سلام

ترم دو دانشگاه بودم که کم کم به دختری  از هم رشته ای ها علاقمند شدم، اوایل نمی دونستم این حس چیه ، کم کم سر کلاس فقط به اون نگاه میکردم مدام میخواستم برم جلو باهاش حرف بزنم ولی میترسیدم، چون  تا قبل اون با هیچ دختر حرف نزده بودم و از طرفی شرایط مالیم برای ازدواج جور نبود، کم کم وابستگیم خیلی زیاد شده بود ولی اون نمی دونست شاید هم از نگاه هایم چیزی حس کرده بوده به همین دلایل یکی دو ترم صبر کردم.

 ترم 4 دل زدم به دریا و رفتم جلو که با هاش حرف بزنم ولی یکی بهم گفت تازگی نامزد کرده، چند روز تعقیبش کردم و دیدم درسته . لعنت به بی پولی و کم رویی ، لعنت به این سرنوشت . 


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
درد دل های دختران و پسران (۱۹۶ مطلب مرتبط)
ابراز علاقه برای ازدواج (۴۹ مطلب مرتبط)
شکست عشقی (۱ مطلب مرتبط)