سلام
من امسال وارد نوزدهمین سال زندگیم میشم در طی این نوزده سال روز های بد و خوب زیاد داشتم .خانواده نسبتا خوبی دارم یه خواهر دارم و پدرم کارمند و مادرم معلم و از نظر چهره و ظاهر هم زیاد خوب نیستم یعنی زیبایی انچنانی ندارم ولی نمیشه گفت زشتم از نظر دیگران زندگی اروم و خوبی دارم شخصیت خودم هم خیلی اروم و کم حرف هست ولی در تمام طول زندگیم یک موضوعی منو بیش از اندازه ازار میده و باعث سرکوب اعتماد به نفس من میشه اونم محبت پدر و مادرم که به شکل کاملا غیر مساوی بین من و خواهرم تقسیم شده مخصوصا مادرم .

همیشه از بچگی متوجه این موضوع بودم که مادرم محبت بیشتری خرج خواهر کوچک ترم کرده و از اونجایی که خودم دختر کم حرف و خجالتی هستم خیلی اوقات اصلا این موضوعو مطرح نکردم ولی کم کم از نظر احساسی از پدر و مادرم فاصله گرفتم در حدی که الان میام خونه مستقیم میرم تو اتاقم تا فردا صبح که دوباره میخوام برم بیرون .

منکر زحماتی که مادر و پدر برای من کشیدن نمیشم به هیچ وجه ولی خب این بی توجهی منو داره نابود میکنه چند وقت پیش این بحثو پیش کشیدم که انتظار داشتم انکار بکنه مادرم ولی رسما گفت من خواهرتو بیشتر دوست دارم چون مهربون تر از توعه .

خیلی ناراحت شدم من ادم بی احساسی نیستم ولی به سختی احساساتم بروز پیدا میکنه حرف های نگفته زیادی دارم که دوست دارم به خیلیا بگم ولی خجالت یا شایدم غرورم اجازه نداده که بگم البته دیگه فکر نمیکنم بخوام این حرفارو به خانواده ام بگم چون فکر میکنم اهمیت خاصی براشون نداشته باشه احساس من .

متاسفانه رابطه خوبی هم با خواهرم ندارم خیلی لوس و قهرقهرو بار اومده همه میگن فقط حرف من نیست و مدام به من تیکه میندازه یا دعوامون میشه چند روز پیش بود که بی دلیل رتبه بد کنکور منو به رخم کشید من به یه مقداری به خاطر تنبلی اواخر سال کمتر درس خوندم که رتبه فوق العاده بدی هم اوردم یعنی انتظار میرفت نسبت به نمره های درسیم و با توجه به کلاس هایی که رفته بودم رتبه بهتری داشته باشم ولی نشد .

متاسفانه که این موضوع شده سرکوبی برای من که مدام باید از مادر و خواهرم بشنوم از طرفی من با اصرار پدرم وارد دانشگاه ازاد شدم که باهاشون شرط کردم اگه توانایی پرداخت پولو ندارن من بمونم برای سال بعد ولی اصرار کردن اما حالا مدام پدرم غر میزنه یا تیکه میندازه دیگه جو خونه برام غیر قابل تحمل شده .

شدیدا ناراحتم ، مدت ها بود احساس نامرئی بودن بهم دست داده بود فضای خونه برام ناراحت کننده شده جایی که توش بهم اهمیتی داده نمیشه و مدام تحقیر میشم اعتماد به نفس پایینی از بچگی داشتم و دارم هنوز یادمه ابتدایی بودم که به خاطر سادگی خودم متاسفانه تبدیل شده بودم به بچه ای که مورد تمسخر همه قرار گرفته بود .

یکی  پشت سرم یه سری حرفا زده بود که دید همه رو بهم عوض کرده بود حتی وقتی تو صف می ایستادم همه بچه ها میرفتن تو صف مقابل می ایستادن :) کاش میدونستم چی گفته بود یا اصلا چرا گفته بود فکر کنم از من خوشش نیومده بود ولی فکر نمیکرد اینقدر بی زبون باشم که کلا جوابشو ندم که همه باور کنن حرفشو .

کل دوران ابتدایی با تنهایی گذشت من دختر تنها و ساده کلاس بودم که اگه کسی هم مسخره اش میکرد بلد نبودم جواب بدم اصلا جواب هیچکسو نمیدادم هر چی میگفتن سکوت میکردم از همه میترسیدم خیلی به پدر مادرم اصرار کردم که بیان حداقل کلاس منو عوض کنن یا یه کمکی بهم بکنن ولی خب زیاد مهم نبودم براشون الانم که 19 ساله شدم نمیتونم به خوبی ارتباط برقرار کنم هیچ دوستی ندارم دوستی هام کوتاه مدته و اصلا صمیمیتی بینمون ایجاد نمیشه که حداقل اوقاتمو با اون بگذرونم .

توی خونه هم که اینقدر این یه سال بعد از دانشگاه تیکه و طعنه و بی محبتی دیدم به مرز انفجار رسیدم واقعا راهی برای خلاصی از این وضعیتم ندارم شما اگه جای من بودید چیکار میکردین؟

چطوری با رفتار پدر و مادرم مقابله کنم اخه تا یه ذره صدام بالا میره یا ناراحت میشم بازم تقصیر کار من میشم که احترامشونو حفظ نکردم با خواهرم چه رفتاری داشته باشم؟ چطوری از این فضا خارج بشم یا بتونم حداقل چند تا دوست خوب پیدا کنم که این بی محبتی هارو فراموش کنم .

اینم بگم که من کلاس متفرقه زیاد میرم هم ورزشی هم هنری و چیزای دیگه ولی بازم احساس ترس و خجالت و یا حتی ترس از طرد شدن اعتماد به نفسم و میگیره و اونجا هم کلا تنها هستم .

ممنون میشم راهنمایی کنید


موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان درد دل های دختران و پسران به پدران و مادران جهت اطلاع پدران و مادران

مطالب مرتبط :