خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۲۰ مطلب با موضوع «موانع ازدواج» ثبت شده است

شرایط زمانی شغلم چقدر مانع ازدواجم خواهد شد ؟

سلام

دوستان سوال بنده جنبه مشورتی و نظر سنجی رو با هم داره .

بنده پسری مجرد با سن 25+ هستم, در یک ایرلاین خارجی خلبان هستم, درامد ماهیانه ام در این رتبه حدود هفت میلیون تومان در ماه است ( که در 10 سال اینده به ماهی 20 میلیون در امد خواهد رسید)

,البته هرماهی که پرواز داشته باشم,به ازای هر چهار ماه کار کردن دو ماه مرخصی میگیرم که برگردم ایران, پس میشه گفت سالی چهار ماه خونه هستم و مابقی بر سرکار هستم.

شرایط خانواده هم یک برادر دارم که تو بهترین داشنگاه تهران لیسانس گرفته و مهندسه, پدر شغل ازاد, مادر خانه دار, زندگی معمولی و متوسط جامعه داریم, یک خونه و یک ماشین معمولی و یک مغازه, حاشیه خاصی هم تو خودمون نداریم.

اما,اما از اینجا شروع میشه که میخوام همسرم حتما شاغل باشه چون فکر میکنم با شرایط من سرش شلوغ باشه و گرم باشه خوبه, و کمتر احساس تنهایی کنه, البته ترجیح من اینه که حتما ایشون پزشک باشن که دلایل زیادی برای این انتخابم دارم.

اینم بگم دندونپزشک نباشه بهتره,چون تو پزشکی راه برای پیشرفت بیشتره,بخاطر اینکه شغل من وابسته به مکان نیست میتونم برای گذروندن طرحشون هر جای ایران که بود باشون باشم, و خودم یکی از بزرگترین مشوقاشون بشم برای پیشرفته روز افزون ایشون, و صد البته با سختیای زندگیشون بنده تا حدودی اشنا هستم, که باید در نبود من به تنهایی با این سختیا دست پنجه نرم کنن.

  • ۱ موافق ۳ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۹۲
    • يكشنبه ۲۱ شهریور ۹۵ - ۲۲:۴۵

    بیماری قند، طلاق والدین و مدرک تحصیلی مانع ازدواج شدند

    دوستان عزیز سلام و عرض ادب

    بروم سر اصل مطلب ؛

    پسری هستم بیست و یک ساله از خانواده ای اصیل . در تهران ، خدا رو شکر از لحاظ مالی و ظاهری هم مشکلی ندارم ، بعد از اخذ دیپلم و بررسی به این نتیجه رسیدم که به تحصیل علاقه ندارم و به شغل آزاد علاقه دارم ، ابتدا به ساکن همه تحقیرم کردند و طردم کردند بابت این تصمیم ، اما من محکم ایستادم و بعد از سه سال کارمندی خدا رو شکر برای خودم کار میکنم و کاسب شدم .

    قضیه اصلی اینجاست که در کنار همه این ها که استقلال مالی، فکری ، اجتماعی و وضع مالی خوب ،  اما در کنارش متاسفانه بیماری قند دارم و پدر و مادرم از هم جدا شدند و من تنها با پدرم زندگی میکنم ، حدود یکسالی هست هر کجا خواستگاری میریم یا به دلیل بیماری ، یا مدرک تحصیلی یا طلاق پدر و مادر من رو رد میکنند و در عین ناباوری میبینم که پسری رو پذیرفتند که استقلال مالی ندارد ، ماشین ندارد، خانه ندارد ، شغل ندارد ، درسته که در اینده میتونه بدست بیاره اما ایا این شرایط فعلی من که شامل بیماری و طلاق پدر مادر میشه دست خودم بود مگـه ؟! درسمم علاقه نداشتم .

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۷۶
    • شنبه ۲۳ مرداد ۹۵ - ۱۲:۴۶

    چرا اکثر جوون ها میل جنسی شون رو باید سرکوب کنن ؟

     سلام

    چرا ما این طوریم ؟

    چرا ما جوونامون اکثرشون باید امیالشون سرکوب کنن ؟ الان سن ازدواج میانگین 27-25 ساله ، خب این ادم حداقل 10-15 سال هست به بلوغ رسیده و درش نیاز هست ، بعد هی باید سرکوب کنه این نیاز طبیعی را ، و بعدش با هزار تا دردسر ازدواج کنه . خب اخه چرا ؟

    قبول دارین غریزه جنسی خیییلی خیلی قوی هست ؟ ادم سالم نمی تونه ازش فرار کنه ، اخرش تو وجود ادم  هست ، این باعث میشه که قبل از اینکه ازدواج کنی همش فکرت درگیره ، وقتی فکرت درگیر  باشه نمیتونی رو درس یا کار تمرکز کنی ، در نتیجه پیشرفت نمیکنی ، خیلی مسخره است . 

    یادمه من دو ترم قبل  به خاطر اینکه نمی خواستم گناه کنم ، و از طرفی به شدت احساس نیاز میکردم گند زدم به معدلم ، انقد مقاوت کردم ولی یهو شکستم ! ، دیگه داغون شدم و گند زدم به همه چی . خب این به خاطر چیه ؟ سوالم اینه که چرا باید این طوری باشه ؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۶۶
    • چهارشنبه ۹ تیر ۹۵ - ۲۰:۴۳

    آیا بیماری برادرم ( شیزوفرنی ) مانع ازدواج منه ؟

    سلام به همه دوستان...

    من یه مشکلی دارم که واقعا کل زندگی ام رو تحت تاثیر قرار داده... دختری سی ساله هستم با تحصیلات دکترا، و به نظر بقیه با استعداد و با اخلاق و متین و باوقار، چندین موقعیت خوب برای ازدواج تا بحال داشتم مثل هر دختر دیگری...

    اخیرا هم یک مورد خیلی خوب برام پیش اومده که واقعا دوستش دارم و ایشون هم به من واقعا علاقمند هستن و حتی عاشق اما مشکلی که هست اینه که ما هفت فرزند هستیم که همگی به جز فرزند اخر دارای تحصیلات لیسانس یا فوق لیسانس هستند و موفق اگه تعریف نباشه از لحاظ خونوادگی ادم های نجیبی هستیم به گفته بقیه...

    اما متاسفانه فرزند اخر خونواده از سنین نوجوانی مبتلا به بیماری شیزوفرنی هست با اینکه باهوش ترین بچه خونواده بوده و واقعا همیشه غصه اش رو میخورم .

    این بیماری درصدی اش ژنتیکی هست اما بیماری ناشناخته ای هست و علت قطعی اش مشخص نیست و درمان قطعی نداره.

    به همین دلیل وقتی موضوع ازدواجم پیش میاد همیشه دچار یک ترس و دلهره هستم به طوری که گاهی اوقات کلا میگم اصلا ازدواج نکنم به خاطر این مشکل...

    حالا یک سوال ازتون داشتم من چطوری این مورد رو به خواستگارم بگم یک جور برام مایه سرشکستگی هست؟

    ممکنه مردی به خاطر همچین موردی عقب بکشه علی رغم اینکه دوستم داشته باشه؟ به خاطر اینکه درصدی از این بیماری ژنتیکی هست میگم و شاید اگر خیلی بدشانس باشیم به بچه منتقل بشه؟

    خواهش میکنم صادقانه به سوالم جواب بدین اگر شما عاشق دختری بشین و متوجه بشین همچین موردی در خونوادش هشت پا پس میکشین؟ 

    واقعا به کمکتون احتیاج دارم چون این روزا واقعا سردرگم هستم و باید تصمیمم رو برای ازدواج بگیرم...
    ممنون از همراهی و راهنماییتون...

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۸۱
    • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۹۵ - ۲۰:۴۴

    ترس از خیانت مانع ازدواجم شده

    سلام دوستان عزیز

    عیدتون مبارک و ایام به کامتون باشه

    من یک مشکلی دارم و اونم طرز فکرمه که قبول دارم اشتباهه. راستش من قصد ازدواج دارم ولی چیزی که منو از این کار منع میکنه خیانته . البته چون من پسر هستم منظورم خیانت خانوم به بنده هستش.

    من از بابت این کار از خودم مطمئن هستم و تحت هیچ شرایطی به این کار دست نمی زنم. و رابطه حرامی با جنس مخالف نداشتم و نخواهم داشت.

    الان در اطرافیانم متاسفانه 3 مورد خیانت دیدم که دوتاشون آقا هستن و با خانم های شوهر دار رابطه دارن.

    البته قبول دارم که اصلی ترین عامل خیانت زن به شوهر رفتار های نامناسب و یا عدم ارضا کردنه. ولی در یکی از سایت ها که این مطلب رو دنبال میکردم آقایی میگفتن وقتی که متوجه خیانت همسرشون شدن و مسأله رو به خانومشون گفتن و گفتن که در مسایل جنسی و اخلاقی کم کاری نکردن پس دلیل خیانت چی بوده. خانم در جواب گفته صرفا برای تنوع! این کار رو کرده.

    واقعا این چیزها راسته ؟ هر روز دارم نسبت به ازدواج بدبین تر میشم . البته خیانت برای هر دو جنس وجود داره و از نگرانی های من و خیلی از دختر و پسر های جامعه است .

    در ضمن این طرز فکر منه و اصلا دوست ندارم کسی رو نسبت به ازدواج بدبین کنم. و نکته دیگه اینکه من جنس خاصی رو متهم نکردم چون برای دو طرف این امکان وجود داره.

    البته خانوم های بسیار کمتری نسبت به آقایون خیانت میکنن. و البته خیانت درصد بسیار پایینی داره. ولی من میترسم آسیب خورده ی همین درصد کم بشم.

    با تشکر از همه ی دوستان.

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۸۴
    • دوشنبه ۲ فروردين ۹۵ - ۱۸:۴۸

    اخلاق و ایمان مرد زمانی ارزش پیدا می کنه که در سایه پول باشه؟

    خسته نباشید دوستان

    آقای کابوی تنها یه کامنت گذاشتند که خیلی فکر من رو مشغول کرده . من الان 18 ساله هستم میخوام بدونم واقعا چیزی که ایشون میگن درسته کامنتشون این بود:

    "وقتی حداقل نصف نصف زن و مرد هستیم پس میشه گفت در هر اتفاقی زن و مرد سهیم هستند .

    نگاه به نسل های گذشته که می کنیم همانطور که پسرها قدیم متفاوت بودند زن ها قدیم هم متفاوت بودند .

    خب شما معتقدی مردها متعهد بودن مسئولیت پذیر بودند مرد زندگی بودند فداکار بودند خب این فداکاری مدیون زن هایی بودند که در برابر همه کمی و کاستی ها زندگی در کنار مرد می ایستادند .

    برو خاطرات مامانت رو بررسی کن میگه بابات اومد خواستگاریم هیچی نداشت اما من دوستش داشتم و میدونستم جنم کار کردن داره بله را گفتیم دو سال خونه مادر شوهر بودم سخت بود اما تلاش کردیم اولش یک خونه کلنگی خریدیم بعد یک زمین خریدیم رفتیم ساختیم خلاصه زندگی می کردیم .

    خب الان چی ؟

    همون پدر و مادر تزشون شد این که ما چون سختی کشیدیم نمیخواهیم بچمون سختی بکشه و این شد که فرزندان راحت طلب و آماده خور تحویل دادند .

    بعد همین پدر و مادرهایی که با تلاش به زندگیشون رسیدند توقع دارند خواستگار دخترشون همه زحمت های سی ساله اونا را یک شبه داشته باشد .

    این شد که دیگه تعهد فداکاری مسئولیت پذیری مرد بودن جای خودش به پول دار بودن داد و پسرهایی با ارزش شدند که پدری پولدار داشتند .

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۷۸
    • سه شنبه ۲۰ بهمن ۹۴ - ۱۸:۱۴

    می خوام توقعم رو برای ازدواج کردن پایین بیارم

    سلام
    دوستان من مشکلی دارم دوست دارم اگه کسی میتوه کمکی بکنه. ممنون
    من دختری هستم 24 ساله. راستش تا حالا زیاد به ازدواج و اینا فکر نمیکردم ولی خب 1 سالی هست دارم فکر میکنم .
    من 1 مشکلی دارم . من چهره ی کاملا معمولی دارم و بیشتر شبیه پدرم هستم. زشت نیستم اما اصلا خوشگل هم نیستم. معمولی . البته خودم با قیافم مشکلی ندارم. شکر خدا سلامتی داده 4 ستون بدنم سالمه .
    ولی مشکلی که هست من 2 تا برادر دارم هر دوشون خیلی زیبا و خوش تیپ هستند. شبیه دایی هام هستند. به شدت این مساله من رو تحت تاثیر قرار داده. به چه شکل؟
    به این شکل که من خب طبیعتا به قیافه ای که دارم افرادی که خواستگاریم میان که البته زیاد هم نیستند متناسب با شرایط من هست . یعنی قیافشون در حد خودمه . گاهی پایین تر .
    من تصوراتم از 1 پسر همون تصوراتی بود که از برادرام داشتم ( رابطم باهاشون خوبه ) برای همین نمیتونم ازدواج کنم. خواستگارام در سطح برادرم نیستند. من میل و رغبتی بهشون ندارم . اصلاااا
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۶۷
    • شنبه ۱۰ بهمن ۹۴ - ۲۱:۰۵

    به خاطر یه حساسیت فصلی، مادر خواستگارم مانع ازدواجمون شده

    سلام
    دختری هستم با یک خانواده مذهبی . فوق لیسانسم و در دانشگاه کار میکنم. مشکلی که دارم اینه که حساسیت فصلی دارم. و بخاطر این حساسیت روی بدنم کمی لک هست نه زیاد ولی همینم ناراحتم میکنه. دو سال پیش خاستگاری داشتم که جلسه اول خاستگاری من موضوع به پسره گفتم و بشون گفتم که به مامانشم بگه که بعدا مشکلی پیش نیاد.

    مامانش قبول نکرد و همه چی تموم شد. تا این که بعد دو ماه با من تماس گرفت و گفت که منو همه جوره از دل و جون میخواد و فقط باید صبر کنیم تا مامانش راضی شه اول خیلی مخالفت کردم ولی بالاخره با اصرار ایشون قبول کردم.

    قضیه رو بعد یه هفته به خانوادم گفتم و با مخالفتهای خیلی زیاد بالاخره قانعشون کردم. هر روزی که قرار میشد بیان یه مشکلی پیش میومد تا این که بعد دو سال اومدن.

    توی این دو سال هر روز بخاطر حرفای خانوادم داغون شدم ولی بش اعتماد داشتم که میاد واقعا همدیگرو خیلی دوست داریم و اینم بگم که ارتباطمون کامل سالم و فقط با تلفنه حتی همدیگرو نمیبینیم.

    و خانواده اون از ارتباط ما خبر ندارن چون خودش میگه دلم نمیخواد بعد کسی در موردمون چیزی بگه. اومدن ولی این دفه فقط مادرش با خواهرش اومدن و در مورد حساسیتم پرسیدن. مامان من بجای این که بگه حساسیت یه اسم دیگه ای رو گفت ک نمیتونم اینجا بگم و همین یک کلمه شد بهونه ای واسه مامانش.

    میگه چرا مامانت اینطور گفت میگه مامانم بم میگه تو بمن دروغ گفتی. مامانشو خیلی دوست داره و دلش نمیخواد که هیچوقت ازش ناراحت باشه. حالا من بش میگم خب الان تکلیفمون چیه؟ میگه باید صبر کنیم یکم آروم شه بعد دوباره من ازش میخوام که بیاد.

    بعد دو سال بازم میگه صبر کنیم . با این که عاشقشم و میدونم خودم نمیتونم ازش بی خبر باشم ولی واقعا دیگه هیچ رویی جلو خانوادم ندارم. باور کنید حساسیتمم چیز خاصی نیست که مامانش انقد اذیت میکنه.

    حتی مامانش منو پسندید ولی حالا وضع اینطوره. توی این دو سال 5 تا خاستگار داشتم که اصلا اجازه ندادم بیان خونمون. و بخاطر همین مامانم همیشه دعوام میکنه که چرا دو سال صبر کردی. پسر خیلی خوب مودب و با ایمانی هس و خیلی خوش اخلاق و این که خیلی به پدر و مادرش احترام میذاره خیلی برام مهمه.

    ولی واقعا موندم چیکار کنم دوسش دارم ولی دیگه نمیتونم بیشتر از این صبر کنم تا مامانش هر وقت دلش خواست بیاد چون با این کارش ما رو تحقیر میکنه .

    تو رو خدا راهنماییم کنید .ممنون.

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۵۰
    • دوشنبه ۷ دی ۹۴ - ۲۰:۰۴

    دخترای بالای 25 سال، بنظر خودشون چرا تا الآن ازدواج نکردن؟

    سلام به همگی
    من یه دختر 20 ساله هستم که جدیدا خیلی زیاد به ازدواج فکر میکنم و این مسئله تمام فکر و ذهن منو به خودش مشغول کرده! بخدا دیگه دارم دیوانه میشم از بس نگران اینده هستم و ترسم از دور ازدواج کردن و مجرد موندنه .

    هر جا میرم, هر کاری که میکنم ,همش حس کسی رو دارم که یه چیزی گم کرده و دنبالشه! نمیدونم چطور بگم متوجه بشین ولی یه حس کلافگی و نا امیدی زیادی دارم. همش دلتنگم و گریه میکنم دلم میخواد تا وقتی سنم کمه و توقعات کمیم دارم یه ازدواج خوب داشته باشم که به ارامش برسم!

    بخدا دیگه نمیدونم چیکار کنم خدا رو شکر از همه لحاظم در حد متوسط رو به بالام و چیزی کم نیست. ولی این مسیله ازدواج و حس دوست داشتن و دوست داشته شدن داره منو از پا در میاره!

    حالا سوال اصلی من از دخترای بالای 25 ساله که دوست دارم بدونم بنظر خودشون چرا تا الآن ازدواج نکردن؟ اونایی که از همون بچگی بفکر ازدواج بودن و ازدواج کردن رو دوست داشتن دلیلش چی بوده که تا الآن که بالای 25 هستن هنوزم مجرد موندن؟

    و در آخر توصیشون به من و دخترایی مثل من چیه که بتونیم ازدواج زود و آرامش بخشی داشته باشیم؟

    والا من توقع زیادیم ندارم! معیار اصلی منم ایمانه و اخلاق خوب با یه ظاهر معمولی که به دلم بشینه! دیگه نمیدونم چرا خدایی که خودش اصرار داره به زود ازدواج کردن با اینکه اینهمه اشتیاق منو میبینه ولی بازم دست دست میکنه؟


    موضوع ← مشاوره ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۷۶۸
    • پنجشنبه ۲۸ آبان ۹۴ - ۱۸:۴۳

    آیا گرم نبودن روابط اعضای خانواده، مانع ازدواج محسوب میشه ؟

    سلام

    ایا گرم نبودن اعضای خانواده با همدیگر امتیاز منفی برای ازدواج محسوب میشود؟ تعداد اعضای خانواده چطور ؟
    ازچه سنی به بعد در اذهان عمومی ،برای ازدواج دختر دیر شده ؟در تهران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۲۳
    • سه شنبه ۱۹ آبان ۹۴ - ۲۰:۵۱

    مادرم زن خیلی ترسوییه و شده بزرگ ترین مانع ازدواج من

    سلام، خسته نباشید
    من دخترم نزدیک 25 سالمه، از یه خانواده جنوب شهری و وضعیت مالی ضعیف، چهره و شخصیت جذابی دارم و در مجموع به دل خیلی ها می شینم، لیسانس الکترونیک دارم از ی دانشگاه روزانه دولتی.

    یکسالی تو شرکتی کار کردم و الان محیط کارم رو عوض کردم، خانوادم خیلی متعصب و سخت گیرن و به همین خاطر تا به حال با پسری آشنا نشدم، مادرم خواستگارام رو بی دلیل رد می کنه و اجازه ی ملاقاتشون رو هم نمی ده، می گه ممکنه از من خوششون نیاد، مادر من زن خیلی ترسو ایه و شده بزرگ ترین مانع ازدواج من، به خاطر فضای بسته خانواده نمی تونم به مادرم اعتراض کنم و روم نمی شه، اما به خاطر مجرد بودنم مدام دارم ازش سرکوفت می شنوم و حیا اجازه دفاع کردن بهم نمی ده، البته مادر من از حرفایی که می شنوه سوء استفاده می کنه و کلا نمی شه باهاش حرف زد، تحصیلات ابتدایی داره و منطق پایین، اما من واقعا به ازدواج نیاز دارم،، چه راهکارایی واسه پیدا کردن همسر پیشنهاد می کنین که جواب قطعی بده؟؟؟؟

    من چند تا مشکل دارم یکیشون اینکه اگرم اجازه ورود خواستگارای سنتی رو بدیم، اصلا مناسب من نیستن، چون اکثرا مذهبی ان و ی جورایی غیر اجتماعی ان ولی من اعتقادات مذهبی ام خیلی کمرنگه و  و دوست یابی و روابط اجتماعی ام بالاس و راحت ارتباط برقرار می کنم، زیاد دوس ندارم سنتی ازدواج کنم، و آدمایی که بهم مستقیما پیشنهاد دادن از جهت مالی و خانوادگی از ما خیلی بهترن و نمی تونم  با خانوادم اشناشون کنم و بلافاصله ردشون می کنم، نمی خوام تحقیر شم، تو فضای کار قبلی ام دو تا پیشنهاد داشتم، یکیشون رو بلافاصله رد کردم چون پسر سر به زیر و ساکتی بود و من از این سبک ادما خوشم نمیاد، دومی عقایدش خیلی بهم نزدیک بود، باهاش خیلی راحت بودم، راحت حرف می زدم و بحث می کردم، فوق لیسانس الکترونیک داشت، از یکی از دانشگاه های تاپ تهران.

    از ادامه تحصیل خارج از کشور حرف می زد که یکی از آرزوهای بزرگ منه، 3 سالم از من بزرگتر بود، ظاهرش مقبول بود، مدام می گفت اولین دختر ی ا م که می تونه بدون ترس و نگرانی باهاش حرف بزنه و بحث کنه، البته به خاطر موقعیت کاری خوبی که تو شرکت داشتم ذهنیت خیلی خوبی بهم داشتن، الانم که کارم رو عوض کردم، مدام ازم خبر می گیره و تمایل داره نظرم رو عوض کنه، اما من به چن دلیل نمی تونم قبولش کنم، اول اینکه زیاد حالت مردونه و حس غیرت و حمایت گری درش نمی دیدم  چیزی که تو 80 درصد پسرای الان پیدا نمی شه و بیشتر برام هم صحبت خوبی بود و تمایلی به داشتن رابطه ی عاطفی باهاش ندارم، دوم اینکه وضعیت مالی خانوادشون خیلی از ما بهتره و شمال شهری ان، پدر و مادرش تحصیلات بالا دارن و کلا با ما جور درنمیان، می ترسم از خانواده من ایراد بگیرن، چون می دونم براشون مهمه. نمی دونم چی کار کنم، خواهش می کنم راهنمایی ام کنین چطور فرد ایده الم رو پیدا کنم؟؟
    متشکرم بسیار زیاد.

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۵۳
    • سه شنبه ۵ آبان ۹۴ - ۱۹:۱۸

    احساس گناه میکنم که شدم مانع ازدواج خواهر کوچکترم

    سلام
    موندم بین دو راهی رفتن و موندن ... من سال هاست از یه اقا پسری خوشم میاد یعنی اول فقط ازش خوشم میومد چون با همه ی پسرای اطرافم فرق داشت ولی بهش حسی نداشتم ولی با گذشت زمان یه حس خیلی قوی تو وجودم شکل گرفت شک ندارم که عاشقشم ...

    اون دنیامو عوض کرد بودنش تو قلب و فکرم زندگیمو تغییر داد ...ادمم کرد ...همیشه به قسمت اعتقاد داشتم  هیچ وقت حتی به خودم جرات ندادم از خدا بخوامش چون فک میکردم سهم من نیست ... یه ایه از قران بود ( بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ) امید و تو وجودم زنده کرد بهم جرات خواستنشو داد با تمام وجودم از ته قلبم از خدا خواستمش ...

    کم کم ایمان پیدا کردم دعام مستجاب میشه مطمئن بودم میشه ... الان چند ساله که میگذره ... نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی خدارو شکر هیچ نعمتی رو تو زندگیم کم نداشتم از نظر چهره خانوادگی تحصیلات وضع مالی هیچی کم نداشتم خواستگارای خوبی هم داشتم ولی همه رو بدون فکر کردن رد میکردم ...

    حتی اگه میخواستم بهشون فک کنم همون اول راهی ناخوداگاه با اون مقایسشون میکردم و رد میشدن . ولی الان خیلی دچار تردید شدم نه اینکه خدایی نکرده ایمانم ضعیف شده باشه ولی گاهی اوقات فک میکنم شاید خدا نخواد مال من شه شاید صلاح خدا چیز دیگه ایی باشه شاید من لیاقتشو ندارم بلاخره اون خدای همه ی ماست اونم حق داره این فکرا داره دیوونم میکنه ...

    به خود خدا قسم من به هر چی واسم بخواد راضیم با اینکه اون الان تموم زندگیمه ولی اگه خدا نخواد حتی بهش فک نمیکنم ولی من نمیدونم باید چیکار کنم باید منتظر استجابت دعام باشم یا...

    الان 25 سالم شده خواهر کوچیکترم ازدواج کرده خانوادم بهم فشار میارن به خدا دارم داغون میشم ... الان واسه اون یکی خواهرم خواستگار اومده ولی بابام گفته تا من هستم رضایت به ازدواج اون نمیده ...

    احساس گناه میکنم که شدم مانع ازدواج اونا . الان یه خواستگار دارم که مورد تایید خانوادمه ینی هیچ بهونه ایی ندارم واسه رد کردن البته از نظر خانوادم اونا فقط به ظاهر ادما توجه میکنن ...

    الان نمیدونم چیکار کنم از یه طرف به رحمت خدا نگا میکنم به کریم بودنش به مهربونیش نمی تونم ناامید شم ولی گاهی هم فقط به این فک میکنم که خدا حکیمه و شاید حکمت نیست ...

    نمیدونم چرا خدا تکلیفمو معلوم نمیکنه نمیدونم باید چیکار کنم ...گاهی احساس میکنم دعای من نزاشته اون تا حالا ازدواج کنه سرنماز از ته قلبم واسه خوشبختیش دعا کردم هم اون خوشبخت شه هم من تکلیفم معلوم شه من خواست خدا رو هر چی باشه قبول میکنم ولی دیگه کم اوردم دیگه نمیکشم .

    حس بدی دارم احساس میکم بین زمینو هوا معلق موندم میدونم خدا همینجاست منو میبینه صدامو میشنوه فقط نمیدونم چرا نمیزاره این بارو زمین بزارم ...

    نمیتونم ازش بگزرم چون فک میکنم به خودم ظلم میکنم اگه بخوام از دسش بدم .اون لیاقتشو داره بهترین پسریه که تا حالا دیدم خیلی اقاست  وقتی اونو دیدم نمیتونم کسیو دوس داشته باشم از ایمانش خوشم میاد عاشق مهربونیو پاکیشم شرایط خانوادگیم جوریه که خواستگارام کاملا با ملاکای من مغایرت دارن من نمی تونم حتی اگه بخوام مطمعنم با این ادما خوشبخت نمیشم ولی بدونم خدا نمی خواد تمومش میکنم .

    سخته ولی میتونم ...کاش یکی میگفت چیکار کنم .کاش بتونید کمکم کنید ... من چیکار کنم ؟ ببخشید اگه زیاد شد واسم دعا کنید ...

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۷۹
    • دوشنبه ۲۷ مهر ۹۴ - ۱۸:۱۳

    خواهران بزرگتر دختر مورد علاقه م، مانع خواستگاری کردنم شدند

    با سلام به همه خواهرا برادرا.

    اگر چه سوالم شاید تکراری باشه دوست دارم خیلی ساده مشکلمو بگم.

    27 سالمه تو دانشگاه به همکلاسیم علاقه پیدا کردم. ایشون 25 سالشونه. من اهل استان مرکزی هستم و ایشون از شمال غرب کشور. هر دو دانشجوی ارشد. ارتباط ما کاملا محترمانه و نیمه رسمیه و دوست نیستیم.

    سه بار ازشون رسما خواستگاری کردم و گفتم دوست دارم با خانواده م برای خواستگاری اقدام کنم. اما ایشون دو تا خواهر و یه برادر بزرگتر از خودشون دارن که مجردن و برای همین گفتند که خونواده شون و بالاخص خواهراشون به هیچ وجه راضی نمیشن که حتی خواستگاری برای ایشون بیاد و اصلا امکان نداره.

    با توجه به اینکه سن خواهرها و برادر ایشون بالای سی ساله متاسفانه من فکر نمی کنم اولا به این راحتی ها ازدواج کنن و دوما اینکه تا نوبت به این خانوم برسه سن ایشون از اون سنی که من همیشه دوست داشتم با یک خانوم در اون بازه ی سنی ازدواج کنم خیلی بیشتر میشه.

    اما من ایشون رو دوست دارم و خیلی عذاب وجدان می گیرم اگه ایشون رو فراموش کنم و با شخص دیگری ازدواج کنم. وقتی هفته ای یک بار همدیگرو تو دانشگاه می بینیم و ایشون با دیدن من خنده ی کوچیکی تو چهره شون ظاهر میشه من این خنده رو نمی تونم فراموش کنم.

    به نظر شما با ازدواج من با شخص دیگری ایشون ضربه می خورن و ناراحت میشن؟ خدا رو شکر شاغل هستم و خدمت رفتم و احساس می کنم وقت ازدواجمه و دوست ندارم به تاخیر بیفته.

    شرایطشون طوریه که حتی امکان نشون کردن هم نیست. آیا مجبورم فراموش کنم؟ ضربه نمیخوره؟ 

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۴۶
    • چهارشنبه ۴ شهریور ۹۴ - ۲۲:۲۰

    تحصیلات بالای دخترها یه مانع برای ازدواجشون حساب میشه ؟

    دیروز یه خانومی داشت از مامانم اجازه خواستگاری میگرفت برای یکی از فامیلاشون همه شرایطی که میگفت خوب بود اما پسره دیپلم داشت و وقتی خانومه فهمید من ارشد میخونم پا پس کشید ...... دیگه هم حرفشو نزد من زیاد مدرکش برام مهم نبود که....

    به نظر من تحصیلات بالای دخترها یه مانع برای ازدواجشون حساب میشه...درسته؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۴۰
    • پنجشنبه ۲۰ شهریور ۹۳ - ۱۳:۵۸

    من با این اوضاع چه جوری ازدواج کنم؟

    24 سالمه. توی صورتم موی زائد دارم. دو یا سه ساله که کلی دکتر رفتم و از خیلی روش ها از جمله قرص شیمیایی و گیاهی و لیزر و ... استفاده کردم ولی خوب نشد.

    الان یه لحظه حواسم نباشه یکی دستش بخوره به صورتم عین اینایی که برق گرفتنش میشه و یه جوری میپرسه انگار دست خودم بوده که اینطوری شدم. همین چند وقت پیش دوباره پیش یه دکتری رفتم و سابقه درمانم رو که توضیح دادم با لحن جدی و کاملا دوستانه بهم گفت که باید خودمو آماده کنم که تا اخر عمرم این مشکلو تحمل کنم چون راهی وجود نداره.

    حالا درمان پزشکی ازتون نمیخوام. سوالم روانشناسیه...
    من با این اوضاع چه جوری 
    ازدواج کنم؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۸۱
    • سه شنبه ۱۰ تیر ۹۳ - ۱۵:۴۳

    scroll bar code