خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۲۶۲ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

شوهرم کاملا منفعله علتش چیه؟

سلام

قریب به 15 سال از ازدواجمون میگذره. هیچوقت تو رابطه جنسی با هم مشکلی نداشتیم. به عبارتی بهترین قسمت زندگیمون همین رابطه است. اخیرا همیشه شروع کننده رابطه من بودم و حتی گاهی همسرمو از خواب بیدار کردم که البته همیشه استقبال میکنه و از خدا خواسته است.

ولی نمیدونم چرا دیگه به زبون نمیاره؟ مثلا شده تا نیمه شب الکی پای تلویزیون میشینه و من میفهمم که منتظره من پیشنهاد بدم! ولی اگه اینکارو نکنم هیچی نمیگه و بدون اشاره ای میره میخوابه! منظورش چیه؟ این رو هم اضافه کنم شش هفت سالی هست اصلا بهش ابراز علاقه کلامی نکردم علتش هم اینه که تو بارداریم متوجه شدم بهم خیانت کرده.

سعی کردم ببخشمش و بعد از اون، ماجرا رو هیچوقت به روش نیاوردم ولی دست خودم نیست از چشمم افتاده. قدرش رو میدونم، با اینکه زن پرشوری هستم چه احساسی و چه فیزیکی همیشه بهش متعهد و وفادارم ولی واقعا قادر نیستم بهش ابراز علاقه کنم.

موضوعات مرتبط: مسائل زناشویی خانم ها ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۸۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۲۷۵
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۲۰:۲۹

    چیکار کنم آدم شم، بشم همون پسر شیطون و شوخ ؟

    سلام خوبین؟

    من امیر محمدم 20 سالمه ، سوال داشتم از همتون لطفا جواب بدین .

    من 1 ساله افسردگیم شدید شده پیش دکتر روانشناس و روان پزشک هم رفتم یه مدت هم دارو مصرف کردم اما درست نشد!!!

    راستش جدیدا یه افکاری تو مخم هرج و مرج میکنه و من با این شخصیتم حال میکنم! من خواننده ام ( رپ میخونم ) ولی نمیتونم لقبمو بگم شرمنده! از وقتی رپر شدم افسردگیمم بیشتر شد!

    راستش 5 ساله که عشقم ولم کرده و 3 ساله که ازدواج کرده ولی من هنوز تو شوک کارشم و عاشقشم ...

    2 ساله که سیگاری شدم در صورتی که یه زمانی یه فرد سیگاری از پیشم رد میشد حالم به هم میخورد ولی الان عاشق سیگار و بوی سیگارم بهم شدیدا آرامش میده!!!

    احساس میکنم جنون دارم چون همش افکارم جنگ و خون ریزیه و همش حس میکنم که یه گرگم ( من داغونم ببخشید )

    راستش هم خوشگلم هم خوشتیپ جوری که همه میگن ولی کلا بیخیال ازدواج شدم که دختریو بدبخت نکنم ( خیلی دلم میخواد با یکی تا آخر باشم ولی ... ) نمیتونم عشق اولمو فراموش کنم و هنوزم عاشقشم ( دو بار خودکشی کردم متاسفانه نشد که بمیرم حیف)

    موهای شقیقه هام و ته ریشم سفید شده بسکه شکسته شدم عین مردای 40 ساله شدم ولی از شخصیت خشنم خوشم میاد ( عاشق سیگارم هستم)

    حالا سوالم اینه چیکار کنم آدم شم؟ بشم همون امیرمحمد سابق که شیطون و شوخ بود ؟؟؟

    تو رو خدا کمکم کنید

    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۴۹
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۲۰:۲۶

    ممکنه با اولین بوسه کل رابطمون بریزه بهم ؟

    سلام

    سریع میرم سر اصل اصل مطب . من 20 سالمه و دو هفته که با نامزدم که 19 ساله هست عقد کردیم .
    خوب شب اول عقد که خونشون موندم که به خاطر فضای سنگینی که بود پیش هم نخوابیدیم هفته بعد هم که رفتم خونشون و پیش هم خوابیدیم روم نشد حتی ببوسمش اما فردا صبحش یه حرفی بهمم زد که برق گرفتم نامزدم بهم گفت دیشب خیلی از پاکیت خوشم اومد! تو همسن و سالای خودت خیلی پسر پاک و خوبی هستی!

    آقا من یه بچه مذهبی هستم همینجوریشم خجالت می کشم ارتباط رو باهاش شروع کنم حالا هم که با این حرفش کلا خلع سلاحم کرد . یعنی من برای اثبات پاکیم باید تا شب عروسی فقط مثل یک بچه خوب کنارش بخوابم ؟

    به نظرتون منظورش از این حرف چی بود من که فکر می کنم غیر مستقیم داره بهم میگه همه چی تا شب عروسی تعطیل ؟! منو داره با این حرف تو یه رودربایستی مسخره میندازه یا اصلا منظوری نداره لطفا کمکم کنید چون اگر منظور را درست فهمیده باشم ممکنه با اولین بوسه کل رابطمون بریزه بهم و ....

    آخه این دیگه چه حرفی بود که زد ؟ لطفا حرفشو برام تحلیل کنید تا تکلیفمو بدونم الان خیلی گیجم احساس بدبختی می کنم با هزار تا بدبختی زن گرفتیم به خاطر تحصیلم هم فقط آخر هفته ها مجبورم برم خونه آن هم که بر گشته بهم میگه خیلی پاکی چون به زنت دست هم نزدی این دیگه چه جورشه میترسم اگر اقدامی کنم فکر بد کنه لطفا کمک !!!!!!!!!!!!!!!

    راستی یادم رفت بگم هم من و هم ایشون خیلی مذهبی و اهل کار فرهنگی و ازین جور مسائل هستیم با توجه به این روحیات لطفا راهنمایی کنین که من چه طوری باهاش برخورد کنم که 3 نشه؟!

    موضوعات مرتبط: مسائل جنسی دوران عقد ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۲۳۹
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۲۰:۲۳

    با روحیات شوهرم آشنا نیستم نمیدونم من کجای زندگیشم ؟

    سلام
    خانمی 24 ساله هستم 3 ساله از اردواجم میگذره اما من واقعا به احساسمون به هم شک دارم با هم خوبیم احترام همو داریم هیچ کدوممون اصلا به دیگری خیانت نکرده  و شوهرم تا اونجایی که در توانشه تمام خواسته های منو براورده میکنه ولی هیچ کدوممون عاشق اون یکی نیس .

    فقط  می تونه ی محبت باشه که شاید اونم به خاطر عادت کردن به وجود همدیگه اس. ما خیلی سنتی با هم ازدواج کردیم. با شوهرم بارها حرف زدم نه بهم اطمینان میده که من و زندگی مشترکمون رو می خواد و دوس داره نه حاضر به طلاق میشه.

    الان نمیدونم چکار کنم با روحیات مردا آشنا نیستم نمیدونم من کجای زندگیشم و اصلا براش مهم هستم یا نه؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۴
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۲۰:۲۰

    به خاطر خواستگار اولم نمی تونم به خواستگار دومم فکر کنم

    با سلام خدمت همه خانواده برتری ها

    دوستان تا الان خیلی از راهنمایی هاتونو استفاده کردم . من 24 سالمه دو تا خواستگار دارم یکیش همکلاسیم هست و 1 ساله باهاش در ارتباطم ولی وضع مالی خیلی خوبی نداره، ویژگی های مثبت زیادی داره اما تا الان بخاطر مادرش نتونسته رسما بیاد خواستگاری ولی چون اخلاق عالی داره و با ایمانه بهش علاقه دارم وابسته شدم با اینکه میدونم خیلی شرایطمون به هم نمیخوره خیلی تلاش کردم ایشونو قانع کنم که ما برای هم ساخته نشدیم ولی کوتاه نمیاد . با اینکه میدونیم سر بعضی مسائل با هم تفاهم نداریم .
    اخیرا هم یکی از پسرای اقوام خواستگاری کرده که ایشونم خیلی خوش اخلاق و با ایمانه و خانواده داره و با خانواده ش اومده . بر خلاف همکلاسیم شرایط مالی و کاری بسیار خوبی داره هر چند این قضیه خیلی ملاک من نیست ولی 10 سال از خودم بزرگتره اما با معیارای من جور هستش ولی بخاطر دلبستگی که به همکلاسیم پیدا کردم نمیتونم بهش اون طور که باید فکر کنم چون عذاب وجدان دارم.
    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۱۸
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۲۰:۱۸

    هر چی بیشتر تلاش میکنم بیشتر شکست میخورم

    سلام

    حرفایی دارم که طولانیه اگه بخونید و نظر بدید ممنون میشم

    17 سالمه و دانش اموز سوم دبیرستان. برمیگردم به عقب. حدود 3-2 سالگی مادرم فوت کرد. پدرم هم همون موقع گفته حرفی در این رابطه زده نشه و پدرم مجدد ازدواج کرد. مادر الانم هم رابطم باهاش خوبی چون از بچگی باهاش بودم مامان صداش میکنم. در دبستان و راهنمایی جزو تاپ ها و برترین دانش اموزان مدرسه بودم.

    دبیرستان اومدم مدرسه نمونه دولتی که از بین 70 هزار نفر من جزو 500 نفر اول شدم. مشکلات اصلی من از سال دوم شروع شد یعنی 1.5 سال پیش.

    من اصلا از ظاهرم راضی نیستم. موهای لخت به قول خودم ضایع با قد کوتاه (179) و البته قیافه باز از قول خودم ضایع. قدم هم از نظر خودم کوتاهه اصلا هم دلداری ندید که گوشم از این حرفا پره یکی از 3 مشکل اصلی من این روزا قدم است که هر روز خودمو لعنت میکنم که چرا در قبل بلوغ امپول هورمونی قد رو نزدیم.

    حالا از قد بگذریم امسال مدرسه شدیدا داره فشار میاره و از طرفی خونواده ( البته بطور غیر مستقیم ) منم دارم روز به روز از درس خوندن دلسرد تر میشم و درسامو نمیگم کم میخونم امتحانای شدیدا سخت و در حد حتی المپیاد و وقتی نمره کم میشه خونواده فکر میکنن من درس نمیخونم نه اینکه امتحانا سخت بوده. اینم مشکل 2.

    اخرین مشکلم هم اینه که هیچ کاری دیگه واسم جذاب نیس حتی بازی های رایانه ای 2-3 روز اول خوبه بعدش حالم بهم میخوره از اون بازی و پاکش میکنم. من همش دنبال هیجان و تغییر در مسیری هستم که از نظر خودم از قبل تعیین شده ولی خب مثه که واقعا نمیشه این مسیرو تغییر داد.

    ادم مذهبی نیستم ولی خب هر کار میکنم نمیتونم خودکشی رو هم پیش بگیرم چون خدا و اسلامو قبول دارم. اما بعضی وقتا فکر میکنم اصلا خدایی واسه من نیس و خدا منو کاملا رها کرده چون هر چی بیشتر تلاش میکنم تو هر زمینه ای بیشتر شکست میخورم. اینم مشکل 3.

    روانشناسم رفتم 2 تا دیدم چرت و پرت میگه دیگه نرفتم. در ضمن اصلا به فکر نصیحت و اینکه زندگیم خوبه نباشید راه حل میخوام.

    راستی پدرم هم همش فکر میکنه که چون پولو فراهم میکنه من دیگه باید به نهایت قله های موفقیت برسم ولی خب نمیشه. از نظر مالی خوبیم و مشکل خاصی ندارم.

    یا علی

    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۹۶
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۲۰:۱۲

    نقطه ضعفم پیش شیطون فشار جنسیه

    سلام
    من یه پسری  پشت کنکوری هستم علاوه بر فشار کنکور فشار جنسی و روحی زیادی دارم . من حدود 5 یا 6 ماه پیش خود ارضایی رو ترک کردم و کامپیوترم رو هم  رو کامل فرمت کردم و منی که اصلا نماز نمیخوندم حالا نماز صبحم قضا نمیشه .
    من قبلا که خودارضای  میکردم مثلا باید همه از خونه میرفتن و خونه خالی میشد تا این کارو میکردم که این اتفاق کم میفتاد و همیشه همه خونه بودن ولی حالا که ترک کردم . همه همیشه  بیرونن و 99 درصد وقت ها خونه خالیه خالیه ولی من دارم تحمل میکنم .
    ولی تو خواب شب ها همش خواب میبینم دارم همسرمو میبوسم یا باهاش س .ک .س میکنم و....
    و هر شب قبل خواب توی رختخواب همش این  خیالا میاد تو سرم  و بعد میخوابم . این روزا واقعا دیگه تابو توانم صفر شده . و دلم میکشه مثل قبل خودارضایی کنم .
    و هیچ کدوم از دوستامم مذهبی نیستن و همه علاوه بر خودارضایی هزار تا کار دیگه هم میکنن ولی از من سر حال ترن .
    در ضمن از روزی که خودارضایی رو ترک کردم فکر میکنم عقیم شدم . چون یه بار هم ازم اب خارج نشده  مثلا تو خواب . حس میکنم اصلا عادی نیست و این روزا موقع درس خوندن همش فکرم میره تو همسر ایندم . که قرار با هم باشیم. و همه اتفاقای زندگیمم داره ی جورایی به  شهوت و فشار جنسی ختم میشه .
    من نقطه ضعفم پیش شیطون فشار جنسی هست و اونم هی میخواد من خودارضایی کنم . چون فشار عصبی هم دارم و  دستم میلرزه و کلا تو جوونی دارم دیوونه میشم هی به خودم میگم من که خودارضایی نکردم و پاداشی از خدا نگرفتم حداقل بذار خودارضایی کنم .
    نمیدونم چه کار کنم لطفا راهنماییم کنید
    موضوعات مرتبط: خودارضایی , فشار جنسی قبل از ازدواج ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۷۸
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۲۰:۰۷

    تنها جوابش اینه که من کلفت تو نیستم

    سلام خدمت همه دوستان
    یه مشکلی داشتم که تقریبا میشه گفت یه مشکل خاصه!!!
    من یه پسر 25 ساله و مکانیک هستم و وقتی دوم دبیرستان بودم پدر و مادرم رو از دست دادم . خلاصه درس رو بیخیال شدم و شروع کردم به کار و شاید باورتون نشه از همون موقع  تنها زندگی میکردم .
    از حدود یکسال پیش به اصرار خواهرم و شوهرش ما با هم خونه گرفتیم و با هم زندگی میکنیم البته بگم که شوهر خواهرم یه گندی زد که حتی پول اجاره کردن خونه رو هم ندارن!!!!
    همه چی خوب بودا ، ولی یکدفعه ورق برگشت اخلاق خواهرم اصلا زیر و رو شد شاید باورتون نمیشه ولی چند وقته بهم میگه خودت ظرفات رو بشور یا مثلا وقتی خونه باشم که خیلی به ندرت پیش میاد خونه باشم بهم میگه تو غذا درست کن .
    به خدا جوری شده که اصلا خونه غذا نمیخورم همون سرکار غذا حاضری میخورم . به خدا من تنها بودم خیییییلی راحت بودم . موقع صبحونه فقط برا خودش و شوهرش چایی میریزه جوری که شوهرش خجالت میکشه برام چایی ریخت تا متوجه نشم اصلا خونمو تو شیشه کرده با این رفتاراش .
    میگم چه غلطی کردم باهاشون همخونه شدم حالا میخوام ازتون مشورت بگیرم که این رفتاراش به خاطر اینه که شوهرش گند اقتصادی زده و رو روحیه خواهرم تاثیر گذاشته؟؟؟؟
    حالا بهشون بگم من میخوام ازتون جدا بشم از طرفی هم پول ندارن خونه بگیرن . من چیکار کنم اصلا موندم به خدا .
    باهاش حرف هم زدم تنها جوابش اینه که من کلفت تو نیستم .
    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۱۰
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۲۰:۰۱

    در این چند سال به هیچ موفقیتی نرسیدم

    سلام
    من پسری 19 ساله هستم. امیدوارم حوصله کنید و داستان 4 سال گذشته ی تلخ منو بخونید. الان که این متن رو مینویسم هیچ امیدی به آینده ندارم و افسردگی دارم البته چند سالی هست که دارم. ولی امیدوارم کمک شما عزیزان روزنه ای از امید رو برای من به وجود بیاره.... امیدوارم شما کمکم کنید.

    1.خانواده : ما 3 نفریم و من تک فرزندم.

    الف) مادرم : بچگی من افسردگی داشت و هنوز یادمه که یهو وسط کارش میزد زیر گریه و گاهی فریاد میزد. اون زمان 7 سالم بود. خانواده مادرم بدون اطلاعات کافی بردنش و شوک الکتریکی بهش دادن و بعد از 5 سال دارو و درمان خوب شد. اما بعد از این همه سال الان باز دوباره افسردگی حاد اومده سراغش و من دوباره خاطرات تلخ داره برام تکرار میشه ولی با این تفاوت که این بار بیشتر میفهمم و دیگه اون کودک 6 7 ساله نیستم. مادرم نماز خوان و معصومه و به دلیل اینکه هم پدرش و هم مادرش آلزایمر گرفتن داره دوران سختیو میگذرونه.
    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۷۶
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۱۹:۵۳

    هر کس می تونه رمز خوشبختی شو بگه

    سلام

    من یه دخترجوون و مجردم اما راستش من قبلنا خیلی شاکی بودم از زندگی ،و واقعیتش رو بخواید شرایط خیلی بدی داشتم اما خدا لطف کرد و یکم زندگی منو رونق داد ولی هنوزم مشکلات زیادی دارم .

    ولی دیگه ناراحت نمیشم مثل سابق،با نداری هام راحت تر کنار میام خرج هایی الکی رو گذاشتم کنار . میدونید ما چیزی داریم که قدرشو نمی دونیم ، اونم امنیت ای  که داریم واقعا قدرشو نمی دونیم ، جایی که کار می کنم حقوق کمی به من میدند و کفاف زندگیمو نمی ده ، ولی من خوشحالم با وجود همه مشکلاتم ، خیلی بهونه گیر شدیم حواستون هست ؟ خیلی هامون

    لطفا شاد باشید یکم ورزش کنید و مرتب آب بنوشید و همواره تو شادیاتون خدا رو شکر کنید و به خانوادتون محبت کنید حتی اگه خوب نباشند ، باور کنید حالتون رو خوب می کنه . هر کس می تونه رمز خوشبختی شو بگه یکم به هم روحیه بدیم.

    توجه : اینجا گفتم از خوشبختی هاتون بگید نه از داشته هاتون .

    مرسی عزیزان

    موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۹۰
    • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴ - ۱۹:۴۵

    برو بالا