خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۱۱۶ مطلب با موضوع «تعامل با خانواده» ثبت شده است

راهنمایی در مورد زندگی مسالمت آمیز با خانواده شوهر

باسلام
من خانومی هستم که چند ماه عقد کردم، از بیشتر خانوما شنیدم که زندگی با خانواده شوهر توی یک خونه سخته، من بعد از ازدواج قراره چند سال برم تو ساختمون خانواده همسرم و در طبقه ای جدا زندگی کنم تا شرایط مستقل شدن رو پیدا کنیم.

حالا سوال من اینه که چرا بیشتر عروس ها با خانواده همسرشون مشکل دارن؟؟ یا اغلبشون خودشون رو برای یک نزاع چند ساله اماده میکنن؟ با توجه به نظر اطرافیانم من دختر مهربان و سازگاری هستم اصلا هم اهل غیبت و خبرچینی و دعوا نیستم، خودمم اصلا دوست ندارم باهاشون مشکلی پیدا کنم، کسی تجربه اینو داشته که به شکل مسالمت امیز با خانواده همسرش زندگی کرده باشه و منو راهنمایی کنه؟

موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۱۳
    • پنجشنبه ۲۰ آبان ۹۵ - ۲۲:۱۵

    در سن ازدواجم، میترسم مادرم دوباره باردار بشه

    سلام

    از پدر و مادرم متنفرم از اینکه انقدر ضایع رفتار میکنن که من میفهمم . نمیتونم تحمل کنم کاشکی من تو یه خانواده پول دار به دنیا می اومدم که خونشون انقد بزرگ بود که من اصلا این رابطه ها رو حس نکنم به شدت روم تاثیر گذاشته باعث شده از جنس مخالف زده بشم یه پسر میبینم میخوام بالا بیارم .

    بعضی وقتا آرزوی مرگ میکنم دیگه خسته شدم از این وضع نمیدونم باید چکار کنم من به شدت آدم محتاطی هستم اما مامانم نه خیلی هم میترسم دوباره حامله بشه بعد من باید چکار کنم دیگه بچه جدید نمیخوام ؟

    فکر آینده خودم و میکنم اگه ازدواج کنم جلوی خانواده شوهرم خجالت میکشم بگم مامانم تو چهل سالگی دو تا بچه آورد یه خواهرم دو سالشه یه برادر بزرگترم 24 . واقعا کاشکی بمیرم دیگه زندگی برام معنایی نداره

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۲ مخالف
  • ۵۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۰۳۳
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۵

    شوخی های پدرم عین مته رو روانمه

    سلام

    یه سوال دارم راستش نمیتونم با کسی در میون بذارم جز اینجا ، قبلش اکیییید توصیه میکنم نیاید و واسه من ایه و سوره و  نقل بیارید و من نصیحت کنید (یکی از اخلاقای ناپسند ما ایرانیاست به هر جا میرسیم حاشیه میریم و طرف رو تخریب میکنیم که مثلا خودمون به اوج برسیم ) من خودم مقیدم میدونم همه اینا رو مشکلم اینه نحوه برخورد با مشکلم رو نمیدونم....

    پدر بنده اخلاقای خاص خودشون رو دارن ، مثل هر شخص دیگه ای ، ولی بعضی از این اخلاقا هست واقعا نمیتونم باهاشون کنار بیام یکیش اینه که ایشون شوخی های لفظی دارن .

    مثلا یک سوال رو هزار بار میپرسن ( شوخیی سوالایی که کاملااااا واضحه و چند بار جواب دادم یا حتی اصلا سوالایی که جواب منطقی واسش نداری چون سوال منطقی نیست) من دو بار سه بار میتونم بخندم اظهار خوشحالی کنم خیر سرم ( عین مته رو روانمه اصلا نمیفهمم این شوخیا رو چندش اوره ) تازه به چند بار پرسیدن اگه جواب بدی تازه قسمت دوم داستان میگن ععع چرا اخه براااای چی واقعااا باز جواب بدی ادامه اینقدر ادامه میدن گاهی که من عصبانی میشم به روشون نمیارم ولی از قیافم میفهمن...

    باز بر عکسش ( خیلی ادم منطقیه و سخنران زبده ای هم هست خیلی هم میدونه پدرم ولی خب....) بارهایی که مثلا منو جایی نمیرسونن یا با همیم که سکوته . من میام سر حرف و باهاشون باز کنم خاطره ای میگم ماجرایی از شخصی رو تعریف میکنم که بعد به شکر خوردن میفتم .

    یه روز که منو میرسوندن جایی من اول که سوار ماشین شدیم حدود ۵ دقیقه یه ماجرایی از استادم گفتم که مقاله تو فلان مجله امریکایی نوشتنو اینا فقط میخواستم بگم استادیه که میفهمه و بارشه . تا یک ساعت رسیدن به مقصد برام سخنرانی میکردن که مهم عمله و هزار تا مقاله هم بنویسی مهم عمله انسانیته و ..... ایشون به جای اینکه به خاطره توجه کنن یا اون جک یا اون مطلب نگار که من مقصر باشم شروع میکنن برای من توضیح بنا به اون موضوع از تفکر جهان سومی و مغلوب و مسلمون حقیقی بگیرید تا سیاسی و فرفانی و سیاسی و منو کاملا زایع میکنن و لب مطلبمو نمیگیرن .

    من خودم حقیقت رو میدونم ولی ایشون همیشه توعی برخورد میکنن با من که انگار من یه بچه نازنازیم که هیچی متوجه نمیشم ( مادرم میگن پدرت همیشه تو رو قبول داره و میدونه فهمیده ای من باور نمیکنم چون زمانی که لازمه هیچ نحوه عملکردی متناسب با قبول داشتن من نمیبینم ) .

    خلاصه گاهیم تو خودشون میرن و ما هر چقدرم شوخی کنیم انگار نه انگار تازه یه نگاه عاقل اندر سفیه که خجالت بکش از سنتو این بچه بازیا چیه هم نصیبمون میشه...

    مامانم معرکست فرشته خب بعد ۲۵ سالی زندگی باهاش اخلاقاشو خوب میدونه و صبوره و تا میکنه و حتی سر به سرش هم میذاره مثل خودش ، با اینکه خود مادرم هم از این رفتار خوشش نمیاد.. ولی من نمیتونم خیلی وقتا تحمل کنم... نمیخوام بیاید بگید واای به حال همسرت ادم بی جنبه ای هستین و فلان ، شما لحظه ای پاتون تو کفش من نبوده به من راهکار بدید و قضاوتم نکنید چطور کنار بیام و رفتار صحیحی داشته باشم در مقابل این شوخیا .

    چون مسلما تذکر به ایشون و تغییرشون غیر ممکنه (نمیخواستم اینقدر تاکید کنم ولی یه چند بار پیشم سوال گذاشتم همه قضاوتم کردید و بعضی نظرها بد دلمو شکوند یا بعضیا اینگار عقده هاشونو اینجا خالی میکردن ببخشید طولانی شد )

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۸۳
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    چه کار کنیم که در عمل بتونیم جواب زحمت های پدر مادرمونو بدیم

    سلام

    اینجا مطالب زیادی هست راجع به شوهر داری و زن داری و ... . وقتی میخونی میفهمی چه مهارت هایی هست که خیلی ها این مهارت ها رو ندارن. خواستم خواهش کنم دوستان یه سری توصیه ها نصیحت ها به ما بکنن . یه مهارت هایی که به درد ما مجرد ها بخوره .

    مثلا اینکه چه کار کنیم که در عمل بتونیم جواب زحمت های پدر مادرمونو بدیم. با دوستانمون مهربون باشیم و قدرشونو بدونیم. میدونین من دقیقا منظورم ارتباط صحیح با عزیزانمونه .

    واقعا یه رفتار درست از جانب ما میتونه باعث شادی عزیزانمون و یه رفتار غلطمون میتونه باعث زجر دادنشون میشه. خیلی از ما دختر و پسرا واقعا این مهارت ها رو نداریم و میدونم دوستانی مثل صبا خانوم آقا کوروش و ... میتونن کمک زیادی به ما بکنن .

    در ضمن من 20 ساله هستم. مثلا دوست دارم بدونم چه رفتارا و کارایی از جانب یک دختر باعث میشه پدر و مادرش خواهر و برادرش دوستانش و ...  به داشتنش افتخار کنن و خوشحالشون میکنه ؟

    اجرتون با خدا ...

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۵۵
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۵

    یه عروس باید رفتارش با برادر شوهرش چه طور باشه ؟

    سلام

    وقت بخیر‌

    خانمی هستم که حدودا دو سالی میشه که عقد کردم و نامزدم. برادر شوهری دارم که از من یکسال بزرگتره و هنوز مجرده. سعی کردم رفتارم با برادر شوهرم در حد شرعی و اسلامی باشه. نه خیلی خشک باشم و نه خیلی شوخ طبع و شیطون .

    اما تازگی ها رفتار برادر شوهرم با من عوض شده و خلاصه خیلی داره با من گرم میگیره و من اصلا به ایشون رو نمیدم و اجازه نمیدم که حسابی خودمونی بشه. ولی حسابی داره با من شوخی میکنه و این من رو معذب میکنه.

    از دیدگاه شما باید با ایشون چه رفتاری داشته باشم تا بفهمه که باید حد خودش رو رعایت کنه؟

    اصلا یه عروس باید رفتارش با برادر شوهرش چه طور باشه تا برادر شوهرش به گناه نیاُفته؟ و پیش خودش فکر های بد نکنه در مورد عروس شون ؟


    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۹۱
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    پدر شوهر و مادر شوهرم هر دو اعتیاد به مواد مخدر دارن

    سلام
    من دختری ۲۰ و چند ساله هستم و حدود یک ساله نامزد شدم و بعدم عقد کردم البته از زمان عقدم خیلی نمیگذره، به تازگی از یه آدم مورد اعتمادی که فکر میکرد ما از قضیه خبر داریم شنیدم که پدر شوهر و مادر شوهرم هر دو اعتیاد به مواد مخدر دارن.

    اوایل اصلا نمیخواستم باور کنم ولی بعد که بیشتر دقت کردم متوجه شدم تمام ابهاماتی که تو رفتاراشون میدیدم برا پنهان کردن همین قضیه بوده، جوری هردوشون رفتار میکنن که اصلا آدم شک نمیکنه، مطمئنم حتی اقوام نزدیک خودشونم از این موضوع خبر دار نیستن.

    اونی که به ما گفت هم از دوستان مشترکمون بود که قدمت دوستیش با خانواده ی شوهرم خیییییلی زیادتر از ما بود، فکر این موضوع مثل خوره افتاده به جونم و دست از سرم برنمیداره، شوهرم رو هم خیلی دوس دارم و نمیتونم به این راحتی ازش جدا بشم.

    اونم به خاطر پاکی و نجابتش قبول کردم وگرنه هنوز شغل ثابتی پیدا نکرده و شرایط مالی مساعدی نداره، حالا که این مسئله پیش اومده خیلی پشیمونم که انقد کورکورانه تصمیم گرفتم، الانم نمیدونم باید چیکار کنم واقعا.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۹
    • دوشنبه ۱۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۸

    ما گناه نکردیم فامیل شوهر شدیم

    سلام

    لطفا هر کاری که میکنید رو سر خانواده ی شوهرتان سوار نشید خودتون رو جای اون ها بذارین و شرایطشون رو درک کنید .

    الان همسر برادر من طبقه ی بالای خونه ی ما زندگی میکنه از شنبه تا پنجشنبه هم سرکاره و بچشو از ساعت هفت صبح تا پنج بعد از ظهر که میاد مامانم نگه میداره تازه اونم یه بچه ی شیطون که مامانم با اون ناراحتیه قلبیش باید همش دورش راه بره .

    تازه عصرم که برمیگرده طلبکاره که چرا لباسش کثیفه چرا فلانه چرا بیساره  تازه ناز خانومم باید بکشیم بعدم الان پنج ساله که ازدواج کردن هنوز جا به جا نشدن هر چقدرم که داداشم میخواد جا به جا شه خانوم رو مخش راه میره که نه چه کاریه و این حرفا کارشم دخالت تو زندگی منه اون رژو خریدی ؟ نه به پوستت نمیاد این چه شلواریه ؟ زیادی تنگه هر چی هم میخوام جوابشو بدم مامانم میگه احترامشو نگه دار آخه چه قد ؟

    خسته شدم دیگه الان دو ساله هر خواستگاری که برای من میاد خانوم حسودیش گل میکنه کشته ما رو نه این در حد شما نیست نه اون زیادی قدش کوتاهه نه اون اصلا با تو تناسب نداره انگار اون میخواد باش زندگی کنه تازه پدر من که همین جوری گیر هست بدتر میشه یعنی تازگیا تصمیم گرفتم یه ماهی مرخصی رد کنم مامان بابامو بر دارم برم شیراز خونه ی عموم تا شاید شرایط یه کم تغییر کنه .

    حرفم به عروسا اینه که تو رو خدا یه کم مراعات کنید ما گناه نکردیم فامیل شوهر شدیم . پدر مادره منم هر دو ناراحتی قلبی دارن دارم پرپر میشم براشون خیلی نگرانشونم مخصوصا مادرم که یه کمی هم افسرده شده اصلا دارم دق میکنم :-(

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۶۱
    • جمعه ۲ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    با خانواده ی شوهرم اختلاف فرهنگی دارم

    سلام

    من و همسرم عاشق همیم. زندگی خیلی خیلی خوبی داریم. کاملا با هم هماهنگ هستیم از هر نظر. توی زندگی دو نفرمون هیچ مشکلی وجود نداره. ولی با خونوادش اختلاف فرهنگی داریم. قبل از ازدواج، چون همسرم رو میشناختم و میدونستم مرد زندگیه و تمام ویژگیهای مورد نظر من رو داره، اصلا به این موضوع توجه نکردم، حتی وقتی پدر و مادرم بهم در این زمینه هشدار دادن ...

    موضوع اینه که من توی شهر بزرگ شدم و خونوادم هم همینطور. پدر و مادرم تحصیلات دانشگاهی دارن. ولی پدر و مادر همسرم روستایی هستن و تحصیلات ابتدایی دارن.

    ادمای خوبی هستن، فقط با ما فرق دارن. و وقتی ازدواج میکنی، فقط با خود طرف ازدواج نمیکنی. اصطلاحا با خونواده ی طرف هم ازدواج میکنی! جدیدا که دوباره خونوادش رو دیدم خیلی حالم بده و همش خودمو سرزنش میکنم که چرا به حرف خونوادم گوش نکردم ...

    خونواده من عادت ندارن زیاد برن مهمونی و رفت و آمد کنن. ولی خونواده اونا مدام در حال رفت و آمدن و شلوغی و دیدن همدیگه. خونواده من اصلا عادت ندارن شب برن جایی بمونن. ولی خونواده اونا هر بار که مهمونی میرن چند شب و روز میمونن و هی باید ازشون پذیرایی بشه توسط صاحبخونه.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۷۵
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    درسته والدین ناراحتیشون رو به فرزندشون منتقل کنند؟

    سلام

    دختری زیر بیست سال هستم. راستش از وقتی یادم میاد مادرم و خانواده ی پدرم مشکل داشتند. همیشه مادرم از اونا حرف میزنه از بدی هاشون از اخلاقشون اینکه موقع عروسیش چیکار کردن و نکردن خلاصه همه چی. انگار هر چی تو دلشه پیش من خالی میکنه.با به زبون اوردن خودشو راحت میکنه اما من.شدم عین ادمای عقده ای که حالم ازشون بهم میخوره همه حرفای مادرم در من پر میشه 20 سال ناراحتیشو پیش من خالی میکنه.اعصابم ضعیف شده پرخاشگر شدم و گریه میکنم.کنکور دارم بخدا نمیکشم کینه اونا رو به دل بگیرم .اخه حرف است تا حرف...
    من چیزی نمیگم و میذارم بگه و به قولی سنگ صبورش میشم میگه تو انتخاب شوهر اشتباه بزرگی کرده شبم راحت میخوابه و من خوابم نمیبره فکرم خراب میشه و گریم میگیره.

    اما تا یه خطایی میکنم منو به اونا نسبت میده میگه مثل اونا غد و تلخ و مغرور و تند و بداخلاق و ...هستی. همه فحش ها نثار من میشه. هم به حرفا و درد دلاش رو گوش میکنم هم فحش میخورم.
    به نظر شما کار درستیه والدین ناراحتیشونو به فرزندشون منتقل کنند؟؟ من باید چیکار کنم؟؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۹۵
    • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵ - ۲۲:۳۵

    منو واسطه تمام شدن ماجرایی کردند که در اون دخالت نداشتم

    سلام

    من پسری 18 ساله هستم و دومین و آخرین فرزند خانواده و برادرم که از من بزرگتر هست از وقتی که یادم میاد مادرم بین من و برادرم فرق میذاشت . یکی از دلایلش احترام و محبتی هست که فامیل به فرزند بزرگتر دارن و ... و طبیعتا برخورد با من سخت تر هست .

    امیدوارم تصور نکرده باشید که من از اون دسته بچه ها ته تغاری هستم که در اصطلاح ناز نازی و بی منطق هستن  ، برم سر اصل مطلب الان مشکل من فرق گذاشتن نیست .

    بلکه الان بحث مربوط میشه به نامزدی برادرم و دختر خالم، از اول این جریان و نامزدی من به عنوان تنها فرزند و برادر در مراسم خواستگاری نبودم قرار بود که شرکت کنم اما برادرم اصلا به من احترام نگذاشت و نگذاشت که من بیام من هم از همون شب خواستگاری که نبودم کاری به ماجرا نامزدی نداشتم .

    تا همین چند وقت پیش که مادرم به عروسش پیام میداد و زنگ میزد و با ناز کردن عروس خانم مواجه میشد که من به مادرم گفتم که اینقدر به دختر خالم احترام نذار و نازش نکن وقتی جوابت رو نمیده که متاسفانه با فحش دادن مادرم به من و این حرف مادرم که تو حسود هستی و خیر خواه برادرت نیستی و بهش حسودی میکنی  مواجه شدم .

    ( من هم دلم شکست چون من حسود نیستم و تا حالا به برادرم حسودی نکرده بودم اما بعد این حرف احساس حسودی به وجود اومد ) گفتم باشه وقتش که شد بهت میگم و یادت میارم حرف هام رو تا اینکه دختر خالم منصرف شد و گفت که این نامزدی باید بهم بخوره من هم حضور نداشتنم در مراسم و حرف هایی که گفتم رو به خانواده یاد آوری کردم که بازم با فحاشی رو برو شدم و کلا کنار کشیدم تا امروز که دختر خالم به من پیام داد و من رو واسطه قرار داد برای تمام کردن ماجرا که من هم بهش توضیح دادم که کاره ای نیستم و به این نامزدی کاری ندارم و فقط حرف هاش رو منتقل میکنم و بعد از انتقال دادن حرف ها دوباره با دعوا و فحاشی روبرو شدم که تو چرا بهش فحش ندادی و دعواش نکردی بخاطر برادرت!!

    من اصلا نمیتونم این کار رو بکنم چون دخالتی نداشتم و بخاطر محبت هایی که دختر خالم به من داشته مثل یک خواهر که در زندگی خیلی کمکم کرد . و دوست هم ندارم که از من کسی دلخور بشه . حالا نمیدونم چکار کنم من کلا بیطرف بودم اما حالا در این ماجرا قرار گرفتم .

    دوستان لطفا راهنمایی بکنید

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۸۱
    • يكشنبه ۲۱ شهریور ۹۵ - ۲۲:۱۵

    حس می کنم عامل خیلی از مشکلات من قطع صله رحمه

    سلام

    من یه دختر مجردم. بیماری های زیادی برام پیش میاد که هر روز گرفتارم. تا این درد ساکت میشه ی مشکل دیگه پیش میاد.

    مدام دکتر میرم، یعنی تفریحمون شده دکتر رفتن . مشکلم از تلقین هم نیست. واقعا مریض میشم. طوری که همین یک هفته پیش دکترم بهم گفت "تو چقدر بلا سرت میاد!!!" خیلی فکر کردم علت این درد و مرض های پی در پی چیه؟ الحمد الله نون حلال که میخوریم تا اینکه امروز به این نتیجه رسیده که شاید علت بیماری های مختلف و مداوم من قطع رحمه.

    رفت و آمدمون با فامیل خیلی کمه. فامیلامون یه شهر دیگه ن اکثرا و فقط یه عده توی شهرمون هستن. منظورم از فامیل خاله ،عمه و عمو و داییه.

    اونایی که دورن چند ماه یه بار میان ،ولی ما خیلی کم مسافرت میریم.حتی اگرم بریم بعضیاشون دعوتمون نمی کنن. یا مثلا یکیشون میان خونه مون اما وقتی میریم شهرشون رفتارای زننده زیاد می کنن. مثلا خانمه رفت اسپند دود کرد رو وسایلش چرخوند ،یا خودش برای همه غذا می کشه و غذایی  که برای یه آدم بزرگ میکشه خیلی کم و مسخره ست ولی بچه های خودشو تحویل میگیره.

    در صورتی که فقیر نیستن  و البته اونا بیشتر خونه ی ما میان. یا طرف یه خورشت خوری خالی و کم جلوی ما میذاره بعد مدام فامیلای خودشو تحویل میگیره.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۵۷
    • سه شنبه ۱۶ شهریور ۹۵ - ۲۲:۰۰

    داداشم جدیدا رفتار مشکوکی داره

    سلام بچه ها

    تو رو خدا کمکم کنید .

    ما تو یه خانواده 7 نفره زندگی میکردیم و بعد از ازدواج  خواهرای بزرگترم و فوت مامانم الان فقط من و داداشم و بابام تو خونه ایم .

    بابام شب کاره و شبا من و داداشم تنهاییم من راستش خیلی از تنهایی میترسم چند وقته داداشم دیر میاد خونه بهشم که میگی کجا بودی عصبانی میشه و میریزه به هم .

    چند شب پیش ساعت 3 اومد خونه خیلی ترسیدم همش احساس میکردم جن تو خونه است حالا تنهایی و ترس من به کنار اون تا ساعت 3 بعد از نصفه شب کجا بوده؟ نکنه کارش به مواد یا زنا کشیده شده باشه؟ به نظرتون به بابام بگم؟ با خودش صحبت کنم؟ چیکار کنم؟ خیلی مشکوک شده جدیدا ، همش سرش تو گوشیشه یعنی داره چیکار میکنه؟

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۷۱
    • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵ - ۲۳:۱۶

    هم عروسم دختر خوبیه اما نگاه اطرافیان اعتماد به نفسمو گرفته

    سلام

    خانمی هستم 28 ساله. دو ساله ازدواج کردم. از وقتی برادرشوهرم زن گرفته ناراحتی های من شروع شده. هم عروسم بسیار زیباست و خوش قد و بالا آرایشم نداره چشمای درشت عسلی و پوست صاف و سفیدی داره ماشاءالله .

    اما من بر عکسشم. قدم معمولیه و پوستم تیره با کلی آرایش یه کم بهتر میشم. اما  انگشت کوچیکه اون نمیشم. هر بار که جایی دعوتیم که با هم باشیم بیشتر زشتی من به چشم میاد. نه موی بلوند بهم میاد نه شال های رنگی. اون طلا که میپوشه جلوه اش چند برابر میشه .

    اما واسه من نما نداره چون خیلی سیاه دستام. من همش دلم میخواد خودمو ازش قایم کنم. از طرفی خانواده پولداری داره و جهیزه اش محشر بود ولی من با هزار بدبختی جهازم جور شد .

    هم عروسم دختر خوبیه اما نگاه اطرافیان اعتماد به نفسمو گرفته. رابطه من و همسرم خوبه اما نگرانم این تفاوتها و نداری ها دلشو بزنه.

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۱۵
    • شنبه ۹ مرداد ۹۵ - ۲۰:۱۵

    حس خوبی نسبت به ازدواجم ندارم و مطمئنم که خوشیخت نمیشم

    سلام
    دختری هستم 23 ساله. مشکل من این که خانواده پدرم بین پدرم و عموم خیلی فرق میزارن همش به اونا رسیدگی و کمک میکنن .
    هم از لحاظ مالی و هم چیزای دیگه مثلا مدام اونا رو به خونشون دعوت میکنن ولی اگه ما یک ماه هم اونجا نریم عین خیالشون نیست یا با وجود این که یه مدت سخت گرفتاری مالی داشتیم حاضر نشدن یکم بهمون کمک کنن.
    اما به عموم کمک مالی هم میکنن با ابنکه شرایطش خوبه . اصلا انگار ما نیستیم . از لحاظ عاطفی هم ما براشون مهم نیستیم. چون پدرم هیچی بهشون نمیگه و یه ادم بی سر و صداست اونا هم سو استفاده میکنن .
    اگه مامانم چیزی بهشون بگه دعوا راه میندازن اما اگه اون عروسشون باشه بهش هیچی نمیگن. از وفتی که عموم ازدواج کرد اینجوری شد . هر چه قدر هم حرف زدیم بی فایده بوده. دیگه خسته شدم بعضی وقتا گریه میکنم این شرایط داره عذابم میده وقتی ناراحتی مادرم میبینم بیشتر عذاب میکشم .
    دیگه دوست ندارم ازدواج کنم میترسم خانواده همسر اینده خود منم اینطوری باشن شایدم هزار برابر بدتر هیچ حس خوبی نسبت به ازدواجم ندارم و مطمئنم که خوشیخت نمیشم.
    به خاطر این موضوع خیلی حساس شدم به هیچ کس اعتماد ندارم حس میکنم تازگیا حسود شدم . با خودم میگم چون مادرم تو زندگیش شانس نداشت و کلی به غیر از این چیزا سختی کشید منم تو ازدواجم هیچ شانسی نمیارم و زندگیم خیلی بد میشه اون وقت مادرم باید به خاطر منم ناراحت بشه .
    شاید این چیزا به نظر شما مسخره باشه . ولی من هر روز به خاطرش عذاب میکشم . دیگه هیچ امیدی به اینده ندارم خسته شدم . با دیدن خوشبختی دخترای فامیل بیشتر از خودم نا امید میشم. خواهش میکنم کمکم کنید من باید چی کار کنم .
    اگه کسی وضعیتش مثل من بگه چی کار کرده و تجربیاتش رو بهم بگه. حس میکنم مثل یه رن چهل ساله شکسته شدم . فقط نگید که پدرت کاری کنه چون از دست پدرم کاری بر نمیاد اگرم حرفی بزنه میگن ما بهش گفتیم و کلی دردسر میشه. میخوام فکرم ازاد بشه . من به راهنماییتون نیاز دارم. به هیچ کس نمیتونم بگم
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۱۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۰
    • جمعه ۱ مرداد ۹۵ - ۲۱:۱۸

    هر کسی هوامونو داشت ما هم باید هواشو داشته باشیم ؟

    با سلام و قبولی طاعات و عبادات همه عزیزان
    من پسری سی ساله هستم که تنها اختلافم با خانومم اینکه من تو زندگی به این اعتقاد دارم که تو این زمونه ای که ما زندگی میکنیم تنها باید با کسانی رفت و آمد داشت که در گذشته یا حال خیرش به ما رسیده باشه حالا میخواد خانواده خودم باشه یا خانواده همسرم ( منظورم از خیرش رسیده باشه اینکه مثلا وقتی من اول زندگی که حقوق چندانی نداشتم و یکی از داداشام که خودشم وضعش خوب نبود خیلی دستمو گرفت باید با داداش بزرگم که با درآمد ماهیانه هشت میلیون اصلا کمکی بمن نکرد باید کلی فرق داشته باشه)
    یا مثلا در مورد خانواده همسرم که یکی از داداشاش که خیلی هوامونو داشت و بقیه اصلا حالمونم نمیپرسیدن باید فرقی داشته باشن
    یعنی کلا هر کس با ما خوب بود ما هم خوب باشیم و هر کس با ما بی تفاوت بود ما هم مثل خودشون باشیم
    ی مثال دیگه بزنم اینکه پدر من تو این دو سالی که از عروسیمون میگذره تا الان ی طبقه از خونشو بدون اینکه پولی دریافت کنه در اختیار ما گذاشته حالا من کاری به پدر خانومم ندارم با اینکه همسرم میگه پدرم منو بیشتر از بقیه بچه ها و عروسامون دوس داره ولی در عمل پدر خانومم زمین های روستاشو چند تیکه کرد و ارزونترینشو به خانوم من داد و گرونترینشو به عروس کوچیکش داد ولی با این حال من میگم چون پدرت بزرگ هستش احترامش واجبه ولی اینم به خانومم میگم که چون پدر من خیلی هوامونو داشته حداقل باید به اندازه ای که به پدرت احترام میذاری به پدر منم احترام بذاری ولی یک دهم احترامی که به پدرش میذاره به پدر من نمیذاره ، یا اینکه من داداشاشو اصلا جای آدم حساب نمیکنم همون طور که داداش بزرگمو جای آدم حساب نمیکنم ولی خانومم میگه چون تو با داداشای من خوب نیستی منم با پدر و مادرت خوب نمیشم
    بذارید یبار دیگه اعتقادمو بگم و اینکه هر کسی هوامونو داشت ما هم باید هواشو داشته باشیم
    آیا این اعتقاد بدی هستش؟
    ممنون
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۲
    • چهارشنبه ۱۶ تیر ۹۵ - ۱۶:۱۲