خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۳۶ مطلب با موضوع «ازدواج فامیلی» ثبت شده است

پروانه ای شدن یکی از عوارض ازدواج فامیلی

«اپیدرمولیز بولوسا» با نام اختصاری «EB» ( پروانه ای شدن ) یک بیماری ارثی در بافت های پوستی است که در پوست و غشای مخاطی ایجاد تاول می کند.

بیماری پروانه ای

این بیماری به دلیل نازک شدن پوست و آسیب پذیری آن به بال های پروانه تشبیه می شود، و در ایران با نام بیماری « پروانه ای » شناخته شده است.

شیوع این بیماری به صورت ارثی و یک در ۵۰ هزار نفر است. شدت آن نیز از ملایم تا کشنده است. به طوری که ممکن است بسیاری از بافت های حساس بدن را از بین ببرد.

بیماری پروانه ای

ای بی یا پروانه ای به هیچ قومیت خاصی تعلق ندارد و در تمام نقاط جهان رخ می دهد و به طور مساوی بر مردان و زنان اثر می کند.

یکی از مهم ترین علل بیماری پروانه ای ازدواج های فامیلی است. بسیاری از کودکان پروانه ای از پدر و مادری متولد شده اند که « ازدواج فامیلی » داشته اند. به همین دلیل پزشکان توصیه می کنند که کسانی که ازدواج فامیلی انجام می دهند حتما بعد از آزمایش های ژنتیکی اقدام به بارداری نمایند.

بیماری پروانه ای

منبع : خبرگزاری مهر

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۵۰
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    دوست ندارم با کسی ازدواج کنم که بهم علاقه ای نداره

    سلام

    راستش خیلی دو دلم که سوالمو بپرسم یا نه ؟ یه سال پیش زن عموم منو برای پسرش خواستگاری کرد . تقریبا بعلت ارتباط بسیار صمیمی مادرامون همه فکر میکردن ما دو تا قراره با هم ازدواج کنیم پس کسی هم از اقوام پا پیش نمیذاشت برای خواستگاری چون از نظر اکثرشون ما مال هم بودیم...

    راستش من از وقتی به سن تکلیف رسیدم خیلی کم با پسرا حرف میزدم آدم مذهبی نبودم ها اتفاقا یه بمب انرژی تو فامیل محسوب میشم که خیلی هم اعتماد بنفسم بالاست ولی بشدت به اخلاقیات پایبند .

    اگه با بقیه افراد نامحرم فامیل یه سلام علیکی بود با پسر عموم همونم نبود اصلا نگاش نمیکردم اونم همین طور ... بیشتر شرم و حیا بود .البته با داداشش که دو سالی ازم کوچکتره خیلی جورم ... و اونم شدیدا مغروره و برعکس خانوادش زیاد خونمون نمی اومد.

    البته یکی دو بار متوجه شدم که مادرش بهش اجازه نداده که بیاد. خلاصه من فکر کردم که خب حتما علاقه ای نداره  که اینجوری سرده ... ولی یه سری رفتارا میکرد که باعث میشد شک کنم مثلا وانمود میکرد اصلا منو نمیبینه ولی من متوجه میشدم داره از تو آینه نگاه میکنه یا وقتی حواسم نیس زل زده بهم یا اینکه میفهمیدم که کلا داره به حرفام گوش میکنه چون همون بحث منو دقیق ادامه میداد ولی اکثرا ارتباط چشمی بود ...

    ولی آخرش مامانم به زن عموم جواب منفی داد و زن عموم امسال دوباره پیشنهادش رو مطرح کرد که این بار خودم نخواستم... چون مامانم شدیدا مخالفه و میگه اگه دلش باهات بود بیشتر خودشو میچسبوند....

    و اینکه برادرم از عمه ام شنیده که با یکی از دخترای فامیل در ارتباط بوده و این قضیه رو هم یکی از دوستای مشترک  داداشم و اون میدونه و به برادرم هم  گفته مادرمم این قضیه رو میدونه ولی فکر نکنم خانوادش بدونن...

    این دختر هم چند ماه پیش با پسر عمه ش ازدواج کرد و انگار همه چی خوبه... و جالبه که الآن دوباره رفت و آمد پسر عموم به خونه مون زیاد شده خیلی زیاد ، اکثرا هم با برادرم هس همه جا. راستش دانشجو یه رشته خیلی خوبه و مطمئنم درسش تموم بشه وضعش عالی میشه کیس خوبی میشه ولی دوست ندارم با کسی ازدواج کنم که بهم علاقه ای نداره و دلش با کس دیگه ای بوده .

    چون تو فامیل همچین مواردی رو دیدم که اصلا زندگی خوبی ندارن و فقط همو تحمل میکنن... از طرفی هر وقت میخوام قیدشو بزنم یاد نگاهای معنی دارمون میوفتم دوباره دچار تردید میشم...

    و عموم چند باری رفته پیش مادر بزرگم که اون بیاد و مامان بابا رو قانع کنه اما اونم نیومد با اینکه همه دوس دارن این وصلت سر بگیره ولی چون پدرم فرزند ارشده خیلی جذبه داره همه اقوام و حتی خواهر برادرمم میترسن از بابام و اتفاقا من خیلیم باهاش صمیمیم...

    اینجا مخالفت پدرم فقط بخاطر نظر منه و البته تا حدودی مادرم ... اما رفت و آمد های اخیر پسر عموم و مشارکت زیادش با برادرم داره کم کم نظر مادرمو عوض میکنه... من واقعا نمیدونم چیکار کنم؟ بهش جواب مثبت بدم ندم ؟ قیدشو بزنم نزنم ؟

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۴۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۷
    • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    بین دلم و غرورم جنگ افتاده

    سلام  دوستان

    دختری  21 ساله هستم چند روزی میشه یه مسئله ای فکرم رو مشغول کرده نمیتونم با پدر و مادرم مطرح کنم گفتم اینجا مطرح کنم از شما مشورت بگیرم .

    من مدت یک سال و خورده با پسر عموم به قصد ازدواج رابطه داشتم چون شرایطش خوب بود قبول کردم فکر میکردم کاملا میشناسمش چون رابطمون طوریه که دائما با هم در رفت و آمدیم .

    عموم و پدرم روابط صمیمی دارن .توی این مدت هیچ حرف نا معقولی بینمون زده نشد حد و مرزها رو رعایت کردیم  دلیل اینکه نمیتونست بیاد خواستگاری هم این بود که هنوز کارش درست نشده بود اونم میگفت من تا کارم درست نشه نمیام جلو راستش خودمم خوشم نمیومد بدون داشتن کار رابطمون رسمی بشه چون بابام سخت گیره .

    خلاصه تو مدت کاملا شناختمش و فهمیدم ما کپی پیست همدیگه هستیم هر دو تا مون غد و مغرور یعنی خدا نکنه سر یه مسئله بحثمون بشه اگه قهر میکردیم هیچ کدوم پا پیش نمیذاشت واسه آشتی .

    یه بار که تا دو هفته قهر بودیم بالاخره اون پا پیش گذاشت البته دفعه بعد که یه هفته طول کشید من پا پیش گذاشتم گذشت تا چند وقت پیش سخت بحثمون شد یه جورایی بد غرورم رو شکست من گفتم دیگه نمیتونم این رابطه رو ادامه بدم و کات کردم اونم قبول کرد .

    الان دوباره داره پیام میده میگه ببخشید و از این حرفا من میخوامت میخوام بیام خواستگاری و دوست دارم ولی من نمیتونم حرفش رو فراموش کنم ، از طرفی هم متاسفانه یا خوشبختانه هنوز دوسش دارم و نمیتونم فراموشش کنم .

    هر وقت میبینمش تا چند روز تو فکرشم از یه طرفم غرورم اجازه نمیده نمیدونم چیکار کنم از بس بین دلم و غرورم جنگ افتاده خودمم خسته شدم به نظرتون غرورم رو زیر پا بذارم ؟ یه پسر ارزش داره آدم به خاطرش از غرورش بگذره؟

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۵۴
    • يكشنبه ۲۵ مهر ۹۵ - ۲۲:۳۰

    به خاط ترس از مشکلات ژنتیکی در ازدواج فامیلی دو دل شدم

    با سلام

    من پسری حدودا ۲۳ ساله هستم که حدود یک ساله که از طریق خونواده ها حرفی بین منو دختر داییم زده شده ، اون تقریبا از همه لحاظ با معیار های من برای ازدواج نزدیکه ولی من تازگیا با مشکلات ژنتیکی این ازدواجا اشنا شدم و کمی دو دل شدم ( اینم بگم که اون هم دختر داییم و هم دختر عمه ام و پدربزرگامون هم با هم برادر بودن ) هر چند مشکل ژنتیکی خاصی تو خانواده هامون وجود نداره و تقریبا اکثر ازدواجا فامیلی موفق بوده به جز یه مورد نازایی.

    راستش من خودم بخاطر همین موضوع تا حالا باهاش در ارتباط نبودم تا اگر بعدا مشکلی وجود داشت اون وابسته نشده باشه و‌ تصمیم احساسی نگیریم. بنظرتون اینکه من هیچ‌ ارتباطی باهاش ندارم کار درستیه؟

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۶
    • جمعه ۱۲ شهریور ۹۵ - ۱۴:۰۱

    نسبت به همسرم حس برادری دارم

    با سلام

    پسری هستم 19 ساله که به بدلیل اصرار خواهر ها و مادرم با دختر عمویم ( 17 سال ) که علاقه چندانی بهش نداشتم ازدواج کردم.

    به نظرم علت عدم علاقه ام به ایشون شاید بدلیل این بوده که بچگی پیش هم بودیم و با هم بزرگ شدیم . البته خودم قصد ازدواج داشتم اما نه با دختر عموم ، حالا هم که ازدواج کردم نمیتونم اونا به عنوان همسرم قبول کنم و حس برادری نسبت بهش دارم . الانم شدیدا افسردگی گرفتم و خیلی کم با هم رفت و امد داریم.

    سعی میکنم که رابطه عاطفی خوبی ایجاد کنم ولی نمیتونم اینکارو انجام بدم . تنها خواستم اینه که لذت ببرم از همسر و دوران عقدم که نمیشه . خواهش میکنم راهنماییم کنید تا دیدم نسبت به همسرم عوض شه . شاید لازم باشه اینم بگم ایشون دو تا داداش داره و خواهری نداره .

    با تشکر

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۶۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۰۵۹
    • يكشنبه ۲۰ تیر ۹۵ - ۱۶:۴۹

    تو جمع فامیلی یه پسر چطوری نشون میده که به فلان دختر علاقه مند شده ؟

    با سلام خدمت همه دوستای گلم

    دخترا چیزایی که میگم حقیقته برای خیلیامون پیش اومده که به پسری تو فامیل علاقمند بشیم و دوست داریم بدونیم اونم ما رو دوست داره یا نه ، حتی بعضی وقتا توهم عاشقی میزنیم و کوچیکترین حرکت اون پسر رو عشق برداشت میکنیم در حالی که بنده خدا روحشم خبر دار نیست و صرفا اخلاقش اینطوریه .

    خب تا اینجاشو اجیای گل داشته باشید حالا یه سوال از اقا پسرای عزیز این درسته که باید منتظر بمونیم تا با خواستگاری ثابت شه که عشقی این وسط هست . سوالم اینه تو جمع فامیلی که با همه جور هستید و صمیمی چطوری مثلا به دختر عموتون نشون میدی براتون با بقیه فامیل فرق میکنه ؟

    یه عده هستن خیلی تو فامیل سر به سرت میذارن ولی یهو فیوز میپره هواتو دارن که شاخ در میاری میشه به اینم گفت نشونه؟

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۴۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۴۵۵
    • دوشنبه ۱۴ تیر ۹۵ - ۲۳:۴۶

    اگه بچه دار نشیم آسمون به زمین میاد ؟

    سلام
    20 سالمه سال دوم دانشگاه . من و پسر خالم که سه سال از من بزرگ تره قرار بود ازدواج کنیم ( تقریبا سه ماهه ) من اونو خیلی دوست داشتم با هم عقد موقت بودیم و کوچکترین تماس فیزیکی نداشتیم ولی یه موردی هست که ازدواج منو اونو به هم زد اونم ژن های خطرناکی بود که بخاطرش نمی تونستیم بچه دار شیم.

    اعصابم به هم ریخته الان دو سه روزه جواب آزمایش دوم اومده و دیگه یعنی ما نمیتونیم ازدواج کنیم. ولی من سر تا پا اشکم تا جایی که میدونم اونم رفته یه شهر دیگه ( محل کارش ) وقتی بهش زنگ زدم بغضش ترکید و فهمیدم اونم داغون تر از منه.

    به مادرم گفتم چی میشه حالا بچه دار نشیم آسمون به زمین میاد یا بر عکس میگه حالا بچه ای نمیفهمی اگه بچه ام چرا داری شوهرم میدی ؟

    به نظر شما آقایون و خانوما چی کار کنم که راضیشون کنم . پسر خالم رضایت پدر مادرشو گرفته این طور که می گفت ولی من نتونستم . دلم مثل سیر و سرکه می جوشه.

    کمکم کنید لطفا

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۶۴
    • سه شنبه ۱۸ خرداد ۹۵ - ۱۹:۲۳

    دوستانی که سابقه خواستگاری فامیلی دارن کمکم کنن

    بسم الله الرحمن الرحیم

    با سلام خدمت همه عزیزان

    واقعیتش من یه مدتی هست احساس میکنم یه حسی نسبت به یکی از دختر خانم های فامیل دارم با اینکه دختر خانم های خیلی سرتر از ایشون اطراف بنده بودن ولی من این حس رو فقط نسبت به ایشون دارم .

    ایشون تقریبا اون معیارهایی رو که من میخواستم دارن بجز چند مورد خیلی مهم مثل اینکه من ادم مذهبی هستم و دوست دارم همسر ایندم چادری باشه منتها ایشون چادری نیست ولی حجابش بدون چادر واقعا خوبه یا سطح خانوادگی اونا از ما پایین تره ولی برای من هیچ اهمیتی نداره شاید از نظر خانوادم مهم باشه و اینکه پنج شش سال ازم کوچکتره .

    با این حال من میترسم که پا پیش بذارم برای خواستگاری و جواب اونا نه باشه هم ضایع میشم هم ممکنه ارتباطشون رو هم با ما قطع کنن که من اصلا دوست ندارم همچین اتفاقی بیافته و هم کل فامیل خبر دار میشن و اذیت میکنن و تیکه میندازن .

    ترس من از شنیدن همین جواب نه هست و میخواستم دوستانی که سابقه خواستگاری فامیلی رو داشتن کمکم کنن .

    شرایط خودمم بگم که بنده بیست تا بیست و پنج سالمه چند ماه دیگه مدرک ارشدمو میگیرم و یک شغل با جایگاه اجتماعی خوب تو یکی از ادارات شهرمون دارم . ادم مذهبی هستم نه خشک مقدس به حجاب خیلی اهمیت میدم ادم مهربونی هستم قدم صد و هشتاد و سه هستش و از لحاظ اخلاقی نسبت به دوستام واقعا حس میکنم خوبم ولی هنوز باید رو اخلاقیاتم کار کنم و سخنرانی اساتید اخلاق رو هم گوش میکنم . خونه و ماشین ندارم ولی اگه خدا بخواد ماشین رو تا پایان امسال خواهم گرفت .

    حالا با این اوصاف به نظر شما دوستان

    برم به خواستگاری ایشون یا نه ؟

    اصلا من شرایط شروع یه زندگی رو دارم یا هنوز باید صبر کنم ؟

    اون عزیزانی که خواستگاری فامیل رفتن یا از فامیل براشون خواستگاری اومده اگه میشه از تجربیاتشون بگن نصیحتی بکنن این برادرشون رو ممنون میشم .

    چه طوری به پدر مادرم این مسئله رو بگم؟ چون خیلی خجالت میکشم فقط دعا میکنم مامانم خودش اونو به من پیشنهاد بده .

    ممنونم از همه دوستان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۳۰
    • شنبه ۱۴ فروردين ۹۵ - ۱۵:۵۶

    به جاى اینکه فراموشش کنم بیشتر بهش فکر مى کنم

    سلام

    دخترى هستم 18 ساله ، خونواده ى من با خونواده ى داییم حدود 13 سال قطع ارتباط کرده بودن به دلایلى که هنوزم نمى دونم و حالا حدود ىک سال میشه تازه با هم آشتى کردیم ( من کلا هىچ کدومشونو نمىشناختم یعنى کاملا برام غرىبه بودن ).

    ماجرا از اىنجا شروع میشه که پسر داییم منو برا اولىن بار خونه مادر بزرگم مى بینه و ازم خوشش مىاد ( البته ایشون شىش ماه از من کوچىکترن ) تا اىن که بعد از کلى ماجرا که یکسال طول کشید و ایشون منو زىر ذره بىن گذاشته بودن و منم اصلا از حسشون نسبت به خودم هىچ اطلاعى نداشتم با خانوادشون اومد خونه ى ما خودش از من تو اتاق خواستگارى کرد و ازم خواست تا فکر کنم و بعد به خانوادم بگم و بعد از سه روز من جرىانو به خانوادم گفتم  .

    اونا هم بدون اىنکه نظر منو پرسن زنگ زدن خونشونو و جواب رد دادن ( البته من خودم کاملا راضى نبودم ولى ازش خوشم مىومد ولى خانوادم اصلا نظر منو نپرسىدن ) بعد من تصمىم گرفتم تا به خانوادم بگم که من ازش خوشم مىاد و اىن کار رو هم کردم ولى مامانم نشست گرىه کرد و گفت اگه مى خواى برى برو ولى چون من ناراضى ام دىگه حق ندارى اىن ورا بىاى و من دىگه نمى شناسمت......

    بعد چند روز پسر داىىم بىرون منو دىد و ازم دلىل مخالفت کردنم و پرسىد و منم چون مامانم اون طورى مخالف بود و از ترسم بهش مى گفتم ازت خوشم نمىاد و هزار تا شرط و دلاىل چرت و پرت مىاوردمو بهش مىگفتم .

    ولى اىشون همه ى شراىط منو قبول مى کرد و پشت سر هم مقاومت مىکرد تا اىن که اىن جرىان 4 ماه ادامه پىدا کرد و منم کم کم بهش وابسته شدم ولى چون مامانم مخالف بود هىچ وقت اىنو بهش نگفتم و بىشتر سعى مى کردم که اونو از خودم دور کنم و کمتر ببىنمش تا اىن که آخرىن بارى که بهش جواب رد دادم. گرىه کرد و  گفت اگه واقعا منو نمى خواى اگه باعث ناراحت شدنت مىشم باشه مىرم تا دىگه مزاحمت نشم ولى اىنو بدون که تو دلم همىشه دوست دارم و رفت و الان دو ماه از اىن جرىان گذشته و من به جاى اىنکه فراموشش کنم بىشتر بهش فکر مى کنم و اصلا برا کنکور نمى تونم تمرکز کنم به نظرتون من چى کار کنم؟

    (اىنم بگم که به اصرار دوستام که بىا امتحانش کن ببىن بازم دوست داره و اىن حرفا ىه بار با گوشى ىکى از دوستام امتحانش کردىم و دىدىم نوشته بود خانوم محترم من خودم عشق دارم و ىه تار موشم با دنىا عوض نمى کنم و دوست ندارم به جز عشقم با دختر دىگه اى حرف بزنم حتى به عنوان آبجى و گفت دىگه به من پى ام نده وگرنه بلاکى)

    (اىن آخرى رو هم بگم که قبول کرده بود برام 6 سال صبر کنه تا دو تامون درسامونو بخونىم و ىه کارى پىدا کنىم با هم کار کنىم البته اىن از شرط هاى من بود ) ببخشىد طولانى شد

    شرمنده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۹۳
    • يكشنبه ۲۵ بهمن ۹۴ - ۲۰:۱۰

    پسرخاله م رو نمی تونم بعنوان شوهر قبول کنم

    سلام

    دختری هستم زیر 22 سال . پسر خالم ازم خاستگاری کرده ( از طریق خانواده اقدام کرده ) پسر خوبیه همه خانوادم دوسش دارن و قبولش دارن اما یه مشکلی این وسطه :

    من اونو از بچگی جای برادر دوس داشتم :-( باور کنید راس میگم حس بدی بهش ندارما ولی در حد برادر دوسش دارم...

    ولی اون منو خیلی دوس داره!!! تو خیالم اونو بجای شوهرم تصور میکنم میبینم واقعا میتونم بعنوان شوهر قبولش کنم اما این تصوراتمه!

    نمیدونم میتونم مثل یه شوهر و همسر دوسش داشت باشم یا نه؟!!! بچه ها میخوام بپرسم ببینم این حس اینکه اون جای برادرمه و مثل بردار دوسش دارم جای خودشو میده به دوس داشتن بعنوان همسر؟!!!

    اینکه ما هم سنیم این مشکلی بوجود میاره؟ ولی مشکل دیگه این که یه  پسر خاله دیگه م قبل این پسر خالم خاستگارم بوده .

    به نظرتون اگه به این جواب مثبت بدم پیش خانواده اون یکی خالم و پسرخالم بد نمیشه ؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۸۶
    • پنجشنبه ۲۴ دی ۹۴ - ۲۲:۳۴

    برادرم خودش رو مکلف میدونه که با دختر خالم ازدواج کنه

    با سلام خدمت دوستان محترم پاسخ دهنده
    برادر من یک جوان 23 سال کارشناس معماری مهندس کارخانه هستن و درامد مستقل دارن و امکانات زندگی از هر لحاظ براش مهیاست.

    او چندین سال است عاشق و دلبسته دختر خالم است که 21 سالش  و دانشجو هستش. و نزدیک  3 سال است ک با یکدیگر ارتباط تلفنی دارن.

    برادار من آدمی گرم مزاج و احساسی و دل رحم هستش . او عاشق دختر خالم هست ولی متاسفانه دختر خاله من آدمی بی احساس و بی روح هست و بود و نبود برادر من براش فرقی ندارد ولی چون برادرم فک میکنه تقریبا فامیل در جریان این ارتباط هستن خودشو مکلف میدونه که با دختر خاله ازدواج کنه.

    ولی خانواده من موافق این وصلت نیستن. ولی برادرم قبول نمیکنه خودشو مسئول دختر خاله میدونه..
    با تشکر از شما و همه دوستان
    موفق و پیروز باشید
    در پناه حق

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۶۳
    • جمعه ۲۹ آبان ۹۴ - ۲۳:۵۲

    روم نمیشه جایی دیگه تو فامیل برم خواستگاری

    سلام
    اگه توی فامیل پسری طبق اداب و رسوم خانوادگی از طریق خانوادش برای خواستگاری اقدام بکنه و جواب رد بهش بدن و باقی فامیل از این موضوع باخبر بشن:

    برای پسر بد میشه؟ چه مشکلاتی ممکنه براش توی خواستگاری بعدیش توی فامیل پیش بیاد؟

    بعد از  چه مدت زمانی باید برای خواستگاری بعدی اقدام بکنه؟

    حقیقتش من یه بار جواب رد شنیدم و دیگه روم نمیشه جایی دیگه تو فامیل برم خواستگاری, چه کنم ؟


    موضوع ← ازدواج فامیلی

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۸
    • پنجشنبه ۲۸ آبان ۹۴ - ۱۸:۲۸

    چجوری به مامانم بگم که میخوام درباره پسر خالم فکر کنم؟

    سلام
    دوستان ازتون میخوام راهنماییم کنید

    راستش من یه پسر خاله دارم که خاستگارمه  معلمه و چند ساله که سر کاره  و ماشین و حتی خونه داره از این نظر  مورد قبوله .

    حالا مشکل من که ازتون راهنمایی میخوام   این پسر خاله من نزدیک چهار ساله که خاستگار منه . وقتی که خالم قضیه رو مطرح کرد من  مدرسه میرفتم و اصلا اصلا به ازدواج فکر نمی کردم بخاطر همین وقتی که مامانم باهام صحبت کرد و ازم جواب خواست من  جواب منفی دادم  البته اینم بگم که همون موقع هم نسبت به پسر خالم  حس خوبی داشتم ازش بدم نمیومد.

    مامانم هم مخالفه چون دوست داره که من با کسی ازدواج کنم  که همه چی تموم باشه و تو زندگی هیچ مشکلی نداشته باشم .

    حالا هر چی خاستگار برام  میاد از نظر مالی از پسر خالم موقعیت بهتری دارن اما من نمی تونم قبولشون کنم
     
    پسر خالم هم هنوز عقب نکشیده اما هر وقت خالم صحبتشو میکنه  مامانم بدون اینکه از من نظری بخواد  ردشون میکنه  بخاطر همین پسر خالم الان سه ساله که خونمون نمیاد البته قهر نیست خیلی هم به مامان و بابام احترام میزاره ولی خونمون نمیاد .

    و اینکه  من روش خیلی حساسم  دست خودم نیست  وقتی جایی باشیم و بفهمم که پسر خالم قراره بیاد  یه استرس خاصی بهم وارد میشه یا وقتی  که بعضی از اقوام درباره ش حرف میزنن یا میگن وقتشه زن بگیره خیلی ناراحت میشم و حالم گرفته میشه در صورتی که نسبت به بقیه خاستگارام اصلا اینجوری نیستم .

    اما هنوز نمی دونم که اینا از دوست داشتنه یا نه . اینم بگم که خونواده مذهبی دارم . اما  مشکل اصلیم اینه که چجوری به مامانم بگم که میخوام درباره پسر خالم فکر کنم؟ 

    چجوری به مامانم بگم که اجازه بده بیان خاستگاری تا ما با هم حرف بزنیم؟ مثل همه مردم که وقتی پسر میره خاستگاری چند جلسه با هم حرف میزنن  تا ببینن به توافق میرسن یا نه...

    اصلا نمیدونم چجوری با مامانم صحبتمو شروع کنم؟ یا اصلا کار درستیه؟ خواسته من درسته با وجود گذشت چهار سال؟ یا باید بی خیال پسر خالم بشم؟

    لطفا راهنماییم کنید

    بگید چجوری با مامانم صحبت کنم ؟ به کسی جز مامانم هم نمیتونم بگم .

    لطفا راهنماییم کنید
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۹۹
    • پنجشنبه ۱۴ آبان ۹۴ - ۱۸:۳۰

    من شدم زن مطلقه و اون خانم مطلقه شده زن شوهر دار

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    من یک خانم 30 ساله هستم. 12 سال پیش در حالی که 18 سالم بود با یکی از پسرای اقوام که حدود 8 سال از من بزرگتر بود ازدواج کردم. ازدواج من کاملا سنتی بود. از طرفی شناخت به دلیل آشنا بودن و فامیل بودن همسرم به خوبی خودش و خانوادش را می شناختیم.

    به خاطر همین بعد کمی تحقیق جواب بله دادم و ازدواج کردم. چند سال اول خوب زندگی کردیم و من صاحب فرزند دختری شدم. که در حال حاضر دخترم 10 ساله است. این را هم بگویم دختری بسیار زیبا هستم و خیلی هنرمند.

    از هر لحاظی که بگید هنرهای زیادی دارم.خیاطی، آرایشگری، آشپزی و خیلی هنرهای دیگه. یه کارگاه کوچیک خیاطی هم توی خونه دارم که ساعاتی که همسرم سرکار میرفتن توی اون کارگاه کار میکردم.

    بعد 7 سال زندگی مشترک کم کم متوجه شدم همسرم رفتارش در زندگی تغییر کرده. متوجه تلفن های مشکوک و دیر امدن هایشان شدم تا اینکه متوجه شدم همسرم با یک زن مطلقه ارتباط گرفته...

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۱۰۳
    • جمعه ۱ آبان ۹۴ - ۲۲:۱۹

    یه جوارایی دوسم داره ولی بیشتر درگیر تجملاته

    سلام و عرض ادب
    پسری 22 ساله هستم که از بچگی دختر داییم رو دوس داشتم...الان داییم خواهرم رو برای پسرش عقد کرده. من چند وقت پیش پیشنهاد ازدواج بهش دادم البته اون یه جوارایی دوسم داره ولی بیشتر درگیر تجملاته و میگه شاید خواستگار بهتر براش بیاد. به هر حال بعد از کش و قوس های زیاد جواب رد بهم داد .

    از اونجا که اون این موضوع رو به خواهراش گفته... اونا یه حس عجیبی بهم پیدا کردن. یعنی هر وقت خونمون مهمونی میان ازم سوال میکنن عشقت رو چیکار کردی یه جوایی میخوان دوباره اونو برگردونن در حالی که خود دختره منو جواب رد بهم داد .

    الان به نظر شما من باید چیکار کنم؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۷۵
    • دوشنبه ۳۰ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۰

    scroll bar code