خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۱۰۹ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

والدینم با طلاق ، آینده ی منو ازم گرفتن

سلام دوستان

من یکی از کاربرای همین وبلاگم که مسئله ای خیلی سردرگمم کرده و خیلی بابتش ناراحتم ...
من چند سال پیش که سال کنکورم بود یک تصادف نزدیک زمان کنکور ، همه ی تلاشمو بهم ریخت و راهی بیمارستان شدم، واستادم سال بعد دوباره کنکور دادم و به آرزوم که پزشکی بود رسیدم  اما دانشگاه دولتی نه ،بلکه دانشگاه پولی قبول شدم بین رفتن و نرفتن دو دل بودم که تصمیم گرفتم برم بعد یک ترم مرخصی بگیرم دوباره بخونم اینکارو کردم اما اتفاقا همون سال والدینم تصمیم به جدایی گرفتن و تا حدی مراحل طلاق طی شد و من التماس کردم کمی صبر کنن ولی گفتن ما دو سال بخاطر تو صبر کردیم دیگه نمیتونیم و این حرف مامانم بود .
بگذریم که تمام این سال ها تو تنش شدید و دعوا و درگیری گذشت و من به سختی وسط این همه دعوا تونستم درس بخونم گاهی اونقدر دعواها اذیتم میکرد که مجبور بودم برم تو پارک درس بخونم چون کتابخونه ای نزدیک خونه نبود و ساعت کاری شون هم کم بود و با توجه به دوری به صرفه نبود تا اونجا برم،گاهی تو پارکو خیابون از سرما میلرزیدم و گاهی از گرما ضعف میکردم.
یک روزنامه میگذاشتم روی زمین شروع میکردم به زدن تست کنکور مثلا وقتی فیزیک رو شروع میکردم همونطور 4 ساعت روی زمین مدام میخوندم و متوجه زمان نبودم وقتی از روی روزنامه بلند میشدم همش خیس بود از گرما بس عرق ریخته بودم تازه اون لحظه متوجه نگاه سنگین عابرا میشدم و از خجالت میمردم از یک طرف استرس اینکه خونه الان چه خبره اعصابمو بهم میریخت.
شهرمون خانه ی کنکور داره ولی پولشو نداشتم که روزی ده هزار تومان بدم و اگر هم از پدر میخواستم بگیرم میگفتن برو سراغ مادرت و اگه از مادر میخواستم بگیرم میگفتن برو سراغ پدرت و این شروع یک دعوای جدید بود. ما چندین خونه داریم و سه ماشین ولی من وضعیتم این بود .
من برای سال سوم کنکور دادم و رشته سلولی مولکولی دولتی رو بعد رشته های خوب زدم و دانشگاه دولتی هم قبول شدم چون مجبور بودم زودتر از فضای خونه خارج بشم از طرفی از کنکور خسته و نا امید شده بودم اما حالا پشیمونم که صبر نکردم من ترم بهمنی هستم و بهمن ماه میرم دانشگاه اما همه آرزوهامو دفن کردم .
رشته ای که هستم نه علاقه ی زیادی بهش دارم نه بازار کاری در آینده داره. جالب هست که من بخاطر پول ندادن خانوادم و کم شدن تنش ها پول نخواستم برای دانشگاه پولی در صورتی که اون ها برای طلاق خودشون هر کدوم بیست میلیون حدودا هزینه کردن که روی هم میشه حدودا 40 میلیون .
از همه بدتر اینه که بعد طلاق حالا فهمیدن همه کاراشون لجبازی بوده و دوباره ازدواج کردن .اونا فقط آینده ی منو ازم گرفتن اونا فقط به فکر خودشون بودن و الان هم هستن. خیلی دلم شکسته خیلی .
حالا به سرم زده برای دانشگاه که از خونه دور شدم برم همون جا همزمان کنکورو بخونم و باز دو سال دیگه کنکور بدم و برم دانشگاه پولی ، پولشم با قلدری و زور ازشون بگیرم .
ولی مشکل این هست که من هم شخصیت مظلومی دارم و نمیتونم قلدر باشم هم منتشون همیشه زیرسرم  میشه  و باز تو دعواها دخالتم میدن. باز فکر میکنم برم تقاضای نفقه کنم ولی میترسم عاق بشم، من این همه سال گوش بحرف بودم  و وضعیتم اینه، خواهش میکنم راهنماییم کنید.
از کنکور دوباره هم خیلی میترسم ولی چاره ای نیست.من یک دخترناامید و دل شکسته ام.
موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۲
    • جمعه ۱ بهمن ۹۵ - ۲۲:۳۵

    هیچ علاقه ای به پدر و مادرم ندارم

    سلام

    من خیلی وقته میخوام اینجا راهنمایی بگیرم ولی همش فکر میکنم دغدغم خیلی مسخرس یا شاید هیچکس نتونه ارومم کنه.

    نمیدونم از کجا شروع کنم یکم طولانیه. دخترم 19 سالمه. از وقتی که یادم میاد مامان بابام با هم دعوا میکردن ، داداشمم که بزرگتر از منه همیشه اینو به مامانم میگه. از اول دبیرستان خیلی حالم بد شد بخاطر خیلی چیزا افسردگی گرفته بودم.

    12 ساعت میخوابیدم.من نمیدونم رفتار پدر مادر شماها با شماها چطوری بوده اما پدرم محبت نمیکنه به ما ، اما از لحاظ مالی ساپورتمون میکنه فقط.. نظامیه شغلش. از بچگی که یادمه ما هیچوقت در مورد چیزی با هم نحرفیدیم خیلی معمولی در حد سلام کردن و اینک سوالی پیش بیاد حرف میزدیم.

    هیچوقت نگفته دخترم مشکلی نداری امروزت چطور بود یا هر چی ... اصلا هیچی با هیچی کار نداره. من احساسمو تو خودم نگه میدارم چون یکم غرورم دارم. مادرمم نصف رفتاراش جدیه. رابطه احساسی با هیچکس تو خانواده ندارم. منظورم محبت عاطفیه. واسه همین دو سال پیش با کسی اشنا شدم تو لاین رابطمون دو سال ادامه پیدا کرد تو شهر خودمونن با اینکه ندیدمش از نزدیک ، بعد دو سال فهمیدم به غیر از من با خیلیاست .

    اما بخشیدمش چند بار همو دیدیم رابطه عمیق تر شد خیلی همو دوست داریم. اما فکر کردن به اینکه قبلا خیانت کرده ذهنمو اذیت میکنه. با اینکه هر چی میگم قبول میکنه... رابطمون میخواد خوب شه میزنم خرابش میکنم .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۴۱
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    عشقولانه بازی های خواهرم و شوهرش منو هوایی می کنه

    سلام

    من یک دختر ۲۴ ام ، دلم گرفته حسابی. راستش من بچه که بودم تو دوره های سنی حساس متاسفانه با صحنه های مستهجن زیادی مواجه شدم همین باعث شد چشم و گوشم باز شه و زود بالغ شم.

    خلاصه اینکه تو سن ۱۷ سالگی به خاطر جو نامهربونی و ناراحت کننده ای که تو خونه و دوستای مدرسم ایجاد شد دچار بحران روحی شدم ، چون استعدادشو داشتم شروع کردم به خیال بافی های عاطفی ، چون دچار خلا عاطفی شده بودم .

    همش تصور میکردم که کاش شبا یکی بغلم میکرد و بوسم میکرد و عاشقانه دوسم میداشت. اون موقع احساس ازدواج کردم اما چون که فقط ۱۷ سالم بود به خودم گفتم برو بابا بچه مدرسه ای. بزرگتر شدم یکم یادم رفت ، شدم ۲۱ ساله ، خواهرم نامزد شد .

    من بعضی وقتا متوجه لوس بازی های دوران نامزدیش میشدم ، اون خیلی مراعات نمیکرد چون کودکیش خدا رو شکر با من فرق داشت و حساسیت های منو درک نمیکرد ، مثلا شبایی که دامادمون پیشش میخوابید ، صدای خنده ها و پیچ پیچ هاشون میومد من اذیت میشدم ، خب دلم میخواست و یه سری رفتارهای دیگه که حوصله نوشتنش نیست .

    راستش دامادمون خیلییییی مرد خوبیه ، از اونایی که هر دختری آرزوشو دارن ، خواهرمو خیلی دوست داره ، و خیلی چیزای دیگه که تو فانتزی ها و ملاک های ازدواج هر دختری هست .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۵۸۴
    • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    در یک زندگی جمعی ، چه کنم که زندگی مون و اقتدار همسرم آسیب نبینه ؟

     سلام

    من تک دختر هستم و چند سالی هست ازدواج کردم. توی این چند سال ما مستاجر بودیم و بعد هم منزلی با اجاره کم از طرف محل کار همسرم.

    مادر و پدر بنده الان خونه ی پدری رو خراب کردن و ساختن به این نیت که ماها برگردیم پیش خودشون و البته دارن کم کم ناتوان هم میشن.

    البته نظر ما رو نپرسیدن اما این بدیهی محسوب میشد براشون که ما بیاییم. برادران من هم بسیار مایلند به اینکه بیان به منزل جدید اما من ترس هایی دارم با وجود اینکه روابط در مجموع خوبه.

    سوال من اینه:

    من در مجموع مجبورم که این نزدیک زندگی کردن رو در آینده نزدیک بپذیرم. چه کنم که زندگی مون و اقتدار همسرم آسیب نبینه ؟ چه جوری زندگی کنم؟ این رو اضافه می کنم که من به جهت حرمت ها هیچ وقت حرف صریحی به پدر و مادرم نمی زنم...

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۰۲
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    با بلایی که مادرم سر برادرم آورده گاهی ازش متنفر میشم

    سلام
    نمیدونم از کجا شروع کنم . انقدر دلم تنگه و احساس بدی دارم که نگید ، نمیدونم این مشکل رو کدوم از شماها دارین امیدوارم حتی دشمن آدمم این مشگل تو خانوادش نداشته باشه.
     برادرم حالش خیلی بده شاید روزای آخرشو داره سپری میکنه خیلی سخته آب شدن عزیزتو ببینی اگه سرطان داشت انقد ناراحت نبودم ، میگفتم خدا خواسته ولی وقتی پدرو مادرا با ندانم کاری فاجعه ببار میارن اینجا دیگه نه غریبس بری یقه شو بگیری نه خداس هی ازش بپرسی چرا ؟
    مادرم با غفلتش با غرورش برادرمو قربانی کرد بعد این همه سال که ا-ع-ت-ی-ا-د داره الانم نفسای آخرشو میکشه. مادرم نعمتی که خدا بهش داد قدر ندونست برادرم انقدر زیبا بود که همه حسرتشو میخوردن الان از اون همه زیبایی فقط چشمای خوشگلش مونده .
    جیگرم کبابه به خدا الانم دارم گریه میکنم . مشکلم اینه اگه برادرم بمیره چطور میتونم با مرگش کنار بیام ؟ البته انقدر زجر کشیده که بعضی وقتا خودم گفتم خدایا دیگه بسشه ازش راضی باش ، شاید حداقل اون دنیا آرامش داشته باشه. و مشگل دومم اینه که بعضی وقتا از مادرم متنفر میشم یاد کاراش میافتم بدبختی که اون مسببشه و سر بقیه آورده .
    البته اصلا بهش بی احترامی نمیکنم و دوستشم دارم چون بالاخره مادرمه خودمم مادرم  میفهمم ولی با این حس تنفر نمیدونم چکار کنم .
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۳۴
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    عروسی برادرمه، اما من مدام استرس دارم

    سلام وقتتون بخیر دوستان
    راستش یه مشکل دارم شاید خنده دار باشه به نظر شما ، اما واقعا باهاش مشکل دارم . عروسی برادرمه ! ، اره خوبه اما وقتی استرس نداشته باشی ، نزدیک یه ماه دیگه عروسی برادرمه ، اما من مدام استرس دارم ، خواب بهم حروم شده ، مدام فکر کارایی که باید اون روز بکنم هستم، طوری شده که دعا دعا میکنم زود عروسی به سلامتی تموم بشه شرررش!!! دقت کنید شر! کم بشه! ، مدام دلشوره دارم .
    همش میگم یه اتفاقی میوفته ، از استرس شش ماه پیش خریدامو کردم و تا حالا صد بار پوشیدم تا کم و کاستیشو برطرف کنم ، متاهل هستم ، تک دخترم ، شاید واسه همینه میترسم کار زیاد داشته باشم . فقط دوست دارم تموم شه . اصلا ذوق ندارم ، خودمم ناراحتم ، از استرس به همه می پرم ، پرخاشگر شدم ، حتی به عروس و داماد عزیزم .
    چیکار کنم ؟
    کمکم کنید
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۳
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    پدر شوهرم میگه اگه با ما زندگی نکنید تو عروسیتون نمیام

    سلام دوستان سریع میرم سر اصل مطلب

    من یه دختر 25 ساله هستم توی یکی از استان های غربی زندگی می کنم و چندین ماهه تو عقدم . یه پدر شوهر دارم که دعا میکنم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. دائم گیر میده و جلوی من به شوهرم امر و نهی میکنه و غرور شوهرمو جلوی من خرد میکنه. همیشه باید حرف حرف خودش باشه و اگه کسی بخواد نظر دیگه ای بده دعوا به پا میشه !!!

    مثلا ما برای شب چله میخواستیم جشن بگیریم و کلی خرج و شام رستوران و مهمون و ... ،  بعد ایشون گفتن که ما میخوایم یه روز دیگه بیایم و فامیلامون رو هم نمیاریم. و وقتی من به شوهرم فقط به نشانه اعتراض نگاه کردم دهنشو باز کرد و هر چی به دهنش اومد بارم کرد. منم رفتم طبقه بالا و زدم زیر گریه . فاجعه تر از اون وقتی بود که مادر شوهرم مجبورم کرد بیام ازش عذرخواهی کنم دقیقا همون شب .

    گفت اگه نیای بابا خون به پا میکنه و منم این کارو کردم تا بزرگواری مو بهش ثابت کنم ولی اون چه کار کرد گفت کاری نکنید که سرافکنده باشید با خودم گفتم امشب که برم خونمون دیگه پامو اینجا نمی ذارم تا حالیش بشه.

    اونم به هفته نرسیده بود مادر شوهرم و شوهرم خودشون و ریز ریز کردن که پاشو بیا وگرنه خون به پا میشه. و من رفتم... و اونا یه روز دیگه و بدون فامیلاشون برا شب چله اومدن و ما جلوی مهمونامون مجبور شدیم کلی دروغ بگیم.

    همش گیر میده چرا ناخونای زنت بلنده ... چرا پسرم لباس تنگ میپوشه ( حالا تنگم نیست منظورش اینه که لباس گشاد بپوش ) ... چرا زیاد مهمونی میرین ... چرا شیفت زیاد بر میدارین ... فقط همدیگرو باید هفته ای دو روز ببینید ... چرا نمازتون رو دیر خوندید روز خواستگاری ما فکر کردیم شما دختر مومنی هستی و کلی از این حرفا ...

    همش تیکه و کنایه میندازه ... میگه پسرمو ازم گرفتی ... اگه کم برم خونشون میگه چرا دیر میای زیاد برم میگه دخترای قدیم ال بودن. به خدا از دستش خسته شدم. هر کاری میکنم باز نق میزنه. حالا همه این هارو تحمل میکنم که فقط دوران عقد تموم بشه اما گیر داده اگه نیاین خونه ما نشینید توی عروسیتون نمیام و کلی ابرو ریزی میشه .

    تا الان جلوی فامیل بهانه می اوردیم دیگه اون روز و که نمیتونیم دلیل بیاریم. میترسم لج کنه و بگه اصلا خرج عروسیتون رو نمیدم و ما فوق العاده فشار بیاد رومون چون هیچی پس انداز نداریم اگر هم بخوام باهاشون زندگی کنم هر روز باید نون توی خون بزنم بخورم.

    یک سره هم دم از دین و ایمان میزنه و اینقدر داستان های دینی برات تعریف میکنه که حالت بهم میخوره . الان فکر میکنه جاش ته بهشته و همه جهنمی. بخدا حالم از هر چی ادم مذهبیه این جوریه بهم میخوره.

    به نظرتون چه کار کنم؟ ممنون میشم راهنماییم کنید.

    موضوعات مرتبط: مراسم عقد و عروسی , تعامل با خانواده , زندگی با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۷۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۱۵
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    با پسرخاله م که بهش نه گفتم، چه طوری رفتار کنم ؟

    سلام

    دختری 19 ساله هستم؛ از حدود چهار سال پیش پسرخاله ام که در شهر دیگه ای زندگی می کنه و همسن منه مدام با خط های مختلف ابراز علاقه می کرد و من جواب نمی دادم چون براش توضیح داده بودم که سفت و سخت با دوستی مخالفم و به خاطر سن کمش میدونستم کله اش داغه و حرفاش جدی نیست.

    تا این که بار آخر از طریق برادرم که تقریبا همسن و سالمونه به گوشش رسوندم که اگه یک بار دیگه مزاحم بشه به پدرم خبر میدم. ایشونم به برادرم گفت که دیگه قول میده مزاحم نشه؛ ولی قصدش ازدواجه و دنبال دوستی نیست و تمام تلاششو میکنه و از این حرفا. بعدم گفت مادرش و چند تا از خاله ها از احساسش خبر دارن. که اینو خودم هم بعدا متوجه شدم. منتها این حرفا واقعا واسه من شوخی بود.

    این گذشت و ما تقریبا یک سال همو ندیدیم. بعد از یکسال من تصمیم گرفتم هر چی بوده فراموش کنم و با خودم گفتم حالا که یکسال گذشته، حتما فهمیده چه پیشنهاد های احمقانه ای داده، به خاطر همین سعی کردم خیلی دوستانه مثل قبل باهاش رفتار کنم، انگار که نه انگار. 

    اما مشکل من از اینجا شروع میشه. بعد از اون یکسال که همو دیدیم ایشون رفتارش جوری شده که من اعتماد به نفسمو از دست دادم و نمیدونم چه جوری باید باهاش رفتار کنم. کلا با سردی رفتار می کنه، جلوی جمع وقتی من هستم میذاره میره، یا احساس می کنم داره بی احترامی بهم میکنه .

    وقتی حرفش با برادرم پیش اومد، برادرم فقط خندید و گفت برخلاف ظاهرت خوب تونسته مختو بزنه، و من بعدا فهمیدم خیلی راحت هم درباره ی دوست دختر جدیدش با برادرم مشورت کرده.

    میدونید من اصلا خود این شخص برام مهم نبود، همون موقع هم که ابراز علاقه می کرد میدونستم که میگذره ولی حالا نحوه رفتارش جلوی بقیه، بی خیالی برادرم، فکر خاله هام، اعصابمو خرد کرده؛ کلافه ام و حالا که قراره دوباره به شهرشون بریم عزا گرفتم که باید چه جوری باهاش جلوی بقیه رفتار کنم ؟ همچنان به روی خودم نیارم ؟ اصلا حس خوبی ندارم.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۱۹
    • شنبه ۲۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    چطور بفهمم برادرم معتاد شده یا نه؟

    سلام

    پدرم دو همسر داره  و خیلی بداخلاق هستن و به روحیه و عاطفه بچه ها هم اصلا اهمیت نمیدن. از همسر دیگه شون پنج تا پسر دارن و خیلی هوای همو دارن و تقریبا تمام ثروت پدرم در اختیار اونهاست

    منم یه برادر دارم فقط که با پدرم خیلی مشکل داره سر ظلمی که پدرم بهمون کرده، اما پدرم براش یه مغازه بزرگ خریده و برادرم مشغول به کار شده. یه سال مغازه رو کرایه داد و خوش میگذروند، اما پدرم اصرار کرد باید برگرده مغازه و کار کنه ، داداشمم تنبل شده، الان که حدود یک ساله دوباره برگشته تو مغازه ،کلی مشکل درست کرده برامون.

    خیلی پسر خوب و مومنی بود،الان حتی نمازشم نمیخونه، اصلا دوست نداشت و رفت و امد نمی‌کرد با کسی،اما دو ماهه چند تا دوست جدید پیدا کرده و شبا تا دیر وقت بیرونه و گاهی حتی شبا هم خونه نمیاد .دوستاش از مغازه دارای شهرن،باهاشون میره باغ یا خونه اونها و اواز میخونن.فیلم گرفته بود ،فیلمشو دیدم ظاهرا ادمای سالمی میان .

    اما واقعا نمیدونم که اونجا چیکار میکنن،ما هیچکس رو نداریم که با برادرم صحبت کنه ،اصلا هم اجازه نمیده که باهاش حرف بزنیم فورا داد و بیداد راه میندازه، پدرمم اصلا براش مهم نیست و فقط پسرای دیگه شو دوست داره. من و مادر و خواهرم جز خدا هیچ کسی رو نداریم، پدرم همه رو ازمون دور کرده . خیلی نگران برادرم هستیم، نمیدونم چیکار کنیم، میخواستم بپرسم چقدر نگرانی من درسته؟ ممکنه برادرم معتاد شده باشه ؟ :(

    لباساش رو بو میکنم،هیچ بویی نمیده اما لطفا راهنماییم کنید ،چه کاری از دستمون برمیاد که انجام بدیم برادرم دوباره مثه قبل بشه؟ الان دیگه حتی براش مهم نیست سر ما چی میاد . چطور بفهمم برادرم معتاد شده یا نه؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۰۱
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    چطور از سختی زندگی در خونه مادر شوهر نجات پیدا کنم ؟

    سلام کاربرای محترم
    یه سوال داشتم از ابتدای زندگی با خانواده همسرم ( مادر شوهر ) زندگی می کنم و چون خونه ای که در اون زندگی می کنیم خونه مادر همسرم هست احساس مالکیت شدیدی نسبت به خونه و وسایل اون داره و اجازه هرگونه استقلالی رو از ما گرفته به نحوی که من حتی در یخچال رو هم باز می کنم مدام زیرچشمی نگاه می کنه که مبادا چیزی کم بشه و با وجود اینکه کل هزینه های زندگی رو من و همسرم تقبل کردیم .
    هر هفته کل دخترها و پسرهاش رو دعوت می کنه و تا چند روز با خانواده خونه ما می مونن و طبیعتا اون آزادی که در رفتار و پوشش بدون حضور سایرین دارم اینجوری نمی تونم داشته باشم.
    حتی گاهی برادر همسر متاهلم یک ماه خونه ما می مونه و همه به خاطر اینکه حس می کنن اونجا منزل مادرشونه به راحتی اختیار کل خونه رو به دست می گیره.
    من بسیار عذاب می کشم، چون هر چی کار می کنم برای مهمونی های آخر هفته خانواده همسرم هدر می ره. با همسرم هم هر وقت صحبت می کنم، حاضر نیست هیچ کاری انجام بده تا مستقل بشیم و گاهی حتی حاضر نیست حرف هام رو بشنوه.
    در ضمن ما خودمون یه خونه در شهر دیگه داریم که خواهر همسرم در اون ساکنه و هیچگونه اجاره بها یا چیز دیگه ای بابتش نمی پردازه. و به خاطر نداشتن خونه نیست که در منزل مادر همسرم ساکنیم و فقط به خاطر تنهایی و بیماری مادر همسرم در اون منزل ساکنیم .
    می خوام بهم راهکاری نشون بدین تا از این وضعیت نجات پیدا کنم، حالا چه با سیاست های زنانه و چه به هر روش دیگری. البته ناگفته نماند که من همسرم رو خیلی دوست دارم و دلم نمی خواد که بحث و جنگ و جدلی سر این موضوع پیش بیاد.
    متشکرم
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۶۶
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    از وقتی که ازدواج کردم واسه خودم زندگی نکردم

    سلام

    یه مشکل خانوادگی دارم که نمیدونم باهاش چیکار کنم امیدوارم بتونید راهنماییم کنید .

    من متاهلم دختر بزرگ خانواده هستم پدرم و دو ساله از دست دادم یه برادر بزرگتر دارم که اونم متاهله تا چند ماه پیش طبقه ی بالای خونه ی پدرم زندگی میکردن ولی همسرش دیگه نموند یعنی بعد از فوت پدرم بنای ناسازگاری گذاشت و دیگه نمیخواست تو اون ساختمون زندگی کنه و چند ماهه که از اونجا رفتن .

    الان مادرم و خواهرم که اسکیزوفرنی داره با هم تو اون خونه زندگی میکنن . یه کم در مورد مادرم براتون بگم یه مادر وابسته ست ،این وابستگیش ما رو خیلی اذیت میکنه من خودم 8 ساله که ازدواج کردم از همون روزای اول مامانم انتظار داشت هر روز برم خونشون اگه نمیرفتم ناراحت میشد توقعاتش باعث شد که منم هر روز میرفتم بعد از ظهرها .

    ولی واقعا سخت بود چون به هر حال خودم تشکیل زندگی داده بودم ولی مادرم اینو درک نمیکرد اصلا،طوری شد که این وابستگی دو طرفه شد یعنی منم دیگه عادت کردم به رفتن خونه ی اونا بعدشم که شدت گرفتن بیماری خواهرم و بعد هم بیماری پدرم که سرطان داشت این رفت و آمدها رو بیشتر کرد .

    مامانم دیگه به خاطر مشکلات زندگیشون از لحاظ روحی ضعیف شده بود و به من و اون یکی خواهرم که اونم متاهله نیاز داشت .

    باور کنید تو مدتی که ازدواج کردم دیگه واسه خودم زندگی نکردم همیشه درگیر مسائل و مشکلات خونه ی پدری بودم خودم هم خیلی به هم ریختم افسرده شدم تا دو سال پیش دارو مصرف میکردم .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۵۴
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    خانواده شوهرم از نظر مسائل جنسی یه کم راحتن !

    سلام

    از وقتی این وبلاگ رو پیدا کردم متوجه شدم که توهم " دانستن " دارم و خیلی چیزا رو نمیدونم.

    من ازدواج کردم. خانواده شوهرم یه کم راحتن و از نظر مسائل جنسی و اینا، کلا آدمای راحتین. مثلا باباشون ( پدرشوهرم) عمل جراحی پروستات داشتن، به من که عروسشون باشم از درد اونجاشون میگن!!! من آب میشم میرم تو زمین و خودمو به اون راه میزنم. یا مثلا خواهر شوهرم که بچه شون سقط شده بوده با همه ی جزئیات از اتفاقایی که افتاده میگن که واقعا زشته حتی جلو شوهرم به راحتی حرف میزدن. من خیلی خجالت میکشیدم.

    این دفعه که رفتیم منزل خواهر شوهر محترم، زن داداش شوهرم که بچه ی کوچولو دارن، جلو شوهر خواهر شوهرم سینه شو در میاره و به بچه شیر میده . یعنی مردا کلا اونجا بودن ولی زن داداش شوهرم سینه شونو جلو مردا در میارن و بچه رو شیر میدن. البته چون ایشون خیلی زیبا نیستن، من اهمیت نمیدادم. و نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم و تا حالا هیچی بهشون نگفتم.

    به نظرتون این چیزا عادیه ؟ شما هم تو این شرایط هستید ؟

    من تو خونواده ای بزرگ شدم که همیشه خیلی باحیا بودیم حتی به مادرم هم نمیگفتم که پریود شدم، اونوقت الآن اومدم تو خونواده ای که همه چیزی واسشون عادیه و واقعا متأسفانه باید بگم بی حیا هستن و خیلی حال منو به هم می زنن. به نظرتون لازمه که به خونواده خودم ینی مامانم و آبجیام بگم که اینجا اینجورین  ؟ یا عادیه ؟ چه جوری برخورد کنم ؟

    تو رو خدا بگید عادیه که پدرشوهرم درباره پروستات و مسائل مربوطه برا من توضیح میده و میگه درد داره و ...  یا خواهر شوهرم درباره پریود و خونریزی زایمان و اینکه دست کردن داخل واژنشون و بچه رو کشیدن بیرون و ازین جور مسائل جلو شوهرم که میشه برادرشون و جلو بقیه مردا و بیرون آوردن سینه ها جلو مردای فامیل ( محرم و نامحرم ) واقعا عادیه ؟ یا من خیلی پاستوریزه ام ؟؟؟ به نظرتون چه واکنشی نشون بدم ؟

    آیا باید به شوهرم بگم که بهشون تذکر بده یا نه ؟؟؟ زشت نیست که به شوهرم بگم ؟؟؟ تا حالا به هیچ کس نگفتم چون خیلی خجالت آوره . تو رو خدا راهنمایی کنید. به نظرتون این رفتارها برای بعضیا واقعا طبیعیه یا اینکه از سر عقده بازیه ؟

    من خیلی نمیتونم رفتاراشون رو تحلیل و درک کنم و نمیدونم باید چه عکس العملی نشون بدم فقط خیلی بدم میاد.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۶۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۰۵۹
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۰

    کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم

    سلام دوستان

    دختری هستم نوزده ساله و نامزدم بیست و یک ساله ، ما دو ساله که عقدیم نامزدم شش تا خواهر دارن و یک برادر و ایشون فرزند آخر خانواده هستند و در این مدت دو سال خواهرشوهرهام اصلا تو زندگی مون دخالتی نمیکنند خدا رو شکر و اگر مشکلی یا دعوایی پیش بیاد همیشه طرف منو میگیرن .

    اما مشکل من این هست که اصلا دوست ندارم نامزدم با خواهرش حرف بزنه و بگه و بخنده ازش متنفر میشم یا اگر با بچه های خواهرش بازی کنه میدونم خیلی مسخره است ولی بخدا دست خودم نیست دو بار رفتم مشاوره اما ثاثیری نداشت .

    ختم چهل روزه برداشتم که به خدا نزدیک بشم و از این افکار لعنتی راحت شم اما نشد . چند بار بهش گفتم تو به خانوادت وابسته ای اما قبول نکرد .چند بار به خاطر اینکه بدون من رفته بود خونه خواهرش دعوامون شد .

    نامزدم مهربونه اما من نمیدونم چیکار کنم زندگی کنم یا نه؟ مشکل من همینه چند بار با خودم گفتم کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم .

    تو رو خدا شما بگین من چیکار کنم؟ برم روان پزشک یا روان شناس ؟ روان شناس رفتم ولی خوب ثاثیری نداشت . من با اینکه نامزدم رو خیلی دوستش ندارم یعنی اینجوری نیستم که براش بمیرم ولی روش حساسم.

    خودش هم میدونه روی خواهراش و بچه هاشون حساسم دارم دیوونه میشم همش میترسم میگم نکنه الان رفته باشه خونه فلان خواهرش .دارم دیوونه میشم تو رو خدا کمکم کنید خیلی ممنونتون میشم.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۴۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۰۲
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    به برادرم بگم که دخترش چند تا دوست پسر داره ؟

    سلام
    دختر 17 ساله ای هستم.درس میخوانم و سرم به کار خودم مشغوله. یه برادر زاده ای دارم که 18 ساله هست، دختر شیطونیه. میدونم که چند تا دوست پسر داره و خودشم بهم گفته که سر همه شون رو کلاه میذاره و تیغ شون میزنه . و از منم دعوت کرده که با دوست پسراش آشنا بشم و برای خودم دوست پسری داشته باشم.
    اما من قبول نکردم و در نهایت هزار تا حرف بارم کرد. از قبیل اُمُل و عقب مونده و عصر حجری .در کُل بهم بی ادبی کرد و دعوا مون شد.
    اما من خودم یه انسان بالغی هستم و میتونم خوب رو از بد تشخیص بدم.به همین دلیلم میدونم داشتن دوست پسر اشتباهه.
    به نظرتون اگه به برادرم  حرفای دخترش رو که بهم زده و اینکه چه کارای دیگه ای هم میکنه و دوست پسر داره رو بگم با اینکه برادرم از هیچی خبر نداره و برادر ساده ی من فکر میکنه دخترش آدم خوبیه ، آیا کار بدی میکنم اگه همه چیز رو به برادرم بگم؟
    از طرف دیگه هم میترسم  اگه بگم همه چیز رو به برادرم، برادر زاده ام با من قهر کنه و کینه به دل بگیره و بخواد بهم زور گویی  بکنه.
    به نظرتون چیکار کنم؟؟
    ممنون.
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۰۳
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    جدیدا برادرها و خواهرمم به زندگیم حسادت می کنن

    سلام عرض ادب خدمت همه ی دوستان

    سوال داشتم از خدمتتون ؛

    من شرایط زندگیم از وقتی که ازدواج کردم به صورتی هست شکر خدا که همیشه خیلی از ادما حسودی زندگی منو میکردن هر چند که سختی هایی هم داشتیم ولی نمیدونم چرا جدیدا این حسادت ها به برادرها و خواهرمم منتقل شده .

    حتی اونام به من حسودی میکنن شاید این حسادت رو از خانواده ی شوهرم میدیدم برام عادی تر جلوه میکرد همیشه ولی واقعا از خواهرم یا برادرام که همه جوره از خودم به خاطرشون گذشتم ولی الان چیزایی دارم میبینم که قابل تصورمم نبوده و نیست .

    به جایی رسیده که برادرم چقولی منو به همسرم میکنه ما چند سال بیشتر نیست ازدواج کردیم ولی خب این حرفا مطمئنن تاثیر بدی روی همسرم نسبت به من میذاره .

    نمیتونم هضمش کنم که برادرم چرا یه همچین کاری رو کرده از این موارد در خانواده همسرم زیاد پیش میومد چون نمیتونستن انقدر محبت زیاده منو همسرمو نسبت به هم ببینن ولی واقعا از برادرم توقع نداشتم .

    این همه محبت بهش کردم اخرم خوب مزدمو داد تو رو خدا کمکم کنید دارم داغون میشم .آخه چرا دنیا باید انقدر کثیف شده باشه که برادرم به خواهرش رحم نکنه .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۶۸
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    scroll bar code