سلام

دختری 19 ساله هستم؛ از حدود چهار سال پیش پسرخاله ام که در شهر دیگه ای زندگی می کنه و همسن منه مدام با خط های مختلف ابراز علاقه می کرد و من جواب نمی دادم چون براش توضیح داده بودم که سفت و سخت با دوستی مخالفم و به خاطر سن کمش میدونستم کله اش داغه و حرفاش جدی نیست.

تا این که بار آخر از طریق برادرم که تقریبا همسن و سالمونه به گوشش رسوندم که اگه یک بار دیگه مزاحم بشه به پدرم خبر میدم. ایشونم به برادرم گفت که دیگه قول میده مزاحم نشه؛ ولی قصدش ازدواجه و دنبال دوستی نیست و تمام تلاششو میکنه و از این حرفا. بعدم گفت مادرش و چند تا از خاله ها از احساسش خبر دارن. که اینو خودم هم بعدا متوجه شدم. منتها این حرفا واقعا واسه من شوخی بود.

این گذشت و ما تقریبا یک سال همو ندیدیم. بعد از یکسال من تصمیم گرفتم هر چی بوده فراموش کنم و با خودم گفتم حالا که یکسال گذشته، حتما فهمیده چه پیشنهاد های احمقانه ای داده، به خاطر همین سعی کردم خیلی دوستانه مثل قبل باهاش رفتار کنم، انگار که نه انگار. 

اما مشکل من از اینجا شروع میشه. بعد از اون یکسال که همو دیدیم ایشون رفتارش جوری شده که من اعتماد به نفسمو از دست دادم و نمیدونم چه جوری باید باهاش رفتار کنم. کلا با سردی رفتار می کنه، جلوی جمع وقتی من هستم میذاره میره، یا احساس می کنم داره بی احترامی بهم میکنه .

وقتی حرفش با برادرم پیش اومد، برادرم فقط خندید و گفت برخلاف ظاهرت خوب تونسته مختو بزنه، و من بعدا فهمیدم خیلی راحت هم درباره ی دوست دختر جدیدش با برادرم مشورت کرده.

میدونید من اصلا خود این شخص برام مهم نبود، همون موقع هم که ابراز علاقه می کرد میدونستم که میگذره ولی حالا نحوه رفتارش جلوی بقیه، بی خیالی برادرم، فکر خاله هام، اعصابمو خرد کرده؛ کلافه ام و حالا که قراره دوباره به شهرشون بریم عزا گرفتم که باید چه جوری باهاش جلوی بقیه رفتار کنم ؟ همچنان به روی خودم نیارم ؟ اصلا حس خوبی ندارم.

موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,