سلام ...

من همون دختریم که قبلا پست گذاشتم به این عنوان که دختریم دوست دارم کنار درسم ازدواج کنم ... من جواب بله رو دادم و بقیه ی مراسمات افتاد برای تابستون .

نکته ای که برام مهمه اینکه من تا اتمام درسم نزد مادرم هستم , خب اگه یادتون باشه من خوابگاهی هستم و اومدنم به خونمون فقط عیدا و تابستوناست ، یادتون اگه باشه عرض کردم که مادر بنده بداخلاق تشریف دارن !! حالا بذارید بد اخلاقی رو توضیح بدم .. ایشون به شدت از من بدشون میاد یعنی دستای بنده رو نجس قلمداد میکنند و نمیگذارند مثلا اگه قراره چایی بخوریم دست بزنم به قوری !! چون میگن قوری نجس شده و چایی رو میریزن در سطل زباااااله !!! یا نمیذارن دست بزنم به وسایلشون چون اونا رو با الکل تمیز میکنند !!

جونم براتون بگه که غذا اصلا درست نمیکنند شما بگو یه تخم مرغ ، واسه خاطر همین همون مقدار پولی رو که داریم صرف خرید غذا از بیرون میشه !! میگم بذارید خودم غذا درست کنم ؟ میگه جنابعالی یه دختری هستی که همش به فکر شوهر هستی !! و میخوای با دستای چندشت ! غذا درست کنی , آشپزخونمو بهم بزنی ... خواستم یه بار برنج درست کنم با یه سیلی محکم رو به رو شدم ...

یا مدام با خودشون حرف میزنند و فکر میکنند پدرم بنده رو آموزش داده که بیام اذیتش کنم و دستای چندشمو بهش بزنم ! لباس عید گرفتم و بعد از چند ماه برگشتم خونه بجای اینکه بگن دخترم مبارکت باشه قهقه زدند و خندیدند اصلا بفرض لباس من زشته مادری با بچش این رفتار رو میکنه ؟

یا میگن که این پسر به سرت زیادیه , و یه روز تو رو طلاق میده ... وای اشکم در اومد ، من اعصابم از این خرابه که چرا من باید مدام دنبال یه جایی غیر خونه باشم ؟ چرا برای فرار از مادرم پناه ببرم به خوابگاه ؟ یا بهم میگن از خونم برو بیرون , امروزم بهم گفتن که بریم مشاوره برای تو ...

وقتی که ایشون شروع میکنه به حرف حرف زدن , من همیشه خودمو با یه چیزی سرگرم میکنم اما خب وقتی یکی 24 ساعت کنار گوشت از خودت و پدرت بد بگه چقد ادم صبر کنه حرف نزنه ؟ چقد قویه ,بالاخره منم از کوره در میرم و گریه میکنم .

بهش میگم بس کن سرم رفت , اما ادامه پشت ادامه تا گریه نکنم ول کن من نیست بعدش همش نفرینم میکنند . خدا رو شاهد میگریم الان که این متن رو داشتم مینوشتم همینجوری وارد اتاقم شدن و دعوا شد سر اینکه من دست نشانده ی پدرم هستم ...

ببینید من نمیتونم داد بزنم تو فامیل بگم مادرم ... ,دوست ندارم همسرم تا این حد از وضعیت رابطه ی من و ایشون باخبر باشه یعنی ایشون میدونن که چه جور آدمین اما تا این حدشو نمیدونن میترسم اینو که بفهمه واسه همیشه بره ...  بخدا گریم گرفته چه جور تا 13 فروردین رو تو خونه بمونم اصلا نمیدونم به کجا پناه ببرم ؟ تابستون رو چیکار کنم ؟
یه چیزیم بگم ایشون قبلا به روانپزشک مراجعه کرده بودن گفته بودن پزشک به ایشون نه یک مادر خوب و نه یک همسر خوب میشید اگر قرص مصرف نکنید ,اما کو گوش شنوا ؟

قرصا رو ریختن دور , و همه ی ماها رو دیوونه میدونند خخ اگه تا الان منم زیر طلاق و این وضعیت زنده موندم یه معجزست . خواهش میکنم یه راهکاری بهم بدید تا این مدتی که پیش ایشون هستم لااقل روحیم بدتر از الان نشه .

ببخشید طولانی شد


مردم در مورد این موضوع (۴۶) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل دختران جوان (۲۰۱۹ مطلب)