سلام

یه جور درد دله و اینکه راهنمایی میخوام که چیکار باید کنم ، پسرم و بیست سالمه ، پدرم یازده ساله م بود فوت کرد ، با مادرم و برادرم زندگی میکنم. من آدمیم که عاشق محیط آرومم و اینکه بیشتر اینکه تنها باشم و از اینکه جاهایی که خوشم نمیاد برم یا جایی باشم که افرادی باشن حالم رو بهم بزنن با رفتارشون نفرت دارم و یه ویژگی دیگه هم که دارم اینه از باختن و شکست خوردن بدم میاد.

از همون یازده سالگی به اجبار و در صورتی که اصلا خوشم نمی اومد مجبور بودم نصف هفته رو برم خونه پدر بزرگم و مادربزرگم و ازشون مراقبت کنیم و کلا پیش شون باشیم. هر دفعه که میرفتم حالت عجیبی از ته قلب داغون میشدم چون دوست نداشتم اونجا باشم یه جوری محیطش حالم رو بد میکرد و روحیه و اعصابم رو داغون میکرد چون بحث زیاد میشد و پدر بزرگمم سرطان داشت و مهمون زیاد میومد.

خلاصه تا هیجده سالگی همین وضعیتم ادامه داشت یعنی تا خود سال کنکور که پدر بزرگ و مادربزرگم فوت کردن و چون وابسته شون بودم یه جورایی حالم تا چند ماه کامل خراب بود. اینم بگم رشتم تجربیه و با این وجود که گفتم معدلم بالای نوزده بود و تو درس ها خوب بودم و یکی از علت هایی هم که دوست نداشتم برم خونه پدربزرگم درس هام بود.

نصف بقیه هفته هم خونه خودمون همش سر صدا بود. داداش بزرگترم سر کوچکترین مسئله به شدت بحث میکرد با مادرم ، بارها تا پونزده سالگیم باهاش بحثم میشد ولی بعدش دیگه تصمیم گرفتم زیاد بحث نکنم و همش میگفتم اخلاقش درست میشه و چون خیلی حال روحیم بد بود یه چهار پنج ماهی رفتم سرکار که تو خونه نباشم ولی هیچ وقت عوض نشد ، ولی سعی کردم دیگه بحث نکنم باهاش چون میخواستم احترامش حفظ بشه.

خلاصه من کنکور دادم ولی رتبه خوبی نیوردم. موندم پشت کنکور به امید اینکه دیگه خونه پدربزرگم نیست هی نصف هفته برم اونجا و اینکه میتونم بخونم. ولی از خود روز اول طعنه زدن خونواده و بعضی از فامیل شروع شد؛ من انگیزه داشتم واسه پزشکی ، یکی از دلایلش این بود اگر پزشک خوبی بالاسر پدرم بود الان زنده بود.

وضع به شدت بدتر شد. نصف کارهای خونه با من بود و کتابخونه هم نمیتونستم برم و هر روز باید سرکوفت میشنیدم و طعنه ها و حرفای الکی رو تحمل میکردم. سوالاتی مثل اینکه چرا موندی پشت کنکور ، تلف نکن عمرت رو و یه چیزایی دیگه.

چیزی که همیشه دوسش داشتم یعنی آرامش هیچوقت نبود. هر وقت عصبانی میشدم این بار فقط مشت میزدم تو دیوار یا میزدم بیرون فقط بدو تو خیابون. ولی بازم امید داشتم درس بخونم و بتونم پزشکی رو بیارم . اشتباهم این بود ازشون توقع داشتم سکوت کنن و بذارن درس بخونم. یکی دو ماه آخر به کنکور حالم بد شد و نتونستم چیزایی رو که خوندم مرور کنم و یه هفته مونده به کنکور تازه یکه م بهتر شده بودم که نمیدونستم باید اصلا چیکار کنم تو یه هفته. 

کنکور دادم از پارسال رتبم بهتر شد ولی واسه پزشکی و بقیه رشته های خوب مناسب نبود. کلا هر ارتباطی با خدا داشتم از بعدش قطع کردم کلا من که احساسی بودم و سعی میکردم کسی ازم ناراحت نشه شدم یه تیکه سنگ. تنها کسی که دلسوزم بود مادرم بود ولی اونم نمیدونست چطور کمکم کنه و هر وقت میخواست کمک کنه باهاش بد حرف میزنم.

داداشم مثل همیشه داد میزنه نا خود آگاه فحش میدم و نمیدونم اصلا صدام رو میشنون یا نه . با اینکه خونوادم هستند ولی یه حس تنفر دارم نسبت بهشون و اصلا حرف میخوان بزنن یا نصیحت کنن کلا حساسیت دارم به صداشون.

این بار هم تصمیم گرفتم یه سال دیگه بمونم و تلاشم رو بکنم و خیلی جدی تر میخونم. فقط لطفا بگید چطور رفتاراشون رو تحمل کنم و بتونم خودم رو کنترل کنم چون اصلا امیدی به اینکه درک کنن و تغییری ایجاد بشه ندارم فقط میخوام خودم رو عوض کنم . 

ببخشید طولانی شد و وقت تون رو گرفتم


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
مسائل پسران جوان (۱۱۹۷ مطلب)
تعامل با خانواده (۲۸۲ مطلب)
پشت کنکوری ها (۳ مطلب)

مردم در مورد این موضوع (۸) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید