سلام

خیلی وقته تو خانواده برتر هستم، منو با اسم علی کریمی میشناسید ، متن طولانیه، شاید مثل خیلی از مطالب جذاب نباشه ولی باید اینا رو بگم تا خیلی از کسانی که مثل من هستن به آینده شون امیدوار باشن .

تو خانواده ی پرجمعیتی به دنیا اومدم، از دو مادر بودیم، من یک خواهر کوچیک داشتم و برادران و خواهرای ناتنی ، ۶ ساله بودم که پدرم رو از دست دادم، خواهرم هنوز پنج سال نشده بود، بعد از فوت پدرم فقط گریه های شبانه ی مادرم یادمه ، بدون حامی، بدون پول ، چه شب هایی رو که یه خورشت واسه خوردن نداشتیم و نون خالی و چایی میخوردیم .

به جاش یه عمو داشتم که سالی یه بار مشهد و کربلا و مکه نوبتی میرفت ، برادر خواهرای ناتنی هم که پی زندگی خودشون بودن و ما رو ول کردن، پدرم کمی واسمون زمین کشاورزی گذاشته بود ولی خیلی کم بود و واسه همین مادرم همیشه کار میکرد ، انگار نه انگار یه زن بود ، خستگی هاش، بدن دردش، سردردهاش هنوز هم خاطراتش آزار دهنده ست ، از ترس های شبانه، از اینکه نکنه دزد بیاد خونه مون .

از داشتن یه حامی محروم بودم ، حتی نمیتونستم با کسی دعوا کنم چون حامی نداشتم ، هیچ وقت نمیتونستم چیزهایی که دوستام داشتن رو من داشته باشم، دوران مدرسه تو زنگ تفریح ها عقده ی یه بیسکوییت داشتم، به همکلاسی هام نگاه میکردم و حسرت شون رو میخوردم.

یادمه تا دوره دبیرستان هیچ وقت اردو نرفتم، چون پولش رو نداشتیم، خودتون فکر کنید من روزهای بعد از اردو با خاطراتی که بچه ها تعریف میکردن چی میکشیدم .  هر چقدر که بزرگتر میشدم سختی های زندگی بیشتر روم فشار میاورد .

سال اول دبیرستان تو آزمون یه مدرسه نمونه دولتی از چهل و پنج نفر اول شدم، درسم خیلی خوب بود ولی دقیقا ۱۵ روز مونده به مهر ماه مدرسه جابجا شد و من علاوه بر اون ماشینی که باید میگرفتم تا مدرسه یه تاکسی هم باید میگرفتم ولی پول نداشتم، واسه همین از اون جا اومدم به یه مدرسه معمولی، یادم نمیره وقتی میخواستم از اون مدرسه پروندم رو بگیرم مدیر مدرسه چقدر اصرار میکرد که من نرم از اون مدرسه.

خلاصه با ورود به دبیرستان و فشار زندگی و بی پولی کم کم درسام افت کرد، من هم باید کار میکردم هم درسم رو میخوندم، رفتم توی شغلی که آدم بزرگ ها هم توش نمیتونستن کار کنن، ولی با اون شرایط من کار میکردم، کم کم درس هام رو ول کردم و رفتم پی کار. خیلی سخته کسی بخاطر پول درسش رو ول کنه.

خواهرم کوچیک بود که ازدواج کرد، ۱۶ سالش بود که ازدواج کرد، چه سختی هایی که خواهرم کشید، همه ی دغدغه و آرزوی من تو زندگیم خوشبختی خواهرمه، هر کاری واسش میکنم، حتی جونمم میدم، الان هم یه بچه شش ساله داره که شده عشق داییش. قبل ازدواجش با امام رضا عهد کردم که خودت مواظبش باش، قسمش دادم به پهلوی شکسته ی مادرم حضرت زهرا، آخه من به حضرت زهرا میگم مادر . بگذریم ...

حالا این بچه یتیم ۲۵ سالشه ، مردی شده واسه خودش، این بچه یتیم بزرگ شد، دیگه نذاشت کسی بهش زور بگه، دیگه نذاشت مادرش بره سرکار، شد مرد خونه. از خودم تعریف نمیکنم حداقل میدونم تو محل به سرم قسم میخورن.

دیگه حسرت چیزی به دلم نیست، حداقل از نظر مالی، نمیگم پولدارم ولی دستم به دهنم میرسه، حدود یک سال هم میشه تغییر شغل دادم و از اون شغل سخت اومدم توی کاری که هم درآمدش بهتره هم آینده ش و مطمئنا موفق تر از این میشم و امسال میخوام برم دانشگاه و درسم رو ادامه بدم .

الان هم چون دارم خونه میسازم پول زیادی واسم نمیمونه، واسه همین نمیتونم برم سراغ ازدواج، یه جا رفتم خواستگاری بهم جواب رد دادن، یه ماه نشد با یه پسری ازدواج کردن که از نظر قیافه و تیپ و ... صفر هستش ولی پولداره .

خلاصه قسمت ما هم هر جا باشه همون میشه، شما هم برام دعا کنید که زودتر ازدواج کنم . دوبار اربعین کربلا رفتم، من بین ائمه به حضرت زهرا متوسل میشم، تو مسیر سامرا به نجف با حضرت زهرا عهد کردم و واسه خانومم یه یادگاری نوشتم ...

( سلام خانومی، امیدوارم الان هم که نه منو میشناسی و نه میدونی یه روزی همدم من میشی تو خونه ی پدرت حالت خوب باشه، تو مسیر سامرا به نجف هستیم، اربعین سال 96، امشب تو رو از حضرت زهرا خواستم، خواستم که خودش برام بره خواستگاری، خودش تو رو برام پیدا کنه، یکی که بشه زندگیم،  بشه همه چیزم، بشه نفسم، بشه همدمم، کسی که جوری بغلش کنم که خستگی این همه سال از تنم در بره، روزی برسه که به چشات نگاه کنم و تموم خاطرات بدم با یه پلک بهم زدنت فراموش بشه، ببین امشب از کی تو رو خواستم، بخاطر رسیدن بهت دو رکعت نماز هم تو حرم میخونم، امیدوارم خیلی زود بهت برسم )

هدفم از این پست این بود به کسانی که مثل من هستن بگم که من همش میگفتم یه روز خوب میاد و اون روز خوب الان هستش ، برعکس خیلی از مردم که میگن برگردیم به دوران کودکی من دوست ندارم برگردم به گذشته چون خیلی زندگی سختی داشتم، روز به روز وضعم داره بهتر میشه، بخاطر اینکه توکل کردم و تلاش کردم.

درسته خیلی از ترکش های دوران بچگیم هنوز هست، مثل مریضی های مادرم، مثل زندگی خواهرم، مثل حسرت درس نخوندنم ولی جایی که الان هستم آرزوی خیلی هاست، پس توکل کنید و تلاشتون رو کنید و امید داشته باشید که یه روز خوب میاد.

یا علی