سلام

از دوستان خواهش میکنم به من بد و بیراه نگند که کارم اشتباهه یا در گذشته پشیمون میشم کسی که کارش اشتباهه خانوداه ام هست که زندگی من رو نابود کردن  و سایر موارد .

من دختر 24 ساله هستم و میدونم دارم چیکار میکنم کسانی که عاشق هستند میتونند حال منو درک کنند که هر روز میمیرم و زنده میشم و پیشاپیش به خاطر طولانی شدن پست عذر میخوام مجبورم همه جزییات بگم تا واضح باشه و ازتون میخوام به حق همین ماه برام دعا کنید چون واقعا نمیتونم این جو خانودگیم رو تحمل کنم .

 من در سن کم خواستگاری داشتم حدود 18 سالگیم خانواده ردش کردند ( چون میخواستند من برم دانشگاه و درس بخونم فکر کردند ازدواج جلو درس خوندم رو میگیره . درست اما  نه این شکلی که خانوادم سر من و اون اقا اوردن .

این اقا خیلی منو دوست داشته بارها خواستگاری از من کرده هم خودش هم مادرش و مدام رد میشه چون پدرم خیلی تندخو و بداخلاق هست و عصبی به خاطر مراجعه های زیاد این اقا عصبی میشه در میاد میگه که پسر خاله ام منو میخواد و من منتظرم سربازیش تموم بشه تا باهاش ازدواج کنم ( میخواسته تا شرش کم کنه ! )  .

اینو من از خواهرم شنیدم که سه سال از من کوچکتر تره و چندین ماه پیش به پدرم گفتم که درسته  این حرفو زدی واقعا ؟ نزدیک بود کتکم بزنه دعوا شد ! گفت به تو چه به خاطر خودت بود اصلا اجازه حرف زدن به من نمیدن !!! 

در صورتی که  پسر خالم مثل برادرمه و البته الان هم دیگه زن و بچه داره دیگه باید بفهمیدید چی میشه اون اقا   شکست عشقی خورده بود اون موقع ( یکسال تموم خواستگار من بوده حتما علاقه اش زیاد بوده که با توجه به نه شنیدن های زیاد اینهمه مدت ازم خواستگاری کرده )

این موضوع رو خواهرم چند وقت پیش بهم گفت که به پدرم گفتم چون هنوز تو فکر این پسر بودم و اتفاقی و بعد چندین سال دیدمش و میدونستم مجرده فقط برام سوال بود که چرا نگاهش خیلی خاص و متفات چیزی مثل کینه یا ... !

من واقعا این پسر رو دوست دارم همون موقع هم داشتم اما هیچ وقت نفهمیدم که چرا دیگه نیومد خواستگاریم . نمیدونستم پدرم همچین کاری کرده و الان که این موضوع فهمیدم که اینقدر پافشاری کرده برای ازدواج و هنوز مجرده و داره با دروغ زندگی میکنه و فکر میکنه متاهلم داره اتیشم میزنه مخصوصا که این دروغ از طرف پدرم باشه .

من نه اینکه خواستگار نداشته باشم نه اما مناسب من نیستند سنشون کمتر از منه یا تفاهم ندارم از وقتی که این موضوع رو فهمیدم عشق به یکی دیگه باعث عدم ازدواجم با کسی دیگه شده نمیتونم وقتی کسی دیگه دوست دارم ازدواج کنم .

پدرم هنوز دست از کاراش بر نداشته و اینده خواهرم هم داره نابود میکنه میگه تا من ازدواج نکنم اون نباید ازدواج کنه برای همین خواهرم سر و سنگین شده باهام فکر میکنه من مقصرم .  از هر طرف باید طعنه دیگران رو بشنوم مخصوصا دخترای کوچک تر خودم که تو همون سنی که پدرم خواستگارم رو رد کرد دارند سالگرد ازدواجشون رو میگرند !

پدرم خیلی بداخلاق و بد دهن هست میگه هر کی میخواد بیاد بگیرتت من کاری ندارم !( کاش اونو همون موقع میگفت ) برای همین اگه اون اقا بیاد خواستگاریم پدرم مشکلی نداره !!

من واقعا اون اقا رو دوست دارم فقط ادرس خونشون رو بلدم نزدیک خونه خودمونه ( تازه اومدن ) مسیرم اکثرا به خونشون میخوره برای همین دیدمش فقط میدونم مجرده به خاطر نگاهش به من و .. یکی دو بار منو دید خواست بیاد طرفم اما فوری رفت !

همون چند باری که میدیدمش فرار میکرد منم که در جریان نبودم که پدرم همچین حرفی بهش زده وگرنه یه کاری میکردم

اسمش رو هر چی میخواید بذارید خواستگاری دختر از پسر یا هر چی دیگه اما من واقعا خستم همه شماها که میگید کارم بده ( مگه چیکار میکنم میخوام دوست باشم گناه کنم ؟ ) هیچ کدومتون حال منو نمیدونید شب تا صبح گریه میکنم به خاطر اینکه خانواده ام مثل دشمن با من رفتار میکنن حتی خواستم به مادرم بگم اصلا نذاشت حرفمو بزنم گفت کار دارم .

اینقدر تو دست و پا نباش ذره ای خانواده ام محبت ندارند خشک و جدی ! باور کنید به جدی از افسردگی میرسم که دلم خودمو بکشم و اون جهنم رو به این جهنم عوض کنم !! اما من میخوام برم سمتش بهش جریان رو بگم حتی بگم برو با پدرم صحت کن که اون موقع دروغت داده و دوباره بیا اقدام کن من واسطه مثل مسجد و یا کسی دیگه نمیتونم فقط میخوام خودم برم جلو بهش بگم .

اما مشکلم اینجاست که من که نمیتونم برم دم  در خونشون در بزنم ؟ من اصلا چه میدونم کی میاد بیرون ؟ اون موقع هم شانسی میدیدمش نمیدونم چطوری سر راهش قرار بگیرم یا حداقل شماره ای چیزی ازش داشته باشم .

منظورم اینه من چطور راه ارتباطی باهاش پیدا کنم وقتی نمیدونم کی از خونه اش میاد بیرون ؟ الان من 7 ماهه درگیرم ! هیچ دعا و نماز شب و ... کارساز نبود بعضی وقت ها با خدا قهر میکنم مخصوصا وقتی که میشنوم دختری که از من کوچکتره ازدواج کرده اون وقت من نمیتونم حتی به پسر مورد علاقه ام حرف بزنم .

ازتون خواهش میکنم کمکم کنید چون واقعا نمیتونم دیگه بعد اینهمه مدت صبر کنم رفتارهای خانوده ام با من خیلی بد هست مخصوصا خواهرم و اگه میخواید بگید شاید بهش بگی و اون نخوادت ( غیر ممکنه چون اون اصلا خبر نداره که دروغ بوده اون حرف و فکر میکنه من متاهلم ) اگه هم برفرض بگه بهتره حداقل تکلیفم معلوم میشه بهتره تا انتظار داشته باشم . در ضمن به هیچکس دیگه هم نمیتونم بگم و کمک بخوام

موضوعات مرتبط: برگرداندن خواستگار ,