خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۲۱۶ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

چیکار کنم به دل خونواده ی شوهرم بشینم؟

سلام

من 27 سالمه و همسرم 3 سال از من بزرگتره، تازه عقد کردیم اما تازگیا حرفایی از خوانواده همسرم میشنوم که واقعا قلبمو آتیش میزنه، صبح تا شب ناراحتم و نمیدونم چیکار کنم ؟ هر وقت یاد حرفاشون میفتم از شدت ناراحتی صورتم داغ و قرمز میشه و قلبم درد میگیره

من و همسرم اولین بار تو یه جلسه ی کاری همدیگه رو دیدیم و بخاطر انجام ادامه ی کارهای همون جلسه شمارمو ازم گرفت و دقیقا همون شب بهم پیام داد که از برخورد و رفتارم خوشش اومده و اگه موافقم با هم آشنا شیم، منم قبول کردم و البته به خونوادم اطلاع داده بودم.

تا 1 هفته تلفنی با هم صحبت میکردیم و همسرم درباره خودش و خونوادش و برنامه ش واسه آینده حرف میزد و منم حرفامو میگفتم، بعد از 1 هفته گفت که همدیگه رو بیرون ببینیم (چون ما محیط کاریمون جدا هست و اصلا همدیگه رو نمیبینیم، اون یه بار فقط بخاطر جلسه بود) شماره پدرم رو ازم گرفت و ازش اجازه گرفت که ما دو ماه برای آشنایی هر از چندگاهی همدیگه رو بیرون ببینیم و صحبت کنیم تا اگه به توافق رسیدیم بیان خواستگاری، پدرمم اجازه داد .

خلاصه در نهایت اومدن خواستگاری و عقد کردیم، تا اینجا مشکلی نبود، اما تازگیا فهمیدم خونواده همسرم در مورد من خیلی بد حرف میزنن، یه بار خیلی شوکه شدم مادرش برگشت تو روم گفت ما فقط خواستگاری سنتی قبول داریم ولی شما قبل خواستگاری با هم رابطه داشتین !!!

موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۴۲
    • شنبه ۱۹ فروردين ۹۶ - ۲۱:۵۰

    چند روز دیگه عروسیمه ولی من اصلا خوشحال نیستم

    سلام

    من دختری ۲۲ ساله هستم که نزدیک دو ساله تو عقدم، چند روز دیگه عروسیمه ولی من اصلا خوشحال نیستم، به خاطر این که به حد مرگ از شوهرم و خونواده شوهرم نفرت دارم طوری که ارزوی مرگشون رو دارم!

    خونواده شوهرم در ظاهر خودشون رو خوب نشون میدن مخصوصا مادر شوهرم که مَنم مَنم هاش گوش ما رو پر کرده ، با اینکه همیشه دارن بهترین چیزارو برای ما می گیرن ولی از یک طرف تا می تونن به من یا مادرم تیکه و متلک میندازن یا من رو بچه و نادون فرض می کنن .

    چند بارم غیر مستقیم به خونواده ام توهین کردن و یک بار هم سر یک مسئله ای که نظر مادرم هم باید می پرسیدن و اینکارو نکردن و البته که بعدش پشیمون شدن، قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین چرا؟

    چون مادرم با احترام کامل سعی کرد بهش بفهمونه که اینکاری که شما کردین اشتباهه و اونم انقدر گریه زاری کرد که نگو ، بعدشم به مادرم گفت که تو داری از اخلاق من سوء استفاده می کنی !!!! بیچاره مادرم بنده خدا مونده بود چی بگه! باز از یک طرف جلوی بقیه فک و فامیل هاشون یک جوری رفتار می کنن که هر کی ندونه فکر می کنه اینا یک مشت فرشته اسمونین که خدا برای من فرستاده!!!

    بگذریم ...

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد , ارتباط با خانواده شوهر ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۴۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۱۱
    • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶ - ۲۱:۱۰

    جای خالی خواهر رو هیچی نمیتونه پر کنه

    سلام به همه خانواده برتری ها

    من مشکلم خواهر نداشتنه . ما یه خانواده چهار نفری هستیم که پدرم سه ساله فوت شده ما سه تا برادریم وقتی برادر کوچیکم که هفت سالش هست همش میگفتم کاش دختر باشه چون بعد فوت پدرم زیاد رابطه خوبی با مادرم و داداشم ندارم ولی در کل رابطمون بدم نیست همیشه دلم میخواست یه خواهر داشته باشم بتونم باهاش درد دل کنم حرف دلم رو بهش بزنم با هم بریم بیرون بریم خرید کنیم شوخی کنیم .

    وقتی می بینم پسرای فامیل خواهراشون براشون قربون صدقه میرن خیلی دلم میگیره یا رفیقام وقتی میگه من خواهرم میریم بیرون یا از خواهر داشتن میگه خیلی غصه میخورم یعنی اگه خواهر داشتن خیلی خوبه اگه داشتم انقد قربون صدقه خواهرم میرفتم که نگو نپرس .

    واسش میمردم با هم میرفتیم بیرون دور دور گازش میگرفتم ههه وقتی ناراحت بود همه کار براش میکردم موهاشو میبافتم حیف که این جای خالی خواهر رو هیچی نمیتونه پر کنه .

    موضوعات مرتبط: روابط خواهر برادری ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۱۸
    • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۹۶ - ۲۱:۱۰

    به دیر اومدن های پدر مشکوک شدیم

    سلام

    من از کاربرای خانواده برترم ، خیلب اوقات به اعضا و افراد وبلاگ مشاوره دادم و نظرمو گفتم و براشون دعا خیر کردم اینا رو گفتم که بدونین من که به خیلیا مشورت دادم الان خیلی نیاز به شما دارم و خودم دیگه نمیدونم چیکار کنم ؟

    ماجرا از این قراره که تقریبا چند ماهیه پدرم دیر میاد خونه ، پدرم بیشتر از یک ساله بازنشسته شده و تو خونه طاقت نمیاره همش بیرونه اما کجا نمیدونیم . بیشتر اوقات نمیگه شبا دیر میاد گاهی ساعت 1 گاهی 12 و نیم شب ، مادرم جدیدا به قول خودش چیزایی حس کرده  و حرفایی میزنه  .
    پدر مادرم از اول زندگی با هم مشکل داشتنو جر و بحث میکردن . هنوزم دارن و هر دو مقصرن ولی بیشتر پدرم مقصره که بدون علاقه کسی که سه سال ازش بزرگتره  ازدواج کرد و  زود هم ازدواج کرد 20 ساله و بی کار ... .

    نکته بعدی شاغل بودن مامانمه که باعث مستقل شدنش شده و اصلا وابستگی مالی به پدرم نداره ، سال های اول به پدرم واسه زندگی کمکم کرد ولی منت هم میذاره پدرمم تحویل نمیگیره یا کتمان میکنه ... برای همین به همه میگه زن شاغل نگیرین ... .

    اما بعضی شبا که دیر میاد باعث شده ما هم مشکوک شیم راستش بهانه های مختلفی میاره مغازه همکارم بودم بنگاه بودم و ... ، گاهی هم هیچی نمیگه .

    گاهی از افراد بازنشسته که رفتن زن گرفتن میگه گاهی میگه این رفتارای مامانتون یه روزی کار دستمون میده . از این حرفا زیاد میزنه ماهم برخورد میکنیم .
    بدترین فیلم عمرم که دیدم فروشنده بود باعث شده بیشتر مشکوک شم ، کمکم کنین چیکار کنم چه رفتاری داشته باشم مامانمو چه طور آروم کنم ؟
    خیلی عصبی شده به خیلیا شک داره حتی اسمشونو میاره میگم میخام تمومش کنم...

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۹۷
    • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶ - ۲۱:۰۴

    از هر چی حسادت و فضولیه حالم به هم می خوره

    با سلام و خسته نباشید

    دیگه خسته شدم

    دیگه از هر چی اسمش حسادته اسمش فضولیه حالم بهم میخوره . یکی از دوستانم که از شانس بدم فامیل درجه یک هم هست و هر دو دختریم بد جوری تو زندگیمون فضولی میکنه ۲۴ ساعته حتی خواب و بیدار شدنمون رو هم چک میکنه .

    مثلا یه شب دیر بخوابیم فورن میپرسه خونتون چه خبر بود دیر خوابیدین؟ یا مثلا من یه روز صبح خیلی زود بخوام بیدار شم مثلا میرم تلگرام میفهمه بعدش ازم میپرسه کجا میرفتی که زود بیدار شدی؟ یا مثلا میگه بریم فلان جا من میگم حالا بعدا امروز جور نیس دیگه ول کن نمیشه تا بفهمه من مشکلم چیه نمیتونم برم بیرون .

    یه جورایی خودشو از چشمم انداخته اما چون فامیلیم نمیشه باهاش قطع ارتباط کرد . به بعضی چیزای مشترک که هر دو داریم اونی که من دارم روش عیب میذاره اونی که خودش داره رو تعریف میکنه اینم حس حسادتشه که خیلی جاها بهم فهمونده حسودی میکنه بهم . خلاصه این روزا خیلی حساس تر شده و این منو آزار میده ازش بدم میاد ولی نمیشه باهاش قطع ارتباط کنم .

    شماها بگید چیکار کنم انقدر تو مسائل خصوصی که بهش ربط نداره فضولی نکنه ؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۱۲
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶ - ۲۱:۲۵

    از دست پدرم شدم یه آدم عصبی

    سلام
    پدر و مادرم همیشه با هم دعوا دارن دیگه از دست کاراشون خسته شدم . البته بیشترش تقصیر بابامه گاهی اوقات میگم کاش یه پسر 24 ساله بودم حرف که میزد ... !
    ولی یه دخترم هیچ زوری ندارم هیچی نمیتونم بگم هیچیییی از تمام انسان هایی که خوشبختن متنفرم میگم اونا زندگیمو دزدین زندگی که حق من بود خواهرم تشنج کرده من اعصبام ضعیفه شب و روز گریه میکنم یه روز خنده به چشمم نیومده .
    میدونم یه چیز غیر منطقیه ولی این حس میاد سراغم . امشب در حال غذا خوردن بودم یک دفعه ای با صدای بلند گفت مسواکم کووووووو؟ بعد ما گفتیم نمیدونیم تمام آشغالارو ریخت تو ظرفشویی بدون اینکه برش گردونه تو سطل زباله آخرم رفت یک مسواک برداشت مسواکشو زد .
    مامانمم تمام آشغالارو جمع کرد یه بارم کفش دستشویی رو از دستشویی بیرون آورد پاش کرد و تو کل خونه دور زد . یه روز خالم از شهرشون اومد بود شمال ( آخه یه جا دیگه زندگی میکنه ) هماهنگ کردیم بریم بیرون همون شبشم بابامم گفت بریم عید دیدنی موندم چیکار کنم گفتم بابا امشب همراه مامان برم بیرون فردا باهم میریم عید دیدنی گفت هیچ جا حق نداری بری از خونه بری بیرون قلم پاتو میشکونم لباس عیدتو با قیچی پاره میکنم .
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۷۵
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶ - ۲۱:۲۰

    حال بد روحی مادرم به خاطر اینه که سرپرست خانواده است ؟

    سلام

    حدود 20 سالمه و دانشجو . 7 سالم بود والدینم جدا شدن و من با مادرمم. پدرم ازدواج مجدد کرده و بچه داره و زندگی دیگ ای اما تو زندگی منم حضور داره. هر چند چیزی که بیشتر از جانبش احساس میشه محدود کردنه.

    تو خونه ای که یک مادر و دختر باشه همیشه کل کل هست. ولی تو خونه ما خیلی شدیده. مادرم آدم فوق العاده احساسیه . در موارد مشاوره دادن به دیگران خیلی منطقی عمل میکنه اما به خودمون که میرسه به طرز عجیبی بی منطق میشه.

    بعد از ورود به دانشگاه عاقل تر شدم کم تر کل کل مکیردم و جو رو متشنج میکردم. به عبارتی حالیم شده بود باید احترامشو حفظ کنم هر چی که بشه و تلاشمو واقعا میکردم. شروع کردم به محبت کردن زیاد. اما گویا این قاعده هست که به هر کی محبت زیاد کنی بیشتر ازت فاصله میگیره و بیشتر تلخی میکنه.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۰۲
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶ - ۲۱:۱۵

    چطور روابطم رو با خواهرم و شوهرش به حالت عادی برگردونم؟

    به نام خدا

    سلام

    خانوم زیر بیست و پنج سال هستم مجرد که تا به حال با خانواده ی خواهر بزرگترم مشکلی نداشتم .همیشه هم مورد احترام دامادمون بودم ایشون خیلی منو قبول داشت .

    اما از بچگیم با خواهرم رابطه ی آنچنانی نداشتم .خواهرم تمایلی نداره با من حرف بزنه بسیار با من مغرورانه رفتار میکنه اصلا با من حرف نمیزنه یا حرف زدن با من براش سخته . بیشتر اوقات سعی میکنه تو ذوقم بزنه بگذریم که تو هشت نه سالگی تا حدودا ۱۸ سالگی  یه رفتار نا آگاهانه ی بسیار منفی در حق من داشت که هنوز که بزرگ شدم دارم تاوان رفتارش رو میدم .اما من به عنوان خواهر خودم ته دلم دوسش دارم همیشه سعی بر این داشتم که رابطه ام رو باهاش درست کنم یه کم موفق شدم ولی ..

    تا اینکه من یه روز خیلی بی دلیل و از سر خستگی حرف بدی بهش زدم به روی خودش نیاورد و همه چیز رو خراب کردم اما بار ها به روش های مختلف از دلش در آوردم و رابطمون بهتر شد .الان با آبجیم مشکلی ندارم.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۸۸
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶ - ۲۱:۰۰

    خواهرم مشکلات زندگیش رو با ما در میون نمیذاره

    سلام دوستان گرامی

    مشکلی که من دارم خانوادگیه و باعث رنجش کل خانواده شده. دختری بین بیست و چهار تا بیست و شش ساله هستم. از خانواده مذهبی. پدر من شغل دولتی با سمت تقریبا بالایی دارن.

    دوست داشتم مشکل رو مفصل بگم ولی خیلی از حوصله خارجه. به طور کلی مسئله خواهرم و همسرش هست. خواهرم متاسفانه اخلاقی که داره اینه که مشکلاتش رو با ما در میون نمیذاره ولی تو زندگیش دچار مشکلات بزرگی هست.

    حتی به من که خواهرشم میگه ولم کن حوصله ندارم و ... تصمیم گرفتم کل خانواده رو مشاوره ببرم اما چطور باید بیان کنم و چجور صحبت کنم که موافقت کنه. هر سری لج میکنه منم عصبی میشم. فن بیانم چجور باشه که راضی بشه ؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۳
    • چهارشنبه ۹ فروردين ۹۶ - ۲۱:۳۰

    با خانواده ی زنم مشکلاتی دارم ولی نمی خوام قطع رابطه کنم

    سلام
    من با خانواده ی زنم مشکلاتی دارم ولی قصد ندارم با این خانواده ی قطع رابطه کنم. من در اوایل ازدواج در مورد مسائل زندگی با همسرم تعریف می کردم و نظرشون رو می پرسیدم. ایشون هم دقیقا همین حرف ها رو به خانوادشون منتقل می کردن و اون ها هم در زندگی ما دخالت می کردن. بعد از مدتی متوجه شدم ما نباید سر هیچ مسئله ای با هم بحث کنیم و هیچ کدام قانع نمی شیم.
    ولی از اون طرف خانواده ی همسرم ظاهرا به شدت نگران خانم بنده هستن و مدام در زندگی ما مداخله می کنند. آن ها از همسرم می خوان که شرح کلیه ی اتفاقات روزمره را برای اون ها بده. به فلان شکل و فلان طریق من رو امتحان کنه و نظر من رو در مورد فلان مسئله بپرسه و جوابش رو به اون ها منتقل کنه.
    اتفاقا خانواده ی همسرم در بسیاری از مسائل نظرشون با من یکی هست ولی چون در حد پرستش همسرم رو دوست دارن (و یا شاید هم به ایشون حسادت می کنند و من خبر ندارم) سعی می کنند من همیشه طبق میل دخترشان عمل کنم و فکر می کنند به این شکل ایشون خوش بخت بشن.
    همسرم بدش نمیاد برای به کرسی نشوندن حرف هاش من و خانوادش رو به جون هم بندازه. من دوست دارم این فضا عوض بشه. این اتحاد توهمی و شیطانی شکسته بشه و خانواده ی همسرم به من به چشم فردی که دخترشان را خوشبخت می کنم نگاه کنم.
    ضمنا من متوجه شدم این خانواده و همین طور همسرم هیچ استدلالی رو متوجه نمیشن و مثلا من اگر بگم که دهن لقی دخترشون موجب بی اعتمادی من میشه نخواهند فهمید. دوست دارم به شکلی متفاوتی به این وضعیت خاتمه بدم و یک فضای مهر و دوستی حاکم بشه.
    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۱۹
    • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶ - ۲۱:۲۵

    برو بالا