خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۲۰۶ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

احساس میکنم آلتم گیرنده های عصبی ضعیفی داره

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
موضوعات مرتبط: مسائل زناشویی آقایان ,

    • تعداد نمایش : ۹۹۹
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۵۰

    مشکل در فروش طبقه دوم خونه

    با سلام بنده از کاربران سایت هستم سوالی دارم میخوام از نظرات ارزنده شماها استفاده کنم ممنون میشم.

    من در خانواده ای زندگی میکنم که از نظر مالی در شرایط متوسط به پایین هستیم ولی حلال بودن روزی برامون مهمتر از زیاد بودنش هست. 5 نفر هستیم پدر و مادر ، من و برادرم که شاغل و دانشجو هست که کلا خرج و مخارجش رو خودش تامین میکنه و یکی از خواهرام که ازدواج نکرده و با ما است.

    ما حدود 7 سال پیش تو خونه ای زندگی میکردیم که کوچیک بود و پایین شهر محسوب میشد. وقتی پدر بزرگ مادریم فوت شدن دایی ها و خاله هام تصمیم گرفتن خونه پدر بزرگم رو بفروشن و بین وراث تقسیم کنن. دایی کوچک من از مادر و پدرم خواست که باهاش به صورت مشارکتی خونه پدربزرگ رو بخریم چون 2 طبقه بود و بزرگ تر از خونه ما.

    ما هم قبول کردیم. ایشون ازدواج کرده بودن و 2 تا بچه خیلی شیطون داشتن. وقتی اومدیم این خونه جدیدمون روی دیگری رو از این خانواده دیدیم. زن داییم بچه هاش رو میذاشت خونه ما و میرفت دنبال کاراش.

    منم اون موقع کنکور داشتم و مجبور بودم درس بخونم اما اینا نمیذاشتن اونقدر که شلوغ و پر رو بودن. کلا خونه ما بودن و همه جا رو به هم میریختن و سر و صدا میکردن. دایی و زنداییم هم خیالشون نبود تا در نهایت ازشون خواستم که هر وقت میان با پدر و مادرشون بیان و به صورت مهمان بیان و برن..آخه آسایش برامون نذاشته بودن و بهشون برخورد..

    بعد اون روابط ما کمتر و کمتر شد. بعدش اونا ماهواره تهیه کردن و وارد یه مسیر دیگه شدن.. به ما ربطی نداشت ولی خوب رفته رفته دیگه طوری شد که قطع رابطه کردیم..جایش نیست که بگم سر ازدواج یکی از خواهرام چه کارا میکرد این زنداییم که بهم بخوره.. ولی به خدا هر کس میبینه و میشنوه میگه از اول نباید با اینا شریک میشدین..

    موضوعات مرتبط: مسائل متفرقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۰۸
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    گاهی وقتا میگم من باید مرد میشدم و شوهرم زن

    با سلام و تشکر از سایت خوب و مفیدتون

    من خانمی 24 ساله هستم که یک سال و نیمه که ازدواج کردم و تو عقد هستم. مشکل من اینه که بینهایت خونسردم :(

    بنده هیچ مشکلی با همسرم ندارم و عاشقشم و اونقدر خوبیم باهم که تصور اینو نمیتونم بکنم که یه روزی پیش هم نباشیم...

    ولی خیلی به کمکتون احتیاج دارم چون کش پیدا کردن این مسئله به مرور زمان باعث اتفاقات جبران ناپذیری میشه

    حالا اصل قضیه که یکم با جزییات میگم؛

    اولین مورد مسایل زناشویی هست شوهرم خیلی جذاب و خوشگله ، تعریف نباشه مجردیش خیلی کشته مرده داشته من عاشق استایل و چهره شم منتها نمیدونم چرا کششی تو خودم نمیبینم که برم سمتش. یه جورایی وقتی اون رابطه رو شروع میکنه و من میرم وسط ماجرا :) میبینم که چقد احتیاج داشتم ولی هیچ وقت شروع کننده نیستم و این شوهرمو اذیت میکنه متاسفانه.

    دوس داره به اندامش توجه کنم نه فقط اندام جنسی دوس داره با استایلش حال کنم ولی من اصلا برام مهم نیست.

    ما شهرامون از هم دوره من وقتی پیش مامانم اینا هستم انگار نه انگار شوهر دارم دیر به دیر زنگ میزنمو پیام میدم ولی با همه وجود دوسش دارم ولی اون خیلی احساساتی و زود میشکنه. گاهی وقتا میگم من باید مرد میشدم و اون زن.

    البته همه اینا برمیگرده به گذشته ای که داشتم با تمام عواطف دخترونه از طرف کسی که دوسش داشتم شکست بدی خوردم و بعد اون قضیه خیلی سنگ دل و بی عاطفه شدم.

    بعد اون قضیه بزرگ تر شدم ولی اون اتفاق تاثیر بدی رو زندگیم گذاشته. نمیتونم احساس واقعیمو بروز بدم با تمام اینکه میبینم زندگیم داره از بین میره البته طولانی شدن عقدمم خیلی مسبب این ماجرا هست.

    من خیلی بی عاطفه و خونسردم. چیزی به نام احساس ندارم. خیلی کم گریه میکنم در بدترین شرایط.تشنه محبتم ولی محبت نمیکنم. این رفتارام داره اذیتم میکنه.

    نمیدونم کسی میتونه حالمو بفهمه یا نه ، همسرم چیزی بهم نمیگه که دلم نشکنه ولی من ناراحتیشو حس میکنم :(

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۵۱
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    از وقت ازدواجم داره میگذره ولی خانواده ام اصلا به فکرم نیستن

    سلام

    با وجود اینکه از وقت ازدواجم داره میگذره و دارم وارد 30 سالگی می شم ولی خانواده ام اصلا به فکرم نیستن. خودمم که شخص خاصی رو در نظر ندارم که بهشون بگم فلانی رو می خوام. به شدت احساس خستگی و تنهایی می کنم. نمی دونم شاید این به خاطر خوب بودن خودم هستش.. شاید زیاد از حد خوبم نسبت بهشون .

    واقعیتش اینه که نسبت به احترام و خوبی کردن به پدر و مادر خیلی حساسم و همیشه سعیم بر این بوده که نذارم چیزی تو زندگی اذیتشون کنه حتی اگه خودم به خاطرش اذیت بشم .

    نه این که هیچ مشکلی نداشته باشیم و همه چیزو براشون فراهم کرده باشم ولی تا اونجایی که از دستم بر می اومده هواشونو داشتم و اینو جزء وظیفه خودم می دونستم و می دونم.

    به خاطر همین طرز رفتارم فکر میکنم اونا فکر می کنن هنوز بچه ام . با این که خارج از خونه خیلی موفقم و همه بهم احترام میذارن ولی توی خانواده به چشم یه بچه به من نگاه می کنن .البته هیچ وقت از این قضیه ناراحت نبودم. چون خارج از خونه چه دانشگاه و چه محل کارم از دوستان و همکاران احترام دریافت می کنم.

    ولی اخیرا این فکر که اونا اصلا به فکرم نیستن به شدت اذیتم می کنه موندم چی کار کنم، بهشون بگم بابا اگه من اینقدر در برابرتون متواضعم دلیل بر این نیست که دیگه هیچ نیاز دیگه ای ندارم زن نمیخوام ؟ زندگی نمی خوام ؟ و ...

    از یه طرف هم حجب و حیایی که هست نمیذاره مستقیم بگم بهشون. اونا هم که ماشالله انگار نه انگار. من نیاز مالی ندارم که مثلا پدرم کمکم کنه ولی حداقل انتظار دارم یه بار جدی بگن تو اصلا قصد ازدواج داری یا نه ؟

    البته اینا همه درد دل بود چون تو فضای واقعی کسی نیست که حرفاتو بهش بگی ... ولی اینجا حداقل میتونی مطرح کنی و یه چند نفر بهت دلداری بدن . خخخخخخ

    ولی از تموم پدر و مادرایی که این مطلبو می خونن و اقایون و خانومای مجردی که ایشالله در اینده ای خیلی نزدیک مامان بابا میشن می خوام خواهش کنم همون قدر که به فکر نیاز های مادی فرزندانشون هستن به فکر نیازهای عاطفیشون هم باشن که این دومی شاید از اون اولی خیلی مهمتر و حساستر باشه. دومی باعث می شه که فرزندتون احساس امنیت کنه و احساس کنه کسی تو زندگیش هست که به فکرشه و اونو درک می کنه..

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۷۰
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    پسری ازم خواستگاری کرده که مورد توجه دختراست

    سلام

    من یه دختر21 سالم دانشجوی پزشکی هستم . تو دانشگاه یکی از پسرای ترم بالایی هست که بین دخترا سوژه س . اکثر وقتا وقتی دور هم جمع میشیم شروع میکنن از این پسره حرف میزنن. مثلا از خوشگلی ، جذابیتش ، هیکل خوبش ، غرورش ، اینکه خیلی طرف دخترا نمیره و از همه مهم تر پولدار بودنش خخخخخ. خلاصه اینکه دخترا خیلی بهش توجه میکنن.

    این پسر 25 ساله یه چند باری واسه چند تا کار پیشش رفتم چند بار از تلگرام یه سری چیزا برام فرستاد (درسی).

    یه بار تو تلگرام بهم پی ام داد که میخوام بیرون ببینمتون ولی خیلی اصرار داشت کسی نفهمه منم قبول کردم. بیرون ازم خاستگاری کرد منم واقعا دست پاچه شده بودم. گفتم باید فک کنم .

    هر چی فکر میکنم این پسره چیزه بدی نداره همه چیزاش خوبن. خیلی ادمه مهربونیه من که خودم ندیدم از استادام و بچه ها شنیدم خلاصه همه چی تمومه .

    ولی میترسم چون خیلی دخترا بهش توجه میکنن خیلی میرن طرفش میترسم تو زندگیمونم اینجوری بشه بعدا همش باید عذاب بکشم. منم خیلی ادمه حساسیم دوس ندارم شوهر آیندم دخترا خیلی اطرافش باشن . خانما بهتر منو درک میکنن

    بنظرتون چیکار کنم با این وضعیت ؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۲۳
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۳۰

    میدونم هیچ پسری دنبال دختر 90 کیلویی نیست

    سلام به همه خانواده برتری های خوب و نازنین

    من یکی از خواننده های خاموش این وبلاگ مفید هستم خواهش میکنم این متنو بخونید فکر کنید ابجیتونم راهنماییم کنید .

    من یه دختر 22 سالم و از یک خانواده خوب و تقریبا سرشناس در شهری که زندگی میکنم از 18 سالگی به ازدواج فکر میکردم و میخواستم برای ازدواج خودمو آماده کنم .

    اوایل کم ولی بعدش جدی تحقیقاتمو شروع کردم. الان حس میکنم آمادم که وارد زندگی بشم ولی شرایط ازدواج رو ندارم اول نقاط مثبت خودمو میگم .

    ببینید من 3 سالی میشه که دارم در زمینه ازدواج مطالعه می کنم و کلاس میرم کلی کتاب خوندم و تو کلاسا خیلی چیزا یاد گرفتم خودمو شناختم ، نحوه برخورد با مرد رو سعی کردم یاد بگیرم، ناز و عشوه چیزی بود که یه درصدم بلد نبودم ولی یاد گرفتم.

    ویژگی های آقایون ،اینکه چجوری باهاشون صحبت کنی، چجوری خواسته هاتو مطرح کنی چجوری باهاشون رفیق شی و چی کار کنی که براشون معشوقه باشی نه مادر نه معلم و ...

    در کنارش صبر رو یاد گرفتم سعی کردم یاد بگیرم چطوری مایه آرامش همسرم باشم اگه مشکل تو کارش پیش اومد چجوری بهش ارامش بدم ویژگی های جنسیشونو درک کنم و ...

    یه جزوه خیلی خوب برا خودم درست کردم و الانم هر چیز جدیدی پیدا کنم توش مینویسم در کل سعی کردم بزرگ شم و از حالت بچگی و رفتارای بچگانه در بیام تا بتونم یه زندگی خوب داشته باشم .

    اینم بگم همه دوستام و استادام و کسایی که میشناسنم میگن خیلی مهربونی و دوسم دارن واقعا.  یه سری اخلاق ها رو سعی کردم در خودم تقویت کنم مثلا خیرخواه بودن،درک کردن ادما،حرف جا به جا نکردن،فضول نبودن،غیبت نکردن، خوب گوش کردن و آروم حرف زدن و ...

    اما نقاط منفیم ؛

    من زیبا نیستم ، جذابم نیستم ، برام سخته که جزئیات ظاهرمو بگم ولی دارم عذاب میکشم شمام که نمیدونید من کیم میگم که راهنماییم کنید ؛

    کلا ظاهرم خوب نیست ، چشم و ابروم قشنگه ، فقط بینی بزرگی دارم ، لبامم رنگش کبوده و پره ترک عمیق که هیچ رقمه خوب نمیشه ،پوستم اصلا خوب نیست نسبت به همه دوستام پوستم بزرگ تر نشون میده انگار پوست یه زنه 30 سالس، دوره چشم و دور بینیم سیاهه کلی جای جوشو کلا خستس باور کنید کلی دکتر رفتم ولی هیچ وقت نتیجه نداشت .

    موهامم خیلی کم پشته جلو سرمم خیلی خالیه هرکی میبینه میگی چرا کچل شدی دکترم رفتم ازمایش تیروئید و هورمونم دادم یه دوره دارو گرفتم تغییر نکرد ولش کردم . اون چیزی که خیلی عذابم میده وزنمه که 90 کیلوام با قد 164 میدونم خیلی چاقم زیر بغل و کشاله رانو و قوزک پا و زانومم که سیاهه سیاهه دکترم رفتم از جوش شیرین و لیمو و کرم سروینام استفاده کردم خوب نشد .

    البته همیشه نا امید بودم که خوب میشه احساس میکنم خیلی زشتم و همین باعث میشه نتونم ازدواج کنم هیچ پسری تا حالا از من خوشش نیومده دوستام همشون ازدواج کردن و هر وقت سوالی دارن میان از من میپرسن واقعا هم خوب راهنماییشون میکنم چند باریم شنیدم که فامیلو دوست و آشنا میگن دختر خیلی خوبیه حیف که به پسر ما نمیخوره .

    احساس میکنم میتونم یه زندگیمو بچرخونم ولی با ظاهری که دارم هیشکی ازم خوشش نمیاد تو رو خدا کمکم کنید چجوری خوشگل شم ؟

    میدونم هیچ پسری دنبال دختر 90 کیلویی نیست حتی اگه دختره اخلاقشم خیلی خوب باشه و خونواده دار باشه من برای تک تک روزای بعد ازدواجم برنامه دارم از عشوه و زنانگی بگیر تا هنرو زندگی ولی حس میکنم حتی اگه لاغر بشمم باز کسی سراغم نمیاد بیشتر چاقیمم بخاطر پر خوری عصبی که دارم .

    اصلا خودمو میبینم حالم بد میشه پوستمم که شده مایه ابروریزیم ابجیا و داداشای خانواده برتر لطفا راهنماییم کنید

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۲ موافق ۱ مخالف
  • ۱۰۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۲۹۴
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    در مورد مهریه بهتر نیست قبل از خواستگاری رسمی صحبت کنم ؟

    با سلام
    من 26 سالمه با دختری در ارتباطم که 4 سال از خودم کوچکتره .ما به قصد ازدواج با هم آشنا شدیم .در طول دوران آشنایی هم سعی کردیم شناخت کاملی از هم پیدا کنیم و در مورد همه چی صحبت کردیم.
    من یکی از سوالاتی که ازش پرسیدم در مورد مهریه بود و اون گفت برا مادرم مهمه مثلا بین 300 تا 500 که منم گفتم من خانواده ام خیلی رو مهریه حساسن نهایتش 114 رو قبول کنن.
    گذشت و من موضوع رو با خانوادم مطرح کردم اونا هم قبول کردن ولی از شانس بد من دست گذاشتن رو همین موضوع ، پدرم گفت کار که داری خونه ام بهت میدم ماشینم بهت میدم فقط من دنیا زیر و رو بشه 14 تا بیشتر مهریه قبول نمیکنم.
    حالا چند وقت مونده تا خواستگاری آیا من این موضوع رو به دختره بگم ؟ نریم اونجا خانواده اون مهریه بالا بگن خانواده منم عمرا قبول کنن. من خودم فکر میکردم 114 رو مد نظرشون باشه ولی گفتن 14 تا نه کمتر نه  بیشتر. به نظر شما چی کار کنم؟
    بذارم تا روز خواستگاری یا از الان به دختر بگم که با خانوادش مطرح کنه و بگه؟ خانواده ام گفتن همه کار میکنیم از خونه گرفته تا خرید طلا و گرفتن عروسی ولی مهریه بالا قبول نمیکنیم.
    ممنون میشم کمکم کنید.
    موضوعات مرتبط: مهریه ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۸۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۶۸
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    یک مرد مطلقه با دختر ازدواج کنه یا زن مطلقه؟

    سلام

    میخوام از دخترهای مجرد این سایت بپرسم ترجیح میدن با یک پسر ازدواج کنن یا یک مرد مطلقه که بچه هم نداره ؟

    خانوم های متاهلی که مشغول زندگی هستند چه نسخه ای برای این سوال میپیچن و با توجه به چشیدنه سرد و گرمه زندگی و  دیدنه بالا و پایینهای زندگی چه توصیه ای دارن؟ اقایونی که تجربه داشتن و یا در اطرافیانه خودشون دیدن چه توصیه ای میکنن؟

    من حدود 16 ماه زندگی مشترک داشتم و بدونه بچه هستم و 4 ساله که جدا شدم ( سال 1391) . دلیل جداییمون هم عدم تفاهم  و یک سری مسائل دیگه بود .
    ---------------
    جوابهای این سوال برام خیلی مهمه و میخوام توی تصمیم گیری برای ازدواج مجدد ایندم به کار ببندم و بی نهایت از جوابهای دوستان سپاسگزارم



  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۵۵
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    من نمیدونم با عقلم تصمیم بگیرم یا با دلم ؟

    با سلام به خانواده برتری ها

    سال اخر دبیرستان یه معلمی داشتم که نمونه واقعی یک انسان کامل بودن ، ایشون اصالتا روستایی اند و تو بچگی پدرشونو از دست دادن و از همون اول مجبور شدن رو پای خودشون واییستن واسه همینم خیلی آدم پخته ای اند .

    ایشون به قدری تو شهر ما معروف اند که به هر کسی برسین ازشون تعریف میکنه مثلا تو کلاس کلی ما رو تشویق میکردن که حتما بعد ازدواج هم درس بخونید و آیندتونو بسازید و...

    و شدیدا دست به خیر هستن. تو بحث معلمی ایشون یه دبیر سخت گیر یه درس سخت ! با تدریس عالی بودن و حد فاصله با دانش اموز و حفظ میکردن ، مثلا با اینکه خوش اخلاق بودن ولی بسیار دیسیپلین داشتن و منضبط بودن.

    هم جذابیت های ظاهری داشتن مثل حرکات شدیدااا مردونه و سنگین و قد بلند و چهارشونه . ایشون به محض اینکه خانواده منو شناختن توجهشون بهم بیشتر شد چون میخواستن بشناسن منو وگرنه آدمی نیستن که به خاطره خانواده کسی باهاش گرم برخورد کنن تو کلاس.

    بعد رفته رفته چون من شدیدا مودب بودم و... انگار به دلشون نشستم و شما فکر کنید دبیره معروفی با اون ابهت و دیسیپلین تو کلاس فقط با شما گرم حرف بزنه! و با اینکه امتحانو خراب کنی کارنامه نمره هات 20 شه اونم نمره های همچین دبیری! ایشون هم محله ما هم بودن و من بعد دوران دبیرستان چند بار دیدمشون و خیلی گرم حرف زدیم.

    خلاصه ماجرا این بود که شدیدا همو پسندیده بودیم طوری که ایشون وقتی منو میدیدن با وجود اون غرور مردونشون هول میشدن! ایشون موقع جوونی رفتن خاستگاری یه خانواده چون روستایی بودن ردشون کردن بعد همسر اولشون هم روستایی خودشون بود که فوت شدن و یه پسر کوچیک دارن از ایشون. خانوم ایشون به یکی از بستگانمون گفته بود که شوهرم انقد از دخترتون تعریف میکنه که میگه اگه پسرم بزرگ تر بود واسش خواستگاری میکردم! و کلی ماجرا های دیگه!

    الان من 28 سالمه و با تشویق های ایشون یکی از بهترین شغلا رو دارم و ایشون 48 سالشونه و همسرشونم پارسال فوت شدن و پسرشونم که 11.12 سالی دارن. من طول این مدت یعنی از 19 سالگی با اینکه کلا ندیدمشون ولی هیچ وقت نتونستم فراموششون کنم چون آدمی مثل ایشون ندیدم!

    الان ما 20 سال اختلاف سنی داریم! و اینطوری بهتون بگم که طوری عاشق ایشونم که اگه فقط یه روزم باشه طول دوران زندگی مشترکمون حاضرم باز باهاشون ازدواج کنم.الان ایشون یه قدم جلو اومدن ولی من نمیدونم با عقلم تصمیم بگیرم یا با دلم!

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , اختلاف سن در ازدواج ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۵۶
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۰

    یه عروس باید رفتارش با برادر شوهرش چه طور باشه ؟

    سلام

    وقت بخیر‌

    خانمی هستم که حدودا دو سالی میشه که عقد کردم و نامزدم. برادر شوهری دارم که از من یکسال بزرگتره و هنوز مجرده. سعی کردم رفتارم با برادر شوهرم در حد شرعی و اسلامی باشه. نه خیلی خشک باشم و نه خیلی شوخ طبع و شیطون .

    اما تازگی ها رفتار برادر شوهرم با من عوض شده و خلاصه خیلی داره با من گرم میگیره و من اصلا به ایشون رو نمیدم و اجازه نمیدم که حسابی خودمونی بشه. ولی حسابی داره با من شوخی میکنه و این من رو معذب میکنه.

    از دیدگاه شما باید با ایشون چه رفتاری داشته باشم تا بفهمه که باید حد خودش رو رعایت کنه؟

    اصلا یه عروس باید رفتارش با برادر شوهرش چه طور باشه تا برادر شوهرش به گناه نیاُفته؟ و پیش خودش فکر های بد نکنه در مورد عروس شون ؟


    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۹۲
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    با رتبه ی تاپ کنکور میشه کسب درآمد کرد ؟

    سلام

    میخواستم بپرسم کسی که کنکور میده و رتبش سه رقمی میشه و حالا این شخص میتونه بهترین مهندسیا توی بهترین دانشگاه ها بخونه میتونه درامدی واسه خودش داشته باشه ؟

    یعنی تدریس کنه یا مشاوره بده یا هر چیز دیگه ؟ رتبه تاپ کنکورش یعنی بدردش میخوره ؟ یا نه توی دوره ی دانشجویی میتونه کاری کنه نه بعد اون ؟ ( اصلا تصور این گزینه هم ترسناک و گریه داره اما مطمئنم اکثرا همینو میگید )

    موضوعات مرتبط: کسب و کار ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۰
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    راز موفقیت روابط زناشویی بعضی از زنانی که سینه های کوچکی دارند

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    موضوعات مرتبط: تحریک جنسی شوهر , مطالب آرمین ,

    • تعداد نمایش : ۳۰۰۰
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    چطوری زن سابقم رو فراموش کنم ؟

    سلا

    میخوام اگر خودتون تجربه دارین یا تو دوست و آشنا دیدین راهنماییم کنید . چطوری زن سابقم رو فراموش کنم ؟ 10 سال زنم بود.خیلی دوسش دارم هنوز و خونه بدون اون هیچ لطفی نداره.

    دلم براش تنگ میشه و فکر این که بره با یک آدم دیگه دیوانم می کنه. از طرفی در اختلافاتمون خانوادم خیلی مقصر بودن و منم کم گذاشتم براش الان با شرایط خیلی سخت زندگی می کنه عذاب وجدان هم دارم.

    در ضمن بگم هیچ امیدی به برگشتنش نیست.آب پاکیو ریخته رو دستم.

    موضوعات مرتبط: زندگی بعد از طلاق ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۴۲۴
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    وقتش رسیده که انتخابم رو انجام بدم

    سلام
    من پسری ۲۴ ساله ام ، هم خودم و هم خانواده ام مذهبی ایم. تقریبا از پارسال همین موقع ها احساس واقعی نیاز به ازدواج کردم ( خصوصا از جانب احساسی ) و دیدم دیگه موقع اش هست.
    تقریبا از همه نظر اوکی هست شرایطم برا ازدواج . خوب دنبال مورد مناسب میگشتم برا ازدواج که از اوایل امسال که با دو تا از همکلاسی هایم که تو ترم های قبل تا حدود کمی و در حد اسم و فامیل آشنایی ازشون داشتم و کاملا مذهبی بودن ارتباط در حد پیامک و تلگرام و ارتباط در حریم درس و دانشگاه پیدا کردم از نظر پیامی فقط تبریک و تسلیت مناسبتهای دینی داشتم، که "تقریبا" با کم محلیشون روبرو میشدم هر جور فکر کردم دیدم این دو مورد هر دوشون خیلی برام مناسبن ولی هیچکدوم چراغ سبز بهم نشون ندادن که تصمیم به قطع ارتباط با نفر مقابل کنم.
    خلاصه اینکه، یه پنج ماهی این مدت طول کشید و دیدم انگار دارم خودم رو وابسته میکنم و همچنین ممکنه ایشان رو هم وابسته کنم و متاسفانه از طرفی نمیخواستم وارد رابطه ای دیگه بشم و به مورد های دیگه فکر کنم و از طرفی این دو مورد هم تو این مدت هیچکدوم بهم چراغ سبز که بدونم شاید برام معنای مناسبی رو داشته باشه نداشتم.
    یه بار هم به یکیشون پیشنهاد آشنایی دادم که ایشون خیلی خیلی محترمانه بهم جواب دادن که بذارید مثل دو تا همکلاسی باقی بمونیم، و احساس و فکرم تو اون زمان اینو بهم نشون داد که احتمالا فعلا داخل یک رابطه هستند و بهتره مزاحمشون نشم بنابراین منم از نوع پاسخ دادنشون تشکر کردم و دیگه بهشون پیام ندادم.
    یه مورد دیگه شون هم شرایط خاصی داشت و من در این مورد ازشون سوال کردم که ایشون جواب ندادن و وقتی تحقیق کردم به جوابم رسیدم اما متاسفانه به گوششون رسید که من در مورد شون سوال کردم.
    با مسائلی که پیش اومد فهمیدم که نمیتونم با روشی که پیش گرفتم نمیتونم مورد مناسبی که به شرایطم بخوره پیدا کنم، بنابراین ، با تغییر کامل موضع سعی کردم راهی که مناسب خودم هست رو پی بگیرم و دیگه بهشون پیام یا ارتباطی نداشتم و سعی کردم منطقی برخورد کنم.
    بعد از این موضوعات مدتی گذشت و فهمیدم که متاسفانه هر دو دختر رو به خودم وابسته کردم و الان نمیتونم برا هیچ کدومشون اقدام کنم و از طرفی مورد های مناسب دیگه ای هم بهم پیشنهاد میشه و موقعش هست که دیگه انتخابم رو انجام بدم و خواستگاریم رو انجام بدم و امیدم بخدا باشه.
    اما از طرفی نمیخوام شروع زندگیم با یکی از این موردها با ناراحتی و احساس شکست در مورد دیگه همراه باشه و احساس و قلبی شکسته بشه، گاهی حتی فکر میکنم برای مورد ثالثی اقدام کنم تا هیچ ناراحتی پیش نیاد.
    سه تا سوال داشتم:
    پیشنهاد شما به من در این موقعیت چیه؟ ( اگه ممکنه تا حد ممکن جوابتون اجرایی و خط دهنده به فکرهام باشه)

    سوال اصلی ام:  نظر دختران، در مورد پسری که بهش در مورد کیس ازدواج فکر میکرده و دختر خانم تا حدی بهش وابستگی پیدا کرده و آقا پسر هم این موضوع رو میدونه اما به دلیل شرایط موجود الان به خواستگاری یکی دیگه رفته چیه؟

    همچنین با اهمیت کمتر جواب این سوال هم برام مهمه که : نظر دختران در مورد آقا پسری که بهش به عنوان کیس ازدواج فکر میکرده و دختر خانم تا حدودی هم بهش وابستگی پیدا کرده بوده و حالا آقا پسر به خواستگاری دختری دیگه رفته و جواب نگرفته و الان به خواستگاری ایشون اومده چیه؟

    خواهش میکنم دختر خانم هایی که تجربه این مورد ها یا مشابهش رو داشتند جواب بدهند
    هم احساس و هم فکرتون رو بیان کنید
    همچنین خواهشم اینه که اگه ممکنه هر چه بیشتر پاسخ ها ملموس باشه و اگه تجربه ای هم دارید بگید و در پاسخ سوالهام جواب بدید و نه در نقد عملکردم. (به اشتباهاتم پی بردم)
    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۹۱
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۱۰

    کدوم بیماری با نزدیکی کردن باعث مرگ یا فلج شدن میشه ؟!

    با سلام

    من حدود دو  ساله که با پسری دوست هستم هر دفعه که موضوع ازدواج رو پیش  میگفت من شرایطشو ندارم تا این که این اواخر به من گفت بیماری ارثی داره که نمیتونه با خانمی نزدیکی داشته باشه اگر نزدیکی داشته باشه باعث مرگ ،فلج و بیماری های دیگه ای میشه .

    در ضمن نمیتونه بچه دار بشه  و میگه باید با کسی ازدواج کنه که خونش مثل خودش باشه . میخواستم بدونم کسی از این بیماری اطلاع داره ؟

    اگر اطلاع دارین اسم بیماری رو به من بگین یا اگه راهی برای درمان اون وجود داره ؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۳۱
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۵