با سلام

چند وقته خانواده برتر رو پیدا کردم نظرات رو خوندم و نظر گذاشتم . الان خواستم برای اولین بار چیزایی که تو دلمه منم بگم .

26 سالمه و تا پارسال همیشه در حال درس خوندن بودم اینو گفتم که نشون بدم یک سال خونه نشینی واقعا برام سخته . این روزها همش خونم جایی هم بخوام برم باید اجازه مادر صادر شه خیلی وقتام که باید باهام بیاد .

دختر سوم و بچه چهارمم خواهرام و برادرم ازدواج کردن . اغلب وقتا خواهرام با بچه هاشون میان من واقعا گاهی وقتا از دیدنشون ذوق زده میشم و حالم خوب میشه ولی گاهیم دوس دارم تنها باشم ولی خب همچین حریمی به اختیار ندارم برای کار که توی شهرمون پیدا نمیشه .

خواستم بازاریابی تلفنی کنم مامانم انقد قضیه رو پیچیده میکنه که ترسیدم پا پس کشیدم دوباره از یه نوع دیگشو پیدا کردم ولی باز داستان سرایی میکنه واقعا اعتماد به نفسمم گرفته . هر چی بگم میگه نه فلانو فلانو فلانه یکم صحبت کردم که برم تهران ( تهران درس خوندم ولی شهرمون 7 ساعت با تهران فاصله داره) برای کار وقتی دیدم مخالفت نکرد انقدر ذوق کردم و خیلی جاها رزومه فرستادم انگار نیرو گرفتم ولی حالا که میگم میخوام برم مصاحبه ، میگه ناشناسه نمیشه بری. آخه مادر من کجا شناس هست ؟؟؟!!!

واقعا حس بدی دارم  یه ادم بلاتکلیف .بعضی وقتام بگو مگو داریم با مادرم .نمیگم من خیلی خوبم نه اتفاقا از اونام که نمیتونم عصبانیتمو کنترل کنم ولی مامانمم کم نمیاره یه حرفایی میزنه دلم میگیره . مثلا اینکه خدا زده تو سرت که کسی نگرفتت ...

مادرم رو دوسش دارم ، خیلی وقتام مهربونه خیلی کارا برام کرده و میکنه اما حس میکنم تو این سن واقعا غرورم تحمل تحقیر و سکون رو نداره. تو زندگیم همیشه تلاش کردم هیچوقت کم کاری نکردم نمیدونم از این به بعدش باید چیکار کنم ؟

روزای جوونی عمرم داره میره و من شدم نقل حرفای صد من یه قاز فامیل که تو جمع میگن منو به فلان خواستگار دخترشون معرفی کردن. نمیدونم چیو میخوان ثابت کنن امیدوارم انقدر حال همه خوب باشه که به فکر حال گیری بقیه نباشن .محدودیت زیاد خونواده واقعا خستم کرده میدونم نگرانن ولی بچه که دیگه نیستم منم دوس دارم تجربه کنم حرکت کنم جز وب گردی کاری نمیتونم بکنم بیرون رفتنمم هفت خان رستمه .

واقعا از جنگیدن خسته شدم حوصله تنش رو ندارم اخرشم من مجبورم توقف کنم چون همه چیز از نظر والدین من بده... قربون خدا برم نمیدونم چرا وقتیم مادرو راضی کردمو رفتم یه رشته ورزشی اون نخواست حداقل یکم سرگرم باشم اینقدر فکر نکنم که چند وقت بعدش تو ورزش پام شکست و بعد یکماه از تو گچ دراوردمش و اسیب پذیر شده که دیگه نمیتونم برم ورزش مورد علاقم.

خلاصه این روزام میگذره ولی سخت. مشکل یکی دو تا نیست دلبسته یه پسری شدم که دو سال ازم کوچیکتره البته موقع اشنایی دروغ گفت هم سنشو هم خیلی چیزایه دیگه رو بعد 5 ماه فهمیدم و تمومش کردم ولی دو سال میگذره و نتونستم فراموش کنم انواع و اقسام روش ها هم انجام دادم واسه فراموشی که نشد .

اگه خواستگاری هم میومد و میخواستم منطقی بررسی کنمو جواب بدم بعد یه مدت میدیدم هنوز فکرم منحرف میشه سمت اون و در نتیجه ازدواجمم بی نتیجه موند گاهی از سر دلتنگی بهش زنگ میزنم هنوز ابراز علاقه میکنه دوس دارم بشنوم ولی باور نمیکنم الان سربازه میگه صبر کن سربازیم تموم شه ولی برام مهم نیست هنوزم که هنوزه دعا میکنم فراموشش کنم و یکی بیاد که مهرش به دلم بشینه این قضیم به کلی از تو سرم پاک شه .

چه جوری بگم به پدر مادرم حداقل به خاطر اینکه زیاد فکر نکنم بذارید کار کنم دلم واقعا داره پیر میشه ...  خیلی خواستم با حرف پدرمادرمو نرم کنم و راضی ولی تغییری حاصل نشد خیلی وقتام تا میخوام شروع کنم اشکم در میاد . نمیدونم چرا اشکم دم مشکمه؟


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان درد دل های دختران و پسران جهت اطلاع پدران و مادران