سلام به همه ی شما دوستان

من یه دختر بیست ساله هستم . از اول عمرم تا به الان اصلا نه دنبال دوستی با نامحرم بودم نه بهش اعتقاد داشتم . برا ازدواج میگفتم شرط مهم اینه که طرف آدم باشه و شرایطش ایده آل باشه و عشق بعد از ازدواج بوجود میاد و رو همین موضوع متمرکز بودم .

یه خواستگار خوب و ایده آل برام پیدا شد . من خودم دانشجوی رشته ی پیرا پزشکی هستم دانشگاه آزاد ، خواستگارم رشته ی ریاضی و رتبه ی صد !! و  از نظر خانوادگی و همه چی بمن میخورد . کلا اوکیه اوکی بود .

فقط بهش هیچ حسی نداشتم که گفتم با خودم، چون این اولین مردی هست که وارد زندگیم میشه حتما عاشقش میشم و همین میشه عشق زندگیم . یه نامزدی ساده مثل خواستگاری و از اون روز به بعد همون حس باقی موند . نامزدم هیچ تلاشی نکرد تا یخ بینمون آب شه .

حتی چند وقت قبل خودم تلاش کردم دیگه‌ جمع خطابش نکردم ولی اون بازم به من‌ میگفت  شما و‌ خوبید و از این چیزا که واقعا یه حس بد بهم دست میده . هم رو شما و سوم شخص جمع خطاب میکنیم بعد از هفت هشت ماه ...

بخدا بیست سال با هیچ پسری نبودم حالا تنها تر شدم با نامزد کردنم . اینم بگم واقعا خوشگلم . یه بار ازم تعریف نکرده یباااار حتی . یعنی با بقال سر کوچمون راحت تر حرف میزنم تا با اون .