت میخوردم .

    از سیزده سالگی که دیگه پدر بزرگ و مادر بزرگم پیر شدن که خیلیم دوسشون داشتم مریض بودن و من سه روز از هفته رو میرفتم ازشون مراقبت میکردم ولی تا اینکه پارسال مادربزرگم و دو ماه پیش پدر بزرگم فوت کرد .

    من از همون اولشم که میرفتم پیششون یکم ناراحت بودم چون به درسام لطمه بزرگی میخورد و هیچکیم تو فامیل درکم نمیکرد مخصوصا برادرم که دو سال ازم بزرگتره .

    الانم چند وقته افسرده شدم و چند ساله خیلی اعصابم خورد میشه و زود جوش میارم و یه حالت تنگی نفس هم گرفتم به خاطر استرس و اضطراب .

    داداشم اصلا تو نخ درس نیست و کلا یه جوری همیشه نا امیدی میزنه و میگه هرکی پولداره از ارثه و این حرفا و ما نداریم و ... ولی اصلا من از این حرفا خوشم نمیاد و باید تحمل کنم حرفاشو .

    از طرفی مادرمو خیلی دوست دارم ولی متاسفانه مادرمم اصلا درکم نمیکنه که کنکور و درس دارم و رشتمم تجربیه . خودم خیلی تلاش میکنم ولی بخدا بی درکیا و رو اعصاب بودن اطرافیان خیلی اذیتم میکنه جوری که به عدالت خدا شک کردم چون منی که نماز میخوندم و شکر گزار بودم دیگه نمیتونم نماز بخونم .

    چطور به خانوادم بفهمونم که نرن رو اعصابم و بذارن هر چی میتونم تلاش کنم واسه هدفم . شما میخواین به کسایی که نمیفهمنت و درک نمیکنن سالهاس تو عذاب و بدبختی هستی بذارن آیندتو خودت رقم بزنی چی میگی ؟

    تابستون رفتم سرکار که پول کتابامو جور کنم حتی منتی سرم نباشه . ولی هیجکس درک نداره .

    اینه عدالت؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۱۸
    • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵ - ۲۱:۲۵

    از دیدن خواهرم حالم بد میشه

    سلام
     من یه مشگلی دارم گفتم اینجا بگم شاید کسی بتونه کمکم کنه البته شاید براتون کمی عجیب باشه ولی به خدا خیلی منو عذاب میده.
    من متاهل هستم خواهری دارم که ۱۰ سال ازم بزرگتره . بنا به دلایلی با هم حرف نمیزنیم فقط در حد سلام خداحافظ همین. اونم به خاطر مادرم که پیره میگم ناراحت نشه . مشکل من اینه دوست ندارم خواهرم رو ببینم حالم بد میشه. واقعا بد میشه . برادر یا خواهرای دیگم ۶ ماه یه بار دعوتم کنن وقتی میرم خونشون اونام اونجان .
    همیشه بدون دعوت خونه همه میرن  یه جورایی خودشونو دعوت میکنن  از بس مفت خور و لاقیدن اصلا براشون مهم نیست صابخونه خوشش بیاد یا نیاد . منم وقتی اونارو میبینم یا باید تحمل کنم یا از وسط مهمونی پا میشم میام خونه . الانم حالم خیلی بده چون شبش خونه خواهر کوچیکم دعوت بودیم سرشام دیدم یهو اومدن .
    منم سفره رو جمع کردم و سردرد رو بهونه کردم با بچه هام برگشتیم. دلم واسه بچه  هام میسوزه مهمونی کوفتشون شد دیگه نمیدونم چیکار کنم . مشکلی که با هاش دارم رو نمیتونم بگم فقط بدونین از این مشکلای خواهری نیست که ممکنه برا هر کس پیش بیاد بین من و او همه چی تمام شدس و عاطفه خواهری دیگه وجود نداره یه جورایی ازش متنفرم پس خواهش میکنم نگین باهاش دوستانه حرف بزنو مشکلتو بگو.
    یا باید قید همه رو بزنم خونه هیچ کس نرم چون اونام اونجان.یا باید فقط تحمل کنم و اعصابم بهم بریزه. ضمنا بزرگترا و مامانم وساطت کردن ولی فایده نداره چون اون درست بشو نیست همه میدونن مقصر اونه ولی میخوان اوضاع بدتر نشه میگن دو تایی مقصرین.
    حالام نمیدونم چکار کنم. در اصل مشکل من اینه وقتی من خوشم از اونا نمیاد چرا هر جا میرم اونا جلوتر از من میرن ؟ من بدبخت ۶ ماه یه بار مهمونی میرم اونا یه شب در میون حداقل اون یه شب و که من میرم اونا نیان . فهم این که دیگه خیلی سخت نیست .
    خواهش میکنم راهنماییم کنین .
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۶۴
    • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵ - ۲۲:۱۰

    چطور حال روحی مادرم رو بهتر کنم ؟

    سلام

    دختری هستم 20 ساله که تنها با مادرم زندگی میکنم. ( پدرم چند سال پیش فوت کردند ) ،‌ متاسفانه مادر من دچار تحلیل لثه شدند و بعد از کلی مواظبت و دکتر و ... در نهایت دو روز دیگه باید کشیدن همه دندوناشونو رو شروع کنن و تا 2-3 ماه بدون دندون باشن تا لثه هاشون ترمیم بشن و بتونن دندون مصنوعی بذارن ( ایمپلنت کردن کل دندونا هزینه خیلی سنگینی داره که علی رغم توان مالی مادرم ترجیح میده پولشو نگه داره برای خرج های آینده و از دندون مصنوعی استفاده کنه ).

    این مسئله از لحاظ روحی روانی حالشو خراب کرده. دندونا رو کشیدن تو سن 40 سالگی و 3 ماه بی دندون بودن و در نهایت بعد اون دندون مصنوعی گذاشتن .

    علاوه بر اون مادر من استاد دانشگاه هستن و امکان مرخصی گرفتن ندارن و با اون وضعیت باید یک جوری به کلاساشون برسن.  از لحاظ روحی روانی حالش خیلییی خرابه و من از اون بدتر. آدمی که میبینه عزیزش مریضه حال روحیش خراب تر از اونیه که خودش مریضه . چون کاری هم نمیتونه بکنه.

    مادرم ازم خواست که بعد این کار تا چند روز باهاش حرف نزنم و بذارم تو حال خودش باشه ولی من دارم دق میکنم این طرف.

    فامیل و دوست آشنا داریم ولی هیچ کدوم آدمی نیستن که خیری ازشون به ادم برسه. تو این دوره زمونه از هیچ کس جز خودت نمیشه توقع داشت.

    خواهش میکنم راهنماییم کنید ،‌چه جوری حال خودم رو بهتر کنم و بعد از اون و مهم تر از همه چطور حال مادرم رو بهتر کنم ؟

    واقعا تنهاییم و نیازمند کمک.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۱
    • دوشنبه ۱۱ بهمن ۹۵ - ۲۲:۴۵

    والدینم با طلاق ، آینده ی منو ازم گرفتن

    سلام دوستان

    من یکی از کاربرای همین وبلاگم که مسئله ای خیلی سردرگمم کرده و خیلی بابتش ناراحتم ...
    من چند سال پیش که سال کنکورم بود یک تصادف نزدیک زمان کنکور ، همه ی تلاشمو بهم ریخت و راهی بیمارستان شدم، واستادم سال بعد دوباره کنکور دادم و به آرزوم که پزشکی بود رسیدم  اما دانشگاه دولتی نه ،بلکه دانشگاه پولی قبول شدم بین رفتن و نرفتن دو دل بودم که تصمیم گرفتم برم بعد یک ترم مرخصی بگیرم دوباره بخونم اینکارو کردم اما اتفاقا همون سال والدینم تصمیم به جدایی گرفتن و تا حدی مراحل طلاق طی شد و من التماس کردم کمی صبر کنن ولی گفتن ما دو سال بخاطر تو صبر کردیم دیگه نمیتونیم و این حرف مامانم بود .
    بگذریم که تمام این سال ها تو تنش شدید و دعوا و درگیری گذشت و من به سختی وسط این همه دعوا تونستم درس بخونم گاهی اونقدر دعواها اذیتم میکرد که مجبور بودم برم تو پارک درس بخونم چون کتابخونه ای نزدیک خونه نبود و ساعت کاری شون هم کم بود و با توجه به دوری به صرفه نبود تا اونجا برم،گاهی تو پارکو خیابون از سرما میلرزیدم و گاهی از گرما ضعف میکردم.
    یک روزنامه میگذاشتم روی زمین شروع میکردم به زدن تست کنکور مثلا وقتی فیزیک رو شروع میکردم همونطور 4 ساعت روی زمین مدام میخوندم و متوجه زمان نبودم وقتی از روی روزنامه بلند میشدم همش خیس بود از گرما بس عرق ریخته بودم تازه اون لحظه متوجه نگاه سنگین عابرا میشدم و از خجالت میمردم از یک طرف استرس اینکه خونه الان چه خبره اعصابمو بهم میریخت.
    شهرمون خانه ی کنکور داره ولی پولشو نداشتم که روزی ده هزار تومان بدم و اگر هم از پدر میخواستم بگیرم میگفتن برو سراغ مادرت و اگه از مادر میخواستم بگیرم میگفتن برو سراغ پدرت و این شروع یک دعوای جدید بود. ما چندین خونه داریم و سه ماشین ولی من وضعیتم این بود .
    من برای سال سوم کنکور دادم و رشته سلولی مولکولی دولتی رو بعد رشته های خوب زدم و دانشگاه دولتی هم قبول شدم چون مجبور بودم زودتر از فضای خونه خارج بشم از طرفی از کنکور خسته و نا امید شده بودم اما حالا پشیمونم که صبر نکردم من ترم بهمنی هستم و بهمن ماه میرم دانشگاه اما همه آرزوهامو دفن کردم .
    رشته ای که هستم نه علاقه ی زیادی بهش دارم نه بازار کاری در آینده داره. جالب هست که من بخاطر پول ندادن خانوادم و کم شدن تنش ها پول نخواستم برای دانشگاه پولی در صورتی که اون ها برای طلاق خودشون هر کدوم بیست میلیون حدودا هزینه کردن که روی هم میشه حدودا 40 میلیون .
    از همه بدتر اینه که بعد طلاق حالا فهمیدن همه کاراشون لجبازی بوده و دوباره ازدواج کردن .اونا فقط آینده ی منو ازم گرفتن اونا فقط به فکر خودشون بودن و الان هم هستن. خیلی دلم شکسته خیلی .
    حالا به سرم زده برای دانشگاه که از خونه دور شدم برم همون جا همزمان کنکورو بخونم و باز دو سال دیگه کنکور بدم و برم دانشگاه پولی ، پولشم با قلدری و زور ازشون بگیرم .
    ولی مشکل این هست که من هم شخصیت مظلومی دارم و نمیتونم قلدر باشم هم منتشون همیشه زیرسرم  میشه  و باز تو دعواها دخالتم میدن. باز فکر میکنم برم تقاضای نفقه کنم ولی میترسم عاق بشم، من این همه سال گوش بحرف بودم  و وضعیتم اینه، خواهش میکنم راهنماییم کنید.
    از کنکور دوباره هم خیلی میترسم ولی چاره ای نیست.من یک دخترناامید و دل شکسته ام.
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۷۸
    • جمعه ۱ بهمن ۹۵ - ۲۲:۳۵

    هیچ علاقه ای به پدر و مادرم ندارم

    سلام

    من خیلی وقته میخوام اینجا راهنمایی بگیرم ولی همش فکر میکنم دغدغم خیلی مسخرس یا شاید هیچکس نتونه ارومم کنه.

    نمیدونم از کجا شروع کنم یکم طولانیه. دخترم 19 سالمه. از وقتی که یادم میاد مامان بابام با هم دعوا میکردن ، داداشمم که بزرگتر از منه همیشه اینو به مامانم میگه. از اول دبیرستان خیلی حالم بد شد بخاطر خیلی چیزا افسردگی گرفته بودم.

    12 ساعت میخوابیدم.من نمیدونم رفتار پدر مادر شماها با شماها چطوری بوده اما پدرم محبت نمیکنه به ما ، اما از لحاظ مالی ساپورتمون میکنه فقط.. نظامیه شغلش. از بچگی که یادمه ما هیچوقت در مورد چیزی با هم نحرفیدیم خیلی معمولی در حد سلام کردن و اینک سوالی پیش بیاد حرف میزدیم.

    هیچوقت نگفته دخترم مشکلی نداری امروزت چطور بود یا هر چی ... اصلا هیچی با هیچی کار نداره. من احساسمو تو خودم نگه میدارم چون یکم غرورم دارم. مادرمم نصف رفتاراش جدیه. رابطه احساسی با هیچکس تو خانواده ندارم. منظورم محبت عاطفیه. واسه همین دو سال پیش با کسی اشنا شدم تو لاین رابطمون دو سال ادامه پیدا کرد تو شهر خودمونن با اینکه ندیدمش از نزدیک ، بعد دو سال فهمیدم به غیر از من با خیلیاست .

    اما بخشیدمش چند بار همو دیدیم رابطه عمیق تر شد خیلی همو دوست داریم. اما فکر کردن به اینکه قبلا خیانت کرده ذهنمو اذیت میکنه. با اینکه هر چی میگم قبول میکنه... رابطمون میخواد خوب شه میزنم خرابش میکنم .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۱۰
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    عشقولانه بازی های خواهرم و شوهرش منو هوایی می کنه

    سلام

    من یک دختر ۲۴ ام ، دلم گرفته حسابی. راستش من بچه که بودم تو دوره های سنی حساس متاسفانه با صحنه های مستهجن زیادی مواجه شدم همین باعث شد چشم و گوشم باز شه و زود بالغ شم.

    خلاصه اینکه تو سن ۱۷ سالگی به خاطر جو نامهربونی و ناراحت کننده ای که تو خونه و دوستای مدرسم ایجاد شد دچار بحران روحی شدم ، چون استعدادشو داشتم شروع کردم به خیال بافی های عاطفی ، چون دچار خلا عاطفی شده بودم .

    همش تصور میکردم که کاش شبا یکی بغلم میکرد و بوسم میکرد و عاشقانه دوسم میداشت. اون موقع احساس ازدواج کردم اما چون که فقط ۱۷ سالم بود به خودم گفتم برو بابا بچه مدرسه ای. بزرگتر شدم یکم یادم رفت ، شدم ۲۱ ساله ، خواهرم نامزد شد .

    من بعضی وقتا متوجه لوس بازی های دوران نامزدیش میشدم ، اون خیلی مراعات نمیکرد چون کودکیش خدا رو شکر با من فرق داشت و حساسیت های منو درک نمیکرد ، مثلا شبایی که دامادمون پیشش میخوابید ، صدای خنده ها و پیچ پیچ هاشون میومد من اذیت میشدم ، خب دلم میخواست و یه سری رفتارهای دیگه که حوصله نوشتنش نیست .

    راستش دامادمون خیلییییی مرد خوبیه ، از اونایی که هر دختری آرزوشو دارن ، خواهرمو خیلی دوست داره ، و خیلی چیزای دیگه که تو فانتزی ها و ملاک های ازدواج هر دختری هست .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۷۴۳
    • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    در یک زندگی جمعی ، چه کنم که زندگی مون و اقتدار همسرم آسیب نبینه ؟

     سلام

    من تک دختر هستم و چند سالی هست ازدواج کردم. توی این چند سال ما مستاجر بودیم و بعد هم منزلی با اجاره کم از طرف محل کار همسرم.

    مادر و پدر بنده الان خونه ی پدری رو خراب کردن و ساختن به این نیت که ماها برگردیم پیش خودشون و البته دارن کم کم ناتوان هم میشن.

    البته نظر ما رو نپرسیدن اما این بدیهی محسوب میشد براشون که ما بیاییم. برادران من هم بسیار مایلند به اینکه بیان به منزل جدید اما من ترس هایی دارم با وجود اینکه روابط در مجموع خوبه.

    سوال من اینه:

    من در مجموع مجبورم که این نزدیک زندگی کردن رو در آینده نزدیک بپذیرم. چه کنم که زندگی مون و اقتدار همسرم آسیب نبینه ؟ چه جوری زندگی کنم؟ این رو اضافه می کنم که من به جهت حرمت ها هیچ وقت حرف صریحی به پدر و مادرم نمی زنم...

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۳۴
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    با بلایی که مادرم سر برادرم آورده گاهی ازش متنفر میشم

    سلام
    نمیدونم از کجا شروع کنم . انقدر دلم تنگه و احساس بدی دارم که نگید ، نمیدونم این مشکل رو کدوم از شماها دارین امیدوارم حتی دشمن آدمم این مشگل تو خانوادش نداشته باشه.
     برادرم حالش خیلی بده شاید روزای آخرشو داره سپری میکنه خیلی سخته آب شدن عزیزتو ببینی اگه سرطان داشت انقد ناراحت نبودم ، میگفتم خدا خواسته ولی وقتی پدرو مادرا با ندانم کاری فاجعه ببار میارن اینجا دیگه نه غریبس بری یقه شو بگیری نه خداس هی ازش بپرسی چرا ؟
    مادرم با غفلتش با غرورش برادرمو قربانی کرد بعد این همه سال که ا-ع-ت-ی-ا-د داره الانم نفسای آخرشو میکشه. مادرم نعمتی که خدا بهش داد قدر ندونست برادرم انقدر زیبا بود که همه حسرتشو میخوردن الان از اون همه زیبایی فقط چشمای خوشگلش مونده .
    جیگرم کبابه به خدا الانم دارم گریه میکنم . مشکلم اینه اگه برادرم بمیره چطور میتونم با مرگش کنار بیام ؟ البته انقدر زجر کشیده که بعضی وقتا خودم گفتم خدایا دیگه بسشه ازش راضی باش ، شاید حداقل اون دنیا آرامش داشته باشه. و مشگل دومم اینه که بعضی وقتا از مادرم متنفر میشم یاد کاراش میافتم بدبختی که اون مسببشه و سر بقیه آورده .
    البته اصلا بهش بی احترامی نمیکنم و دوستشم دارم چون بالاخره مادرمه خودمم مادرم  میفهمم ولی با این حس تنفر نمیدونم چکار کنم .
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۶۵
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    عروسی برادرمه، اما من مدام استرس دارم

    سلام وقتتون بخیر دوستان
    راستش یه مشکل دارم شاید خنده دار باشه به نظر شما ، اما واقعا باهاش مشکل دارم . عروسی برادرمه ! ، اره خوبه اما وقتی استرس نداشته باشی ، نزدیک یه ماه دیگه عروسی برادرمه ، اما من مدام استرس دارم ، خواب بهم حروم شده ، مدام فکر کارایی که باید اون روز بکنم هستم، طوری شده که دعا دعا میکنم زود عروسی به سلامتی تموم بشه شرررش!!! دقت کنید شر! کم بشه! ، مدام دلشوره دارم .
    همش میگم یه اتفاقی میوفته ، از استرس شش ماه پیش خریدامو کردم و تا حالا صد بار پوشیدم تا کم و کاستیشو برطرف کنم ، متاهل هستم ، تک دخترم ، شاید واسه همینه میترسم کار زیاد داشته باشم . فقط دوست دارم تموم شه . اصلا ذوق ندارم ، خودمم ناراحتم ، از استرس به همه می پرم ، پرخاشگر شدم ، حتی به عروس و داماد عزیزم .
    چیکار کنم ؟
    کمکم کنید
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۹۰
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    پدر شوهرم میگه اگه با ما زندگی نکنید تو عروسیتون نمیام

    سلام دوستان سریع میرم سر اصل مطلب

    من یه دختر 25 ساله هستم توی یکی از استان های غربی زندگی می کنم و چندین ماهه تو عقدم . یه پدر شوهر دارم که دعا میکنم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. دائم گیر میده و جلوی من به شوهرم امر و نهی میکنه و غرور شوهرمو جلوی من خرد میکنه. همیشه باید حرف حرف خودش باشه و اگه کسی بخواد نظر دیگه ای بده دعوا به پا میشه !!!

    مثلا ما برای شب چله میخواستیم جشن بگیریم و کلی خرج و شام رستوران و مهمون و ... ،  بعد ایشون گفتن که ما میخوایم یه روز دیگه بیایم و فامیلامون رو هم نمیاریم. و وقتی من به شوهرم فقط به نشانه اعتراض نگاه کردم دهنشو باز کرد و هر چی به دهنش اومد بارم کرد. منم رفتم طبقه بالا و زدم زیر گریه . فاجعه تر از اون وقتی بود که مادر شوهرم مجبورم کرد بیام ازش عذرخواهی کنم دقیقا همون شب .

    گفت اگه نیای بابا خون به پا میکنه و منم این کارو کردم تا بزرگواری مو بهش ثابت کنم ولی اون چه کار کرد گفت کاری نکنید که سرافکنده باشید با خودم گفتم امشب که برم خونمون دیگه پامو اینجا نمی ذارم تا حالیش بشه.

    اونم به هفته نرسیده بود مادر شوهرم و شوهرم خودشون و ریز ریز کردن که پاشو بیا وگرنه خون به پا میشه. و من رفتم... و اونا یه روز دیگه و بدون فامیلاشون برا شب چله اومدن و ما جلوی مهمونامون مجبور شدیم کلی دروغ بگیم.

    همش گیر میده چرا ناخونای زنت بلنده ... چرا پسرم لباس تنگ میپوشه ( حالا تنگم نیست منظورش اینه که لباس گشاد بپوش ) ... چرا زیاد مهمونی میرین ... چرا شیفت زیاد بر میدارین ... فقط همدیگرو باید هفته ای دو روز ببینید ... چرا نمازتون رو دیر خوندید روز خواستگاری ما فکر کردیم شما دختر مومنی هستی و کلی از این حرفا ...

    همش تیکه و کنایه میندازه ... میگه پسرمو ازم گرفتی ... اگه کم برم خونشون میگه چرا دیر میای زیاد برم میگه دخترای قدیم ال بودن. به خدا از دستش خسته شدم. هر کاری میکنم باز نق میزنه. حالا همه این هارو تحمل میکنم که فقط دوران عقد تموم بشه اما گیر داده اگه نیاین خونه ما نشینید توی عروسیتون نمیام و کلی ابرو ریزی میشه .

    تا الان جلوی فامیل بهانه می اوردیم دیگه اون روز و که نمیتونیم دلیل بیاریم. میترسم لج کنه و بگه اصلا خرج عروسیتون رو نمیدم و ما فوق العاده فشار بیاد رومون چون هیچی پس انداز نداریم اگر هم بخوام باهاشون زندگی کنم هر روز باید نون توی خون بزنم بخورم.

    یک سره هم دم از دین و ایمان میزنه و اینقدر داستان های دینی برات تعریف میکنه که حالت بهم میخوره . الان فکر میکنه جاش ته بهشته و همه جهنمی. بخدا حالم از هر چی ادم مذهبیه این جوریه بهم میخوره.

    به نظرتون چه کار کنم؟ ممنون میشم راهنماییم کنید.

    موضوعات مرتبط: مراسم عقد و عروسی , تعامل با خانواده , زندگی با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۷۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۷۱
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    با پسرخاله م که بهش نه گفتم، چه طوری رفتار کنم ؟

    سلام

    دختری 19 ساله هستم؛ از حدود چهار سال پیش پسرخاله ام که در شهر دیگه ای زندگی می کنه و همسن منه مدام با خط های مختلف ابراز علاقه می کرد و من جواب نمی دادم چون براش توضیح داده بودم که سفت و سخت با دوستی مخالفم و به خاطر سن کمش میدونستم کله اش داغه و حرفاش جدی نیست.

    تا این که بار آخر از طریق برادرم که تقریبا همسن و سالمونه به گوشش رسوندم که اگه یک بار دیگه مزاحم بشه به پدرم خبر میدم. ایشونم به برادرم گفت که دیگه قول میده مزاحم نشه؛ ولی قصدش ازدواجه و دنبال دوستی نیست و تمام تلاششو میکنه و از این حرفا. بعدم گفت مادرش و چند تا از خاله ها از احساسش خبر دارن. که اینو خودم هم بعدا متوجه شدم. منتها این حرفا واقعا واسه من شوخی بود.

    این گذشت و ما تقریبا یک سال همو ندیدیم. بعد از یکسال من تصمیم گرفتم هر چی بوده فراموش کنم و با خودم گفتم حالا که یکسال گذشته، حتما فهمیده چه پیشنهاد های احمقانه ای داده، به خاطر همین سعی کردم خیلی دوستانه مثل قبل باهاش رفتار کنم، انگار که نه انگار. 

    اما مشکل من از اینجا شروع میشه. بعد از اون یکسال که همو دیدیم ایشون رفتارش جوری شده که من اعتماد به نفسمو از دست دادم و نمیدونم چه جوری باید باهاش رفتار کنم. کلا با سردی رفتار می کنه، جلوی جمع وقتی من هستم میذاره میره، یا احساس می کنم داره بی احترامی بهم میکنه .

    وقتی حرفش با برادرم پیش اومد، برادرم فقط خندید و گفت برخلاف ظاهرت خوب تونسته مختو بزنه، و من بعدا فهمیدم خیلی راحت هم درباره ی دوست دختر جدیدش با برادرم مشورت کرده.

    میدونید من اصلا خود این شخص برام مهم نبود، همون موقع هم که ابراز علاقه می کرد میدونستم که میگذره ولی حالا نحوه رفتارش جلوی بقیه، بی خیالی برادرم، فکر خاله هام، اعصابمو خرد کرده؛ کلافه ام و حالا که قراره دوباره به شهرشون بریم عزا گرفتم که باید چه جوری باهاش جلوی بقیه رفتار کنم ؟ همچنان به روی خودم نیارم ؟ اصلا حس خوبی ندارم.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۴۲
    • شنبه ۲۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    چطور بفهمم برادرم معتاد شده یا نه؟

    سلام

    پدرم دو همسر داره  و خیلی بداخلاق هستن و به روحیه و عاطفه بچه ها هم اصلا اهمیت نمیدن. از همسر دیگه شون پنج تا پسر دارن و خیلی هوای همو دارن و تقریبا تمام ثروت پدرم در اختیار اونهاست

    منم یه برادر دارم فقط که با پدرم خیلی مشکل داره سر ظلمی که پدرم بهمون کرده، اما پدرم براش یه مغازه بزرگ خریده و برادرم مشغول به کار شده. یه سال مغازه رو کرایه داد و خوش میگذروند، اما پدرم اصرار کرد باید برگرده مغازه و کار کنه ، داداشمم تنبل شده، الان که حدود یک ساله دوباره برگشته تو مغازه ،کلی مشکل درست کرده برامون.

    خیلی پسر خوب و مومنی بود،الان حتی نمازشم نمیخونه، اصلا دوست نداشت و رفت و امد نمی‌کرد با کسی،اما دو ماهه چند تا دوست جدید پیدا کرده و شبا تا دیر وقت بیرونه و گاهی حتی شبا هم خونه نمیاد .دوستاش از مغازه دارای شهرن،باهاشون میره باغ یا خونه اونها و اواز میخونن.فیلم گرفته بود ،فیلمشو دیدم ظاهرا ادمای سالمی میان .

    اما واقعا نمیدونم که اونجا چیکار میکنن،ما هیچکس رو نداریم که با برادرم صحبت کنه ،اصلا هم اجازه نمیده که باهاش حرف بزنیم فورا داد و بیداد راه میندازه، پدرمم اصلا براش مهم نیست و فقط پسرای دیگه شو دوست داره. من و مادر و خواهرم جز خدا هیچ کسی رو نداریم، پدرم همه رو ازمون دور کرده . خیلی نگران برادرم هستیم، نمیدونم چیکار کنیم، میخواستم بپرسم چقدر نگرانی من درسته؟ ممکنه برادرم معتاد شده باشه ؟ :(

    لباساش رو بو میکنم،هیچ بویی نمیده اما لطفا راهنماییم کنید ،چه کاری از دستمون برمیاد که انجام بدیم برادرم دوباره مثه قبل بشه؟ الان دیگه حتی براش مهم نیست سر ما چی میاد . چطور بفهمم برادرم معتاد شده یا نه؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۲۰
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰